کلاردشت

*جای همتون خالی رفتیم کلاردشت. هوای خنک و مه آلود ، کوههای سرسبز و قشنگ ، جاده رویائی عباس اباد ، کوره راههای جنگلی ، چشمه هایی که بی هیچ توقعی از دل کوهها به بیرون می اومدند و خنکی ابهاشون رو تقدیم به گلوی تشنه رهگذران می کردند (دیگه خیلی داره ادبیاتی می شه ادامه ندم بهتره!!)

 

یکی از جاهایی که خیلی دوستش دارم و دوست دارم بیشتر عمرم رو اونجا بگذرونم کلاردشته. البته نسبت به 20 سال پیش خیلی تغییر کرده ، ویلاهایی که مثل قارچ تا بالای دامنه کوهها سر دراوردند و جاده خاکی هایی که به راه اسفالت تغییر داده شدند و جنگلهایی که به خاطر طمع انسانها خراب شدن ، باعث شده تا این عروس زیبای ایران شکسته بشه و اگه جلوی این تغییرات گرفته نشه کم کم از زیبائی افسانه ای اون چیزی باقی نمی مونه. خود کلاردشت که قبلا به صورت ده کوچیک و زیبائی بود الان شهر بزرگی شده تا گنجایش اون همه توریست رو داشته باشه. چیزهای فانتزی مثل پیتزا فروشی و مغازه های لوکس بلور فروشی و رستوران های شیک در طی چند سال اخیر در این شهر زیاد شده و اون حالت سنتی و دوست داشتنی رو از دست داده.

 

اما هنوز هم کوههای کلاردشت زیبا و سرسبزن و هنوز هم محلهای دست نخورده زیادی در دل جنگلها وجود داره که پای هیچ ماشینی به اونجا نرسیده ، راههای که بعد از 2 ،3 ساعت راهپیمائی می تونی به اونجا برسی و روی تخته سنگی کنار جوب آبی بنشینی و به صدای طبیعت گوش بدی (البته به شرط اینکه مثل من چند نفر شلوغ کن پشت سرتون راه نیفتاده باشن و هی نگن اینجا کجاست پاشید بریم کافی شاپ!!) برگشتنه موقع پائین اومدن به یه ویلای نقلی و خیلی خوشگل رسیدیم که واقعا گل سرسبد ویلاها بود ، چون بین دامنه دوکوه در بالاترین نقطه قرار داشت و از دو طرف دید و منظره عالی داشت که جون می داد که توی ایوانش بشینی و  بشینی ... (اینو گذاشتم به عهده خودتون ، هر کاری که دوست دارید).

 

 بعد از رسیدن به خونه و گرفتن دوش وقتی که پای میز غذا می شینی دیگه یادت می ره که رفتی کوه که مثلا لاغر شی و چند برابر همیشه !!! می خوری و اینبار برخلاف همیشه غذا خیلی بهت مزه می ده.

 

اما حیف که بالاخره موقع دل کندن و برگشت می رسه ، برگشت به یه شهر دودزده و کثیف و غم زده که هیچ هوائی برای تنفس و هیچ کوهی پر از درخت برای کوهپیمائی و هیچ رودخونه زیبائی مثل رودخونه کلاردشت نداره و  تو نمی دونی که دوباره کی به اون شهر زیبا بر می گردی. حیف چه زود گذشت.

 

پاورقی:

 

چیزی که بعد از مسافرت براتون می مونه علاوه بر خاطرات زیبا و مه الود اون روزها ، پادرد و کمردردیه که بهت یاداوری می کنه آدم عاقل با بدن خشک و ورزش نکرده نمی ره کوهپیمائی ، تا توی خیابان مثل ادم اهنی راه بره و با دست کمرش رو بگیره.

 

کاخ اختصاصی شاه هم که در محلی زیبا بود طبق گفته مردم بومی کلاردشت به محلی برای استراحت رئیس مصلحت نظام تبدیل شده تا هر وقت از شمارش پولهای به ارث رسیده از طرف ابوی محترم!! خسته شدند برای رفع خستگی به انجا تشریف بیاورند.

