مهريه

یک هفته ننوشتن و سکوت ، فکر کنم حسابی از دستم راحت بودید!! اما دل من که برای نوشتن پر می زنه حتی اگه شماها برای خوندن دلتون لک نزده باشه. فقط نمی دونم چرا مطلب قبلیم اقایون رو انقدر کفری کرده بود؟؟ تنهاتر از سکوت که مهریه خانمها رو پیش کشیده بود و گفته بود انقدر از مظلومیت خانمها دم نزنم!!! و سقراط هم که قرار شد یه زن 60 ساله بگیره بعد در مورد کبری نظر بده !! (البته یکی از بچه ها براش پیدا کرد منتها نمی دونم چرا جا زد؟؟)
 
اما بحث شیرین مهریه:
اخرین نامزدی که در خانواده ما انجام شد مهریه عروس خانم 1000 سکه طلا بود!!! حالا فرض کنیم این زوج خوشبخت که الان دل می دهند و قلوه میگیرند در اینده دچار مشکلاتی بشوند که قصد جدائی داشته باشند. (البته خدا نکنه) اگر زن حاضر به ادامه زندگی با مرد نباشه که جمله معروف مهرم حلال جونم ازاد رو به زبون می یاره و خلاص. ولی اگه مرد ناراضی باشه خیلی راحت می تونه بره یه زن دیگه بگیره و به زن هم بگه انقدر بشین تا موهات هم عین دندونات سفید بشه من طلاق بده نیستم. و خیلی راحت زندگی خودش رو ادامه بده.
تعداد معدودی از مردان حاضر به دادن مهریه می شوند. در واقع مهریه برای جبران ناتوانی قانون در برابر ظلم گروهی از مردان به زنان گذاشته شده. خانواده ها که اطمینانی به قانون کشور برای حمایت از دخترانشان ندارند این ترفند رو به کار می برند تا مانع از زورگوئی مرد به زنان شوند غافل از اینکه مردی که شعور برخورد با زن رو نداره حتی مهریه هم نمی تونه کاری انجام بده و روش اونو تغییر بده. شاید بهتر باشه به جای مهریه قانون طلاق و ازدواج در کشور ما تغییر کنه تا زنان هم حقی معادل مردان پیدا کنند تا لزومی به این ابزارها نباشه. مهریه در واقع توهینی به شعور و شخصیت یک زن هست ، مثل اینکه برای خرید کالائی برای اون قیمت تعیین کنی و از همه بدتر و مضحکتر چونه هایی که گاهی در این بین زده می شه تا تخفیفی گرفته بشه ، این نگاه کالائی به زن در کشور ما خیلی رایج و مورد پسنده ، خیلی وقتا با شنیدن مهریه بالای کسی بهش افرین می گیم و به زرنگ بودنش غبطه می خوریم حتی زنان ما هم نسبت به این مساله افتخار می کنند و مهریه بالاتر رو نشونه ارزش بیشتر می دونند ، ولی اقای "تنهاتر از سکوت" مساله اینه که در زمان کنونی که دختران ما کم کم اعتماد به نفس به تاراج رفته اشون رو به دست می اورند و به مرز خودباوری نزدیکتر می شوند کم کم این رسوم کهن و غلط هم به دست همین زنان از میان برداشته می شود ، رسومی که به زن به دید یک جنس دست دوم نه یک انسان نگاه می کنه.
می گی نه بشین و تماشا کن...
 
** جهان عزیز با اینکه اهل رفسنجانه و من سایه رفسنجانی ها رو با تیر می زنم ولی یه دوست خوب برای منه ، هفته پیش که برای یک ماموریت خطری به اصفهان رفته بود و کلی نگرانش شدیم ، حالا خوشبختانه برگشته ، اقا جهان همیشه سالم باشی و شاد. انقدرم ماموریتهای خطری نرو...
 
