همه جا امن و امانه!!

*آقا محمد گل از وبلاگ تراوشات ذهن یک دانشجوی علاف (که برعکس اسمش اصلا علاف نیست و خیلی بچه باحالیه) یه کار توپ کرده و داره کتاب پنجم هری پاتر ( محفل ققنوس ) رو با کمک چند تا از دوستاش ترجمه می کنه و تا حالا 4 فصل این کتاب رو ترجمه و در داخل وبلاگش گذاشته . همین جا بهش یه خسته نباشی مشتی می گم. داش ممد جان دستت درد نکنه عزیز. ایشالله همیشه پاتری باشی و شاد. ( اما یه دستت درد نکنه ویژه هم به دانشجوی وامانده اسبق و مهندس سعید حاضر که از  وبلاگ ایشون و از طریق وبلاگ مشهدیها تونستم وبلاگ محمد رو پیدا کنم)

 

**برید ببینید تا کی توی این دنیا موندنی هستید. اینم یه سایت که دقیق بهتون می گه کی باید غزل خداحافظی رو بخونید. من که 54 سال دیگه (22 ژولای 2057) وقت دارم. حالا اگه کسی از شماها تا اون وقت زنده بود اینجا ادرس  می دم که بیاین ختمم!!!!!(پیدا شده از وبلاگ داش پارسا )

 

***بعضی وقتا ادم با گوشت و پوستش معنی دوستی خاله خرسه رو می فهمه. من یه دوست دارم که اگه خاله خرسه نباشه حکما مامان خاله خرسه هست !! ،  بس که هوای ادم رو داره.

 بچه دختر عمه ام که به دنیا اومد من همون روز اول برای ملاقاتش رفتم بیمارستان ، بچه تازه 2 ساعت به دنیا اومده بود و مشغول شیر خوردن بود ، نمی دونم چرا اون لحظه به نظر اومد که اصلا قشنگ نیست ، پوستش خیلی قرمز بود و خیلی هم موالود ، البته مامان می گه همه بچه ها موقع تولد اینطوریند ، روز بعد که با دوستم الهه صحبت می کردم ازم پرسید آرین چه شکلیه؟ منم بنا بر ذهنیات بیمارستان گفتم به مامانش نرفته وخوشگل نیست. حالا خانم بعد از سه ماه (خدایی دیگه آرین شکل گرفته بود و خوشگل شده بود) رفته دیدن بچه ، به دختر عمم گفته وا ، آرین که خیلی خوشگله این آزی به من گفت خیلی زشته!!!!!!!! حالا دختر عمم هم راه میره به من می گه کجا بچه ام زشته؟ 

 

****هر چی گشتم توی ایران هیچ خبر مهم دیگه ای نبود که بگم ، همون خبرهای عادی همیشگی ...

 

" مرگ یه زن نصفه ایرانی –کانادایی که معلوم نیست سرش به یک جسم سخت خورده یا جسم سخت به سرش خورده!! (این دو تا خیلی با هم فرق دارند ها)  ، نامه عبدی به سران مملکتی و تهدید به افشاگری (می دونید ادم وقتی از هم پالکی هاش و یاران قدیمش کلک می خوره همه جاش می سوزه) ، نامه محمد رضا خاتمی به رییس جمهور و هشدار در مورد لباس شخصی ها ، نامه جمعی از استادان و فرهیختگان به رهبری و هشدار در مورد بحران کشور و نامه خانواده های زندانیان و محکومین ملی مذهبی به رهبر و..."

 

 اینا هم که خبر نیست و یک سری اکاذیب و چرند و پرند ادمهای یک لاابالی و خود فروخته و مست از دلارهای امریکایی است که سعی دارن این ارامش بی نظیر و دشمن کورکن ،  پرچمدار کشورهای اسلامی و ادامه دهنده نهضت حسینی و زمینه سازان حکومت مهدی را بر هم بزنند که کور خوانده اند که با وجود این همه طرفدار حکومت برحق علوی  و حسینی و حسنی بدانند که هیچ غلطی نمی توانند بکنند همان طور که امریکا هیچ غلطی نتوانست بکند و اگر عراق را گرفت شانسکی گرفت وگرنه هیچ پخی نیست و زر مفت می زنه....(انقدر اینا می گن که امریکا هیچ غلطی نمی تونه بکنه می ترسم یه دفعه به رگ گردنشون بر بخوره فقط برای رو کم کنی بیاین ایران!!!!!!)

