دوباره بارون و دوباره عشق بازی من

چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است. (سهراب)

دوشنبه بعد از ظهر وقتی نم نم بارون رو از پشت شیشه دیدم باز هوس قدیمی ام عود کرد و پیاده از چهارراه ولیعصر به طرف میدون آزادی راه افتادم، خیس می شدم و لذت می بردم. انگاری بارون می شوره هر چی درد و ناراحتی تو وجودت هست و یه حس خوشایند جایگزینش می کنه. سرخوشانه سعی می کردم به صدای پای آبی که روی زمین پخش می شه گوش بدم ولی صدای چرخ و اگزوز ماشین هایی که توی خطوط نامنظم توی ترافیک مونده بودند مانع می شد. دکه دارهای روزنامه فروش رو این زمستون بی خاصیت غافلگیر کرده بود و تند تند روزنامه و مجله هاشون رو جمع می کردند. بوی خوش قهوه از بعضی مغازه ها مشامم رو و دیدن کتاب های میدون انقلاب چشمم رو نوازش می کرد. قطرات بارون هم با صورتم مسابقه بوسه گذاشته بودند. آدم ها تند تند و سر درگریبان از کنارم می گذشتند. با گذشت زمان بدنم سردتر و قلبم گرم تر می شد. نزدیکی های دانشگاه شریف دیگه کم کم پاهام هم کرخ شده بود. اما دلم نمی اومد اون همه قشنگی و رحمت رو به آهن قراضه های ساخت آدم ها (ماشین) بفروشم. از اول گفته بودم تا آزادی و نمی خواستم رفیق نیمه راه باشم. بالاخره بعد از 1 ساعت و 45 دقیقه رسیدم. خسته اما آروم. کوفته اما شاد.

خدایا شکرت.

  
نویسنده : آزي ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۸


برگرفته از فیلم شیدا

خوب خوبم

هیچ دردی ندارم

اینجا سرزمین غریبی است

نمی توان آن را شناخت

بایدآن را زندگی کرد

دلم می خواهد همیشه اینجا بمانم

عطر بهار نارنج درباغ بیداد می کند

نمی بینمش

امّاصدایش مرا با خود می برد

عاشقم می کند

دلم تنگ است

دلم برای دیدنش تنگ است 

کی رخ می نماید ؟

نمی دانم

***

آن هنگام که عطر بهار نارنج در آن کلام مقدس پیچید 

من تورا از پشت چشمان بسته ام دیدم

خوبی های تو را و لطف تو را

بهار نارنج را به نسیم بسپار

و اگر خواسته ام را خواستی کتاب را به نشانه ی عهدی میان ما با خود ببر 

 و گرنه بماند 

  
نویسنده : آزي ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ،۱۳۸۸
تگ ها : فیلم شیدا


خانوم

* دیدن بچه های همبازی های دوران کودکی کیف داره. کوچولو قرار بود 22 بهمن به دنیا بیاد ولی از همین الان ضد رژیم بودنش رو ثابت کرد و تقریبا با یکماه تعجیل به دنیا اومد. امیدوارم عین هول بودنش توی به دنیا اومدن، شیطون و شر باشه چون دخترهای تخس عالیند. البته اگه از مامان من بپرسی نظرش فرق می کنه!

** معمولا کتاب های رمان ایرانی نمی خونم. غیر از چند تایی که دوستانم پیشنهاد کردند. این بار به توصیه دوستی کتاب خانوم نوشته مسعود بهنود رو گرفتم. اما فقط تا صفحه 151 خوندم و گذاشتمش کنار. کتابهای بهنود معمولا سیر تاریخی داره. ماجرای خانوم، داستان شاهزاده خانومی از تبار نوادگان ناصرالدین شاهه. در اوایل قصه داستان حول مادر و خواهر خانوم می گرده. مادر، زنی اسیر سنت های قدیمی و درگیر شوهری خشن و بی عاطفه. خاله خانم کوچیک هم بعد از فوت پدر و مادرش تحت سرپرستی خواهر در خونه آنها زندگی می کنه. دختری زیبا و شجاع که سعی می کنه درک و فهمش از زندگی اطراف رو بالا ببره و سعی می کنه هم خودش و هم زنان اطرافش رو از قیودی که دست و پای زنده بودنشون روبسته رها کنه! دختر تلاش می کنه، نهایت سعی اش رو هم می کنه، ولی در آخر سر مجبور به خودکشی می شه!