*** ابوجهل عزیز رو رد صلاحیت کردند (نامردا) ، با وجود اینکه قرار بود انتخابات رو تحریم کنم!! ولی اگه صمد جان شرکت می کرد میرفتیم زنجان برای رای دادن!! تا مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی باشه. (حالا فکر نکنید چون رد صلاحیت شده اینو می گما و خالی بندی می کنما. حالا سرچی ردت کردند صمد جان؟؟)
 
**** قرار بود این جمعه بریم درکه منتها انقدر از فضای روحانی که روزای جمعه توی کوه هست برامون تعریف کردند که ما قیدش رو زدیم!! تا حالا هر وقت می رفتیم با گروه می رفتیم و از راههای مالرو!! ما رو می بردند و چند تا بادیگاردم داشتیم اینه که متوجه این فضاهای روحانی نشده بودیم. ولی جدا دلم برای کوه رفتن تنگ شده. درسته که سریع خسته می شم و از لحاظ بدنی کم می یارم ولی به قله رسیدن ارزش تمام خستگی ها و بدن درد ها رو داره.
راستی چرا من انقدر عاشق طبیعتم؟؟!!
الان دلم پر می زنه برای کوههای سرسبز کلاردشت ، برای سکوتی که اون بالا هست ، برای شنیدن صدای پرنده شاد و خوشبختی که برای جفتش می خونه ، برای درختان تنومند و کهنسالی که سالیان ساله ریشه در اون خاک دارند ، برای خزه ها و پیچکهایی که دور درختها پیچیدند ، برای رودخونه پیچ در پیچی که صداش از هر موسیقی دلنوازتره ، برای علم کوهی که مغرورانه در انتهای جاده جا خوش کرده و ادم رو به مبارزه می طلبه و وسوسه فتحش ادم رو راحت نمی ذاره و ...
من می خوام برم کلاردشتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
 
  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ دی ۱۳۸٢
تگ ها :

اين نيز بگذرد...

* یه چیزایی هست که خیلی دوست دارم اینجابنویسم ولی دیگه روم نمی شه. مثلا اشتباهاتم توی زندگی ، یا کلاههایی که سرم رفته ، این اخری که خیلی بامزه بود ، تا من باشم دیگه سراغ کارهای پول در اوردنی نرم!!! حالا هر وقت حالم سر جاش اومد برای شما هم می گم تا یه خورده به من بخندید.

اما حداقل خودم رو با این جمله دلداری می دهم که هر شکستی مقدمه یک پیروزی بزرگه!!
 
** چه قدر دلم برای کلاردشت تنگ شده ، هر کدوم از شماها که از اون حوالی گذشتید یه داد به یاد من بکشید و یه نفس عمیق تا هوای مه الود و خنک بهشت من ریه هاتون رو تازه کنه. خوش به حالتون اگه الان اونجا هستید...
 
*** یه چیزی که خیلی برام جالبه دیدن ادمائیه که توی این دنیای مجازی (که خودمون ساختیم) عاشق می شوند ، فکر کنم باید چیز جالبی باشه که اول تفکر یک فرد رو بشناسی و بعد قیافه اون رو و صد البته شجاعت افرادی که به این جور وادیها گام بر می دارند چون شاید توی این دنیای مجازی همه ما سعی می کنیم چهره خوبمون رو نمایش بدیم و صحبتی از بدیهامون نکنیم ، اعتماد وقتی معنا پیدا می کنه که تو همه شخصیت فرد رو بشناسی نه فقط وجه خوبش ، ولی به هر حال امیدوارم همه اونائی که طعم عاشق شدن رو اینجا چشیدند خوشبخت بشند و به ما بی سواد ها هم بگند طعمش چطوریه؟ فکر کنم انگوری بتونه بگه مزه اش چطوریه. ( فقط خدا کنه طعم لیمو شیرین نده که زودی تلخ شه!!)
 
**** دید جذاب!! و سنتی جامعه ما به دخترها اجازه تنها موندن و تنها زندگی کردن رو نمی ده ، یک دختر ، تنها با اسم شوهر دارای هویت می شه ، هویتی مجازی که بعضی وقتها بهای سنگینی برای یک دختر داره ، گاهی اوقات این بها به قیمت از دست دادن روح و هویت انسان تموم می شه ،
 
حتما ماجرای کبری ، عروسی که مادر شوهرش رو به قتل رسونده والان در انتظار حکم اعدام هست رو شنیدید ، اصلا قصد پیش داوری ندارم فقط یک لحظه دختری 18 ساله رو تصور کنید که قراره یک عمر پیش شوهری 54 ساله زندگی کنه و مادر شوهر 75 ساله هم پیششونه ، به نظر شما کبری و همسرش توی این چند سالی که با هم زندگی کردند حرفی برای گفتن به هم داشتند؟؟؟ به نظر شما فرقی بین کبری و دخترانی که به کشورهای حاشیه خلیج فارس قاچاق می شوند تا عربهای پولدار رو راضی نگه دارند هست؟؟؟ فرق زنی که برای پول مجبور به خودفروشی است با کبری چیه؟؟
 