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٢
تگ ها :

سربازی

*یه سری از فامیلهای مامان مامانم اهل کاشان و همشهری سهراب هستند. کاشونی ها به پسردوست بودن خیلی معروفند و اگه پسر دم بختی موجود باشه سرش دعوا می شه. اون قدیم قدیما که اینا رومی شنیدم خیلی خنده ام می گرفت. مثلا یکی دخترش رو نامزد کرده بود و وقتی برای گذاشتن قرار مراسم عقد رفته بود پدر پسر گفته بود باید پسر شما هم دختر منو بگیره وگرنه من پسرم رو بهتون نمی دم و جالبتر اینکه اون خانواده هم قبول کردند!! اما در حال حاضر توی خانواده ما هم همینطور شده و پسرارو سردست می برند (همش تقصر بی بی سی است با این گزارشش از بیشتر بودن دختران نسبت به پسران) الان یکی از بچه های فامیل که 17 سالشه با پسرعمه اش که 20 سالشه صحبت کرده و بعد به مامانه گفتند. دختره هم که امسال کنکوری بود  و خیلی هم درسخون بود به کل درس رو گذاشته کنار. احتمالا به این نتیجه رسیده که دانشگاه زندگی بهتر از دانشگاه اصلیه!! اون یکی 18 سالشه و دست به سیاه و سفید نمی زد توی ختم یکی از فامیلها کلی به خودش رسیده بود و بین خانمها شربت پخش می کرد. تازه اگه یکی مثل من داداش دم بخت داشته باشه کلی تحویلش می گیرن و بالای مجلس می شوننش. احتمالا من سعی می کنم اینا همین طوری مجرد بمونند!!

 

**حتما شماهم شنیدید که به یک سری از این سربازهای فراری معافی خورده داداش من فقط به خاطر 23 روز شامل این معافی نمی شه. آی دلمون سوخت. ادم بدشانس که می گن به این می گن. اون موقع که می فروختند به خاطر تحصیل نتونست بخره و حالا هم که اینطوری شد. حالا درسته جلوش می گم: ایشالله بری سربازی از دستت راحت شیم ولی خدائی گناه داره دو سال الکی عمرش تلف شه. من که می گم آه بچه های فامیل به خصوص دخترا شلوارشو (همون دامن) رو گرفت از بس که سربه سرشون می ذاشت و اذیت می کرد . هی گفتم اقا داداش نکن بد می بینی ها. مگه به خرجش رفت. حالا بکش...

اصلا به جای این کارا بهتر نیست کل سربازی رو به یکسال تقلیل بدن تا انقدر بچه های مردم علاف نشن؟ (احتمالا منتظر پیشنهاد من بودن و می گن چشم حتما اجرا می کنیم)

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٢
تگ ها :

بيايم با هم خوب باشيم...

*وقتی که به یک سایت خبرگذاری که یکی از سایتها معرفی کرده بود رفتم و عکس یک دختر و پسر وبلاگ نویس رو که به طرز وحشتناک و ناجوانمردانه ای مونتاژ شده بود دیدم ، وقتی به چند وبلاگ سر زدم و دیدم که در انجا دعواهایی رد و بدل می شه و اتش این دعواها خشک و تر رو با هم می سوزونه راستش هم دلم گرفت هم ترسیدم. روزی که پا یه این دنیای مجازی گذاشتم پیش خودم فکر می کردم اینجا همون جاییه که فقط مهر و محبت توش هست. می تونی با ادمایی که توی دنیای واقعی نمی تونی باهاشون ارتباط برقرا بشی دوست بشی. اصلا فکر نمی کردم روزی کینه و حسد به خونه های این دنیا هم راه پیدا کنه. چطور ادم می تونه به کسی که ندیده و کامل نمی شناسه تهمت بزنه و خودش رو درگیر دعوایی کنه که برای هیچ کس سودی نداره حتی برای خودش. چطور در وسط این دعواها عقل چشماش رو می بنده و اختیار رو به دست قلم می ده و چیزهایی نوشته می شه که بعدها فقط پشیمونی به بار می یاره. چرا به جای اباد کردن خونه خودمون سعی در ویرانی خونه دیگران داریم. خونه هایی که شاید از نظر ما ارزش یک خرابه را داشته باشن ولی از نظر صاحبخانه بهتر از یک قصر بزرگ و مجلل باشه. پس بیایم اشیانه کسی رو خراب نکنیم چون توی اینجا برای همه جاهست و اومدن هیچ کسی باعث تنگی جای بقیه نمی شه...

