همسايه های نازنين

*ببینم شما اگه از دست کسی یا چیزی ناراحت باشید به روش نمی یارید و سعی می کنید ازش بگذرید. اگه اینطوره که آفرین خیلی گذشت دارید ولی من اصلا اینطوری نیستم. آدمهائی که پشت سر دیگران حرف می زنند به نظر من خیلی ترسو هستند ، انقدر ترسو که جرات ندارن بیان تو چشمات نگاه کنند و حرفشون رو بهت بزنند ، حرف زدن علیه دیگران خیلی ساده است فقط کافیه دهنت رو بازکنی و هر چی می خوای بگی ولی هیچ به زخمی که با حرفات رو قلب یکی دیگه می شینه توجه کردی؟؟  بالابردن خودت نزد دیگران چه قدر ارزش داره که خیلی راحت می تونی کسی رو ازار بدی. اصلا این احترام کاذب ارزشی داره که تا این حد خودت رو پائین می یاری؟؟ شب یلدام رو خراب کردی. می دونم که اصلا اینو نمی خونی ولی حداقل دلم یه خورده سبک تر شد احیانا حتی اگه دفعه بعدی هم وجود داشته باشه که ببینمت با یه لبخند ازت می گذرم ولی بدون که وجود ادمهائی مثل تو باعث می شند که ادمهای ساده ای مثل من نسبت به ادمهای دور و برشون بدبین بشن و خیلی محتاطانه تر رفتار کنند. شاید هم باید بگم مرسی که به من نشون دادی ادمها از یه جنس نیستند ، ممنون به خاطر ذهنیت جدیدم.
 
** بعضی وقتها توی یه محله ای هستی و همسایه نزدیک به خودت رو هم نمی شناسی اما یه هوئی بعد از سالها متوجه اش می شی و در تعجبی که چرا زودتر باهاش اشنا نشدی.
حالا شما هم این همسایه کشف شده رو بخونید و ببینید شما هم دوستش دارید؟
 
*** راستی چرا ما اینجا می نویسیم؟؟ چرا انقدر وابسته این صفحه کوچیک شدیم. نوشتن چه دردی رو از ما درمون می کنه که با اینکه می دونی اثری نداره باز هم می نویسی و خسته نمیشی. نوشته هات چه لذتی دارند که با اینکه هیچ ارزش ادبی ندارن ولی دوستشون داری و از خوندن چندباره اش خسته نمی شی؟ دوستای ندیده اینجا چرا بهت ارامش می دن و برای تک تکشون برای خودت بر طبق نوشته هاشون شخصیت خلق کردی. یکی بداخلاقه یکی شیرین و ارام اون یکی متخصص حرص دراوردن یکی دیگه برای تک تک ادمها دل می سوزونه  و می خواد همه ادمها خوب باشند اونوری تو رو به یاد خودت می اندازه شیطون و پرانرژی. برای دانشگاه رفتن این یکی نگرانی ، این یکی از اون بچه شرهاست که اگه نبود انگاری این دنیا دیگه جای زندگی نبود. حتی مذهب این با این که با مذهب تو یکی نیست به تو ارامش می ده. با اینکه ادمهای متفاوتی هستند همشون رو دوست داری. جالبیش اینجاست که ممکنه از خیابان از کنار یکی از همینها رد بشی بدون هیچ اشنائی ، فقط می خواستم  بگم دوستتون دارم و ممنون به خاطر این دنیای طلائی ، بعضی وقتها احساس می کنم این دنیا رو از دنیای واقعی بیشتر دوست دارم. چون توی اینجا می تونم خیلی از حرفهائی رو بزنم که توی دنیای واقعی نمی تونم. اینجا می تونم از احساساتم حرف بزنم ، از افکار خام و ناپخته ام که خیلی وقتها شماها سعی می کنید این افکار رو شکل بدید و از این ناپختگی در بیارید ، به هر حال مرسی همسایه های خوبی هستید و سعی می کنم قدرتون رو بدونم.
 
**** شب یلدای همتون مبارک. من همیشه این شب منتظرم که خیلی برام طولانی بشه ولی مشکل اینجاست که از همه شبها زودتر می گذره و زودی تموم می شه. می شه شما بگید مشکل چیه؟؟
 
***** راستی عاشق شدن هم صفائی داره ها اونم تو شب یلدا....
 
 
  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٢
تگ ها :

سفاکی در بند

 * وقتی تصویر صدام رو توی تلویزیون دیدم راستش بیشتر حس ترحم داشتم تا نفرت ، چه قدر ادمهای دیکتاتور و ظالم وقتی که دربند هستند ترحم برانگیز و بیچاره به نظر می رسند درست مثل یک حیوان شکست خورده و رنجور ، این همون چهره بدون ترحمیه که همه ما ازش می شناختیم کسی که هزاران نفر از مردم کشور ما رو به خاطر قدرت طلبی بیش از اندازه ، بی رحمانه سلاخی کرد ، کسی که حتی از مردم کشور خودش هم نگذشت.
شادی مردم عراق که متحمل رنجها و دردهای زیادی شدند دیدنی است چون همیشه رهائی از بند ظالمان زیبا است. ای کاش روزی هم  برسه که ما هم ازادی رو نه مثل سینا در خارج از مرزهای کشورمون که در داخل کشور احساس کنیم.
 