غیر از اینه که فقر و فرهنگ پائین خانواده ، کبری رو مجبور به ازدواج با مردی به سن پدرش کرده؟؟ این ازدواجه یا تجاوز؟  تجاوز به حقوق یک دختر ، تجاوز به احساسات و عواطف یک انسان ، دلم می سوزه ، برای جنسیتم ، برای ظلمی که به ما می شه ، برای تمام حقوقی که به خاطر زن بودنم از من دریغ می شه ، دلم برای همه کبری ها می سوزه ، دلم از این همه تبعیض گرفته است. از این همه نامردی و پلشتی جامعه و از همه بلاهائی که به سر هم جنسانم می یاد بیزارم.
به نظر شما مقصر کیه؟؟؟
  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ دی ۱۳۸٢
تگ ها :

مهندس ناظر

* یه چیز جالب که توی نوشته بچه ها در مورد زلزله دیده می شه اینه که به مهندسین ناظر ساخت خونه های بمی گیر می دهند و خواستار مجازاتشون هستند و بدی ساخت خونه ها رو گردن این بیچاره ها می اندازند.

به قول معروف: بابا مهندسم کجا بود!!

خونه های بمی مثل اکثر جاهای کویری با خشت و گل ساخته می شوند اونم بیشتر توسط بناهای بیسوادی که کار رو از پدرانشون یاد گرفتند و یا حتی توسط خود اهالی خونه ، برای ساخت این خونه های ارزون مصالح زیادی هم نمی خواد ، مقداری کاه و خاک و اب رو به مقدار زیاد با هم قاطی می کنند درست عین یه تپه کوچیک می شه و بعد باید به مدت چند ساعت این گل رو لقد کنند تا مثل خمیر کیک!! وربیاد بعد با استفاده از همین مخلوط کاه و گل خونه رو می سازند و برای در و پنجره هم از الومینیم یا چوب استفاده می کنند و برای سقف هم یا از تیر چوب استفاده می کنند یا از اهن و الومینیم. منتها جدیدا برای ساخت خونه های جدیدتر از اجر هم استفاده می کنند. این خونه ها با اینکه زیبائی و یا استحکام کافی نداره اما برای گرما و سرمای کویر عالیه ، یادمه 15 سال پیش که خونه دائی مامانم که توی کاشان بود رفتیم وسط ظهر با وجود اینکه فقط یک پنکه روشن بود ولی هیچ کدوممون گرمازده نشدیم سقف بلند و گردش هنوز یادمه. (حیف که خرابش کردند)

اما یه بدی دیگه که این خونه ها داره اینه که موقع زلزله و خراب شدنش چون به صورت تلی از خاک در می یاد جلوی رسیدن هوا رو می گیره و زودتر باعث خفگی می شه. (ای بابا)

 

** از چند جا راههای ایمن سازی در برابر زلزله رو در اوردم و با دقت خوندمش. منتها هر وقت می خوام به بقیه هم بگم هیچ کس جدی نمی گیره و می گه بابا اون موقع کی زنده است!! بدی ما ایرانی ها همینه دیگه. بابا حداقل یاد بگیرید که پس فردا من زیر اوار بودم خواستی منو بکشین بیرون حداقل قطع نخاع نشم!! حالا خودتون هیچی. تازه از این به بعد قراره من شبا با جوراب و دستکش بخوابم چون توی سرمای بیرون اول از همه دست و پام یخ می زنه!! یه کیف هم برداشتم مقداری وسایل کمکهای اولیه و اب و شمع و کبریت و یه دست پاسور و منچ (خوب حوصلمون سر می ره دیگه ، چراغ قوه رو بابام نداد گفت الان که زنده ایم بیشتر لازم داریم تا اون موقعی که نیستیم!!) رادیو مون هم که خیلی بزرگه جا نشد ، یه خورده شوکولات هم گذاشتم که اگه گرسنمون شد ، (داداشم گفت یه کارت اینترنت هم بذار حوصلت سر نره) حالا اگه گفتید اینا رو کجا گذاشتم....