 

**ادم وقتی یه دوستی مثل سقراط داشته باشه تا هفت پشتش دیگه احتیاج به هیچ دشمنی نداره ، ولی چه می شه کرد تولد تولده حالا چه دوست چه دشمن ، اقا سقراط گل (گرفتن دیپلم ریاضی در 16 سالگی ، رتبه 12 کنکور ، مهندسی مکانیک در دانشگاه تهران ، تحصیل در حوزه علیمه قم ، کارشناسی ارشد در شریف ، جایزه دوم جشنواره خوارزمی ، ترجمه کتاب مبانی تجارت کالا ، مطالعه در علوم هیپنوتیزم )  در 26 شهریور 1353 قدم مبارک رو روی این کره خاکی (و شاید ملافه بیمارستان ) گذاشتند و  ایران شاهنشاهی رو به قدمهای خودشون مزین کردند. متاسفانه همانطور که اکثر نوابغ بعضی مواقع راه را گم کرده ، این استاد دانشمند هم در گذشته با نوشتن مقالاتی بر علیه زنان کاملا از راه راست منحرف شده بود که ناگاه سروشی در گوشش گفت : هی جو راه از اون وره!! و اینگونه بود که استاد ناگاه به خود امد و دید اگر به همین رویه ادامه دهد دیگر در این کره خاکی نمی تواند زن ستاند و همان گاه بر زمین افتاد و فریاد العفو العفو تا امریکا رفت و دو برج دو قلوی امریکایی رو ترکوند ( منتها همه اشتباها فکر می کنند کار تروریستهای عرب بود) و اینگونه شد که سقراط(گرفتن دیپلم ریاضی در 16 سالگی ، رتبه 12 کنکور ، مهندسی مکانیک در دانشگاه تهران ، تحصیل در حوزه علیمه قم ، کارشناسی ارشد در شریف ، جایزه دوم جشنواره خوارزمی ، ترجمه کتاب مبانی تجارت کالا ، مطالعه در علوم هیپنوتیزم ) بخشیده شد...

 

وای چه قدر حرف زدم فکر کنم هر کی بره وبلاگ سقراط مرض پرحرفی می گیره. به هر حال داداش سقراط تولدت مبارک باشه...

 

***یکی از دوستان خوبی که شاید هیچ گاه توی دنیای واقعی پیدا نمی کردم استاد م از وبلاگ تفکر- تجسم-تعقل است که وبلاگش یک ساله شد ، امیدوارم همیشه استاد خوبم شاد باشه و همیشه بنویسه.

 

****توی این همه عروسی ها شلوغ و پلوغ یکی از بچه های خوب وبلاگی هم بی سرو صدا شروع به یه زندگی تازه کرد ، بهزاد جان امیدوارم خوشبخت بشی و هیچ غم و اندوهی زندگی شیرینتون رو تهدید نکنه...

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٢
تگ ها :

تضاد نسلها

*دو روز پیش برای خریدن مانتو به ولیعصر رفته بودم ، داخل یکی از مغازه ها که مشغول دیدن مانتوها بودم ، متوجه مادر و دختری شدم که برای خرید مانتو اومده بودند. چیزی که باعث شد توجهم به اونها جلب بشه وضعیت پوششی متفاوت اونها بود ، مادر با چادر و مقنعه و با حجاب کامل و دخترک در حال پرو یک مانتو چسبان و در حال سوال کردن از فروشنده در مورد کوتاه کردن مانتو بود ، وقتی جواب مثبت فروشنده را شنید با خیال راحت مشغول ورانداز کردن خودش در اینه شد ، همون موقع از مادرش در مورد مانتو پرسید ، مادر با ناراحتی سری تکان داد و بهش گفت به نظرت قبلیه که پوشیدی بهتر نبود خیلی بهت می اومد! دختر گفت همون گشاده. نه اصلا قشنگ نبود . این که خیلی خوبه. ببین. دوباره مادر با ناراحتی سری تکان داد....

