استقلالی های عزيز تبريک...

*اول یه تبریک ویژه به هر چی بچه استقلالی باحاله. خدا وکیلی کارشون حرف نداشت. نشون دادن که چند تا جوون باغیرت چه کارهایی که نمی کنند و ادمای مثلا باتجربه ای مثل دایی و کریمی باید برن پیششون لنگ بندازن! خیلی بازی جوندار و قشنگی بود مخصوصا اون وقتی که تماشاگرنما ها رو سر نوازی بمب منفجر کردند! بابا جنبه باخت ندارید به بچه مردم چی کار دارید برید انقدر تو خیابان تو سر و کول هم بزنید تا خسته بشید. حالا امروز پسر عموم که از اون بچه سرخ های دو اتیشه است می گفت: " داور 2 تا پنالتی نگرفت ، سه تا رو باید اخراج می کرد و  شونصد تا کرنر نگرفت و  هفتصد تا افساید رو سوت نزد و ... وگرنه برد با ما بود!!!" باشه ما هیچی نمی گیم جوابتون رو دیروز خودتون گرفتید... 

 

**پنج شنبه خیلی خسته و از نظر فکری داغون بودم. حسابی هم هوس سینما کرده بودم، به چند تا از بچه ها زنگ زدم تا یکی رو جور کنم که باهاش برم سینما که ماشالله همشون سرشون شلوغ بود و برنامشون پر. یکیشون گفت بذار شنبه بریم ولی من دوست داشتم همون روز برم تا یه خورده فکرم ازاد بشه اینه که خودم تنهایی رفتم. فیلم نفس عمیق رو بچه های وبلاگی انقدر تعریف کرده بودند که دیگه حتی فکر فیلم دیگه ای هم نکردم. سریع رفتم بلیطش رو خریدم و چپیدم توی سینما  عصر جدید.

 

 هنوز یکربعی به شروع فیلم مونده بود. کنار من یه دختر و پسری نشسته بودن که بعدا از حرفاشون فهمیدم که نامزدن. در حین حرف زدن کم کم صداشو ن بلند شد  ، پسره با ناراحتی بلند گفت" تو که توی پارک گفتی حلقه 100 تومان بیشتر نمی شه حالا می گی 150 تومان." دختره سعی می کرد اونو اروم کنه ولی پسره که هر لحظه ناراحتتر می شد گفت "ببین باید مستقل تصمیم بگیریم وگرنه همه می خوان تو زندگیمون دخالت کنند." بعد با ناراحتی پاشد و گفت: "اصلا حرف حرف منه. منم الان نمی خوام فیلم ببینم پاشو بریم." و رفت. دختر با ناراحتی روشو اونور کرد و دنبالش نرفت. همین موقع چراغهای مربوط به سالن 1 روشن شد و به ناچار بلند شدم و رفتم و پایان این تراژدی خنده دار و در عین حال غمناک رو ندیدم. این شروع دیدن فیلمی بود که دست کمی از این صحنه نداشت.

 

بعدش هم فیلم که با بیرون کشیدن یک جسد از آب شروع شد و بعد دوربین به روی جسد دیگری زوم کرد که با موهای بلندی در اب غوطه ور بود و ....

 

نمی خوام فیلم رو تعریف کنم اگه خودتون برید ببینید بهتره. اما اگه شما توی اون روز دلتون گرفته است و می خوان برید سینما تا یه خورده تفریح کنید ، بذارید یه توصیه خواهرانه بکنم که شاید  بهتر باشه که برید توکیو بدون توقف مهران مدیری رو ببینید نه این فیلم رو!! در ضمن برای اینکه قضیه فیلم براتون لو نداره متن پائین رو نخونید.

 

در صحنه بعدی با کامران در استخر مواجه می شیم که موهای بلندش  به ما این اجازه رو می ده که سریع قضاوت!! کنیم که جسدی که در اب دیدم همین کامرانه. کامران پسر پولدار دانشجوییه که با وجود داشتن ثروت و پول بازم سرگردونه و نمی دونه برای چی توی این دنیاست و چی از این دنیا می خواد. یه جور کرختی و مستی. انگاری که به این دنیا تعلق نداره و یا نمی خواد که تعلق داشته باشه و خودش رو با گرسنگی و بیخوابی عذاب می ده ، یه جور شکنجه عذاب اور که اخر به مرگش منجر می شه.

 

اما دوست و همراه کامران پسر آس و پاسی به نام منصوره. خانواده اش ، مادر مریضیه که گوشه بیمارستان افتاده و خواهری که تحت سلطه مردی بدبین و بددل به اسم شوهره و منصور برای هیچ کدوم کاری نمی تونه انجام بده. آدمایی مثل منصور که سعی می کنند سهم و حقشون رو که جامعه ازشون دریغ کرده از ادمای دیگه بگیرن مثل دزدی و اسیب رسوندن به ماشینهای پارک شده در کنار خیابون. اما منصور دله دزد فیلم ما ، با دیدن دخترک زبون باز و شیطونی به نام ایدا سریع بهش دل می بازه.