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٢
تگ ها :

کنسرت

*بالاخره موفق شدیم بعد از یک هفته تاخیر به کنسرت گروه آریان بریم. قرار بود هفته گذشته این کنسرت در باشگاه انقلاب برگزار بشه که معلوم نیست چرا به هم خورد و قرار شد تمام برنامه ها با یک هفته تاخیر در کاخ سعد اباد برگزار بشه. ما هم که ذوق این گروه ما رو کشته بود نیم ساعت زودتر خودمون روبه اونجا رسوندیم که با دیدن صف طویل و بلندی که پشت درها بسته شده بود دهانمون از تعجب باز موند!! اصلا فکر نمی کردم این همه ادم انقدر زود امده باشند تازه دلیل صف بستنشون رو هم نمی دونستم چون همه بلیطها شماره داشت و ردیف و صندلی مشخص بود. خوشبختانه چند تا از برو بچه هازودتر اومده بودند و ماهم برای اینکه از جمیع ادمهای داخل صف عقب نیفتیم سریع خودمون رو چپوندیم توی صف.  با اینکه قرار بود برنامه ساعت18:30 شروع بشه تازه ساعت 19 درها رو باز کردند!! فکر کنم برنامه حدودای ساعت 19:30 شروع شد. محل برگزاری در فضای باز بود. با اینکه من زیاد اهنگهای این گروه رو گوش نمی دم ولی اون حس و حالی که ادم توی اجراهای زنده بهش دست می ده خیلی بیشتر از وقتیه که اجرای مرده رو گوش بده.  به هر حال دو ساعت دست زدیم و داد کشیدیم و رقصیدند (!) و کیف کردیم. به هر حال جای همتون خالی خیلی کیف داد.

 

در حاشیه:

 

·         بیش از هر چیز حضور دخترهای خوشگل کمر باریک و خوش هیکل مانتو رنگی (اکثرا سفید و صورتی) در این برنامه جلوه می کرد. اکثر دادها و تشویقها نه به خاطر گروه آریان که به خاطر حضور این پریرویان و جلب توجه انان بود.

·         از مشاغل پولسازی و پول چاپ کنی(!) که در این محل مشاهده می شد فروختن خوراکی ها جورواجوری بود که قیمت آنها برابر با قیمت خون باباشون بود. و صد البته با فروش عالی چون دیگه نمی شه که دختر خانم چیزی بخواد و اقا پسر چند برابرش رو نگیره.

·         از قسمتهای جالب این برنامه حضور برادران ارزشی  برای حفظ نظم وامنیت ( و درواقع برای جلوگیری از حرکات موزون برادران و خواهران) بود. نکته قابل توجه این بود که سر و وضع برادران نشان دهنده این بود که خودشون هم این کاره هستند و اصلا شباهتی به برادران ارزشی خیابانها نداشتند و خیلی مودبانه و باکلاس از فرد رقاص خواهش می کردند که سرجای خودش بنشینه و نشسته ادامه بده!!

·         حضور ملی پوش پیروزی در این روز متاسفانه از جذابیت این برنامه کاسته بود که البته به خاطر دلایل خانوادگی (!) اسمش گفته نمی شود. این فوتبالیست به اصطلاح حرفه ای یک تیشرت سفید و شلوار سفید و کفش سفید و جوراب سفید و ... پوشیده بود و خیلی هم احساس با کلاسی می کرد وهمراهشون هم یک خانم بودند که ما با خوشبینی گفتیم خانومشون هستند. (خوب بهنام ابوالقاسم پور ، می ذاشتی فردا می رفتی کنسرت که ما چشممون به چشمت نیفته!!)

 

این یکی قابل توجه دختر خانمهای  با کلاس:

 

·         اگه قصد رفتن به یک همچین مکانهایی رو دارید جدا از بردن پسربچه های بین 16 تا 24 سال خودداری کنید مخصوصا اگه تعدادشون زیاد باشه و پیش هم بنشینند چون آبروتون رو می برند. بعد از هر برنامه مردم اهنگهای درخواستی خودشون رو می گفتند یه دفعه یکی داد می زد: نازی جون ، نازی جون!! یکی دیگه از اون ور می گفت: پاپ فادر!! بعد از هر اجرا هم یه دفعه یکیشون داد می زد اندی دوستت داریم!!!!!!! (البته حالا پا روی حق نمی شه گذاشت ، حسابی بهمون رسیدند و یه شام خوشمزه هم مهمونمون کردند ، بالاخره اگه اون کاراشون رو می تونید تحمل کنید این چیزای جانبیشون خیلی عالیه!!)

