بباران یا نباران؟ مساله این است...


*چه کنیم. دعا کنیم ببارد یا نبارد. اگر نبارد که در قحطی جان از کف می دهیم و اگر ببارد در سیلاب خفه خواهیم شویم. پس چه شود آیا بهتر است ؟

*در پس سخنان گهر بار و اندیشمنانه یکی از سخن وران و سیاست مداران و رییس جمهوری سابق (بابا فهمیدی کی رو می گم یا نه ؟) بر آن شدیم تا معضلات و مشکلات اصلی که مانع از برگذاری رفراندوم و رابطه با شیطان بزرگ می شود را مورد نقد و بررسی قرار دهیم :
1- مهمترین و اساسی ترین معضل این است که در صورت برقراری روابط حسنه با آمریکا دیگه کسی نیست تا مشکلات و خرابکاریهای موجود در جامعه را به گردنش بیاندازیم. چون همونطوری که همتون می دونید تموم بدبختیهای کشور ما اعم از بی پولی ، بی کاری ، غارت منابع ملی ، پیدایش آقازاده ها و.... تقصیر امریکاست!!
2- در راهپیماییهای بی شماری که به طور مرتب برگذار می کنیم بدون شعار می مانیم و نمی دونیم با پرچم کی آتیش بازی کنیم و نمی توان کشور دیگری را جانشین امریکا کرد چون اولا اصلا مزه نمی ده در ثانی مردم هم به آمیک جون عادت کردند و همونطوری که می دونید ترک عادت موجب مرضه...
3- سخنرانان عزیزمون در نماز جمعه ، برادران زحمتکش سپاهی و صد البته ، صدالبته وزارت امور خارجه دوست داشتنیمون دیگه نمی دونند چی بگن . مخصوصا سخنگوی کمال جان که دیگه نمی دونه راه به راه کی رو تکذیب کنه...
4- و دلایل بی شمار دیگری که در این مقال نمی گنجد...

*اگر به تاریخ مصر باستان و خدایان آنها علاقه دارید یه سر برید پيش انگوری. تا فرق بین آمون (خدای پولدارا) و آتون (خدای فقیر بیچاره ها) رو متوجه بشید...

*زیتون عزیز هم خیلی قشنگ دلایل خداحافظی موقت آقایون رو از وبلاگ توضیح داده (خانمها حتما بخونند...)   
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٢
تگ ها :

سياست!!

*من از روییدن خاک سر دیوار دانستم
که ناکس ، کس نمی گردد به این بالانشینیها
من از افتادن سوسن به روی خاک دانستم
که کس ، ناکس نمی گردد به این افتان و خیزانها

*یکی از بچه ها ایمیلی به من زده و گفته سیاسی ننویس. من خیلی تعجب کردم چون اصلا آزی و سیاست مثل دو خط موازی هستند که اصلا به هم نمی رسند حتی در بینهایت!! البته تعریف سیاست از نظر هر کسی متفاوته ، من ممکنه بنویسم جوونا کار ندارند یکی بگه این سیاسیه. نگو!!
مثلا توی کلاس زبان ، استادمون ازمون خواست یک نفر را تو ذهنمون مجسم کنیم و دیگران با پرسیدن سوالاتی درباره اون بفهمن کیه. وقتی نوبت به من رسید بعد از پرسیدن چند سوال من برای راهنماییشون گفتم یکی از پولدارترینها در ایران!! از اونجاییکه بچه های ما خیلی گل بیدند بازم نفهمیدن ، پس دوباره من گفتم ریش خیلی کمی هم داره!! یدفعه یکی از بچه ها مثل فشفشه از جاش پرید و گفت لطفا حرف سیاسی نزنید!! إه انصافتون رو شکر بابا! به نظر شما اصلا حرف بالا سیاسیه. من فقط از ریش طرف حرف زدم. همین!! کمی ریشش هم به من مربوط نیست. خوب بره شامپو أو مصرف کنه یا شامپو ویتامینه گلرنگ. اصلا به من چه.
خلاصه من همینجا سیاسی نوشتن رو ممنوع می کنم و هر کی حرف سیاسی در این وبلاگ بنویسه به اشد مجازات محکوم میشه....(خوب شد داداش من؟)