 

و  آیدا دختری که خوابگاه رو به خونه پدریش ترجیح می ده و آرامش زندگیش به خاطر اخراج از خوابگاه به جرم دوستی با پسری ازش گرفته می شه و برای اینکه بیشتر مایه آبروریزی خانواده نشه قصد شوهر دادنش رو دارن. اینه که موقع جمع کردن اثاثیه اش از خوابگاه ، بدون توجه به عواقب تصمیمش ، به پیشنهاد منصور باهاش رهسپار شمال میشه.

 

شاید راضی کردن ادمایی مثل کامران خیلی سخت باشه ولی کسانی مثل منصور و ایدا با یه کم رفاه و عشق خیلی زود راضی می شن. توی سکانس اخرین فیلم وقتی توی ماشین سر نوار گذاشتن با هم شوخی می کنند به نظر خوشبخت می رسن ، درست مثل دو تا بچه شیطون که هیچ هراسی از اینده ندارن و فقط از زمان حال لذت می برن.

 

و بعد سد و جمعیتی که از روی نرده ها خم شدن و وقتی با صدای منصور و ایدا نزدیک به صحنه می شیم مردی پس از توضیح بهشون می گه؛ متاسفانه يه ماشين افتاده تو سد و يه دختر و پسر مرده ن !‌شما زودتر بريد ؛ اين جا نايستيد؛ و بعد جسدی رو با پلیور منصور می بینیم که از اب بیرون کشیده می شه. شاید با این صحنه گمراه کننده می خواد بگه ادمایی مثل منصور و ایدا زیادن اگه برای اینا نتونستید کاری کنید بقیه منصور ها و ایداها رو دریابید...

 

و بعد اهنگ پايانی فیلم و جمعیتی که انگار خشکشون زده و تازه بعد از یکی دو دقیقه به خودشون می یان تا سینما رو ترک کنند.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٢
تگ ها :

بابا دمت گرم...

* خانم عبادی شما مايه سرور و شادی ما هستيد ازتون ممنونيم.

 

اگه شما هم مثل من نتونستید برید فرودگاه می تونید شبح ، زیتون  ، شیوا و مهندس سعید رو بخونید. چون خوندن با لحن صمیمی یه بلاگر یه طعم و مزه دیگه ای داره ، انگار که خودت هم اونجا حضور داشتی.

 

نمی دونم چرا بعضی ها می خوان این برد شیرین رو با حرفای مسخره ، کوچیک جلوه بدن. حتی اگه این یه بازی سیاسی هم باشه اصلا مهم نیست. مهم اینه که یه ایرانی اونم یه زن تونسته برای اولین بار (درست می گم؟) این جایزه رو به دست بیاره و توجه جهان رو به سوی این کشور جلب کنه (البته به غیر از وقتی که ادای تروریست ها رو درمیاره). نمی دونم اگه تک تک شما احساس غرور نمی کنید شاید باید توی حس وطن پرستیتون یه بازنگری جدی بکنید.

 

حتی بعضی ها با دلیل مسخره حجاب به مخالفت با این خانم برخواستند. به نظر من حجاب یه چیز کاملا شخصیه که فقط و فقط به خود شخص بستگی داره. این که به زور بخوای سر کسی روسری یا چادر بذاری هم خیلی مسخره است هم خیلی زجر اور. البته تنها چیزی که توی این مملکت از اسلام می دونند و اجرا می شه ، سرکردن روسری و چادر و گذاشتن ریشه. تو با داشتن این دو تا عنصر مهم می تونی هر غلط دیگه ای که می خوای بکنی و مسلمون باقی بمونی.

دزدی (البته در سطح کلان) رشوه ( دادن و گرفتنش) آدم کشی ، تفتیش عقاید ، حکومت به زور سرنیزه ، پارتی بازی ، هر کدوم از اینا رو اگه با پیشونی پینه بسته از سجده های طولانی (بیشترش با اجر داغه ها) و یا چادری که فقط دماغت از اون معلومه انجام بدی درسته و آخر سر بهشت زیر پاته!!!!!!!!

 

ولی اینا چیزی نیست که ما رو ناراحت کنه و حتی حرفای خاتمی که داره این روزای اخر ریاستش حسابی  سنگ روی یخمون می کنه ، مهم اینه که خانم عبادی ما رو این روزا تو دنیا سربلند کرده. مهم اینه که شادی رو به خونه های سرد و افسرده ما اورده. مهم اینه که یه کم به اینده تیره و تار امیدوارمون کرده. مهم نام ایرانه که الان تیتر همه روزنامه های مهم دنیاست. مهم فقط این لحظه است. پس الان رو را دریاب...