من همون موقع از مغازه اومدم بیرون و نفهمیدم بالاخره دختر مانتو رو خرید یا نه اگرچه احتمالا موفق شده و حرف خودش رو به کرسی نشونده ولی به نظر شما باعث این همه تضاد چیه؟ وقتی دختر یا پسری در یک خانواده مذهبی بزرگ می شه علت گسستن و حتی بد اومدنشون از مذهب و به خصوص سنتهای مذهبی خاصی که در آن خانه حکمفرماست چیه؟

 

** هر چی می گیم این پسرها موجوداتی خائن و حق نشناسند می گید نه!! پسر عموم تازه مودم خریده بود و اومده بود پیش من که مثلا یه ذره راهش بندازم و براش آدرس ایمیل و وبلاگ و ... درست کنم. یکساعت این کارو رو براش انجام دادم و بعد هم یه وبلاگ براش راه انداختم (که البه هیچی تا حالا توش ننوشته!). یکی از وبلاگهایی که بهش معرفی کردم وبلاگ انگوری بود ، آقا هم سریع رفته توی این وبلاگ و نشسته یکی یکی وبلاگهایی که انگوری در قسمت دوستان لینک داده باز کرده تا رسیده به وبلاگ بازمانده و حدس زده منم. (ادم بی کار که می گن همینه دیگه) بعدش هم که یه دستی زد و توی نظر خواهیم خودش رو معرفی کرده و من خنگم سریع خودم رو لو دادم!!! حالا الان بهش گفتم حمید نری وبلاگ منو همه جا جار بزنی ، دوست ندارم کسی بفهمه ، اونم گفت: " نه بابا ما اصلا ادم فروش نیستیم ، اصلا حرفشم نزن"

دو روز پیش که زن عموم رو دیدیم با خنده گفت: حمید گفته : "نشستم یه چیزای خصوصی که آزی تو اینترنت داشته پیدا کردم ، حالا چی بود؟ !!!!!!!!!"

منو می گی ماتم برد گفتم نه بابا یه چیزی مثل روزنامه است همچین هم خصوصی نیست.

آقا حمید مگه دستم بهت نرسه ، در ضمن از جلد دوم فرمان ققنوس هم خبری نیست برو بخرش تا دفعه بعد یادت بمونه.

راستی بالاخره نمی خوای توی این وبلاگت چیزی بنویسی؟        

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٢
تگ ها :

بادا بادا مبارک بادا...

 

رئیس جمهور هم  که دید همه دارن همدیگرو می گیرن جو گرفتش و داره بر می گرده ولایت تا اینبار با عیال برگرده. مثل اینکه هر چی تهرانو گشت دخترک پی تی کروز کرايسلر سوارو پیدا نکرد اینه که به همون دخترای دم دستش قناعت کرد. موفق باشی رئیس...

 

کسی رو جا ننداختم؟  دیگه کسی کسی رو نگرفته؟

 

آهان داشت یادم می رفت ، توی کلاس زبان ما یکی از دخترا می خواد استاد رو بگیره. نه یعنی دختره می خواد که کاری کنه که استاد اونو بگیره...

شما یه دختر اخموی بداخلاق رو تصور کنید که هیچ وقت به موقع سرکلاس نمی یاد و هر ترم با استاد دعواش می شه (تا حالا هر چی استاد داشتیم خانم بودند) ،  آقا حالا  این دختر این ترم به قدری ناناز و ملوس شده که اصلا اگه ترم قبل می دیدیش باورت نمی شد این همون دختره!! ما تا این ترم لبخندشو ندیده بودیم  یعنی اصلا توی کلاس خیلی کم می دیدیمش که بخواد لبخند هم بزنه ، ولی این ترم اوله همه می یاد بعد از کلاس هم 2 ساعت پیش استاد می مونه تا اشکالگیری کنه. سر کلاس هم دائما یه لبخند ملوس پسرکش رو لباشه ، ولی فکر کنم این همه زحمت و اشکالگیری بی نتیجه نموند و به ثمر رسید و انگاری تیره صاف خورده تو قلب استاد ، چون جلسه اخر استاد ما رو نیم ساعت زودتر تعطیل کرد و گفت عجله دارم و باید جایی برم  بعد گفت پریسا جان بیا اشکالاتو بپرس!!!!