اینجا دیگه کتاب رو بستم و گفتم کافیه!

کتابهای زجر اور دیگه ای مثل ریشه ها، کوری و ... که اکثرا درداور بودند رو خوندم. اما کتاب ایرانی و سرگذشت زن ایرانی بیش از هر کتاب دیگه ای روم تاثیرگذاره. نمی تونم بخونم و جلو برم! نفس ام بند می یاد وقتی این کتاب ها رو می خونم و انگاری هوای تنفسم کم می شه.

نمی دونم. بعضی ها معتقدند که باید از تاریخ و زندگی گذشتگان مطلع باشی تا بتونی زندگی خوبی داشته باشی اما به نظر من زندگی های هر کدوم از ما، به قدر کافی بالا و پایین هایی داره که همون ها برامون بسه! البته خوندن سرنوشت ادمهایی که تونستند در زندگیشون علارغم همه سختی ها تغییراتی ایجاد کنند، خوبه که برات انگیزه ای برای بلند شدن و دوباره شروع کردن باشه. نه ادمهایی که مثل گوسفند به مسلخ برده شده باشند! البته شاید این داستان در انتها همین طور باشه. ولی الان برای نزهت دلم کبابه و دوست ندارم بقیه داستان رو بی اون بخونم!

پ.ن.: این ذهن کنجکاو من بالاخره کار دستم میده، کتاب خانوم رو که گفته بودم نمی خونم، تا ته اش خوندم.  یعنی دیدم شب که می خوابم ساعت 4 صبح بی خوابی به سرم می زنه، به خودم گفتم بذار تا ساعت 1 شب کتاب بخونم که دیگه تخت تا ساعت 7 بخوابم ولی دوباره دقیقا سر ساعت 4 از خواب بلند شدم.نیشخند

اما کتاب خانوم: این کتاب داستانی است درباره ی زندگی خانوم زنی از خاندان قاجار نوه مظفرالدین شاه و خواهر زاده ی محمد علی شاه.

خانوم زنی که در کودکی توسط خاله اش  با دنیایی خارج از دنیای خاله زنکی زنان حرمسرای آن دوره آشنا  می شه، کتاب می خونه، زبان می آموزه و هنرمند می شود. سپس خاله اش (همون نزهت بیچاره) رو از دست میده و برای فرار از دست اولین دیو زندگیش یعنی پدرش، همراه با کاروان محمد علی شاه به شوروی می گریزه. پس از آوارگی این بار دیو دیگری به اسم شوهر باز هم ارامشش را از او میگیرد و در مقابل با فرشته ی با عنوان دوست اشنا میشود که همواره کنارش میماند، برای معالجه درد هایش به دیری در پاریس پناه میبرد و سه سال چون راهبه ای فداکار در انجا به بیماران کمک میکند و سپس به کمک پدر الفرد از قید و بندها رهایی میابد و حتی دیو ها را می بخشد اما دست سرنوشت باز هم دشواریهایی  برایش رقم میزند تا...

خلاصه بگم این خانوم، شاهزاده قجری فقط یه دوره کوتاه که با شوهر دومش آشنا می شه آب خوش از گلوش پایین رفت و زندگی عجب آشی براش پخته بود، اندازه چند وجب روغن روش! خلاصه هر کس که کمی شادمانی داره و می خواد از حلقومش بکشه بیرون این کتاب توصیه می شه.

ولی الحق و الانصاف از نثر زیبای بهنود و کششی که داستان داشت نمی شه گذشت و صد البته خانوم نه تنها نه تنها رمانی پرکشش است،بلکه تاریخی ست از آنچه بر ما و آنها گذشته ست در پس تاریکخانه های زمان...

