نور دیده ام

شایان ام، نور دیده ام بالاخره 1 شهریور ماه به زور آمپول فشار قدم رنجه کردند و تشریفشون رو اوردند. پسرکم 40 هفته و 3 روزش بود و هنوز تمایل نداشت که بیاد. دوست داشتم بیشتر صبر کنم تا خودش به دنیا بیاد ولی به خاطر ترس از صدمه دیدنش و بعد از مشورت با پزشک و مامای همراهم تصمیم به ختم بارداری گرفتم. ساعت 8 صبح بیمارستان رفتم و بچم ساعت 15:30 به دنیا آمد. زایمان طبیعی سخت بود ولی از پسش براومدم. هر چند وسطای درد التماس می کردم که که اپیدورال (بی حسی نخاعی برای زایمان طبیعی) بشم ولی با حمایت ماما ام که می دونست دوست دارم زایمان فیزیولوژیک رو تجربه کنم طاقت اوردم. حضور همسرم هم ارامبخش و حمایتگرانه بود . بدون اون هم نمی تونستم طاقت بیارم. خلاصه که درد طاقت فرساش فقط 3 ساعت بود و خوب تونستم تحمل کنم و الان هم از انتخاب زایمان طبیعی پشیمون نیستم و دومی رو هم ایشالله به همین طریق می یارم.نیشخند

اما فرزندم که قسمت بزرگی از قلبم رو پر کرده و با نگاه بهش و بازی کردن باهاش عشقی رو حس میکنم که تا به حال هیچ تجربه ای ازش نداشتم. به قولی "با امدن فرزند گوشه ای از قلب پدر و مادر پر می شه که تا قبل از اون از وجودش بی اطلاع بودند". این عشق حجیم، بی غل و غش و نورانی و پاکه. فکر نمی کردم زمانی برسه که بتونم این حجم از عشق رو تجربه کنم. خدایا شکرت. قلب

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٩ دی ۱۳٩٥
تگ ها : فرزند داری

طبیعی یا غیر طبیعی. مساله این است!

دیگه روزهای آخر بارداری ام داره نزدیک می شه و نمی دونم کی پسرکم دوست داره قدم رنجه کنه و پا به این دنیا بذاره. 38 هفته و 3 روز از زندگی شایان می گذره. دوارن بارداری سختی نداشتم و امیدوارم به زودی فرزندم صحیح و سالم در اغوشم قرار بگیره تا خیالم راحت باشه. فعلا از بیمارستان صارم راضی هستم. هم به خاطر پزشکم خانم نیک نفس که دکتر خوش برخورد و دانایی است هم به خاطر استخر صارم که از هفته 20 ،هفته ای یکبار می رم و هر بار بعد از استخر احساس سبکی و نشاط و راحتی می کنم . و هم به خاطر مامای همراهی که از هفته 37 در اختیارم قرار داده شده و کسانی که با خانم منصوری زایمان طبیعی انجام دادند کلی در گروه ازشون تعریف می کنند و من یه ذره خیالم راحت تر شده که موقع زایمان تنها نیستم. جالبه که اکثر زنهای اطراف من طرفدار سزارین هستند. حتی خانم هایی که قبل تر ها طبیعی زایمان کردند. به قول عمه ام که می گه مگه ادم (!) هم طبیعی زایمان می کنه؟!!! :دی ولی امیدوارم بتونم این تجربه زنانه رو داشته باشم. دعا می کنم طاقتش رو بیارم و بتونم تجربه کنم. اقای دکتر صارمی موسس بیمارستان صارم جالب از گسترش زایمان غیر طبیعی یا سزارین در ایران می گفت. "که در سال های قبل از انقلاب در خلال تظاهرات و بعد از انقلاب هم به خاطر شروع جنگ، بیمارستان ها هم به خاطر حکومت نظامی و مقررات منع رفت و آمد و بعد هم  به خاطر ترس از بمباران های صدامحالت فوق العاده داشتند، به همین دلیل کم کم تمام زایمان ها به صبح حواله شد و کسانی که روند زایمان اشون طولانی تری می شدبه خاطر پرهیز از زایمان در شب به خاطر موارد بالا سزارین تجویز می شد و بدینگونه بود که فرهنگ سزارین در ایران جایگزین طبیعی شد و حالا دارن سعی می کنند که دوباره فرهنگ سازی کنند و طبیعی رو جایگزین سزارین کنند". البته به خاطر ترس دختران ایرانی و خانواده هاشون من که بعید می دونم بتونند این جایگزینی رو راحت انجام بدن. 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٥

بیمارستان صارم - تلفن 4702

پریشب دکتر صارمی که بنیانگذار بیمارستان صارم واقع در اکباتان مهمان ماه عسل بود. مرد نازنینی بود. من قبل تر بیمارستان صارم رو برای زایمان انتخاب کرده بودم. به خاطر محیط زیبا و برخورد مناسب با خانم های حامله. از هفته 20 ام از استخر این بیمارستان که مخصوص خانم های بارداره استفاده می کنم. هزینه اش برای یک جلسه 30 تومانه. البته متشکل از یکساعت ورزش همراه با مربی و 1 ساعت ورزش در استخر همراه با مربی است با نام آکوا ژیمناستیک که من دوساعتش رو توی اب می گذرونم از بس که عاشق اب بازی هستم. وقتی در استخر هستم احساس می کنم همان ازاده قبل بارداری هستم و راحت می تونم تحرکات قبلیم رو در اب داشته باشم. بدوم. شنا کنم. ورزش کنم و سرحال بیام و کمی کمر دردم رو فراموش کنم.