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٢
تگ ها :

يکسال گذشت...

* یکی از دوستای خوبم چند روز پیش به هم گفت تولدت هم که نزدیکه. گفتم نه بابا تولد من که توی اردیبهشته (یادتون بمونه ها ) گفت نه تولد وبلاگتو می گم. اول فکر کردم شوخی می کنه چون من فکر می کردم آبانه! ولی بعد که رفتم ارشیو ، دیدم بله تولد این کوچولوی ما 22 مهره. حالا بازم دست این دراکولا درد نکنه که یه یاداوری کرد وگرنه من که اصلا یادم نبود.

 

تولدت یکسالگیت مبارک کوچولوی نازنینم.

 

پارسال همین موقع ها بود که داشتم توی گوگل دنبال یه سایت آشپزی! می گشتم  که یکی از گزینه هایی که به من داد سایت پرشین بلاگ!! بود وقتی وارد سایت شدم و دیدم که ثبت نام می کنند بدو بدو رفتم و یه وبلاگ درست کردم در حالیکه حتی کار کردن باهاش رو هم بلد نبودم. دو تا دوستی که خیلی به من کمک کردن و کمی طرز کار با وبلاگ رو به هم یاد دادن استاد خوبم از وبلاگ تفکر- تجسم- تعقل و داداش کوچولوم از وبلاگ فلفل قرمز بودند. (دستتون درد نکنه)

 

توی این یکسال حداقل فایده ای که اینجا برام داشت این بود که جائی رو داشتم که هر وقت دلم می گرفت یا یه حرف ناگفته ای داشتم که توی گلوم گیر کرده بود و جائی هم نمی تونستم بگم اینجا می زدم. یه محل دنج و لذت بخش که می تونستم حرفامو خیلی راحت بگم.  دیگه اینکه اینجا ، دوستان خوبی به هم داد که شاید توی دنیای واقعی هرگز پیدا نمی کردم. دوستای ندیده ای که خیلی دوستشون دارم.

 

مهرسا (مثل اسمش پر از مهره ) ، دوران (که همش به سفره ، هر کی پسته و پول می خواد بره یقه جهان رو بگیره آخه اهل رفسنجانه!!)  ، فلفل قرمز (قراره امسال دانشگاه شریف قبول شه ، این نشد دیگه تهران حتمیه ، می گی نه صبر کن و ببین) ، اکسیر (سرگیجه می گیری از بس که ماشالله پرحرفه ، به جای وبلاگ باید روزنامه بیرون بده)  ، تفکر- تجسم –تعقل (یه استاد دوست داشتنی که مثل اینکه این روزا سرش خیلی شلوغه و به جای زندگی فقط هست!!) ، مهسا (فکر کنم هکش کردن ، اره مهسا جان؟) ، شیزوفرنی (که بالاخره هوندا سیوک البالوئی نه سرنوشتشو تو مشهد گیر آورد ) ، شبح (فقط کافیه یه بار بری اونجا ، دیگه نمی تونی نری ، تازه بعد از مدتها هوس رفتن به سینما می کنی از بس که تعریف می کنه و دهنتو آب می اندازه) ، سینا (یه دوست خوب که جدی مدافع حقوق خانمهاست فقط باید مواظب کامنتایی که توی وبلاگش می ذاری باشی چون مچ گیر خوبیه )  ، کندو (مثل اینکه الان دیگه اوضاع حسابی بر وفق مراده ، مبارک باشه آقا سعید)  ، مهدیه (دوست دانشگاهیم که وقتی به زور ادرس وبلاگم رو ازم گرفت سریع رفت آدرس وبلاگشو عوض کرد!!) ابوجهل (که چند وقته پیداش نیست و معلوم نیست چی شده!!؟) ، دراکولا (که برعکس اسمش خیلی هم دوست داشتنیه)، عمار (یه نفوذی با حال ، راستی تولدت مبارک عمار جان) ، مهندس سعید (بابا غصه نخور چیزی که  این روزا فراوونه...)  ، داش پارسا (که کافی نتش همیشه گرم و دوست داشتنیه)  ، امیر استقلالی (اصلا از اون تیمی که انتخاب کرده معلومه چه بچه باحالیه) ، پسر ایرونی (شیرینی دانشگاه رفتن فراموش نشه آقا احسان) ، سمن (پزشک اینده که قراره مجانی ویزیتمون کنه ، اره سمن جان؟) ، سقراط (وسط هفته می شینه مقاله بر ضد خانمها می نویسه بعد آخر هفته باهاشون می ره کوه گردی…) ، ارپه ، عطا ، محمد ، راد ، ماهور ، آرش ، اروشا ، آدیداباتیک و همه اونایی که لطف کردن و به اینجا اومدن و اسمشون جا افتاده....

