قلم

*گفته شد که برای طرفداری از خبرنگار و وبلاگ نویس قلمهاتون رو روز جمعه 17 مرداد زمین بذارید ، ما هم مثل یک بچه حرف گوش کن این کارو انجام دادیم و قلمهامون رو انداختیم زیر میز ولی از شما چه پنهون دیگه حال و حوصله برداشتنش رو نداشتم تا بالاخره امروز دیگه گفتم تنبلی بسه دیگه ، البته یه دلیل دیگه این تنبلی این بود که سرم خیلی شلوغ بود و هم اینکه هر وقت پای اینترنت میرفتم بعد از ده دقیقه یک صفحه ای می اومد که توش می نوشت:

 

This system is shutting down. Please save all work in progress and log off. Any unsaved changed will be lost. This shutdown was initiated by NT AUTHORITY\SYSTEM

 

Time Before shutdown: 00:00:50

 

Message:

Windows must now restart because the Remote Procedure Call (RPC) service terminated unexpectedly.

 

شما ها فهمیدید چرا shut down  می شه؟ من که چیزی سر در نیاوردم.

 

**این همه اتفاقهای خوب خوب افتاده گفتم بنویسم یه وقت یادم نره!!

 پنج شنبه عروسی یکی از بهترین دوستام بود که نتونستم برم و حسابی دلم سوخت. این طور که بچه ها می گفتند عروس خانم مثل یه تیکه ماه شده بود. (اگرچه جای تعجب نداره دوست خودم بود دیگه!!)

 دوم اینکه به خاطر یه موضوعی که کاملا خودم رو در ان محقق می دونستم و داشتم به خاطر همون موضوع ، اساسی حال یکی رو می گرفتم  یکی دیگه دقیقا همون ضد حال رو به هم زد ، خیلی جالبه که ادم در اوج خودخواهی همیشه فکر می کنه کاری که با دیگران می کنه درسته و فقط وقتی به اشتباهش پی می بره که همون رفتار با خودش بشه و جالبتر این باشه که مثل من در عین پررویی درس عبرت نگرفته باشه و دوباره کارشو تکرار کنه. (امان از این موجود دوپا)

تازه یکی هم که بهت قول داده که یه کاری برات انجام بده اصلا عین خیالش نیست و خودشو زده به اون راه .

این گزارش بی بی سی هم که از همه بدتره و اشک ادمو در می اره.

 

 

*** هری پاتر رو خوندید؟ این قسمت جدیدش محشره. خیلی از حدسهایی که زده بودم اشتباه از آب در اومد. این خانم رولینگ هم بلده چطور ادم رو غافلگیر کنه ، یک نوشته جذاب که  طرفدارانش از هر قشری هستند. الان برای این کتابی که من خریدم 6 نفر توی صف انتظارن. حقشه پول کتاب بعدیش رو از یکی از همینا بگیرم...

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٢
تگ ها :

اينجا کجاست؟

*جای همتون خالی ، شمال عالی بود ، برای اولین بار بود که توی فصل گرما از هوای شرجی و گرمای دیوونه کننده شمال خبری نبود. نمی دونم چرا اب و هوا برگشته ، ناسلامتی تابستونه!! ولی جاتون خالی (اگرچه دیگه ویلا جا نداشت) خیلی خوش گذشت. اگه شما می تونید همین الان دست زن و بچتون یا احتمالا دوست دخترتون (جو نگیرتون بابا ، شوخی کردم)  رو بگیرید و برید شمال.

 