*این جریان رفراندوم رو حتما همتون شنیدید. به قسمت اولش کاری ندارم که کی چی گفته ، چون خودتون می دونید (یه دلیل دیگش هم اینه که بحث سیاسی اینجا ممنوعه!!) اما مخالفت بر و بچه های زحمتکش مجلسی با این پیشنهاد جالبه. چون معتقدند که اگه همچین رفراندومی برگذار بشه و مردم جواب مثبت به روابط با امریکا بدهند که به احتمال 99% چنین می شه (اون یه درصد هم برای این گذاشتم که اگه یه همچین اتفاقی نیفتاد من خیلی خیط نشم) دیگه امریکایی ها دست بالا می گیرند و در صورت مذاکره ایرانیها نمی تونند امتیاز چندانی از امریکایی ها بگیرن...
به نظر شما ما می تونیم اگه روزی پای مذاکره با امریکایی ها بنشینیم امتیاز چندانی بگیریم ؟ به نظر من اگه فقط همون حسابهای بلوکه شده خودمون رو پس بدند باید کلامون رو به هوا بندازیم. هر چند که از اون پولا گیر من و تو نمی یاد!!
یه مطلب جالب دیگه اینه که مثل دفعه های قبلی قوه قضایه صداش در نیومد که حرف زدن در مورد روابط با امریکا جرمه. شاید به این دلیل که صحبت از طرف کسی بود که هیچکس جرات مخالفت با ایشان را ندارد حتی نهاد قدرتمندی مثل قوه قضاییه...

*راستی شما هم شنیدید که ادامه داستان هری پاتر تا چند وقته دیگه تشریف فرما می شند. طبق خبرهای دست اول ، یه مقدار از محتویات کتاب افشا شده. اول اینکه رون می شه دروازه بان گریفندور و دوم اینکه دو سه تا از آدم خوبای کتاب می میرند (فکر کنم دامبلدوریکیش باشه ). و بازم مثل دفعه های پیش معلم درس مقابله با جادوهای سیاه ، آدم بدی از کار در می یاد. خدا کنه اندفعه تکلیف این اسنیپ بدبخت هم روشن بشه و هری هم باهاش خوب بشه. فقط امیدوارم همزمان با امدن کتاب در اونور مرز و برای از ما بهترون ، اینور هم بیاد.(تذکر: این متن رو بازمانده ننوشته بلکه این آزی کوچولو 10 ساله نوشته !! آخی اوچولو)   
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٢
تگ ها :

 

* شعر زندگی را باید "عاشقانه" خواند وگرنه زندگی بدون عشق سردخانه ای است که هیکل ما در آن تحرکی بی روح دارد.

*از این به بد در اینجا فقط بحث های جدی و مودبانه (!) و البته هنری مشاهده می شود که این به دلیل استفاده از کامپیوتر اخوی محترم می باشد و لو رفتن مواضع اینجانب... (تا من باشم سر کامپیوتر یکی دیگه نرم !!)

*اعلام جدیدترین نظریه درباره لبخند ژوکوند داوینچی



کارشناسان نقاشی و آثار << لئوناردو داوینچی>> طبق اخرین تحقیقات به این نتیجه مهم دست یافته اند که تنها یک دلیل برای لبخند شخص نشسته وجود دارد و ان این است که وی در استانه تولد یک کودک بوده است. در قبل کارشناسان فرضیه های دیگری را نیز ارائه کرده بودند که از مهمترین آن می توان به دندان درد داشتن خانم مذکور اشاره کرد و حتی یکی دیگر از کارشناسان آثار لئوناردو معتقد بود که این تصویر خود لئوناردو است که خود او از آینه و با کمی تغییرات (!) آن را کشیده است حتی یکی از کارشناسان فیمینیست خانم (کامیل پانیا امریکایی‌) پا را فراتر نهاده و ادعا کرده که مونالیزا با لبخند سرد و ستایشگرانه خود می گوید <<ضرورتی برای وجود مردان نیست>>(حالا هی بگید امریکایی ها هیچی بارشون نیست!!)

نظر کارشناس محترمه جناب بازمانده: احتمالا خانم مذکور درآن لحظه آینده ایران را پیش بینی کرده و در حال پوزخند زدن به من و شما بودند چون اگه شما به حالت لب و لوچه ایشان توجه کنید می بینید که این نه یک لبخند که بیشتر شبیه پوزخند زدن است ...

* قابل توجه بچه های عزیز:
یه قرار وبلاگی در تاریخ 29 فروردین گذاشته شده که توضیحات بیشتر را می تونید اینجا ببینید. اگه رفتید جای مارو هم خالی کنید...   

نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٢
تگ ها :

پايان يک نمايشنامه مضحک

* از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد!
گرچه ادم زنده بود.