 

** اینکه جایزه صلح نوبل رو یک ایرانی ببره خودش جای خوشحالی داره ، طرف خانم هم باشه دیگه چه بهتر ، بیشتر خوشحال می شی و لذت می بری. واقعا تبریک و ممنون خانم عبادی ، شاید با این کار شما اعتماد از دست رفته زنان ایرانی هر چه زودتر بهشون برگرده.

خانم عبادی روز سه شنبه 23 مهر ساعت 9 شب به ایران بر می گردن ، حیف که من نمی تونم برم استقبالشون ، فقط می ترسم به خاطر اینکه بی حجاب جلوی دوربین ها ظاهر شده اینجا بهش گیر بدن ، البته انقدر احمق نیستن. هستن؟

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٢
تگ ها :

پيش خريد آپارتمان

*شاید شما هم تبلیغ هایی که برای پیش فروش آپارتمانها در روزنامه ها چاپ می شه رو دیده باشید ، توی این قیمتهای سرسام آور خونه خیلی از جوونها ناچارن که از این طریق خونه دار بشن و خیلی هاشون به خاطر ناواردی و سادگی و زرنگ بودن آدمهای طرف مقابلشون کل سرمایه ای که در طی چند سال با زحمت  به دست اوردند از دست می دن. یکی از دوستام ، برادرش یکی از این خونه ها رو از طریق شرکتی که در تهران خیلی هم معروف هست قبل از توقف فروش تراکم ، پیش خرید کرده بود که بلافاصله بعد از توقف فروش تراکم و بالا رفتن سرسام اور قیمت خونه ها ، شرکت مزبور با این بهانه که سر تراکم با شهرداری مشکل پیدا کرده ساخت خونه رو متوقف کرد ، این برادر دوست ما هم که خودش مهندس معمار بود و اتفاقی در جریان معاملات بود و شنیده بود که احتمالا این پروژه ساخته نمی شه و بعد از یکی سال قراره پول همه رو با بهره پس بدن (که به نسبت قیمت زمین و خونه یعنی هیچی بعد از یکسال گیرشون نمی یاد و دیگه با اون پول نمی تونند خونه بخرن )، این شد که دو ماه کار و زندگیش رو رها کرد تا بالاخره تونست قرارداد دیگه ای با همون شرکت در یک جای دیگه ببنده ، یکسال همه چیز به خوبی پیش رفت تا اینکه سر یکی از قسطهایی که باید می دادن و حدود 2.5 میلیون تومان بود به خاطر مشکلی با 5 روز تاخیر به حساب ریخته شد که بلافاصله یک احضاریه از طرف شرکت می یاد و جریمه ای حدود 4 میلیون تومان به خاطر همون 5 روز تاخیر بهش بسته بودند و وقتی برای اعتراض می رن که بابا ما که همه قسطها رو سر وقت دادیم فقط این بار اینطوری شده ، بلافاصله وکیل شرکت قراداد رو می یاره که این مورد توش ذکر شده و اونها هم که قادر به دادن این پول اضافی نبودن مجبور به فسخ قرارداد می شن در حالی که با  اون پول درحال حاضر هیچ خونه ای نمی تونند بگیرن.

 

یکی دیگه از بچه های فامیل ما هم مشابه این مشکل رو پیدا کرد با این تفاوت که قرار بود خود شرکت پس از یکسال و نیم  که موفق به ساخت برج نشده در جای دیگه ای با همون افراد به قیمت یکسال پیش  ، قرارداد ببنده ، با همه افراد متقاضی صحبت شد و رضایت همه جلب شد چون برای اون افراد پس گرفتن پولشون حتی با بهره هم فایده ای نداشت به خاطر اینکه با بحث تراکم قیمت خونه ها چند برابر شده بود ، اشتباهی که دوباره به خاطر ناواردی و یا سادگی و شاید هم کلاش بودن برج سازان صورت گرفت این بود که اول قرارداد فسخ شده و بعد به این افراد معرفی نامه ای داده می شد که به شرکت دیگری که وابسته به همین شرکت بود رفته و قراداد جدیدی بسته شود ، این معرفی نامه بعد از یکماه از فسخ قرارداد اول داده شد و وقتی این اشنای ما برای گرفتن معرفی نامه به شرکت می رود متوجه می شود که در این معرفی نامه قیمت هر متر  100 هزار تومان بیشتر از قراری است که شفاهی با وکیل شرکت صحبت شده و قول داده شده بود،  وقتی برای پیگیری دوباره به پیش وکیل مورد نظر می رود متوجه می شود که ان شخص از شرکت بیرون رفته (احتمالا یک بخش دیگه از همون شرکت مشغول کار شده) و اعتراض این افراد به خاطر اینکه هیچ چیزی برای اثبات حرفشون نداشتند به جایی نرسید چون دیگه حتی قراداد آپارتمان قبلیشون هم فسخ شده بود و جالب اینجاست که دوباره اکثرشون مجبور به امضا قراداد جدید شدن چون با اون پول هیچ جا دیگه قادر به خرید خونه نبودن.