 

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ تیر ۱۳۸٢
تگ ها :

اين هم گذشت!!!

*۱۸تيرهم اومد و گذشت بدون اینکه پیش بینی هایی که شده بود به حقیقت بپیونده ، حدودای ظهر از کلاس زبانم که نزدیک دانشگاه تهرانه با یکی از دوستام پیاده رفتیم طرف دانشگاه ، دوستم اولش می خواست نیاد ولی بد که شور و اشتياق من رو برای رفتن دید باهام اومد.

 

از خیابان دانشگاه به طرف پایین اومدیم هر چند متر یکی دو تا پلیس ایستاده بودند ، تمام درهای اون طرف بسته بود پیش خودم فکر کردم که حتما فقط در اصلی دانشگاه بازه ، هر چی به در اصلی دانشگاه نزدیک می شدیم تعداد پلیسها بیشتر می شد ، در اصلی هم بسته بود ، همه می اومدند به در می رسیدند یه نگاهی می کردند و می رفتند ، جو خیلی سنگین بود انگار همه منتظر اتفاقی بودند ، چند دقیقه اونجا موندیم و بعدبه اصرار دوستم اونجا رو ترک کردیم.

 

 فقط حالا خدا کنه که بچه هایی که به جرم اراذل بودن و اشوبگر گرفته شدن قربانی نشن ، خدا کنه برای زهر چشم گرفتن از بقیه مردم اونا رو به مسلخ نکشونند ، امیدوارم سرنوشت اونها مثل احمد باطبی ها نشه. امیدوارم و منتظر....

 


 

**این ماهواره های اونور هم که دیگه دارن شورش رو در می یارن ، اونور نشستند و دارن جوونهای مردم رو تحریک می کنند و دائم خبرهای دروغ رو به خورد مردم می دهند و یک سری آدمهای ساده لوح هم به حرف اونها گوش می دهند ، بابا چرا باید به کسانی اجازه تصمیم گیری بدیم که در دوران ناخوشی ما رو تنها گذاشتند و فقط ما رو برای به دست اوردن خوشی های خودشون لازم دارن ، آدمهایی که فکر می کنند ما عروسکهای خیمه شب بازی هستیم و می خوان ما رو به میل خودشون برقصونند و عجیب اینجاست که خیلی ها بندهای خودشون رو به اونها می دهند تا به میل اونها حرکت کنند ، بابا یه لحظه فکر کنید که ریختید توی خیابانها و انقلاب کردید ، اره به این فکر کنید فکر کردن که خرج نداره ، بعدش می خواین چیکار کنید؟ چه برنامه ای دارید؟ یکی از بچه های فامیل می گفت حالا انقلاب رو بکنیم بعد به این چیزا فکر می کنیم!!! یکی یکی !!!

 

جل الخالق! دفعه پیش که با برنامه حرکتی صورت گرفت و به اصطلاح مردم می دونستند که چی می خواهند وضعمون اینطوری شد وای به حال حالا که هیچ برنامه ای ندارن...

 

هر انقلابی مستلزم از دست دادن چیزهایی است ، برای ثبات هر انقلاب خون لازمه اونهم به مقدار زیاد ، انقلاب خودمون رو ببین ، نه اصلا چرا اینجا ، انقلاب کبیر فرانسه یا سرنگونی تزار روسیه  رو ببین ، هر انقلابی کشور را به عقب میبره ، از لحاظ سازندگی ، از لحاظ فرهنگی و از لحاظ سیاسی و از دست دادن ثروتهای کشور و از دست دادن آدمهای بی شماری که خیلی هاشون بی گناه کشته می شوند. شماها هیچ کدوم به اینها فکر کردید؟

 

پس بیاین به جای فکر کردن به یه انقلاب دیگه به فکر این باشیم که اینی که هست رو چه خوب و چه بد بپذیریم ، البته نه پذیرفتن بدون قید و شرط ، بیایم سعی کنیم همینی که الان هست بهتر کنیم ، فقط نگید که اینا اصلاح پذیر نیستند ، وضع الان رو ببینید که چقدر دوران نسبت به سال 76 به قبل بهتر شده ، پس امکان پذیره حتی اگر زمانش هم طولانی باشه بهتر از انقلاب بدون ثمری است که ما رو چند قرن عقب می اندازه...