  
نویسنده : آزي ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸۸


نگاهی به گذشته!

* رفته بودم به بایگانی نوشته های قدیمی وبلاگم. نوشته ها و دعواهای کامنتی اون موقع رو می خوندم و هی می خندیدم. چه قدر شاد و پرانرژی و بامزه بودیم اون موقع ها. جای همه دوستها و دشمن های دوست نما خالی. خوبه همه نوشته هامو نگه داشتم. زمانی می خواستم پاکشون کنم ولی بعد به خودم گفتم بد یا خوب، تلخ یا شیرین اون ها جزئی از خودت هستند و نمی تونی منکرشون بشی. پس فقط بگذر. ولی الان خیلی خوشحالم که هستند. سیر بالا و پایین رفتن های روحیم رو خوب نشون می ده و شده یه جور زندگینامه این سال ها. بذار ببینم درست از مهر 81 شروع به نوشتن کردم. کم و زیاد، پایین و بالا تا به اینجا رسیدم. اینجایی که هم دوستش دارم  هم نیم نگاهی به آسمان دارم!

** کتاب دومی که از این حاج رضای ولایت فقیهی خوندم "بی وتن" اه. برخلاف نظر خیلی از منتقدین و دوستداران و دشمنانش من از "بی وتن" بیشتر از "من او" خوشم اومد. "بی وتن" نقل داستان سرگشتگی انسان مذهبی در دنیای مدرن امروزیه (در آمریکا کشور فرصت ها!)، کشمکش بین نیمه سنتی و نیمه مذهبی.

این نقد هم به نظرم منصفانه و جالب اومد.

  
نویسنده : آزي ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۸
تگ ها : بایگانی ، بی وتن


کتاب من او - نوشته رضا امیرخانی

رضا امیرخانی

 او:بچه بودیم می گفتند یا سواد یا روسری، پیر بودیم می گفتند یا روسری یا توسری.

حاج فتاح:  رو بر گرفتن برای این است که خدا گفته. خدا هم مثل رفیق آدمه ، لوطی گری می گوید ، باید انجام داد، حکمتش را ول کن ،وقتی رفیق آدم چیزی از آدم خواست، لطفش این است که بی حکمت و پرس و جو بدهی.

کریم: غم تکانی مثل خانه تکانی است. خانه فقط تمیز می شه. همین. غم تکانی هم مثل همینه. فقط غم هات مرتب می شن. همین. نمی شه دور ریخت. اما تو غم کِشی کردی. مثل اسباب کشی. یعنی اضاف کردی.

درویش مصطفا: تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر می شود دل است! دل آدمی زاد. باید مثل انار چلاندش تا شیره اش در بیاید... حکما شیره اش هم مطبوعه؟ عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه حکما عاشقه. نفسش هم تبرکه..

علی فتاح:آقای ... درویش .. مصطفا ! .. دل ِ .. آدم .. مثل .. اناره ... درست ... باید .. چلاندش .. درست .. حکمن ... شیره اش ... مطبوعه .. درست .. ( بغضش گرفت ، به خونابه های روی دیوار نگاه کرد) اما ... اما دل آدم را که می ترکانند ، دیگر شیره نیست ، خونابه است ... باز هم مطبوعه ؟

درویش مصطفا: به خیالت اگر انگشتر به دستت کنی و از صبح تا شام معتکفِ مسجد شوی و زیر لب کانه قل قل سماور ذکر بگویی، چیزی می شوی؟ به هوا پَری مگسی باشی، بر آب روی خسی باشی، بی‌جا گفته که دل بدست آر، تا کسی باشی… حکما باید دل از دست داد. نه که به دست آورد. دل از دست داده، کس باشد یا ناکس، باکش نیست. علی فتاح! به حَجَری که جدت، حاج فتاح بوسیده، اگر خود حجر نگین انگشتری‌ات شود و خم ذوالفقار رکابش، هیچ نشده‌ای، هیچ نکرده‌ای، از خود جمب نخورده‌ای.. در بیاور این انگشترها را..