 

نمی دونم پول این جوونهای بیچاره ای که با هزار مشکل می خوان خونه ای بخرن و احتمالا تشکیل خانواده بدن خورن داره یا نه؟  از گلوشون پایین می ره؟

ولی احتمالا پایین می ره خوب هم پایین می ره که اینطور با قساوت رفتار می کنند ، آدمایی که مثل زالو از خون و مال آدمای دیگه ارتزاق می کنند و بقیه مردم رو نردبان ترقی خودشون می کنند و براشون مهم نیست که به سر این آدمها چی می یاد.

 

** تبریک بابا ، آرنولد شوارتزنگرهم که فرماندار کالیفرنیا شد ، با این انتخاب کالیفرنیایی ها دیگه هیچ ترسی از موجودات فضائی نباید داشته باشن چون اگه ادم فضائی ها به خودشون اجازه حمله بدن فرمانده آرنولد با دو سوت شوتشون می کنه به همون جائی که بودند. فقط مای بیچاره رو بگو که آرنولد نداریم که موقع حمله فضائی ها آرتیست بازی در بیاره و ما رو نجات بده!!!! جهان سوم که می گن همینه دیگه یه ارنولد هم اینجا پیدا نمی شه...

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ مهر ۱۳۸٢
تگ ها :

حکمی ناعادلانه

*افسانه زنی که در دفاع از ناموس قتلی رو مرتکب شد به اعدام محکوم شده و ممکنه هر لحظه حکمش اجرا بشه. مهدیه دختر 15 ساله افسانه ، در نامه ای به اقای شاهرودی تقاضای بخشش مادر رو داره.

 

"جناب‌ آقاي‌ شاهرودي‌ من‌ دختر 15 ساله‌ افسانه‌ نوروزي‌ هستم‌ و از زندگي‌ام‌ جز غصه‌ و دربه‌دري‌ چيزي‌ عايد من‌ و برادرانم‌ نشده‌. ديگر در اين‌ جامعه‌ جايي‌ براي‌ زندگي‌ من‌ نيست‌، آقاي‌ شاهرودي‌، از شما عاجزانه‌ مي‌خواهم‌ جواب‌ مرا بدهيد ... آقاي‌ شاهرودي‌، دست‌ كمك‌ و ياري‌ به‌ سوي‌ شما دراز مي‌كنم‌..."

 

 خیلی سخته که آدم از همچین آدمایی انتظار ترحم و بخشش داشته باشه ، ولی وقتی توی گذر رندگی به یه بن بست می رسی و گرهی کور خط زندگیت رو به هم گره می زنه مجبوری از هر کسی که فکر می کنی قادره بهت کمک کنه ، کمک بگیری ، نمی دونم شاهرودی به التماسها و ناله های این دختر بی گناه گوش می ده یا نه. نمی دونم توی این ممکلکت بی قانون و بی در وپیکر کسی هست که استغاثه های این دختر و مادر بیگناهش رو بشنوه. کسی هست که دل به بی کسی و کوچکی بچه های افسانه بسوزونه. کسی هست که به خاطر شجاعت افسانه بهش افرین بگه و اونه تحسین کنه. کسی هست تا این زنجیر بی عدالتی رو که قراه به گردن افسانه انداخته بشه پاره کنه. کسی هست…

 

حتما این ضرب المثل رو شنیدید که می گن سر بی گناه پای دار می ره ولی بالای دار نمی ره ولی جمهوری اسلامی نشون داد که هر عرفی رو می شه شکست حتی اگه برباد دادن سر آدمهای بی گناه باشه. افسانه اولین و اخرین کسی نیست که در این کشور حکمی به ناحق دریافت کرده ، جالبتر از همه اینه که زنی در یک کشور اسلامی به خاطر تن دادن به زنا محکوم به اعدام می شه و زنی در کشور اسلامی دیگری به جرم دفاع از ناموس!!!

 

ولی شاید اینبار حکم شکسته بشه اگه شما هم با نجات زنی بیگناه از چوبه دار موافقید برید اینجا و امضا کنید.  