زیرزمین ، اخه محکمتر از اونجا گیر نیاوردم،، داداشم اینا هم گفتند رو ما که حساب نکن بریم این وسایل رو از اونجا بیاریم به خاطر دو زار وسایل اون زیر مدفون می شیم اینه که مجبورم خودم اینجا فداکاری کنم و برم شایدم از داداشای اینترنتیم بخوام فداکاری کنند. بابا داداش بودن که الکی نیست!! یه ذره باید روحیه فداکاری داشته باشین…

 

حالا شما هم برید راهنمای عملی زنده ماندن در زلزله رو بخونید و اگه خدای نکرده زلزله ای اومد و شماها موندید و خدای نکرده بی آزی شدید ، به روح من فاتحه بخونید و توی وبلاگاتون از من یاد کنید!!

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٢
تگ ها :

فراموشی...

* چه قدر زمان زود می گذره ، چه قدر هوا لطیفه ، چه قدر وبلاگ نویسی کار قشنگیه ، چه قدر من خودخواهم!! چه قدر زمان برای اون زن بمی که چهار تا بچه  هاش رو از دست داده دیر می گذره چه قدر از هوا برای اهالی بم نکبت و بدبختی میباره چه قدر سیه روزی و بدبختی!! چه قدر من خودخواهم. خودخواه خودخواه خودخواه....

همه عاطفه ها فوران می کنه ، همه مهربون و با احساس می شوند ، صفهای طولانی دادن خون ، جنسهای اهدائی فراوان ، اهای ادما برید کنار بذارید تا من هم کمک کنم تا برای وجدان به خواب رفته ام لالائی باشه تا مبادا از خواب نازش بلند شه ، بذارید من هم دل بسوزونم تا همه فکر کنند که چه ادم نیکی هستم. اجازه بدید خانمها و اقایان ، یکی اینجاست که برای ارضای خودخواهی خودش برای ادما دل می سوزونه ، یکی اینجاست که هنوز می تونه بگه ، بخنده ، وبلاگ بنویسه در حالیکه دخترای همسن و سال اون دیگه امنیتی توی اون شهر ویران نداره ، دختری اینجاست که هنوز زنده است ولی بچه های همسن اون توی گورهای دسته جمعی دفن شدند.

چه قدر خودخواهی بده  ولی نه چه قدر خوبه. چه قدر وجدانهای به خواب رفته خوبه. هیسسسسسسسسس

یه وقت بیدارش نکنید. بذارید راحت بخوابه تا من هم زندگیم رو کنم. نذارید غم و غصه دیگران دل منو ریش کنه اجازه بدید غصه هر کس مال خودش باشه ، بذارید من من باشم و تو تو ، اجازه ندید که دنیای طلائیم خراب شه ، خودخواه خودخواه خودخواه...

 

** اون متن بالا رو فقط برای خودم نوشتم وگرنه شماها که همه خوبید ، راستش عاطفه و احساسات خیلی خوبه ، کمک به همنوع خیلی خوبه ، دست ادمائی که تا حالا محتاج کسی نبودند و قهر طبیعت الان دامنشون رو گرفته خیلی خوبه ولی بدتر از اون فراموشیه ، فراموشی فراموشی

چند سال پیش که بعد از حدود چند سال از وقوع زلزله رودبار و منجیل به سرعین رفته بودیم چیزی که دقیقا یادمه بچه های 6 ، 7 ساله و حتی کوچکتری بودند که سبزی کوهی رو با دستهای کوچولوشون جمع می کردند و به مسافرها می فروختند ، وقتی ازشون پرسیدند گفتند که خونه هاشون کاملا ویران شده و هیچ (هیچ!!) کمکی از طرف دولت برای بازسازی خونه  ها انجام نشده ، به یکی از خونه  ها هم سر زدیم یه اتاق کوچولو که معلوم بود خودشون ساختند و بقایای خونه که به طرز مسخره ای به ما دهن کجی می کرد ، دوباره طبق عادت انسانی متاسف شدیم کمکی کردیم و دوباره طبق عادت انسانی اون موضوع رو به فراموشی سپردیم ، الان در مورد وضعیت بم هم همین طوره بیایم این بار فراموش نکنیم ، توی نیمه راه رهاشون نکنیم ، احتیاج این ادما به غیر از پول و خون ما محبت ماست و دادن این احساس امنیت به اونها که از یاد نمی رن ، که ما پشتشون هستیم ، که برای بازسازی ویرانه ها کمکشون می کنیم ، که این بار خونه ها رو طوری علم می کنیم که حتی چنین زلزله ای دوباره نتونه عزیزانشون رو ازشون بگیره ، بیایم برای یکبار که شده فراموش نکنیم....