* بله سرانجام طرح گفتگوی تمدنها که رییس جمهور محترم پیشنهاد اون را داده بود به حقیقت پیوست البته نه با زبان متداول که با زبان موشک و بمب و....
این نمایش مسخره هم داره کم کم به اخراش نزدیک می شه و صدام هم مثل بن لادن گم و گور شد تا یکبار دیگه نمایش قدرت و عرض اندام امریکا در برابر کشورهای دیگه کامل بشه. نمایش هایی که در ان رنج و عذاب نصیب سیاه لشکرها و نفت و قدرت نصیب نقش های اول می شه. دیکتاتوری رفت تا دیوی بدتر از اون بیاد. حالا از این به بعد عراق هم با وجود بودن ژنرال گارنر به پایگاهی محکم برای صهیونیست ها تبدیل می شه تا جا پاشون رو هر چه بیشتر محکم کنند و البته تهدیدی بزرگ علیه ایران که داعیه حکومت بر جهان اسلام داره و وکیل وصی همه کشورها و انسانهای مظلوم و رنج دیده در دنیا است (البته همه به غیر از ایران ). از این نمایش سه تا از موشکها هم نصیب کشور ما شد تا هشداری از سوی ابرقدرت بزرگ برای ما باشه تا زیاده از حد شلوغ نکنیم. ولی کو گوش شنوا!!

* بالاخره بوش حرف خودش رو به اثبات رسوند و عراق را گرفت تا ثابت کنه که حرف مرد یکیه!! و او به عنوان یک پسر خلف کارهای ناتمام پدر را تمام می کند تا روح ناارام پدر در گور آرام گیرد و آسوده از پایان کارهای ناتمام در جای خویش بخسبد !!! این عکس رو هم در یک پارتی خودمونی که دیشب به عنوان جشن پیروزی بر عراق گرفته شده بود یک عکاس فضول از جناب بوش گرفته . گویا جناب بوش برخلاف رییس جمهور پیشین بیشتر به آقایان تمایل دارند تا به دختر خوشگلایی مثل مونیکا!!!


نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ فروردین ۱۳۸٢

تگ ها :
comment نظرات ()

 

*اولندش که قالب نو (که نه رنگهای جدید) مبارک !! راستی بچه ها هماهنگی و هارمونی رنگها چطوره؟ شما هم مثل من فکر می کنید افتضاحه!!!اخه می دونید من اصلا از ویرایش قالب سر در نمی یارم اینا رو هم همینطوری سرهم کردم هر رنگی را که دوست داشتم از بالا یکی یکی جایگزین کردم و نتیجه همینه که میبینید. زیادم بد نشده!! نه ههههههههههههههههه.
شما فکر می کنید من از لحاظ روانشناسی رنگها در چه وضعیتی هستم؟ فکر کنم اگه یکی بیاد که روانشناسی رنگها رو بلد باشه بگه من خیلی از لحاظ فکری بهم ریخته و اشفته ام (به خاطر اینکه هر گوشه اش یه رنگه) و انسانی عصبی و زودرنج (اینم به خاطر رنگ زرد و قرمز تیره) و طبیعت دوست (به خاطر رنگ سبز) و... بقیه رنگها و ترکیباتشو نمی دونم. اگه شماها می دونید بفرما جلو این گوی و این میدان ، تحلیل کنید.

*این کیمیاگر هم یک معما داده که کلی ما رو گذاشته سر کار ، هر کی بلده بیاد به ما بگه تا جایزه اش رو با هم نصف کنیم. معما اینه : با دو عدد 3 و دو عدد 7 چطور می شود به نتیجه 24 رسید از چهار عمل اصلی (+، -، *، /) می تونید استفاده کنید...

*راستی شما هم خبر را مثل من شنیدید که جلاد و مسوول حمله شیمیایی به حلبچه و پسر عموی صدام معروف به علی شیمیایی در حمله امریکایی ها به عراق کشته شد . من که خیلی خوشحال شدم پس برای سلامتی برادرای زحمتکش امریکایی و انگلیسی بلند صلوات. اجرشون با خدا!!!!! (این یه تیکه تهاجم فرهنگی از وبلاگ شیزوفرنی است از بس که گفت صلوات!)
شماها فکر می کنید عراقی ها چقدر دیگه دوام می یارند ؟ اینطوری که از شواهد امر معلومه مدت زیادی طول نمی کشه که این قصه هم مثل جنگهای دیگه تموم شه فقط خدا به ما رحم کنه . طرف شرق که امریکایی ها در افغانستان مستقر هستند و درغرب در عراق هم بعد از پایان جنگ تا دو سال قصد ماندن دارند پس حسابی محاصره می شیم . برادران زحمتکش مسوول هم به جای اینکه مراقب کردار و عمل خود باشند و هی با دم اقا شیره ور نرند دیگه دارن شورشو در می ارن. اون از تلویزیونمون که دیگه فقط کم مونده مدال افتخار به گردن صدام اویزون کنه و براشون آهنگ افتخار بزنه. اونم از رییس مصلحت خودی ها!! که به جای اینکه به باغای پسته اش برسه هی می یاد بیانیه صادر می کنه . انگاری برادرا یادشون رفته همین چند سال پیش بود که جوونای همین مملکت(نه مال همسایه بغلی) رو همین صدام و دارو دسته اش قتل عام کردند هنوز که هنوزه دارن جسدهاشون رو برمیگردونند (همین دیروز خبر از اتاقکی پر از جسد بود که ایرانیها مدعی هستند جسدهای تازه کشف شده ، سربازهای ایرانی هستند که روی بدنهاشون اثار شکنجه هم هست ) ، پس لطفا کاسه داغتز از آش نشید و بشینید سر جاتون.