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٢
تگ ها :

کينه و محبت

*بغض و کینه و حسد هم مثل محبت و عشق جزئی از وجود ما انسانهاست ، منتها بعضی از ما با زدن ماسکی به صورت به راحتی می تونیم برای دیگران نقش بازی کنیم و این قسمت از وجود خودمون رو از دیگران پنهان کنیم و بعضی ها مثل من که بازیگری رو توی صحنه تئاتر این دنیا به خوبی نیاموختند و در حد آماتورند نمی تونند و همیشه هم توی این دنیا ، اونهائی که بازیگرهای قابلی هستند برنده اند و بقیه کم کم از این دور خارج می شن. لبخند زدن در عین کینه داشتن هم کار سختیه  هم به نظر من تحسین برانگیز از این جهت که در ان واحد که توی دل داری به طرف بد و بیراه می گی بتونی بهش لبخند هم بزنی و طوری رفتار کنی که انگاری هیچ مشکلی با اون نداری. یک رفتار منحصر به فرد که فقط مخصوص موجود دوپائی به نام انسان است. رفتاری که هیچ موجود دیگه ای از خودش نشون نمی ده. حیوونها اگه از دست هر کسی حتی هم نوع خودشون ناراحت بشن امکان نداره با صلح رفتار کنند و خشم خودشون رو با رفتارهای مخصوص به خودشون نشون می دن. اما انسانها!!! واقعا که امان از این موجود دوپا...

 

**مرسی از نظرات گوهربارتون. فهمیدم که توی جامعه ایرانی ذهنیتها به قدری سفت و سخت و قدیمیه که تغییر دادن که پیشکش تکون دادنش هم محاله. فقط از بابا حمید و شبح ممنون به خاطر نظرات دلگرم کننده شون. حداقل ادم رو به کلی ناامید نمی کنند دیگه این بحث رو ادامه نمی دم چون فکر می کنم هيچ فايده ای نداره و فقط باعث ناراحتی خودم می شم.

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ۱۳۸٢
تگ ها :

جوابيه!!

توی مطلب قبلیم که در مورد فرزند خوانده بود نوشته بودم که یکی از شرطهائی که دولت برای خانواده هایی که تمایل به سرپرستی کودکی رو دارند گذاشته اینه که فرد مذکور متاهل باشه که من گفته بودم که حتی یک دختر و یا پسر مجرد هم می تونه به خوبی از عهده سرپرستی بچه بربیاد البته اگر از لحاظ اخلاقی فرد قابل قبولی باشه.

 

ولی یکی از دوستان کامنتی گذاشته بود  به این عنوان که "من دزد دست دختر مجرد نمی دم چه برسه به بچه ام!!"

 

من نمی دونم این طرز فکر غلط کی می خواد از فکر و ذهن مردان جامعه امروزی ما پاک بشه که در خیلی از موارد زنان همانند مردان و شاید هم بهتر از آنها قادر به انجام کارها هستند. در حال حاضر به مدت 25 سال زمام امور مملکتی رو فقط اقایون قبضه کردن که از حال و اوضاع کنونی معلومه که چه گندی به مملکت زدن که حالا حالاها درست نمی شه. توی خیلی از خونه هایی که زن نقش مدیریتی رو داره مرد خیلی موفق تر هست ولی متاسفانه تا حالا نقش زنان در پشت مردان گم و گور شده و حق و زحمات انها نادیده گرفته شده.

 

حتی در حال حاضر که تعداد ورودیان دختر به دانشگاهها از اقایون پیشی گرفته ، داد و هوار این نصفه پرمدعا و زورگوی جامعه بلند شده که در حق پسران اجحاف می شه!!! در صورتیکه تا قبل از این که دانشگاهها در قبضه پسران بود هیچ اعتراضی بلند نمی شد. بعد از اتمام تحصیل هم مدرک تحصیلی این زنان بوسیله مردی که با نام گرفتن همسر خود را مالک روح و جان ان زن می بیند با مدرک تحصیلی خانه داری عوض می شود و حق طبیعی کار کردن از این زنان گرفته می شود تا تنها به شغل مقدس همسر داری و بچه داری مشغول شوند. بعد دولتمردان ما استدلال می کنند که اکثر دختران بعد از اتمام تحصیل خانه دار می شن و به بازار کار نمی یان به همین دلیل باید تعداد پسران تحصیلکرده بیشتر باشه.  ولی کسی در پی چرای این نیست که چرا این دختران بعد از 4 سال زحمت و تلاش حالا دوست ندارن و یا نمی تونند که میوه زحمات خودشون رو بچینند و به بهانه های واهی از کار کردن باز می مونند.

 

زنان جامعه ما حق رسیدن به پستهای بالای حکومتی رو ندارن چون در قانون ما این طور امده و صد البته این قانون به وسیله یکمرد نوشته شده نه یکزن.  کنوانسیون رفع تبعیض از زنان در جائی رد می شه که هیچ زنی نیست تا از این حق دفاع کنه و به هیچ زنی فرصت دفاع از این حقوق طبیعی رو که در سرتاسر دنیا اجرا می شه نمی دن. جایی که مردانی اخمو و عمامه به سر این حکم الهی رو بر طبق مخالفت با قوانین الهی رد می کنند!!