 

*** نی لبک چه ایده جالبی داره. ببینید شما هم می تونید باهاش همراه بشید؟؟؟

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳۸٢
تگ ها :

سهم مردم من از اين دنيا همينه؟؟

* وقتی اولین خبرهای مربوط به زلزله رو توی گویا دیدم  با خودم گفتم 6.3 ریشتر چیزی نیست که باعث به وجود اومدن فاجعه ای بشه ، منتها روی عادت همیشگی که سعی در فرار از واقعیات دارم دیگه سراغ هیچکدوم از سایتهای خبری نرفتم و حتی تلویزیون رو هم تحریم کردم ، رنج و درد توی چشمهای دیگران رو نمی تونم تحمل کنم همین طور که خودم هم تاب رنج رو ندارم شاید از دست دادن کسانی که دوستشون داشتم اونم به طور ناگهانی در چند سال اخیر منو اینطور ضعیف کرده ، طوریکه با کشیدن تاری به دور خودم سعی دارم خودم از واقعیات دور نگه دارم یه جور فرار  ،  اما دیشب که خبر دار شدم که دوستی قصد رفتن به این مناطق برای کمک رو داره به هوای خبر گرفتن از وضعیت مناطق اونجا دل رو به دریا زدم و سری به سایتهای خبری زدم. اصلا فکر نمی کردم فاجعه تا این حد باشه. حدود 80 درصد هنوز زیر اوارن که شاید زنده موندنشون معجزه باشه ، به طور غیر رسمی امار کشته شدگان رو حدود ۲۰ تا ۳۰هزار نفر تخمین می زنند اونم برای یک زلزله 6.3 ریشتری که شاید در جاهای دیگه چنین تلفات سنگینی نداشته باشه. بم تقریبا به طور کامل ویران شده. دیگه شهری وجود نداره. 

 

مردم سرزمین من زیر اوار دارن دست و پا می زنند و نفسهای اخرشون رو می کشند ، امدادرسانی خیلی کنده ، مادری روی خرابه ها نشسته و به سر خودش می زنه و عاجز و ناتوان ، شرمم می یاد ولی لحظه ای خدا رو شکر می کنم که جای این مادر نیستم ، خیلی سخته که نتونی برای عزیزت کاری کنی. خیلی سخته که پر پر شدنش رو جلوی چشمات ببینی و کاری نکنی. حتی خشک شدن اشک چشمت هم سخته ، دلت خون باشه و هیچ اشکی نباشه که مرهمی براش باشه چون به قدری این چشمه جوشیده که دیگه چیزی ازش نمونده ، می فهمم که چه دردی رو توی قلبت تحمل می کنی چون منم این رنج رو چشیدم.  گاهی اوقات از اینکه این قلب طاقت می یاره تعجب می کنم حتی از صبر خدا هم تعجب می کنم چطور شیون های مادران دردمند و داغدیده عرشش رو نمی لرزونه ،

 

و من از اینجا برای پسری که با چشمهای بسته و خاک الود و خون الود توی پتوئی پیچیده شده تا برای دفن اماده بشه اشک می ریزم تا غریب به خاک سپرده نشه امابیشتر از اون برای مادری دل می سوزونم که روی خرابه ای ایستاده و به سرش می زنه. باور کنید رفتن خیلی راحت تره تا موندن باور کنید رنج تحمل درد از دست دادن عزیزی کار هر کسی نیست ، باور کنید داغ دل یک مادر داغدیده رو هیچ کس نمی تونه بفهمه باور کنید خمیدگی پشت یک پدر عذادار رو نه من می فهمم نه تو. چه قدر الان از اسمم بدم اومد بازمانده ، هیچ وقت دوست ندارم بازمانده کسی بشم ، انقدر خودخواهم که نمی خوام رنج از دست دادن رو ببینم انقدر دل نازکم که تحمل از دست دادن ندارم. ترجیح می دم که از دستم بدند تا از دست بدم.