**چیزی که توی این مسافرت برام خیلی جالب بود سواحل دریا بود نه به خاطر خودش بلکه به خاطر موجوداتی که در ان بودند. اول که فکر کردم اشتباهی به یک ساحل اروپایی اومدیم!! بس که همه راحت بودند. یادمه که حدودای 7 ، 8 سال پیش که چند تا بچه کنار دریا داشتیم فقط اهنگ می خوندیم دو تا سرباز اومدن بهمون تذکر دادند که صداتون رو ببرید!! اینه که با دیدن ادمای کنار دریا شوکه شدم. خانمها خیلی راحت و با حداقل لباس اومده بودند ، تاپ و شلوارک (عمرا ادرس این ساحل را بهتون بدم ، لطفا اصرار نفرمائید حتی شما دوست عزیز). ساحل هم خصوصی نبود که بگیم برای یک عده خاصی است، یک ساحل ازاد که از همه طرف می شد به ان وارد شد. یادمه یکی از دلایل مهمی که برای انقلاب 25 سال پیش ایران مطرح است همین عرق مذهبی بود. یعنی می شه گفت مهمترین دلیل این انقلاب. حالا کم کم داره این ریشه مذهبی کمرنگ تر و کمرنگ تر می شه. می شه توی خیابان خیلی از مادر و دخترایی رو دید که کاملا متضاد همند ، مادر با حجاب کامل و پوشیده  با چادر و دختر با حداقل پوشش و با حداکثر ارایش. داشتم فکر می کردم که اگه این عرق مذهبی رو از این جامعه حذف کنیم دیگه چه چیزی باعث برجای موندن این انقلاب می شه!! رهبران فعلی جامعه با نسلهای اینده مشکل جدی دارن. نسلهایی که کمترین اعتقادی به مذاهب که به نظر انها فقط چیزی عقب افتاده و بازدارنده است ندارن. اولین دفعه ای که در وبلاگ انگوری خوندم که طبق پیش بینیهای او انقلابی دوباره طی 10 یا 15 سال اینده اتفاق خواهد افتاد بهش خندیدم و می خواستم برم باهاش شرط بندی کنم که هیچ انقلابی اتفاق نمی افتد (خدارو شکر نظر خواهیش مشکل داشت) اما الان که بچه های الان رو 20 سال دیگه تجسم می کنم ، شک می کنم که چنین اتفاقی نیفته. چون یکی از دلایل حکومت این حکومت ، نه حکومت بر دلهاست که حکومت بر مبنای مذهب است. من شک دارم که دختر جوان 20 سال دیگر به این رضایت دهد که به قانون جهانی حمایت از زنان نپیوندد چون مغایر با قوانین شرع اسلام است. این قانون شاید در این عصر به تصویب نرسد اما عنوان کردن ان در این زمان گام بزرگی است که برای نسلهای اینده برداشته شده است. به زندان رفتن دانشجوی امروز قدمی است برای ازادی جوان فردا، شکنجه روزنامه نگار تبریزی فردای روشن روزنامه نگاران اینده است.

اگرچه بازهم امیدوارم که انقلابی صورت نگیرد که وضع از اینکه هست بدتر نشود.  امیدوارم اصلاحات نه با انقلابی که مسلما بسیار پرهزینه و گزاف است بلکه با اصلاحات داخل نظام صورت گیرد که اگرچه ممکن است زمان این تغییرات طولانی تر باشد اما در عوض بسیار کم هزینه تر است. اگر مادران و پدران ما 25 سال پیش همین فکر را می کردند شاید الان وضعیت کنونی ما این نبود. پس امیدوارم فرزندان ما هم 30 سال اینده همین خرده ها را به ما نگیرند...

 

***راستی گفتم انگوری یادم افتاد که 10 مرداد تولدش بود ، با اینکه حیلی دیره ولی تولدت مبارک. امیدوارم تا 20 سال دیگه باشی که ببینیم بالاخره انقلاب می شه یا نه.

 

****رييس جمهور محترم روز ۱۷ مرداد را روز اعتراض به فيلتر کردن وبلاگ ها و حمايت از خبرنگاران معرفی کرند اينه که ما هم برای حمايت از اين طرح جمعه قلم هامون رو زمين می ذاريم.

 

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٢
تگ ها :

ما رفتيم شمال...

* بعضی چیزهای کوچیک چه قدر می تونه ادم روسر شوق بیاره حتی اگه ارزش کمی داشته باشه ، بچه که بودم همیشه منچ بازی می کردم (حالا شما بگیرید به خاطر کمبود تکنولوژی در ان زمان و نبود اتاری و پلی استیشن و کامپیوتر و ...) اما چند روز پیش که به امامزاده رفته بودیم برای زیارت اهل قبور (!) برگشتنه ، یک دوره گردی رو دیدم که از این بازیها می فروخت منم با ذوق و شوق وایسادم که یکی بخرم ، حالا مامانم هم هی داشت دنبالم می گشت (این مامان منم که فکر می کنه من تحفه ام!!)

 اما الان دو سه شبه که بین بچه های فامیل مسابقه می ذاریم و کلی برای هم کری می خونیم و چون تعدادمون زیاده سرش دعواست (پشیمون شدم چرا دو تا نخریدم)، البته ناگفته نمونه که پسرا خیلی جرزنند و خیلی تقلب می کنند اگه حواست نباشه یا موقع نوبت اونها سرت رو برگردونی یه دفعه می بینی 1 تبدیل می شه به 6 یا دو تا از مهره هاتو زدند!! اینه که موقع بازی دو تا چشم که هیچی 10 تای دیگه باید قرض کنی و بپاییشون که تقلب نکنند. تازه اگه ببینند که داری می بری هی دستشون می خوره به صفحه که بازی رو به هم بزنند (بی جنبه ها طاقت باخت ندارند دیگه) تازه پسرا کلی هوای همو هم دارند و با هم دست به یکی می کنند ، اگه به غیر از تو یه دختر دیگه هم باشه که بدتره !! دختر عموم به جای اینکه بره پسرداییش رو بزنه همش می اومد منو می زد (!!) برادرم هم به جای اینکه دختر عموم رو بزنه منو می زد (!!) پسر عموم هم که اصلا شماره ای بهش نمی افتاد که بتونه منو بزنه و نزنه (!!) منم که اصلا هیچی تو بازی نداشتم که بخوام کسی رو بزنم (!!). خلاصه با وجود همه این جرزنیها کلی کیف کردیم و سر هم داد زدیم و خندیدیم ، انگاری که مسابقه جام جهانی فوتبال بود تازه کلی هم تماشاگر داشتیم... (اینو می گن استفاده بهینه از حداقل امکانات)