* تازه حالم خوب شدده بود که با رفتن به اینجا و خوندن نامه اقای دکتر گل مرادی به رهبر دوباره حالم گرفته شد. شماها فکر می کنید همه اینا حقیقت داره (نامه رو از وبلاگ شیزوفرنی پیدا کردم)
اصلا من به اینجور جاها نباید برم ، هی می خوام بزنم رو خط بیخیالی اما مگه میشه توی این مملکت خراب و داغون زندگی کنی و ناراحت نشی. یه سری دیگه انقلاب کردند با رویاهای خیلی قشنگ توی سرشون یه عده دیگه توی جنگ جونشون رو از دست دادند حالا این اقازاده ها دارند زیر و روی مملکتو می خورن.   
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳۸٢
تگ ها :
comment نظرات ()

رفتن يا نرفتن؟ مساله اينست.

*نوشتن ، نوشتن و ... چقدر سخته . مخصوصا وقتی به وبلاگهایی سر می زنی که پشت هر کدوم از جملاتش دنیایی از تعقل و تفکر وجود داره و حرفها و نوشته ها مفهومی دارند و برای تو هیچ ، هیچ هیچ ...و تو به فکر (فکر اونم تو) این می افتی که برای چی می نویسی و برای کی؟

*می خواستم از پایان تعطیلات بنالم و بگریم اما وقتی به وبلاگ دوست عزیزم تفکر-تجسم-تعقل سر زدم و نوشته آخرش رو خوندم راستش آنقدر شرمنده شدم که ...

* اولین باری که با کلمه ای به اسم وبلاگ اشنا شدم و کم کم به وبلاگهای مختلف سر زدم بعضی مواقع با جملاتی اینچنین برخورد می کردم که:

• ما رفتیم دیگه خداحافظ
• این وبلاگ تعطیل شد

من خیلی تعجب می کردم که چطور کسی می تونه وبلاگشو اینطور راحت رها کنه اما حالا می فهمم که توی اون زمان اونا چه حسی داشتند و چرا رفتند. خود من هم کم کم دارم هوایی می شم. وقتی حرفی برای گفتن نداری وقتی جملاتت پوچ و بی معنیه برای چی یا کی می نویسی؟ خودم که به متنهای قدیمی نگاه می کنم از خودم و طرز فکر بچگانه ام خندم می گیره. این موضوع وقتی به وبلاگهایی که حرفی برای گفتن دارند می رم بیشتر می شه. به خدا حسودی نیست فقط غصه می خورم به خاطر کم بود اطلاعات و نبود فکر و در آخر ضعف نویسندگی. نمی دونم چرا انقدر دچار افسردگی شدم شاید دچار پوچ زدگی شدم (البته مامانم می گه هر وقت اینطوری می شی به خاطر اینه که این هفته کوه نرفتی!!!) شایدم درست میگه وقتی کوه میری وقتی به اون بالا می رسی به قله ، انقدر خوشحالی که همه غم و غصه هاتو همونجا جا می ذاری و خیلی سبک برمی گردی پایین ، اونقدر سبک که برای یه مدت دو هفته هیچ غم و غصه ای نداری. وای امروز از اون روزامه و این از طرز نوشتن مسخره ام معلومه پس فعلا خداحافظ تا حالم خوب شه .....   
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ فروردین ۱۳۸٢
تگ ها :
comment نظرات ()

يک ۱۳ بدر واقعی

*بالاخره 13 بدر رو هم به خوبی و خوشی در کردیم (خدا رو شکر) نمی دونم به شماها چطور گذشته و کجاها رفتید به کدوم دشت و باغ و پیش کدوم دختر و پسرا پارتی داشتید اما خاضعانه از خدا می خوام که خدا حاجت همه جوونهایی که عاشقانه سبزه گره زدند را بده.( چون خودم هم یکی از همون جوانهای عاشق بی یارم )