 

** سقراط عزیز هم معلوم نیست کجا رفته ، با این همه بگیر بگیر احتمالا اونم یکی رو گرفته و همین حالا داره مطلب حماقتی به نام ازدواج رو که نوشته براش لاپوشونی می کنه و می گه اشتباه کردم ، بچگی کردم . گولم زدند وگرنه من اصلا خودم اينو قبول ندارم ...

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ شهریور ۱۳۸٢
تگ ها :

کرم کشون

* این چند روزه حسابی برنامه کرم کشون داشتیم جای همتون خالی. فقط اگه استاد جون و انگوری نبودند حالا حالاها توش مونده بودم. یکی که گفت برو کامپیوترت رو فرمت کن و از اول روش ویندوز بریز!! (ادم حسابی نمی دونی چرا اذیت می کنی ؟)

حالا اگه کامپیوتر هر کدوم از شماها دائم Re Start می شه و ویندوزتون هم XP است برید اینجا و این رو دانلود و بعد اجرا کنید. 

 

** خورشید خانم هم بالاخره بله رو گفت و جزو مرغها شد البته از خیر مهریه گذشت و حق طلاق رو ترجیح داد ، به نظر من که خیلی کار عاقلانه ای کرد. من خیلی از کسانی رو دیدم یا شنیدم که برای گرفتن طلاق ، زن دو سال دنبال شوهرش می دوه تا اون رو راضی به اومدن به محضر کنه و در اخر سر هم مهریه خودش رو می بخشه تا مرد رضایت به طلاق بده. یکی از فامیلهای ما برای اینکه حضانت نوه اش را هم  برای دخترش بگیره ،  یک خانه 500 متری در کرج  و یک مغازه رو به اسم شوهر دخترش می کنه تا مرد با هزار ناز و ادا راضی به اومدن به محضر و دادن طلاق زن و دادن حق حضانت بچه به زنش بشه با وجود اینکه مرد بدون اجازه همسر اول ، زن دوم گرفته بود، یعنی یک باجگیری اشکار برای اینکه زن بتونه بچه خودش رو سرپرستی کنه...

توی این کشور که جز جز قانون رو بر طبق حمایت همه جانبه از مرد نوشتن و زن هیچ حقی نداره شاید اینطوری بهتر باشه که حقمون رو خودمون اضافه کنیم.

 

*** حتما اینو شنیدید که تعداد دخترها بیشتر از آقایونه و دست اونها برای انتخاب خیلی بازه!!  البته (آقایون) خیلی خوش خوشکتون نشه چون ممکنه یه دفعه از فرط خوشی از اون طرف پشت بوم با کله بخورید زمین چون یکی از بدیهای این موضوع اینه که یه عده خاصی از دخترا که می خوان به هر قیمتی ازدواج کنند سر بعضی از اقایون رو چنان شیره می مالند که با هیچ آبی پاک نمیشه. یکی از اشناهای ما که یه پسر 21 ساله است چنان عاشق یکی از دخترای کارمند بخشی شده که در ان کار می کنه که بیا و ببین. دختره 2 سال از خودش بزرگتره و همچین هم در محل کار خوش نام نیست. از ان طرف هر چه قدر هم که خانواده اش سعی می کنند کله پسره رو از این عشق خالی کنند نمی شه. پسره پاشو توی یک کفش کرده و هی می گه مرغ من یک پا داره (!) تا 10 سال دیگه هم که بگید من همین رو می خوام.

من که می گم بذار هر کاری می خواد بکنه. برای اینکه زندگی خودشه و وقتی حرف کسی رو خریدار نیست چرا انقدر همه باید نصیحتش کنند یا بالاخره کله خودش به سنگ می خوره یا اینکه اصلا شاید انتخاب درستی کرده باشه و بعدا دختره اهل زندگی بشه!!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳۸٢
تگ ها :