 

** بالاخره طلسم شکسته شد و قرار شد ما بریم شمال ، از شمال قبلی فکر کنم حدود 10 ماهی گذشته ، البته من ترجیح می دم برم کلاردشت ، ولی این پسرای ما عشق شمال داره می کششون ، حالا من که می دونم برای چی شمال رو ترجیح می دن ، هر چه قدر هم بگند که به خاطر دریا است. (اره جون خودت)  از بس که دختر خوشگل و برنزه کنار ساحل ریخته ، حالا قسمت جالبش اینه که آقا پسرا هی خودشون رو گم می کنند بعد نمی ذارن ما از کنارشون جم بخوریم!! پیاده روی هم که بخوایم دو سه تایی با دخترا بریم شونصد نفر با ما راه می افتن که یه وقت خدای نکرده زبانم لال، کسی چیزی بههمون نگه. اصلا این غیرت پسراست که منو کشته...

حالا بی تعارف هر کی گوش ماهی و صدف و سنگریزه های خوشگل کنار دریا می خواد بی رودرواسی بگه براش بیارم!!

 

 

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ امرداد ۱۳۸٢
تگ ها :

تشييع جنازه سريع...

*همه چیز تموم شد ، یک تشعییع جنازه سریع و بدون سرو صدا حاصل تمام سرو صداهایی شد که در چند روز اخیر پیرامون مرگ زهرا کاظمی بلند شده بود ، یک تراژدی مسخره دیگه هم تموم شد. نمایشی که با مرگ یک روزنامه نگار کانادایی در تهران شروع شد و با دفنش در شیراز به عنوان یک شهروند ایرانی تمام شد ، کانادا خواستار برگشت سفیرش از ایران شد ، تندترین دیپلماسی بدون خشونت یک کشور بر علیه کشوری دیگر ، باید دید اینبار سیاستمداران بی سیاست ما چه تصمیمی اتخاذ می کنند!؟ اما چیزی که جای تاسفه اینه که ببینی یک کشور دیگه برای جون هموطن تو بیشتر از خودت ارزش قائل باشه ، یک تحقیر کوبنده از طرف کسانی که آنان را مظهر خشونت و بی بند و باری و هرزگی می شناسیم ، یک سیلی محکم از کانادا.

 

زهرا کاظمی تنها یک نمونه از کسانی بود که در زندانهای این رژیم دچار حادثه ای مشکوک شده و جان خود را از دست می دهد ، قضیه ای که این بار بر خلاف جریان معمول برملا شد آن هم  به خاطر پی گیری های مصرانه دولت کانادا  تا انجا که خاتمی نیز مجبور به مداخله شد ، یک ابروریزی حکومتی  برای دولتی که داعیه مردمداری و مردمسالاری در جهان را دارد.

هیچ چیز بدتر از این مرگهای مشکوک و ادمهای سنگ دل و بی وجدانی مثل مرتضوی نیست ، ادمهایی که یا به سکوت وادارت می کنند یا تو را به قعر یک قبر سنگی و تاریک می فرستند تا هیچ گاه گوششان از صدای تو خراشیده نشود.

 

 اما مرتضوی کیست؟ تنها یک مهره ، مهره ای که به تنهایی هیچ است و  تنها در مجموعه و در کنار مهرهای دیگراست که ارزش پیدا می کند، ممکن است در روزهای آینده شاهد برکناری یا محاکمه او باشیم (که البته تمام اینها بستگی به واکنشهای آینده دولت کانادا و میزان پیگیری ها و جدیت آنها در این قضیه دارد.) ، چون یک مهره تا وقتی با ارزش است که شناسایی و سوخته نشده باشد و در خدمت مجموعه باشد نه برعلیه آن ، و اگر مهره ای چه با میل خود و چه به اجبار رودرروی نظام قرار گرفت سریع باید از بین برود. (همانند خودکشی اجباری (!) سعید امامی )

 

حال فقط باید منتظر آینده بود...

 

**این رئیس جمهوری محبوب واقعا يه شاهکاره با این دست به طنز بی نظیرش ، برید ببینید چطور فوتبال و مرگ خانم کاظمی رو به هم ربط داده!! البته اینم بگم که رییس جون ما بین دوستاش به مسعود قرقی خوانده می شود و به دختر بازی معروفه!! راست و دورغش پای بادمجان ، امام امیر و حاج علی و...

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٢
تگ ها :