* باید بگم من فقط 4 ماه دیگه مهمونتون هستم بی برو برگرد . اخه همونطور که به شماها یاد دادم (آخه ما تنها خور که نیستیم یاد دوستامون هم هستیم ) رفتم گره 13 رو زدم در جهت جریان آب و البته کمی شل (!) تا هر چه زودتر باز بشه ( اینهمه سال شرافتمندانه گره زدیم هیچ اتفاقی نیفتاد گفتیم یه سال تقلب کنیم ببینیم چی می شه شاید بخته امسال دیگه باز شه ) سبزه هم نامردی نکرد و جیک ثانیه باز شد !! حالا به خاطر این سبزه ها نیست که اینو با اطمینان می گم (من که به این چیزا اعتقاد ندارم) اخه بعد از ظهر یه قهوه ترک هم درست کردیم و یکی از خانمهایی که با ما بود و فالگیر( قهوه) ماهری هم هست برامون فال گرفت و خیلی چیزای خوب خوبی بهم گفت. همش در مورد ازدواج و ماهی و یه زندگی توام با موفقیت و شادی و گوسفند (اه نه راستی گوسفند مال مامانم بود برای من خرس قطبی و یه شتر با بار پر از پول و نیمرخ یه پسر خیلی خیلی خوش قیافه بود ) ... و خیلی چیزای خوب دیگه که یادم نیست ( قدرت خدا تو یه فنجان کوچولوی خط خطی چه چیزایی که پیدا نمی شه . اخه من وقتی فنجانم رو نگاه کردم فکر کردم زندگیم خیلی خط خطیه که هیچی توش پیدا نمی شه بجز رودخونه و کوره راه و ... ولی فرزانه جون برام همه چیز پیدا کرد از پول گرفته تا شوهر و مسافرت و کار خوب و ... (خدا خیرش بده) من که دهنم همینطوری باز مونده بود اصلا فکر نمی کردم یه فنجون به اون کوچولویی بتونه سرنوشت منو ایقدر واضح و روشن و البته دلنشین بخونه. خلاصه عزیزان منو فقط یه 3 ، 4 ماه دیگه تحمل کنید بعدش دیگه اصلا وقت ندارم بیام اینطرفا . چون دقیقا 4 ماه دیگه نامزدیمه . البته به نظر من اینا همش خرافاته !! وای داشت یادم می رفت دیدی حواسم رو پرت کردی ! کسی یه ارایشگاه خوب سرغ نداره برای روز عروسی؟ لباس عروس و از این چیزا . البته میدونی که من به این چیزا اعتقاد ندارم ولی بهرحال ادم اماده باشه بهتره تا یه وقت کارا هول هولی نشه .اگه سراغ دارید قربونتون ادرس و تلفن رو برام بفرستید. هر کی هم می خواد بیاد عروسی بگه تا از حالا دعوتش کنیم اخه داریم لیست مهمانها رو می نویسیم بعدا ممکنه جا نداشته باشیم ببین گفتما بعدا گله نکنیدااا، مامان ن ن ن ن ن ن ن ن ن کفش سفیدم کجاست؟....
  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٢
تگ ها :
comment نظرات ()

13 رو بدر کنیم یا نکنیم ؟ مساله اینست.

هیچ با خودتون فکر کردید که چرا می گن 13 رو در کنید و چیز دیگه ای نمی گن اصولا این کلمه بدر از کجا اومده و ایا ریشه تاریخی داره یا نه. نگارنده پس از تحقیق و بررسی در میان کتابهای قدیمی گنجه مامان بزرگ به نتیجه مهم و عبرت انگیزی در این خصوص دست یافته است که به سمع و نظر شما عزیزان می رساند تا شما هم از این نتایج بهره مند شوید و مثل من عبرت بگیرید:
یکی از افسانه های اون کتب در مورد شاهزاده ای بود که می خواست ازدواج کنه یک روز ... نه اصلا بهتره از اول شروع کنم ، آره اینطوری بهتره :