کلاس های بارداری هم هر هفته در این بیمارستان برگزار می شه. هزینه هر جلسه 15 تومانه و اطلاعات خوبی راجع به بارداری، زایمان طبیعی و سزارین، نحوه مراقیت از کودک در منزل و شیردهی و مراقبت های بعد از بارداری ارائه می کنه. یه نکته جالب که در یکی از این کلاسها شنیدم راجع به فرهنگ زایمان سزارین بعد از انقلاب بود. طبق گفته دکتر صارم در بحبوهه انقلاب که حکومت نظامی بود و بعد از اون که جنگ شروع شد و خطر بمباران تهران و سایر نقاط رو تهدید می کرد اکثر زایمان ها در روز انجام می شد و اگه زایمانی به درازا کشیده می شد به خاطر پرهیز از نخوردن به شب و خطراتش برای مادر به سزارین روی اورده می شد. و اینطور شد که فرهنگ زایمان در ایران از طبیعی به سزارین تغییر کرد و سعی دکتر با این اموزش ها در بیمارستانش برای اینه که دوباره فرهنگ زایمان طبیعی رو در کشور جا بندازه.

پسرم شایان هفته 30 امش رو هم پشت سر گذاشت و خدا رو شکر همه چیز که تا الان اکی بوده. ایشالله این 10 هفته اینده رو هم به سلامتی بگذرونه و پسرم سالم به دنیا بیاد. الهی امین. 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٥
تگ ها : حاملگی ، روزمرگی

ماجراهای سرباز های خانواده ما!

الان چون خیلی حرف راجع به معافیت سربازی هست و اخیرا شورای نگهبان طرحش رو رد کرده ماجرایی دوست دارم بنویسم که لطفا قبل خوندن لطفا بزنید به تخته! :دی

پدرم در زمان قبل از انقلاب برای ثبت نام سربازی می ره، طبق گفته اش ، افراد رو در محل به دو قسمت تقسیم می کنند، به خاطر نیروی مازاد به یه گروه معافیت مجانی می دهند و گروه دیگر را به سربازی می برن. پدر من جزو معافی ها بود.

من سه برادر دارم. کوچکترین برادرم به محض فارغ التحصیلی از دبیرستان معافیت پزشکی می گیره و به خاطر نمره بالای شماره چشم هاش معاف می شه (مثل اینکه الان این معافیت برداشته شده) بعد از اومدن کارت معافیش هم می ره چشماش رو لیزیک می کنه و الان چشم هاش اکی هست. برادر دومم توی اولین دوره ای که سربازی رو می فروختند ، سربازیش رو می خره، اگه یادتون باشه بعد از این اولین دوره رهبر وقت یه سری از افراد را که موفق به خریدن نشده بودن و سنشون از یه حدی بالاتر بود معاف می کنند که برادر بزرگم که به خاطر پایان نامه اش چند سالی بود نتونسته بود مدرکش رو بگیره از این معافی استفاده می کنه و معاف می شه. جالبی این قصه اما اینجاست که بعدها فهمیدم همسرم هم که فرزند جانباز بود از معافیت فرزندان جانباز استفاده کرده و معاف شده بود!  یعنی کل مردان نزدیک به من که پدر و برادر و شوهرم می شن سربازی نرفتند.

حالا فقط مونده پسرم که به شوهرم می گم بابای تو که یه بار جبهه رفته حقشه به جای پسر منم بره سربازی. بچم نره، گناه داره:دی 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٥
تگ ها : روزمرگی

حکایت این روزا

بدخلق شدم و بی حوصله و بی تحمل، امیدوارم برای هورمونهای بارداری باشه و بعد بهتر بشم. یکی از خاندان جدید ندانسته پا روی دمم گذاشت و خوب رفتارم و می ذارم به پای هورمونها که عذاب وجدان نگیرم:دی فکر کنم دیگه به خوبی یاد گرفتند که نباید سر به سر زن باردار گذاشت.

بچه ام برعکس خودم مظلومه و خیلی ورجه ورجه نمی کنه. دعایی که براش دارم اینه که انشالله سالم باشه، خوش قدم و خوش روزی باشه، بختش بلند باشه و عاقبت به خیر بشه. (آمین) هنوز توی پسر و دختر بودنش شک داریم. بچه محجوبم از دست سونوگراف فرار می کرد و هی پشتش رو بهش می کرد. ولی خانم سونویی بعد یه عالمه سلقمه زدن به شکم و پهلوی من اعلام کرد که بچه 90% پسر و 10% دختره. هرکدوم که باشه قدمش سرچشمای من. پسرم شایان و دخترم السا قراره نام بگیره. ایشالله فرزندم سالم پا به این دنیا بذاره.