 


***آقا سعید کندو توی این هیر و بیری پاشده رفته عراق ، امیدوارم فقط هر جا که هست سالم باشه و زودتر برگرده ، بابا به خدا ، فکر نکنم امام حسین هم راضی باشه توی این اوضاع شلوغ و خطرناک اونجا جونتون رو به خطر بیندازید ، به هر حال امیدوارم زودتر برگردی....

 

 

 اينم برای اين که از امکانات پرشين بلاگ به نحو احسن استفاده کرده باشم...

 

 

 

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ تیر ۱۳۸٢
تگ ها :

۱۸ تير

*اول یه تشکر و خسته نباشید به برو بچه های گروه پرشین بلاگ که کولاک کردند و انقدر کار مارو راحت کردند. بابا دستتون درد نکنه خجالت دادید...

 

**شما هم این خبر را شنیدید که لاله و لادن دوقلوهای به هم چسبیده ایرانی در دومین روز جراحی در گذشتند؟  حتما شنیدید چون تلویزیون داره 10 دقیقه به 10 دقیقه این خبر را پخش می کنه. نمی دونم شاید اینطوری براشون بهتر شد . این که می گم بهتر شد به خاطر اینه که رفتن دوتاشون خیلی بهتر از موندن یکیشون بود. چون حتی اگه یکی از اونها از این عمل جان سالم به در می برد شاید بدون همزاد خودش قادر به زندگی نبود. مگه می شه ادم 29 سال با یه نفر باشه توی هر کاری تو زندگیش و خیلی ناگهانی از اون جدا بشه و این هیچ تاثیری روش نداشته باشه.  شاید الان خیلی راحتتر باشن تا قبل. به هر حال امیدوارم الان دیگه راحت باشن. روحشون شاد...

 

***فردا روز 18 تیره ، امیدوارم فردا زیاد به آشوب کشیده نشه چون این بار دیگه معلوم نیست چند نفر مجروح و چند نفر مفقود الاثر (!) می شند. بچه ها یه تحصن روبروی مسجد دانشگاه تهران دارن و تجمع بعدی روبروی ساختمان سازمان ملل در تهران است. فکر نکنم تجمعات داخل دانشگاه به اشوب کشیده بشه ولی در اطراف دانشگاه تهران معلوم نیست. البته اگه لباس شخصی ها نخوان امر به معروف و نهی از منکر (البته با چوب و چماق و پنجه بکس و گاز اشک اور) را انجام بدن و باعث تحریک مردم عادی نشن احتمالا فردا به خیر می گذره. فقط خدا کنه برای این همه تجمع این همه تحصن و اعتراض گوش شنوائی هم وجود داشته باشه . رفسنجانی که گفته این اعتراضات مانند نسیمی در برابر کوه بود!!!! بابا خریت هم حدی داره به خدا. تا کی می خوای خودتون را به نفهمی بزنید و هر اعتراضی رو نادیده بگیرید و یا منسوب به امریکایی ها کنید. اگه شما به جای گیر دادن به مانتوی کوتاه یک دختر 15 ساله یا خط ریش یه پسر 17 ، 18 ساله به فکراشتغال جوانان ، به فکر ایجاد موقعیت های مناسب زندگی برای همه باشید و یه خورده از پولهای این مملکت رو به جای بالاکشیدن به جوانها بدید ، اگه رفاه اجتماعی به جای اینکه روز به روز به سطح نازل تری برسه بالا بره ، اگه احترام به شعور دانشجو و جوانها گذاشته شه و با اونها مثل یک مشت اراذل و اوباش امریکایی رفتار نشه و آزادی بیان به همه داده بشه به هر کسی چه موافق چه مخالف مطمئنا همه این مسائل ، همه کشمکشها و دعواها حل می شه. تمام اینها حق ماست. پس چرا از بیان کردنش وحشت دارید و ما رو تهدید می کنید. این حقوق اولیه یک انسان است. حق خوب زیستن و حق احترام.

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ تیر ۱۳۸٢
تگ ها :

رقيب داری يه زنگ بزن اونور!!!