 

من ناراحت شدم تو ناراحت شدی همه غمگین اما ناراحتی من هیچ مرهمی برای پدر و مادرانی که فرزندشون هنوز زیر اواره نیست. برای بچه هایی که باید بی پدر بزرگ بشن غم من پدر نمی شه مادر نمی شه. من دل می سوزنم من کمک می کنم اما مطمئنم که این داغو فقط و فقط کسی حس می کنه که درگیرش باشه کسی که عزیزانی رواز دست داده باشه ، کسی که هنوز با دست خالی خونه که نه ویرانه خونش رو برای جستجوی عزیزش با اشک و ناله می کنه...

 

اما چرا خونه های یکی از ثروتمندترین کشورهای ناحیه باید طوری باشه که تاب چنین زلزله ای رو نداشته باشه؟ چرا مردم کشور من باید به خاطر سومدیریت یه عده دیگه بمیرن؟ خونه های خشتی و گلی معلومه که تاب تحمل خشم زمین رو ندارن. چرا حتی من جرات نمی کنم کمکم رو به یکی از نهادهای دولتی بدم از ترس اینکه به جای کمک به مردمم توی جیب اقازاده ها بره و فقط به هلال احمر اعتماد می کنم؟ چرا یه چشم مادران سرزمین من باید اشک باشه و چشم دیگه خون ، چرا دل پدران سرزمین من باید پراز خون جگر باشه؟ چرا چرا چرا

 

اما

 

این هم می گذره ، همون طور که زلزله منجیل و رودبار الان فقط توی دل کسانی که داغدار هستند زنده است ، دوباره همه چیز عادی می شه دوباره من زندگی عادیم رو می کنم تو هم به سر خونه و زندگیت برمیگردی ، دوباره فراموشی دوباره شادی دوباره خنده ،

 

اما چند سال بعد همین فاجعه اتفاق می افته این بار کجا؟ شمال ، جنوب ، شرق؟ یا توی بی در و پیکر ترین شهر دنیا توی یکی از شلوغ ترین و بی ضابطه ترین شهر ، تهران ، خونه هایی که با حقه بازی ساخته شده و از سر و تهش زده شده ، کوچه های تنگ و باریک ، خونه های لرزون که دیواراش منتظر یک فشار کوچیک هستند تا از رنج ایستادن رها بشن ، گسلهایی که منتظر فرمان رئیسشون هستند تا بغض و کینه چند سالشون رو از دست مردمی که به زمین وفا نکردند بگیرن ، فاجعه اتفاق می افته زمین می لرزه و می لرزه و اونوقت حادثه کرمان و منجیل در برابر این فاجعه دیگه هیچی نیست ، امار کشته شدگان در برابر این دو شهر قابل قیاس نیست. مرگ ، ویرانی ، ناتوان از رسوندن هر گونه کمک به زیراوارمونده ها و بعد بیماری و عفونت... و شهری که نامش در گذر زمان گم می شه...

 

** ابراهیم نبوی هم می تونه به خندمون واداره هم گریه...

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ دی ۱۳۸٢
تگ ها :

تولد حضرت مسيح مبارک باد.

۱. هفته گذشته اصلا حال خوبی نداشتم و به خاطر بی خوابیهایی که داشتم حسابی ضعیف شده بودم و در نتیجه مریضی سختی گرفتم. به خاطر همین حال و هوا قصد ترک خونه و زندگیم رو داشتم و قصد ترک این دیار برای همیشه. توی این اوضاع هم یه خداحافظی سوزناک براتون نوشتم که اشکم رو دراورد منتها الان که یه خورده حالم بهتر شده دوباره که خوندمش خودم کلی به خودم خندیدم. اخه من معمولا اهل این ناله کردنها نیستم مگه خیلی به هم فشار بیاد که خیلی تعدادش کمه خلاصه دیدم اگه اینو اینجا بذارم می شینید به هم می خندید و منم خوب بهم برمی خوره!! اینه که فعلا بی خیال ترک شدم و باید حالا حالاها منو تحمل کنید. اعتیاد هم بددردیه بیچاره اونائی که تو ترکند حالا من حالشون رو می فهمم. فقط از این به بعد با یک چرخش 180 درجه ای از جانب ازی طرف هستید چه رفتار چه گفتار چه پندار (!)