 

 زنی که برای دفاع از حیثیت و شرفش مردی و یا شاید حیوانی رو کشته به اعدام محکوم می شه تا درس عبرتی باشه برای سایر زنان تا بدونند جان یک مرد پرارزشتر از حیثیت  یک زن است!!

 

توی جامعه اسلامی کنونی ما  یکزن شوهر دار و یا یک دختر مجرد فقط با اسم شوهر و پدر هویت پیدا می کند ، حق سفر به یک کشور خارجی ، حق کار کردن ، حق زندگی ، حق عاشق شدن ، حق تنها زندگی کردن ، همه و همه منوط به اذن شوهر و یا پدر است و قانون هم پشت سر این مردان است و انها را حمایت می کند!!

 

قوانین سطر به سطر برای حمایت ازمردان نوشته شدن و کسی برای این جنس دوم تره هم خورد نمی کنه ،  چطور می شه انتظار داشت که قوانین به نفع ما باشند در صورتیکه قانون گذار و مجری قانون در قبضه این جنس به اصلاح دست اول هست؟؟؟

 

و به خاطر این قوانین و ذهنیت حاکم بر جامعه بعضی از اقایون کم کم داره باورشون می شه که این جنس دوم هیچ کاری رو درست نمی تونه انجام بده حتی اگر تربیت یک بچه باشه و اینو فراموش می کند که غریزه مادری جزو لاینفک همه زنان است حتی اگر خودشون صاحب فرزندی نباشند و می تونند این محبت رو به بچه های دیگه هم ارزانی کنند. و به خاطر این باورهای غلطه که به خودشون اجازه می دن این طور این زنان را به تمسخر بگیرن و به اونا بقبولونند که از پس هیچ کاری بر نمی یان.

 

به امید روزی که همه این مردان به راه راست هدایت بشن و دست از این باورهای خرافاتی که احتمالا به خاطر نوع زندگی که دارن هست بردارن. (تکبير)

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ مهر ۱۳۸٢
تگ ها :

فرزند خوانده

*حدودای 5 سال پیش دختر دائی مامانم که توی کاشان زندگی می کنه و بچه دار نمی شد پس از چند سال که توی صف دریافت بچه مونده بود از یکی از پرورشگاه های تبریز موفق به گرفتن پسری می شه. طبق گفته مسئولین بچه برای زنی بوده که به خاطر اعتیاد شوهرش قادر به نگهداری از اون نبود و بلافاصله بعد از تولد بچه رو تحویل این خانواده می ده. حدود یکسال پیش که به دیدن اونا رفته بودیم (البته من برای مثلا تمرین رانندگی رفته بودم) یه دفعه به بچه موطلائی چشم سبزی رو دیدم که با بچه های دیگه بازی می کرد و کاملا با بچه های اطرافش فرق می کرد. وقتی که صداش کردم و باهاش شروع به صحبت کردم با لهجه بانمک و غلیظ کاشی که اصلا بهش نمی خورد شروع به صحبت کرد. خیلی بچه شیطون و بانمکی بود و پدر و مادرش هم خیلی لوسش می کردند و معلوم بود که خیلی دوستش دارن.

 

البته  این بچه وقتی بزرگتر بشه سریع می فهمه که بچه واقعی این خانواده نیست خصوصا که از لحاظ ظاهری هیچ شباهتی به اون خانواده نداره فقط خدا کنه که تو روحیه اش تاثیر بدی نذاره.  

درسته که وضعیت الانی که داره خیلی بهتر از وضعیت خانواده خودشه. یک پدر معتاد و مادری که احتمالا به خاطر فقر این کارو کرده ولی اگه توی روزنامه ها دقت کنید می بینید که پر از بچه هایی است که از طرف خانواده رها شدن و حالا با اینکه در زندگی فعلیشون چیزی کم ندارن و خانواده ای خونگرم و مهربون دارن به دنبال این پرسش بزرگ تو زندگیشون هستند که چرا از سوی خانواده خودشون طرد شدن و دربه در دنبال گذشته شون هستند. شاید خوردن نانی خشک و زندگی فقیرانه در کنار پدر و مادر اصلی بهتر از خوردن غذاهای اعیانی باشه و خوابیدن در بستری سرد و نمناک بهتر از خوابیدن در پر قوئی باشه که بدونی این مال تو نیست و تو در اینجا غریبه ای...