* بعضی از آدما برای رسیدن به موفقیت (البته از دید خودشون) دست به هر کاری (!) می زنند. حتی اگه اون کار اونها باعث ضرر و زیان یکی دیگه بشه. نمونه اش چند هفته پیش یک نفر از ایران به کانال یک ماهواره (فارسی) زنگ می زنه و ادعا می کنه که یکی از شرکتهای معروف آب معدنی (البته با ذکر نام ) در ایران مال رفسنجانیه و توصیه می کرد که مردم کالاهای اون شرکت را تحریم کنند. وقتی این خبر به گوش مدیر عامل اون شرکت می رسه مصرانه و با جدیت به دنبال شخص خبردهنده می گرده و اخر سر می فهمند که تلفن کننده از طرف یکی از رقیبان شرکت بوده که برای بالا بردن فروش شرکت خودش و کاهش فروش رقیب دست به این کار زده!! این گذشت تا دوباره هفته پیش یکی دیگه زنگ زد و ادعا کرد یکی از شرکتهای تولید ماشین حساب و ساعت رومیزی در ایران منتسب به سردار رحیم صفوی است!!!
در صورتیکه که این بار من کاملا با صاحبان این شرکت آشنایی دارم و می دونم که چنین چیزی واقعیت نداره و مطمئنا این کار هم از طرف یکی از شرکتهای رقیب صورت گرفته.
واقعا امان از حرص و طمع سیری ناپذیر آدمی که به خاطر پول حاضره دست به هر کارکثیفی بزنه حتی از بین بردن رقیب با رذیلانه ترین شکل ممکن.
مگه همین چند سال پیش نبود که می گفتند کارخانه کاله برای یه باباییه و ازش چیزی نخرید. تا اینکه مدیر عاملش تو یک روزنامه ای گفت به خدا ما وابسته به هیچ گروهی نیستیم که اگه بودیم که کارخانه رو نمی بستند که تا مرز ورشکستگی پیش بریم...
فقط امیدوارم این کار باب نشه که هر کی که با کسی مشکل داره و یا برای از میدان به در کردن رقیب سریع زنگ بزنه و طرف رو از منتسبان کسانی معرفی کنه که جامعه از اونها دل خوشی نداره!! اینطوری اعتماد عمومی کاهش پیدا می کنه و دیگه نمی شه حرف راست رو از دروغ تشخیص داد.
اون کانالهابی اونور آب هم حاضرن هر اراجیفی رو( حتی اگه خودشون هم بدونند که دروغه) اگه بر ضد این نظام باشه پخش کنند...

**دانشجوی وامانده لطف کرده ومتن کامل کتاب هری پاتر و فرمان ققنوش رو توی وبلاگش گذاشته ، من که تازه فصل یکش هستم حالا حالا هم فکر نکنم تموم بشه از بس که ماشاالله زبانم خوبه!
بابا مسلمونا یکی بیاد اینو ترجمه کنه، خیر دنیا و اخرت رو ببینه...

  

نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٢
تگ ها :

سوغاتی

*داشتم روزنامه یاس نو روز سه شنبه 13 خرداد رو می خوندم که یه آگهی نظرم رو جلب کرد که:

"انجمن دوستی ایران و سوییس با همکاری دانشگاه نیوشاتل آزمونی به زبان فرانسه برگزار می کند و واجدین شرایط به مدت یکماه برای دوره آمورش تکمیلی زبان فرانسه به سوئیس اعزام می شوند.کلیه هزینه ها که شامل بلیط رفت و برگشت و ویزا و یکماه اقامت و تغذیه و شش سفر علمی تخقیقاتی می باشد به عهده انجمن می باشد"