یکی بود یکی نبود در سرزمینی دور و زیبا که مهد دلیرانی همچون تهمتن و کورش وداریوش و ... بود پادشاهی عادل و نیکوکار بر این سرزمین حکمفرمانی می کرد که از دار دنیا فقط یه پسر داشت و مردمی که براش حاضر بودند جون بدهند. کم کم شاهزاده قصه ما بزرگ می شه و پادشاه تصمیم می گیره بهارطبیعت و ازدواج پسرش رو در یک زمان جشن بگیره تا شادیشون کامل بشه . اخه مردمان ان سرزمین طبق سنتی زیبا و کهن در زمان بیدار شدن زمین از خواب زمستونی و جوانه زدن درختها و باز شدن گلهای بهاری طی 12 روز جشن و شادی داشتند و از خدای زایندگی و رویش تشکر می کردند. اما از انجاییکه شاهزاده ها هر کسی رو به عنوان زن نمی گیرند و باید زیباترین و جذابترین دختر را به عنوان عروس انتخاب کنند شاهزاده داستان ما را ه می افته توی ولایتشون که دختر مورد نظرش را پیدا کنه و شاه هم به بهانه جشن عید همه دخترای ابادیهای دور و نزدیک رو دعوت می کنه تا انتخاب برای پسر دلبندش آسونتر بشه. اما توی اون ولایت به اون بزرگی هیچ دختری که بتونه نظر شاهزاده رو جلب کنه وجود نداشت البته دختر خوشگل فراوون بود (هر چی باشه ایران خودمون بود و پر از دخترای خوشگل) اما دختری که شاهزاده دوستش داشته باشه نبود خیلی از دخترا به اشتیاق دلبری از شاهزاده و با هزاران ترفند و کرشمه سعی در زیباتر نشان دادن خود داشتند تا دل از شاهزاده ببرند اما شاهزاده ما قلبش سنگتر از این حرفا بود . پدر شاهزاده اصرار داشت تا پسرش زودتر دست یکی از همین دخترا رو بگیره تا توی همین عید مراسم رو براه بندازه تا سال دیگه هم نوه خوشگلشو بغل بگیره .اما مگه شاهزاده زیر بار می رفت. می گفت من فقط با دختری که عاشقش بشم ازدواج می کنم . شاهزاده خودش اسبش رو زین می کرد و توی ابادی می رفت تا بلکه گمشده خودش رو پیدا کنه اما هرچه بیشتر می گشت بیشتر ناامید می شد اخه به نظرش همه دخترا خوشگل بودند اما اون به دنبال یه دختر خاص و تک می گشت یکی که بتونه قلبش رو تمام و کمال بهش تقدیم کنه . روز ها گذشت و گذشت بدون اینکه شاهزاده ما کسی رو پیدا کرده باشه تا اینکه روز 13 فرورودین رسید توی ابادی این روز به روز نحس و بد یوم معروف بود و کسی از خونه بیرون نمی اومد تا این روز تموم شه تا مبادا نحسی این روز دامنگیرشون بشه . اما شاهزاده که به این حرفا پابند نبود علارغم اصرا پدر باز مثل هرروز از خونه بیرون اومد تا به دنبال عشقش بگرده با خودش گفت باداباد اولین دختری که ببینمش انتخاب می کنم اخه دیگه از گشتن خسته شده بود اما توی ابادی پرنده هم پر نمی زد این شد که از شدت ناراحتی زد به کوه و دشت گفت دیگه بر نمی گردم تا یکی رو گیر بیارم یا با اون برمی گردم یا دیگه برنمی گردم. وسطای راه کنار یه چشمه توقف می کنه تا ابی به سر و روش بزنه و رفع خستگی کنه وقتی می شینه کنار نهر اب یه چیزی توجهش را جلب می کنه می بینه علفای کنار نهر به روش خاصی گره خوردند جوری که وقتی اب از اونها رد می شه گره ها به طرز جالبی باز می شن پایینتر رو نگاه می کنه می بینه همینطور علفای کنارنهر گره خوردند گره ها رو دنبال می کنه ناگهان دختری رو می بینه که با ملاطفت سبزه های کنار نهر را گره می زنه و چیزی رو زیر لب زمزمه می کنه . شاهزاده جلوتر می ره تا بهتر بشنوه و ببینه. دخترک زیر لب زمزمه می کرد و به ازای هر زمزمه دو سبزه را به هم گره میزد. اون دختر شاید از دخترای ابادی قشنگتر نبود اما لطافتی در صورتش موج می زد و ارامشی در چشمان سیاهش بود که یک لحظه شاهزاده احساس کرد طرف چپ سینش بدجوری درد گرفته دستش رو روی سینش گذاشت اما این درد بیشتر و بیشتر می شد متوجه شد که هر چه به دخترک نگاه می کنه این درد بیشتر می شه و صد البته محبت دختر هم همینطور. دوست داشت زمان متوقف بشه و اون تا ابد به دخترک نگاه کنه به قامت دلفریب و چشمان سیاه و موهای لخت و بلند و مشکی اون که پشت سرش رها شده بودند و گونه هایی که از نسیم بهاری سرخ شده بود هر چی شاهزاده به دخترک بیشتر نگاه می کرد بیشتر عاشقش می شد از نگاه خیره شاهزاده دخترک برگشت وقتی چشم در چشم هم انداختند گونه های چون انار دخترک گلی تر شد شاهزاده که دیگه طاقت نداشت جلو رفت و گفت ...