 

البته من کمی زیاده روی کردم و مسلما کسانی هستند که به هیچ عنوان نمی توانند از بچه های خودشون مراقبت کنند و در ضمن فرهنگ جلوگیری از تولد بچه های بی گناه رو ندارن ویا اصلا به گوششون نخورده و البته اکثر خانواده هایی که بچه ها رو می گیرن چون از خانواده هایی هستن که چندین سال بچه دار نشدن کاملا قدر این بچه ها رو می دونند و از گل نازک تر به بچه ها نمی گن ولی با این حال ای کاش هر بچه ای در کنار پدر و مادر خودش بزرگ شه.

 

در ضمن دولت هم برای دادن بچه به خانواده هایی که متقاضی بزرگ کردن بچه ها هستند شرایط سختی رو وضع کرده که هر کسی قادر به گرفتن بچه از پرورشگاه نیست که این از یک طرف خوب و از طرف دیگه بده.

 

یکی از این شرایط این است که نصف خانه ای که در ان زندگی می کنی را باید به نام بچه و این یعنی خانواده هایی که اجاره نشینند و خونه ندارن و خواهان گرفتن بچه هستند قادر به انجام این کار نیستند.

 

یکی دیگه از این شرایط اینه که حتما باید متاهل باشی. یعنی اگه مجرد باشی صلاحیت و توانائی نگهداری بچه رو از نظر دولت نداری. در صورتیکه شاید افراد مجرد خیلی بهتر از افراد متاهل بتونند این کارو بکنند ، چون خیلی از دخترا شاید قصد ازدواج نداشته باشن ولی بخوان فرزندی داشته باشن به عنوان مثال دختری مجرد و 22 ساله در ژاپن در طی 5 سال 4 دختر و پسر پرورشگاهی رو به فرزند خوندگی پذیرفته بود که دولت هم پس از فهمیدن این موضوع کمی کمک مالی به دختر کرده بود و این طور که روزنامه ها نوشته بودند خیلی هم خانواده خوشبختی شده بودند.

 

شرط دیگه اینه که بچه نداشته باشی و  هیچ وقت هم بچه دار نشی در صورتیکه شاید خیلی ها باشن که علاقه داشته باشن در کنار فرزند خودشون بچه ای بی سرپرست رو هم به خونه بیارن و بزرگ کنند. حالا به هر دلیلی ، شاید مذهب و ثواب بردن از یک عمل خیر شاید وجدان شاید علاقه به اینکار. البته ترس از اینه که در این خانواده ها از فرزند پرورشگاهی برای بیگاری استفاده بشه و یا مورد ظلم خانواده قرار بگیره که در اینجور خانواده ها با نظارت دولت این موارد برطرف می شه. چون به هر حال دادن یک خانواده  خوب به بچه های پرورشگاهی بهتر از بزرگ شدن در محیط پرورشگاه است.

 

البته ای کاش همه بچه های ایران زمین در دامن پر محبت مادراشون بزرگ بشن و هیچ چیزی باعث جدائی هیچ بچه ای از خانواده اش نشه.

**امروز با دیدن بچه هایی که با لباس نو و کیف نو به مدرسه می رفتند یاد روزای گذشته خودم افتادم که با چه شور و ذوقی مدرسه می رفتم. کلاس اول که رفتم روز اول با اصرار از مامانم خواستم تا دنبالم نیاد و خودم برم مدرسه که حدود یه ایستگاه فاصله اش بود و قبلا با چرخم از اون جا بازدید به عمل اورده بودم. اگرچه مامانم یواشکی پشت سرم اومده بود و توی حیاط وایساده بود منم که تا متوجه اون شدم از سر جام بلند شدم و کنار پنجره کلاس هی بای بای می کردم. خانم معلم هم داشت حرف می زد (فکر کنم خیلی خودش رو نگهداشت که چیزی به من نگه که یه وقت از مدرسه بدم نیاد و زده نشم) خلاصه اصلا حرفائی رو که روز اول بهمون گفتند یادم نیست چون همش در حال شیطنت بودم.

سال اول هم خطم افتضاح بود یعنی بد نبود خودم بدش می کردم. چون مشقائی رو که به همون می دادن من حوصله نوشتنش رو نداشتم و خیلی بزرگ می نوشتم تا سریع تموم شه و به بازیم برسم.  تو هر خط فکر کنم 4 ، 5 کلمه جا می شد!! یادش به خیر. فقط نمی دونم چرا معلما منو که انقدر شیطون بودم دوست داشتن و چیزی به هم نمی گفتن!!

حالا که به پشت سرم نگاه می کنم یه عالمه خاطره های قشنگ از دوران مدرسم دارم. بازیها ، شیطنتها ، اذیتها ، تنبلی ها.

خیلی دلم برای اون موقع ها تنگ شده. کاشکی زمان تکرار می شد

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳۸٢
تگ ها :