 

۲. خدا ما خواهرا رو از شما برادرا نگیره!! یکی دیگه زن می گیره یکی دیگه کارت معافیش رو می گیره بعد تمام زحمتهای مهمونیش گردن منه. تازه توی این دنیای مجازی هم چوب  کارهای بقیه رو من باید بخورم فقط بی خوابی و مریضیش گردن من!!!  اصلا هر کی مشکلی داره اشکالی نداره بیاد جلو من جورش رو می کشم. کسی با کسی نمی خواد دعوا کنه؟؟

 

۳. کتاب درخت انجیر معابد (احمد محمود) رو از دختردائیم گرفتم که بخونم منتها هنوز که هنوزه نتونستم. بعضی وقتها کتاب جلومه منتها به قدری فکر و خیال دارم که اصلا متوجه گذشت زمان نمی شم اگه مامانم بفهمه که من کتابو یه روزه تموم نکردم احتمالا فکر می کنه حالم خیلی بده و منو می بره دکتر. اخه من خوره کتاب ، مگه می شه کتابی دستم باشه و یه روزه تمومش نکنم؟ البته فکر کنم یه خورده هم به خاطر نگارش عجیبش باشه. چون نویسنده های ایرانی برای یه خط نوشتن به قدری از تشبیه و استعاره استفاده می کنند و انقدر داستان رو کش می دهند که ادم حوصله اش سر می ره. نمی دونم چرا ماها از زبان اسرارامیز بیشتر خوشمون می یاد تا زبان ساده پارسی!!

 

۴. اقا این مادام کوری عجب پدیده ایه!! پنج شنبه شب برای پسرعموم یه وبلاگ درست کردم وقتی که به مدیریت یادداشت ها رفتم دیدم یه پیغام گذاشته شده هنوز یکدقیقه هم از ساختن وب نگذشته بود اینه که با اجازه پسرعموم رفتم توش و دیدم مادام کوری روز چهارشنبه برای این وب پیغام گذاشته در صورتیکه من اینجا رو پنج شنبه ساختم!! از اون موقع تا حالا تو کف این مادام موندم. مادام جان چه طوری اين کارو کردی؟ يه چشمه هم به ما ياد بده!!

 

۵. عمار مگه دستم بهت نرسه!! هر چی بهت گفتند بی معرفت حقته. بابا تو که نمی خوای دو روز رو حرفت بمونی یه کلام به من بگو تا من به خاطر طرفداری از تو انقدر ضایع نشم!! منو بگو عذاب وجدان گرفتم که بهت گفتم برو اون یکی وبلاگ رو بخون فکر کردم همه حرفهایی که به تو می زنند تقصیر منه. اخه داداش من ادم که انقدر زود از حرفش بر نمی گرده. واقعا که... بذار دستم بهت برسه... 

 

۶. توی دخترای وب از همه بیشتر زهرا رو دوست دارم. یه دختر صاف و صمیمی که با نوشته هاش کیف می کنم. خیلی دختر ماه و خوبیه و خیلی ساده. بعضی وقتها فکر می کنم دلش اندازه همون دریای نزدیک خونشونه. نمی دونید که از دیدن کامنتی که برام گذاشته بود چه قدر خوشحال شدم.

 

۷. تولد حضرت عیسی مسیح رو به نیوشای عزیز و خانواده خوبش تبریگ می گم و همچنین به همه مسیحی ها ی عزیز ایرانی.

 

۸. فریبای عزیز کارتت رسید ممنون فقط من همون ادرس رو فوروارد کردم ولی برگشت خورد؟

 

۹. هيچ روزی به اندازه الان محتاج داشتن يه خواهر نبودم. ای کاش خواهری داشتم که می تونستم تمام حرفهای نگفته ام رو بهش بگم. ببينم خواهر اجاره ای کجا پيدا می شه؟؟

 

۱۰. بعد از پست مطلبم تازه به زلزله ای که توی بم کرمان اتفاق افتاده پی بردم. چه فاجعه ای شده!! تا حالا مرگ ۲۰۰۰ نفر رو تائيد کردند و احتمالا تعداد قربانيان به خاطر کمبود امکانات روز به روز بيشتر می شه. احتياج فوری و زياد به خون هست. هر کدوم از شما که می تونيد خواهشا کمک کنيد. يه ليتراز خون شما ممکنه جون يک نفر رو نجات بده. ديگه اينکه احتياج به  پتو و وسايل گرما زا هست. بچه ها اينا هموطنهای خودمون هستند پس کمکشون کنيم.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٥ دی ۱۳۸٢
تگ ها :