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٥
تگ ها : حاملگی

کتاب خوانی

همین الان کتاب دروغگویی روی مبل به نویسندگی استاد عزیزم اروین یالوم به ترجمه حسین کاظمی یزدی رو تموم کردم. هر چند در حد کتاب های قبلیش مثل خیره به خورشید یا وقتی نیچه گریست یا گروه درمانی اش نبود ولی موضوع و بحث جالبی رو در قالب رمان معرفی کرده بود. جذاب بود و به شدت اشتیاقم برای کتاب خوانی که پس از ازدواجم به شدت کمرنگ شده بود برگشت. لذت بردم. 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٤
تگ ها : کتاب

پرشین قاط زده

مجبور شدم قالب رو عوض کنم. اول فکر کردم هک شدم چون وقتی ادرس وبم رو می زدم به صورت خودکار به صفحه دیگری می رفت. ولی با پشتیبانی تماس گرفتم انگاری یکی از قالب هاشون CLASSIC مشکل داشت. قالب رو عوض کردم. حالا ببینم درست می شه. نه درست نشد. ولی فهمیدم چطور درست می شه. در کدهای اختصاصی (جاوا) رفتم. چیزی که بود رو پاک کردم و مشکل وبم حل شد. اگه کسی این مشکل رو داره این کار رو بکنه درست می شه. 

صحبت های خانم هنگامه قاضیانی رو از دست ندید. زنی پخته و شیرین کلام.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٤
تگ ها :

قانون جذب

پنج شنبه ای  به مامانم داشتم می گفتم زعفرانم داره تموم می شه خدا کنه یکی بره مشهد برام زعفرون بیاره. شنبه در خونمون زده شد. همسایه طبقه پایین بود. توی دستش گل های زعفران خوش اب و رنگی بود که برای تحفه اورده بود. چسبید. ای چسبید. این لطف. جدا کردن لاله های گل که همون زعفرون می شه تجربه جالبی بود. یکی یکی باید جداشون کنی و بذاری خشک بشه. کار فوق العاده سختیه. مخصوصا در مقیاس زیاد. بی خود نیست زعفران کیلویی چند میلیون می شه. این همه گل ببینید چه قدر زعفران داد! 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ۱۳٩٤
تگ ها :

خدایا سپاس

از وقتی ازدواج کردم موهای سفید کنار شقیقه ام از 2 ، 3 تا به 20 ، 30 تا رسیده!  اما  به عقب که برمی گردم الانم (دومین سال زندگی مشترکم) رو بیشتر از سال اول دوست دارم! و از این بابت شکرگذارم!  یکی از اهداف امسالم رو صبوری انتخاب کرده بودم و عجیبه که انقدر زود بهش رسیدم حتی اگه به قیمت سپید شدن موهام باشه! صبوری ام قطعا کوتاه امدن یا درماندگی نیست حاصل رشده و عجیب ازدواج می تونه به رشد شخصیتی کمک کنه! با هیچ ادمی به اندازه شوهر  انقدر تبادلات ارتباطی وجود نداره حتی پدر و مادر و خواهر و برادر و این تعامل و در کنار هم زندگی کردن گاهی شیرین و خسته کننده، زمانی هیجان انگیزو یکنواخت، پر از بالا و پایین  و گاه پر از عشق و تنفره. و هیچ جا به جرات می تونم بگم هیچ جا سایه ها انقدر خودشون رو عریان و بی نقاب نشون نمی دهند. پس خدا شکرت به خاطر ازدواج و همدمم! 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٤
تگ ها : ازدواج

سال شوک

داشتم برای کسی از مزایای ازدواج می گفتم که دیدم چه جمله ای گفتم. چون من معمولا حرف می زنم بعد روش فکر می کنم. اینطوری نیست که اول فکر کنم بعد حرف بزنم. داشتم می گفتم سال اول برام سال شوک بود! بعد دیدم چه درست گفتم! سال اول سال سختیه. دو نفر ادم با روحیات متفاوت قراره با هم باشن و عاشق هم بمونند! حالا اگه فقط صرف موندن بود راحت تر بود ولی اینکه با کسی تفاوت سلیقه داشته باشی و دعوا کنی و کشکمش داشته باشی و بتونی هندل کنی و باز هم عاشق بمونی خیلی سخته! الان بعد از دو سال در استانه سالگرد ازدواجمون که 29 شهریوره می تونم بگم سخت بود و سخت گذشت ولی الان لذتبخشه هر چند هنوز رابطه امون جای کار داره!

پ.ن. فقط روی پکیج ازدواج من خانواده شوهرم پای ثابت سفرهامون هستند که اینو دیگه نمی دونم کجای دلم جا بدم! :دی یه بار خوبه دوبار خوبه ولی ادم نیاز داره که تنهایی هم باشه. فکر کنم برای تولدم باید خودم رو سورپرایز کنم و یه سفره دو نفره دیگه هدیه بگیرم! 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها : ازدواج

← صفحه بعد