توضیح :اولا از اونجاییکه از این جا به بعدش ممکنه مسائل اخلاقی رعایت نشه مجبور به خود سانسوری شدم خودتون می تونید بقیه داستان رو حدس بزنید اما نکته مهمتری که این داستان رو به خاطر ان گفتم و احتمالا شما به اون توجه نکردید اینه که چرا شاهزاده با وجود اونهمه دختر زیبا که در کنار خودش داشت عاشق یه دختر چوپون ساده و بی اصل و نصب می شه شاید یک دلیلش این باشه که دخترک اعتقاد راسخ به این داشت که سبزه گره زدن حتما بخت اونو باز می کنه چون سوا از تعریفای شاهزاده که عشق کورش کرده بود باید بهتون بگم که اون دختر خیلی خیلی ساده و معمولی بود البته با نمک بود اما اگه شاهزاده اونو پیش دخترای دیگه می دید شاید حتی بهش نگاه هم نمی کرد . و اگه اون روز در ابادی شاهزاده دختری رو می دید شاید دیگه دخترک چوپون ما توی این قصه نقشی نداشت پس یه توصیه خواهرانه به همه دخترای دم بخت دارم که این قضیه سبزه گره زدن 13 بدر رو شوخی نگیرید کاری که بقیه دخترای ابادی کردند و احتمالا تمام عمر از اینکه روز 13 رو بدر نکردند یعنی بیرون نرفتند و سبزه گره نزدند پشیمون شدند این توصیه رو هم به پسرای دم بخت هم می کنم شمایی که هر هفته می ری امامزاده صالح ، خوب یدفعه هم سبزه گره زدن رو امتحان کن . پس خواهر من ، برادر من به بختت پشت پا نزن البته با شیوه درست و علمش ، به اینصورت که : دو سبزه ای را که در جهت جریان اب هستند انتخاب کن و یک گره از قسمت پایین به صورت خیلی ساده می زنی تا به مرور زمان باز شه نه مثل من دست و پاچلفتی که همچین گره کوری زدم که تا قیامت باز نشه !!!!!! اخه من فکر کردم هر چی گره سفت ترباشه بهتره!!!
پس به این افسانه ها که ریشه در تاریخ سرزمینمون دارند بی توجهی نکنیم تا بدش پشمونی بار نیاد...   
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ فروردین ۱۳۸٢
تگ ها :
comment نظرات ()

روزهای آخر تعطيلات

*هر چی بیشتر به پایان تعطیلات نزدیک می شیم بیشتر تن و بدنم می لرزه دیگه انقدر تنبل شدم که حتی زورم می یاد برم بیرون چه برسه برگشتن سر کار و کلاسهای زبان. خدایا چرا انقدر زمان زود می گذره نمی شه یخورده کندش کنی فقط یخورده .

*این امریکاییها هم دیگه شورشو در آوردند به هر چی مردم بدبخته حمله می کنند بعد می گن اشتباه شده همین یکی دو روز پیش بود که به بازار بغداد حمله کردند و حدود 50 کشته و 100 زخمی بجا گذاشتند بعد گفتند اشتباهی زدیم . اصلا بهتر نیست بجای این کارا صدام و بوش رو تو یه اتاق بندازند و دو تا شمشیر هم بهشون بدند و بگن فقط یکیتون باید از این اتاق بیرون بیاین . من که روی صدام شرط بندی می کنم چون خیلی قلدره ولی داییم می گه چون بوش قد بلندتری داره از شانس بیشتری برخورداره شما رو کی شرط می بندید؟ صدام یا بوش؟
به نظر شما این راه عاقلانه تری نیست؟ به خاطر کم عقلی و قلدری 2 تا سیاستمدار این همه ادم باید زجر بکشند . حالا درسته عراقی ها دشمن ما هستند و توی جنگ این همه مصیبت ازشون کشیدیم ولی نمی شه چشم روی این همه کشتارهای بیرحمانه مردم عراق بست. امیدوارم این جنگ لعنتی زودتر تموم شه .


*راستی یه لینک این بغل دادم تا تنش های فلسفی خودتون رو بشناسین . من حدود 46% تنش فلسفی داشتم از خودم حسابی ناامید شدم . شما برید ببینم چند مرده حلاجید.


*اینروزا بجث بر سر زیتون زیاد شده و همه در پی شناختن اون هستن و این مخفی کاریهای زیتون فقط باعث کنجکاوی دبیشتر بچه ها شده ازی یه حدسایی زده که فکر می کنه اگه 100% درست نبود دیگه حتما 0.5 % که درسته .
حدس 1 : زیتون یکی است مثل من وشما که تازه با وبلاگ اشنا شده و فقط قلم خوب و روانی داره. یه دختر مهربون و مامانی و شیطون حدود 22 تا 25 سال با یخورده اضافه وزن (حدود 0.5 تا 3 کیلو)
حدس 2 : که به واقعیت بیشتر نزدیکه اینه که اون قبلا یه وبلاگ دیگه داشته و توی اون هم موفق بوده و احتمالا به خاطر شناخته شدن اون رو رها کرده و وبلاگ دیگه ای زده و علت دوری اون از تجمعات وبلاگی ها هم به این دلیله که نمی خواد دوباره شناخته بشه. اما قلم خوبش هم شاید به این دلیله که اون جای دیگه مثلا یک نشریه و یا حتی یک روزنامه هم می نویسه. یک دختر مجرد مصمم با ارده ای اهنین مثل ماری کوری !!
حدس 3: من که دیگه چیزی به ذهنم نمی یاد شماها چی؟
حدس 4 : این چیزا به من و شما مربوط نمی شه و ادم تو کاری که مربوط بهش نیست دخالت نمی کنه.