علی فتاح: سرم را بالا آوردم.مه تاب به من نگاه می کرد. بعد فنجان را از من گرفت. بدون اینکه به داخل آن نگاه کند، همان طور که به هم خیره شده بودیم، فال را تفسیر می کرد.

 درویش مصطفا :آینه هر وقت هیچ نداشت آن وقت نقش خورشید را درست و بی نقص بر می گرداند آنروز خبرت می کنم تا با آینه وصلت کنی.

من عشق فعف ثم مات ، مات شهیدا

پ.ن.: دلم نیومد بالای این جملات جذاب چیزی بنویسم. از رضا امیرخانی سه چیز شنیده بودم. دانشجوی فارغ التحصیل مکانیک شریف و طرفدار خط ولایت فقیه و نویسده ای عالی! بعد یه چرخی توی نت زدم و  از لابه لای نقدهای کتاب هاش "من او" رو انتخاب کردم. کار فوق العاده ایه و نویسنده طنازیه این آدم. به قدری زیبا با کلمات بازی می کنه که صفحاتش رو قورت می دی! هر چند به عنوان یه خواننده ترجیح می دادم یک سوم پایانی داستان جور دیگه ای تموم شه! شاید زمینی تر.

  
نویسنده : آزي ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸۸


برنده تنهاست!

* کتاب برنده تنهاست نوشته پائولو کوییلو (ترجمه آرش حجازی) بی شک یکی از شاهکارهای این نویسنده است. این کتاب خیلی بیشتر از کتابهای دیگه این نویسنده به من چسبید. فضای کتاب در دنیای سینما و مد و شهرت است و تمام این رمان در فاصله‌ی بیست و چهار ساعت در جشنواره‌ی کن می‌گذره و داستان زندگی شخصی رو روایت می کنه که برای بازگرداندن عشق از دست رفته اش جهان هایی رو نابود می کنه. "کاتیوشا, دنیایی رو برای تو نابود کردم"

در این داستان پائولو چنان بعضی از کارهای ما رو به ریشخند می گیره که چاره ای جز پوزخند زدن به خودمون نداریم.

اینم گزیده ای از این کتاب فوق العاده:

"بی خیال فیلم ها،کن جشنواره مد است.مد.اینها چی فکر می کنند؟ مد آن چیزی است که با فصل عوض می شود؟ از چهار گوشه دنیا می آیند تا لباس هایشان،جواهراتشان،کلکسیون کفش هایشان را نمایش بدهند؟معنایش را نمی دانند. مد فقط روشی است برای اینکه بگویی من هم به دنیای شما تعلق دارم.همان یونیفرم ارتش شما را به تن دارم،به این طرف شلیک نکنید.

از وقتی همزیستی گروهی مردها و زن ها در غارها شروع شد ،مد تنها روش برای ابراز منظوری بود که همه می فهمیدند،حتی غریبه ها. ما یک لباس پوشیده ایم، من از قبیله شما هستم.بیایید در برابر ضعیف ترها متحد شویم و بقایمان را حفظ کنیم."

به  هر حال دوستش داشتم.

** هنوزم وقتی کسی داره از مرگ و مریضی و جدایی حرف می زنه دوست ندارم و سعی می کنم عوضش کنم. یه جورایی هنوز راحت نیستم. هنوز عادت نکردم. چه حس بدیه از دست دادن و نگران از دست دادن بقیه کسانی که دوستشون داری!