این آگهی رو که دیدیم مغزم رو به کار انداختم و گفتم آزی جون درسته تو فرانسه هیچی بارت نیست و خودت نمی تونی از این فرصت استفاده کنی ولی عقلت رو به کار بنداز ببینی می تونی چیکار کنی !! این بود که تلفن رو برداشتم و شروع کردم به زنگ زدن به همه اونایی که می دونستم یه کم فرانسه بلدن. همه کلی خوشحال شدن و کلی تشکر و از این جور صحبتا ، دیگه آخرش هم که می خواستم خداحافظی کنم مثل این اخوندا گفتم ایشالله به سلامتی برید و برگردید فقط سوغاتی ما فراموش نشه!! همشون هم گفتند چشم حتما...
اقا ما رو می گی کلی آب از لب و لوچمون اویزون شده بود و به یاد سوغاتی ها شبا خواب می دیدیم، تا رسید به روز ثبت نام ، دیدیم هیچ خبری از هیچ کدومشون نشد. با خودم گفتم: ای دل غافل هنوز نرفتند خودشون رو گم کردند یه زنگ نمی زنند بگن دستت درد نکنه ، بالاخره دلم طاقت نیاورد و به یکی از دوستام زنگ زدم تا هم سر و گوشی اب بدم هم ببینم چه خبره!!! اونم که انگاری منتظر بود نه گذاشت نه برداشت شروع کرد به غر زدن که بابا دستت درد نکنه اخه چرا نمی شینی کامل خبر رو بخونی انقدر ما رو علاف نکنی ، پدرم دراومد....
اقا مارو می گی شدیم اینطوری. گفتم مگه چی شده؟ : گفت از بس که متقاضی زیاد بود . شونصد هزار نفر اومده بودن برای ثبت نام که فقط 500 نفرشون رو اسم نوشتن که از بین آنها 3 نفر را انتخاب می کنند!!! اینه که فقط نیم ساعت اول ثبت نام کردن و بقیه رو بیرون کردند.

فکر کنم همه اونایی که اگهی رو دیدن خواستند مثل من مغزشون رو به کار بندازن زنگ زدن به هر چی فک و فامیل داشتن تا براشون سوغاتی بیاره.
دفعه دیگه خودم می شینم فرانسه می خونم می رم امتحان می دم منت هیچکی رو هم نمی کشم و خودم برای خودم سوغاتی می یارم.

پاورقی: این متن رو چند هفته پیش نوشتم اینه که الان که می خواستم بذارمش اینجا یه چیزی یادم اومد که گفتم اضافه کنم. دختر دائی من تو امتحان شرکت کرد و جزو 15 نفر اول شد!! ( ماشالله خاندان ما برعکس من همه باهوش و زرنگند!!)
اما 3 نفر اول به طور مجانی واز 15 نفر بعدی مبلغ حدودا 2میلیون و ششصد هزار تومان می گیرند. مثل اینکه خیلی خوبه نه؟ به خصوص که دردسر گرفتن ویزا هم دیگه نداره. اما متاسفانه دختر داییم به خاطر کارش نتونست بره چون باید یکماه مرخصی می گرفت البته من فکر کنم اگه جزو 3 نفر اول بود حتما مرخصیش جور می شد!!
  

نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ تیر ۱۳۸٢
تگ ها :

سياست ممنوع!!

*بابا چه بحثهای سياسی جالبی. اين روزا هيچ وبلاگی نيست که از سياست حرف نزنه و يا يه گذری به اين کوچه سیاست نزنه.

مشهديها که ديگه زدن اون کانال. از وبلاگ اکسير بگير تا دانشجوی وامانده و حتی رييس جمهور که با زبان بی زبانی طنز هی بیانیه صادر می کنه.
آبی هم که اطلاعات مربوط به شیراز را قدم به قدم دنبال می کنه و برامون می گه.
اما توی تهرون که خيلی ها هستند از زهرا گرفته تا خبرهای کوی دانشگاه و دنیای یک ایرانی يا زيتون که توی وبلاگش طرفدارهای جناحهای مختلف ريختند توی سر و کول هم. حتی دوست جون من هم لطف کرده یه کنایه کوچولو زده !!

اما بشنويد خبری از اکسير که ميگه بهش خبر رسيده روز ۱۸ تير حتی سرباز صفرها هم حق تيراندازی دارن!!(تهمت نمیخوام بزنم ولی از کی بهش خبر رسیده خدا عالمه. اصلا این بچه یه خورده مشکوک می زنه)

اما آخرين خبر از دانشگاه ها حاکی از دستگيری ۸۰ يا ۹۰ تن از بچه ها است!!‌ امتحانها هم طبق روال عادی برگزار می شود و فقط در دانشگاههای تهران و امير کبير و طباطبائی(درست گفتم؟) امتحانها در شهريور ماه هم برگزار می شود. فقط بیچاره مامان اینایی که دستگیر شدن و یا خبری ازشون نیست. درسته که من بچه ندارم ولی بچه هارو که دوست دارم !!