*اما مطلب آخرو مهمترینش : هر کی هر نذری چیزی امامزاده صالح داره بده به کندو چون ایشون هفته ای یکبار به امامزاده می رن و شمع روشن می کنند تا خدا یه زن خوب نصیبشون کنه ( به نقل از وبلاگ سیاوش اتشین راست و دروغش پای خودش فقط اینو به کسی نگین چون قراره یه راز باقی بمونه ) می شه يه شمع هم برای ما روشن کنی؟   
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٢
تگ ها :
comment نظرات ()

همپای کوه نمی خواين؟

وای حتی نمی تونم رو دکمه های کامپیوترم فشار بدم تمام بند بند بدنم درد می کنه به حالت چمباته جلوی کامپیوتر نشستم و هر جمله را در یک دقیقه تایپ می کنم (مگه واجبه؟)
دیگه من باشم از این کارا نکنم چون تو وبلاگ هر بنده خدایی که می رفتم اگه حرف از کوه و قله می زد مثل این ندید بدیدا می گفتم منم ببرید . برام درس عبرت شد (توبه گرگ مرگه!!)اخه دیروز پاشدیم شال و کلاه کردیم رفتیم درکه. قرار بود من و الهه و یکی از دوستاش بریم منم گفتم تاتی کنان می ریم یه ایستگاه بالاتر می شینیم صفا و چایی و آش و.... بعدش هم بر می گردیم به همه هم می گیم تا اون قله رفتیم ولی چشمتتون روز بد نبینه الهه خانم ورداشته بود بابا شو هم آورده بود ما هم مجبور شدیم تا خود پلنگ چال بریم بالا که بعد باباهه نگه اینا می رن کوه الللی تلللی و بالا نمی رن البته این اکرم خانم دوست الهه هم زرنگ بود خواهرزاده اش رو اورده بود با یه کفش پاشنه پنج سانتی (اخه آدم عاقل کوه با کفش پاشنه بلند و مانتو بلند می یاد؟ شایدم از سیاستش بوده؟ ) و وسط راه گفت مینا نمی تونه با این کفشها بالا بیاد در صورتی که نفس خودش هم بالا نمی اومد البته به منم که دیگه نا نداشتم گفتن اینجا بمون و ما می ریم بالا و بر می گردیم خداییش شیطونه هم سوسه کرد ولی لامصب این رگ بزرگه که تو گردنمون هست مگه گذاشت که الهه که یه وجب ادمه بالا بره اونوقت من که خیلی ادعام می شه نرم؟ با پرویی گفتم نه من که اصلا خسته نیستم!(بچه پروو) خلاصله اون دو تا رو توی اوزغال چال (درست نوشتم؟ ) گذاشتیم و رفتیم بالا این بابای الهه هم دلم خوش بود عمری ازش گذشته و نمی تونه بالا بره و وسط راه خودش پیشنهاد می ده برگردیم مثل مثل نمی دونم مثل چی همچین می رفت بالا انگار نه انگار که سربالاییه من دیگه اخرش چهاردست و پا بالا می رفتم دقه به دقه هم می اومد می پرسید خسته که نیستی ؟ نه منو خستگی نههههههههههه وای خدا کمرم. بالاخره به این پلنگ چال با هزار بدبختی رسیدیم بالا توی پناهگاه پلنگ چال فقط حدود 20 نفر بالا بودند از این همه ادمایی که پایین دیده بودیم (حالا هی بگین کار شاقی نکردی) جای همتون خالی اون بالا اش خوردیم تاحالا همچین اشی نخورده بودم ( کاشکی الان هم یه کاسه بود. فقط همین یه صحنه خیلی قشنگ بود. ) بعدش هم سریع برگشتیم پایین. برگشتنه هم تو ماشین بابای الهه گفت هر هفته می این دیگه ؟ ماهم گفتیم حتما این برنامه ها خیلی خوبه!!!( من که دیگه غلط می کنم الی با بابات بیام با یکی می رم مثل خودم باشه حداقل وسط راه یه استراحتی بده) خلاصله الان تموم بدنم درد می کنه (پس چرا انقدر می نویسی؟) باشه بابا الان تومش می کنم. راستی کسی نمی خواد بره کوه منم با خودش ببره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کجا دماوند ؟ اره بابا حتما می یام منم خبر کنید.
آی کمرممممممممممممممممم
  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ فروردین ۱۳۸٢
تگ ها :
comment نظرات ()