*** نقد خانم زهرا کمالی در وبلاگ اش بر فیلم سنگسار ثریا (تاثیرگذار و عالی بود)

  
نویسنده : آزي ; ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ دی ،۱۳۸۸


خوشه های خشم

در اینکه خوشه های خشم اثر جان اشتاین بک جایزه پولیترز در سال 1939 رو برده و رمانی است که خواننده رو قدم به قدم با خودش همراه می کنه جای هیچ بحثی نیست ولی توی این روزها توی این حال و احوال این روزها ترجیح می دادم در سکوت طولانی شب ام یه داستان خیلی سبک رو می خوندم که ذهنم رو انقدر درگیر آدمهای داستان و زندگیشون نکنه! به قول یکی از بچه ها این روزها هوای تهران پر از بذر کینه و نفرت از همدیگه شده پس ترجیح می دادم با یه کتاب فوق العاده و بی رحمانه روحم رو اینطوری خراش ندم! ولی چکنم که نتونستم و تا آخر جلو رفتم و هنوز آدمهای داستان دارن ذهنم رو قلقک می دند!

  
نویسنده : آزي ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸۸


این روزها

* کتاب خوشه های خشم رو دستم گرفتم که بخونم ولی این روزها ذهنم مشغول تر از اینه که بتونم کتاب را دنبال کنم. بعضی وقتها چشمم تا اخر صفحه رفته بدون اینکه کلمه ای از لغات رو درک کنه! دوباره چشمم رو مجبور می کنم از اول شروع کنه. می دونم ظلمه به خدا!

** سعی می کنم خیلی دنبال اخبار سیاسی نرم. چون خیلی روح ام رو در هم می کوبه! نگران دوستهام هستم. خیلی هاشون شرکت می کنند و خوبتر از اونی هستند که صدمه ای ببینند! به نظرم دوباره داریم تاریخ رو تکرار می کنیم و چه بیهوده! شاید باید اول خودمون رو درست کنیم. داشتم برای یکی از فامیل اینوری توضیح (کاملا بیهوده و بدون شنونده!) می دادم که عزیزم روز عاشورا کسی قصد توهین به امام حسین رو نداشت و این نتیجه شانتاژ خبری رسانه دولتیه و دارن از امام حسین به نفع خودشون سواستفاده می کنند و روز بعد با یکی دیگه از اونوری ها بحث می کردم که دولت هم طرفدارهای خودش رو داره و تقریبا جمعیت زیادی رو شامل می شه و ایران فقط تهران و دور شما نیست!

انگاری یه جورایی هممون داریم فقط از دریچه خودمون دنیا رو نگاه می کنیم.