حالا توی اين هير و وير يکی از دوستام به من زنگ زده بعد از کلی بد و بيراه(!) به من گفت روز ۱۸ تیرحق نداری پاتو بذاری بيرون (اه بابا حالا کی خواست بره! چرا ادم رو وسوسه می کنيد!!)‌
حالا چرا؟ چون يکی از فاميل های خانم از قم اومده تهران شب رسيده مثل اينکه بيچاره ريش و پشم داشته جای لباس شخصی ها گرفتنش حسابی حالشو گرفتند چند روز هم بيمارستان بستری شده... حالا اينا به کنار من که موندم اينا چه ربطی به من داشت من که ريش و پشم ندارم!!!

اما مضحکترین خبر از اون وره آبه که یه مرتیکه ای اونجا داره خودشو تیکه پاره می کنه و به جونای مردم التماس می کنه یه کاری کنند و بریزن بیرون تا آقا دوباره تاج طلائی باباشو پس بگیره. آخه ديگه پولای دزدی از ماها زده زير دلش و می خواست يه چند دوره طعم پادشاه بودن رو هم بچشه تا ناکام از دنيا نره!!!

اما بانکمترين: آقا حسنی اخطار داده که اگه لباس شخصی ها و نيروی متشخص انتظامی در جمع کردن مانتوهای کوتاه کوتاهی کنه خودش آستين بالا می زنه و به جمع آوری مانتوها مشغول می شه!! در نظر بگيريد حاج آقای ۷۵ ساله هن و هن کنان داره با قيچی دنبال يه دختر ۱۴ ۱۵ ساله می دوه!!

راستی این سقوط هواپیما تو رباط کریم به نظر شما یه خورده مشکوک نمی زد چون دقیقا همون روزی بود که خاتمی برای سخنرانی رفته بود؟

اما مهمترین خبر اینه که بالاخره امروز توفیق نصیبمون شد و من اطاقم رو تمیز کردم اونم فقط به خاطر اين که ديگه خودم روم نمی شد پا بذارم اينجا از بس که...

به قول بعضی ها پاورقی: اين بر و بچه هايی که اون بالا اسم بردم همشون لينکاشون اين بغل هست. جون شما ديگه حوصله نداشتم تک تک لينک بدم. اونایی هم که لینک دادم به خاطر اینکه اون کنار نبودند. حاج آقا حسنی هم فعلا در دسترس نيست حتی برای شما دوست عزيز!! لطفا سوال نفرمائيد.

پاورقی ۲ : اين پاورقی چه قدر جذابه ادم هی دوست داره اينجا بنويسه!! حالا چی می خواستم بگم ؟ آهان. هر جا می رم راه به راه به خودشون برای تولد يکسالگی وبلاگشون تبريک گفتند حالا من اصلا نمی دونم کی اين بيچاره متولد شده!! انگاری شده بچه سرراهی. الان می رم ته و توشو در می یارم که ببینم کی تولدشه ! خدا کنه زودتر تولد يکسالگيش برسه تا يه خورده ما هم باد کنيم ببينيم چه حالی داره که انقدر همه خودشون رو تحويل می گيرن

پاورقی ۳ : لينک خبرهای کوی دانشگاه رو گم کردم کسی خبر نداره چيه؟
  

نویسنده : زادبانو ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ تیر ۱۳۸٢
تگ ها :

بازگشت

*طبق شایعاتی که بین مردم پیچیده چند تن از آقازاده ها همراه با خانم بچه ها وطن را به قصد کشورهای دیگر ترک کردند و یا پولاشون رو به خارج از کشور انتقال دادند. شماها چیزی نشنیدید؟