*** از نوشته امیرفرشاد ابراهیمی "زنده باد مرده ها" هم خوشم اومد! یه جورایی حکایت ما مردمان ایران زمینه!

"برای روشن شدن موضوع و طرح مسئله اول چند خاطره لازم است برایتان بگویم .
در آن سالهایی که من عضو سپاه و انصار بودم و به قولی با این حکومتیان سرو سری داشتم ، خوب طبیعی بود که خیلی از بستگان و درو همسایه هم از این رابطه مطلع بودند کمتر بیاد دارم و بهترش این است که اصلا بیاد ندارم یکی از همین آشنایان و همسایه ها و دوستان بیاید و بنشیند و با من بحث کند و بگوید مثلا فلانی این حکومت این است مردم دوستش ندارند و چرا داری بقول معروف آب به آسیاب دشمنان ملت می ریزی و نکن این کارها رو از این حرفها هیچ کدام از فامیل و بستگان و اطرافیان و همسایه های ما هم فکر نکنید که هم اندیش من بودند و حکومتی نه همه هم یا مخالف بودند یا نهایتا بی تفاوت من کمتر کسی از اطرافیانم را می شناسم که با این حکومت موافق باشد و نکته دیگرش اینکه نه تنها هیچ کدام از این افراد سعی در بیرون آوردن من از آن وضعیت فکری و عقیدتی نداشتند بلکه همواره با عزت و احترام هم با من برخورد می کردند در مهمانی ها و ...دعوتم می کردند و مثلا در جمع وقتی من حواسم نبود به دیگران آهسته من را اینطوری معرفی می کردند که : ... می دونید که این فلانیه و با دستگاه هست با کله گنده ها می پره ! ... و هر از گاهی هم خرده فرمایش داشتند که فلانی پسرش بیکاره کاری سراغ ندارید ؟ فلانی رو دیشب تو یه مهمونی گرفتند آشنا نداری ؟ ماشین آقای فلانی را خوابوندن کاری نمیشه براش کرد و.... از همین موارد یکی را برایتان مثال می زنم در همسایگی ما خانواده ای بود که زن و شوهر هر دو پزشک بودند و دو فرزند داشتند ، فرزند ارشدشان پسری بود که برای سربازی رفته بود در پادگانی برای سپاه در غرب کشور ، آنزمان که الان سالش هم یادم نیست اوج درگیری پ ک ک و پژاک و اینها بود و اینطوری که آقازاده شان به خانواده خبر می داده چند تایی از سربازان دوستان وی هم در پادگان در درگیرهای مرزی کشته شده بودند و خلاصه خانم و آقای دکتر نگران شاخ شمشادشان بودند ، یکشب که من داشتم ماشین را تو پارکینگ پارک میکردم آقای دکتر را دیدم و سلام و عزت و احترام و اینکه اگر وقت دارید ما شب یه سر بیائیم منزلتان و... آخرای شب بود که آقای دکتر و همسرشان آمدند منزل و گل و شیرینی و اول تعارفات ایرانی و خلاصه ببینم دندون هاتو ای وای چرا بهش نمیرسی فردا وقت داری بیایی مطب برات جرمگیری کنم و اونو پرکنم و اونو خالی کنم و .... آخر سر هم تورو خدا شما که همیشه مایه خیر و برکت بودید !! میتونید برای این پسر ما کاری کنید وباقی ماجرا ، خدا رحمت کند شهید کاظمی را که واقعا وی هم از اون بسیجی ها واقعی بود که کمتر از همت و باکری نبود من به او تلفن زدم و چند هفته بعد آقازاده خانواده دکتر به تهران منتقل شد و شد راننده یکی از روحانیون پادگان ! دیگه لازم به تعریف نیست که اون پسره و پدر مادرش هر وقت منو تو مجتمع می دیدن چه دولا راستها که نمی شدند تا اینکه زد و بعد از کوی دانشگاه و اون ماجرا نوار و استعفاء و زندان و ... ما آزاد شدیم و یه شب همون آقای دکتر را دیدم که داشتند ماشین را پارک میکردند اول که خودش را زد به اینکه من را ندیده و بعد من جلو رفتم و سلام و علیک و این حرفها ، حالا برخورد سرد و غریب ایشان بماند که یکهو برگشتند گفتند آره دیگه این دنیا دار مکافاته بهشت و جهنم که میگن همین جاست من تو این مدت فقط نگران پدر مادرت بودم بنده خداها اینا چه گناهی کردن هی اذیت می شدند حالا تو بهر حال کم جنایت نکردی باید تقاصشو پس میدادی !
منو میگی همینجور مونده بودم و برگشتم گفتم آقای دکتر در این که من چه کار کردم و اینها بماند ولی من به هرکسی که بد کرده باشم به شما یکی که بد نکردم ؟ اگر منظورتان اینه که به ملت بد کردم و شما نماینده ملت هستید پس چرا اون موقع خفه خون گرفته بودید و یک کلام از دهنتان این حرفها در نمی آمد ؟ حالا چی شد یکهو به نمایندگی رسیدید ؟
این را داشته باشید تا داستان بعدی : ... "
 

**** از وبلاگ یکی از دوستان هم این شعر خانم نغمه مستشار نظامی رو کش رفتم که به نظرم خیلی قشنگ و ساده و دلنشینه:

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود

انگار پای عقربه ها لنگ می شود!

 تکراریند پنجره ها و ستاره ها

 خورشید بی درخشش و گل، سنگ می شود

 پیغام آشنا که ندارند بلبلان

 هر ساز و هر ترانه بد آهنگ می شود

احساس می کنی که زمین بی قواره است!

انگار هر وجب دو سه فرسنگ می شود!

 باران بدون عاطفه خشکی می آورد

رنگین کمان یخ زده بی رنگ می شود

 هر کس به جز عزیز دلت یک غریبه است

وقتی دلت برای دلی تنگ می شود!!!