**چرا پرشین بلاگ یک سری از وبلاگها رو بسته؟ این پسر ایرونی که چیزی نمی نوشت نه اهل سیاست بود نه چیز دیگه!!

***الان دیگه همه یه پا سیاستمدار شدند توی میهمانی ها می شینند پای ماهواره و بعد بحث و تفسیر خبر شروع می شه.
یکی می گه مملکت وضعش خراب شده آقا. دیگه اینا دارن نفسهای آخرو می کشند. ایناها! تو ماهواره هم داره همینو می گه.
اون یکی می گه : اگه اینا از جاشون جم خوردند من این سبیلارو از ته می زنم.
عمه می گه: قول می دم به سال نکشیده انقلاب بشه!!
دایی که همیشه خودش رو توی این بحثها خدا می دونه یه نگاهی عاقل اندر سفیه به عمه می ندازه و با اخم می گه: انقلاب چیز خوبی نیست آدم رو 100 سال عقب می اندازه. باید سعی کرد همین اوضاع رو بهتر کرد. همون یه دفعه که انقلاب کردیم برای هفت پشتمون بسته...
عمو می پره وسط حرف دایی و می گه آخه اگه قرار بود که وضع بهتر بشه که تا حالا باید می شد. مگه خاتمی نبود. کاری کرد یا گذاشتن کاری کنه؟ مثل موم تو دست بالایی ها بود. می گن از دفتر بالا دستورات می رسیده !!
خاله با خنده می گه برای ما که فرق نمی کنه چه خری بیاد فقط کاری به حجاب مجاب نداشته باشه.
شوهر خاله دیگه نمی تونه جلوی خودش رو بگیره و می گه ای خانم شما دیگه میخوای چه طوری بیای بیرون ؟ می خوای اون مانتو کوتاه رو که دست کمی از بلوز نداره هم در بیار. خاله یه نگاه تند به شوهر خاله می کنه و اون زبونشو می بنده و برای فرار از نگاه تند همسرش روشو به طرف پسر عمو بر می گردونه و بهش می گه : خوب عمو جان می گن شلوغ کردید. چی شده؟
پسر عمو می گه هیچی ما که تو خوابگاه نبودیم ولی بچه ها می گن دو سه تا از این بچه حرب اللهی رو گرفتند به تلافی قبل حسابی لت و پارشون کردند....
دایی با بدجنسی می گه ولی ما یه جور دیگه شنیدیم برعکس این چیزی رو که تو گفتی.
پسر عمو که جلوی همه خیط شده و دختر خاله داره از اون ور بهش نخودی می خنده می گه نخیر هم کتک زدن هم خوردن ، تازه برای 18 تیر هم چند تا برنامه درست و حسابی داریم.
زن عمو با نگرانی رو بهش می کنه و می گه تو دخالت نکنی ها . اینا خودشون هم نمی دونند چی می خوان مادر. اخر سر هم دو سه تا جوون رو به خاک و خون می کشن بعد می گن اشتباه شد ببخشید.
پسر عمو با تندی می گه اه مامان خوب برای تحولات باید یه چیزی پرداخت کنیم. مادر می گه بی خود تو رو درست که تموم شد می فرستیم پیش خواهرت آلمان . لازم نکرده این فضولی ها رو بکنی. همون داداش منو اول انقلاب گرفتند سر به نیستش کردن کافیه.

باشنیدن این حرف اشک تو چشمای مامان جمع می شه و همه ساکت می شن...

**** فلفل عزیز ، سمن خانم ، باربد خوب ، دراکولای عزیز ، آقا سینا ، رییس جمهور محبوب و ... مرسی به خاطر نگرانیتون!!‌من نمردم و سالمم (متاسفانه)‌ . حالا دوباره باید منو تحمل کنید.
در ضمن اميدوارم دل و دماغ اقا احمد گل هم هر چه زودتر بياد سرجاش!! حیفه استاد به این ماهی دل و دماغ نداشته باشه...   

نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ۱۳۸٢
تگ ها :

 

*بعد از دو هفته ، نوشتن چه کار سخت و طاقت فرساییه ، انگار دست و کیبورد دو بیگانه ای هستن که سالهاست از هم جدا افتادن و حالا پس از سالها همدیگرو ملاقات می کنند ، اولش خجول و ناآشنا تا کم کم راه بیفتن.
اما اینکه نبودم به خاطر از دست دادن کسیه که برام عزیز بود و هست ، کسی که برام عمو نبود دوست بود ، یه دوست یه برادر بزرگتر حتی یه همبازی !! توی گروه بچه های فامیل ، عمو یه پای ثابت گروه بود. مهم نبود که بزرگتر بود هم سن ما نبود مهم این بود که دلش از ما خیلی جونتر بود خیلی!!
رفتنش خیلی سخت بود اما سختر از اون باور کردن رفتنش بود. باور کردن این که دیگه تو آینده من نیست. باور کردن اینکه اگه دلت تنگ بشه نیست که توی آغوشت بکشی و ببوسیش ، نیست که باهم مسافرت بریم، دیگه نیست که با هم شوخی کنیم ، نیست ، نیست ....
ای کاش منم نبودم که این چیزا رو ببینم.
  

نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ تیر ۱۳۸٢
تگ ها :