  
نویسنده : آزي ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۸


درباره الی

فیلم درباره الی فوق العاده بود. فیلمی که هشیارانه به رابطه ها درون خانواده ها می پردازه. سپیده و الی، یکی ازواج کرده و دیگری نامزد داره، اولی به ظاهر زندگی اروم و معقولی با همسرش داره و دومی در رابطه ایه که چند ماهیه (!) قصد خاتمه دادنش رو داره.

اخرای فیلم بیشتر از نگرانی برای الی نگران سپیده بودم که عین یه گرگ زخمی خودش رو به در و دیوار می زد و مونده بودم برای کی باید دل سوزوند الی یا سپیده!

زن المانی خیلی راحت با گفتن اینکه یه پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان خودش رو از ازدواجی که دوست نداره بیرون می کشه اما زن ایرانی که هیچی حتی مرد ایرانی هم جرات تغییر رو نداره!

سه شنبه فیلم درباره الی رو دیدم و چهارشنبه این نقد عالی رو خوندم. در کنار این فیلم این نقد خیلی به هم چسبید.

"درباره الی چیزی فراتر از دانستن سرنوشت دختریست با این نام.حکایت کهنه و همیشگی زن بودن و دوم بودن.
جنسی که در حصار باید ها و عرفها و سنت ها ی درون جامعه خود گیر افتاده.جنسی که حق انتخاب ندارد و همواره انتخاب شونده است.ناگزیر است همیشه واقعیت را دروغ بگوید.واقعیاتی که در اینجا بازگو کردنش به لکه دارشدن ابرویش منجر می شود.
الی امد تا انتخاب شود همان گونه که پیش تر انتخاب شد و البته ناکام.اما بازنده این فیلم تنها الی نبود.او خواست یک بار دیگر شانس خود را امتحان کند اما گویا خود میدانست از ابتدا بازنده است.نیاز به تلنگری بود و ان شنیدن ازادی اختیار و انتخاب همسر المانی احمد(شهاب حسینی) که یه پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان است …! تلخی بی پایان الی میتوانست علیرضا(صابر ابر)نامزد او باشد که چند ماهی قصد جدا شدن از او را داشت.اما این اغاز ماجرابود و باید به جرعت گفت این سکه چند رو دارد.سپیده زنی که میخواهد فراتر از این مرزها باشد و نهایت تلاش خود را میکند که نمادی باشد از شکستن این حصارها.اما او نیز ناگزیر است دروغ بگوید نه به همسرش که ویلای شمال 1روز بیشتر در اختیار انها نیست.او ناچار است دروغ بگوید و گرنه از سفر خبری نبود.(در فیلم).سپیده در تلاش است این انگیزه و تلاش را به الی منتقل کند.فیلمی بر امده ازقشر متوسط جامعه.صحنه ای شاخص و بارز از دریا که خبر از اتفاقی در اینده را به مخاطب میدهد. در این صحنه دریا نماد ازادی و بی کرانی نداشت. بیرحمی ان در افول خورشید و غم و تلخی ان بیشتر جلوگر بود.الی قصه ی فرهادی تا زمانی که حاضر است مورد احترام است .مردان درون قصه نیز به تعریف و تمجید از او پرداخته به نوعی هر کسی قیمتی و عیاری برای او میگذارد.و خبر و اتفاقی که مخاطب منتظرش بود.غیبت ناگهانی الی که همه را متاثر کرد.به یک باره الی قصه ی فرهادی تبدیل به دختری فداکار شد که تلاش کرد از غرق شدن (ارش) جلوگیری کند.همه ناراحتند.بیچاره الی.ای وای.ای وای.و حال سپیده قصه که دیوانه شده.(چقدر زیبا بازی کرد گلشیفته).تلخی بی پایان او تازه شروع شده.از خود بی خود شده.زوزه میکشد.خود رابه درو دیوار میکوبد.حال او از عرش به فرش رسیده.تا قبل از حادثه او رهبر بود.همه کاره جمع که همه را تحت تاثیر قرار میداد.حال ضعیفه شده همان که در اصل هم بود.کتک میخورد.بازخواست میشود.و کمی فراتر دروغش فاش میشود.حتی احمد فرنگ رفته را نیز متعجب میکند.چشمان و نگاه های معنا دار جمع.همه به یکباره درصدد تبرئه خود تلاش میکنند.حال الی مرده.منیت همیشگی انسانی به شدت فعال شده.راهی برای گریز از قصور بودن.و جالبتر خود را گول زدن.اکنون نیاز است به منیت خود تلقین کنیم.الی در پانتومیمش که هرگز در فیلم نشان داده نشد از گل گلایل حرف زد که الهام بخش مرگ ورفتن است و خواب دیدن ( نازی ) ,که برای ایرانی تازگی ندارد.همه ی ما از این دست تلقین ها را داشته ایم.وعلیرضای قصه که با ان چهره مظلوم که حال بیچاره و تفلکی قصه شده.خیانت الی از نظر انها و سپیده ای که در خیالش فکر میکرد میشود.اری میشود.ونامزدی که امده بود تنها بفهمد الی از او به انها چیزی گفته است یا نه.ایا او خیانت کرده بود؟وباز هم سپیده که تسلیم شده بود.دیگر رهبر نبود.دیگر هیچ کس باورش نداشت.
به مانند کارکتر هدیه تهرانی درفیلم چهارشنبه سوری اصغر فرهادی .اون نیز خودش را به درو دیوار زد.اشک ریخت.فریاد زد که باورکنید.شوهرم با زنی رابطه دارد.ولی متهم شد به دیوانگی.توهم و...
سپیده ناچار شد دروغ بگوید.چون پناهی جز این در جامعه نیست.او همیشه دوم است.و این بار در اخر فیلم و تیر خلاص را طوری دروغ میگوید که خود نیز باورش شده که الی چیزی به او نگفته.و صحنه ای از بیرون اوردن ماشین گیر کرده در ماسه های کنار دریا که نشان از ارامش و رفتن به سراغ روزمرگی و دغدغهای موجود جامعه را به تصویر میکشد.!!"

 

  
نویسنده : آزي ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸۸
تگ ها : درباره الی


زندگی روزمره این روزها

* دنبال یه ساعت فروشی می گشتم که بند ساعتم رو عوض کنم. بالاخره در خیابان شریعتی یکی پیدا کردم. عوض کردن بند 10 دقیقه ای طول می کشید و منم سرم رو به دیدن ساعت های دیگه مشغول کردم. کم کم حواسم گرم صحبت های پسر فروشنده با دوستش شد. هر دو به سن 21،22 ساله می خوردند. صحبت از دستگیری یکی از دوستاشون بود که چند روز پیش با وثیقه 50 میلیون آزاد شده بود. توی درگیری های دانشگاه چندین نفر رو گرفته بودند و این آخرین نفری بود که آزاد شده بود. دوست فروشنده می گفت چون فردی بوده که بحث های اعتقادی با بازجو ها می کرده بیشتر نگهش داشتند که ادبش کنند. از بازجو می گفت و اینکه همش به دختر اجبار می کرد که غذا بخوره و گفته بود اگه لاغرتر بشی آزادیت عقب می افته و باید موقع آزادی حتما چند کیلو چاق تر شده باشی! از طرف دیگه پسر فروشنده هم از 9 صفحه برگه بازجوییش می گفت.

** توی مهمونی که می ریم یکی از بحث ها، شوخی و خنده درباره تعداد ضربات باطومی که بچه ها خوردند و شرح ماجرای فرارشون و کتک ها و زخم ها و دلهره هاشونه.

این روزها چه قدر زندان رفتن و کتک خوردن  و سیاسی بودن عادی شده.

*** یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است. (برگرفته از فیلم دربارهٴ الی)

  
نویسنده : آزي ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸۸
تگ ها : پایان