** توی تاکسی بودم ،  یک خانم هم کنارم نشسته بود که یه بسته دستش بود ، توی افکارم غرق بودم و حواسم اصلا به اطراف نبود که یه هوئی صدای یه بچه گربه بلند شد اول که فکر کردم اون خانومه توی پاکتش بچه گربه داره ولی دیدم نه،  اون هم هراسون داره اینوراونور رو نگاه می کنه ، دوباره صدای گربه بلند شد و من هم داشتم هراسون زیر پام رو نگاه می کردم که لهش نکنم و پامو هم یه خورده اوردم بالا که دیدم اقای راننده خیلی شیک و باخنده موبایلش رو برد در گوشش و گفت الو...
تازه داشت برای طرف که نامزدش هم بود با خنده تعریف می کرد که چه جوری ما ها ترسیدیم...
اخه من نمی دونم صدای بچه گربه هم شد صدای زنگ!!! حالا بازم خوبه صدای سگ نبود وگرنه من درو باز می کردم و خودمو می انداختم بیرون!!
 
*** خوبی و یا بدی تاکسی اینه که ادما خیلی احساس نزدیکی می کنند و تمام مشکلاتشون رو می تونی بشنوی!! دقیقا توی 45 دقیقه ای که توی ترافیک گیر کرده بودیم اقای راننده داشت نامزدش رو قانع می کرد که دست از بچه بازیها برداره و انقدر به حرف بابا و مامانش گوش نده و نذاره که تو کارشون دخالت کنند ، این خانمه هم که کنار من نشسته بود داشت با شوهرش دعوا می کرد که چرا 3 باره اونو قال می ذاره و نمی یاد دادگاه که فرم طلاق رو پر کنه تا زودتر از دستش راحت بشه!!
درسته که توی تاکسی کسی ، کسی رو نمی شناسه ولی به نظر من ادم خصوصی ترین مسائل زندگیش رو نباید با دیگران به راحتی شریک بشه و بذاره دیگران به حریم زندگیش وارد بشند ، بابا زندگی خصوصی گفتند عمومی که نیست....
 
  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٢
تگ ها :

عقايد مخالف

* توی مطلب قبلیم یک اشتباه شرم آور کردم که جناب شیخنا حامد (دامه البرکاته) تصحیح فرمودند :
 
"ببين دخترم!! محرم نسبی مربوط به روابط خونی(فاميلی)مثل دايی وخاله و..محرم سببی به سبب ازدواج هست مثل مادر زن و...محرم رضايی هم به سبب شير دادن طی شرايط خاص برقرار می شه..."
 
دستت درد نکنه پدر جان ، ایشالله خدا شما رو از ما نگیره ، وجود علمائی مثل شما چراغ هدایتی است برای ما گمراهان ، ولی خدائی فقط حامد فهمید ها بقیه اتون مثل من نمی دونستید یا احتمالا هیچ کدومتون مطلب رو نخونده بودید و یکراست به سراغ کامنت رفته بودید.
 
دیگه اینکه دوست جدید و خوبم نیوشا که مسیحی هستند گفتند که ما توی دینمون همچین چیزی نداریم. بببینم پس محرم رضایی (نه سببی) فقط مختص اسلام هست؟
 
** دو سه سال پیش یه استاد روزنامه نگاری داشتم که خیلی دوستش داشتم (کلاس به صورت متفرقه بود)  انسان بسیار باهوش و دانائی بود و البته هست ،  یکی از تحقیقاتی که باید انجام می دادیم در مورد روزنامه ها بود ، به بچه ها گفت که هر کدوم روزنامه ای انتخاب کنند که من هم بنا به رویه ام یکی از روزنامه های چپی رو انتخاب کردم (که الان درش تخته شده) ، از هر کدوم ار گروهها می پرسید که چه روزنامه ای رو انتخاب کردید  و توی لیست وارد می کرد موقعی که به گروه ما رسید بدون اینکه از من بپرسه گفت برای گروه شما کیهان رو وارد کردم ، من یه لحظه بهت زده بهش نگاه کردم و گفتم ولی من از این روزنامه متنفرم ، گفت دلیلی نداره از چیزی خوشت بیاد و بعد بری سراغش ، اینم از روی قصد بهت دادم.
خلاصه کلی باهاش جروبحث کردم ولی کوتاه نیومد که نیومد ، اینه که به اجبار مجبور به تحقیق درباره کیهان شدیم ، به مدت چند هفته تمام روزنامه هاش رو زیر و رو کردیم و حتی به محل دفتر این روزنامه هم رفتیم ، البته اینم بگم که وارد شدن به این محل خیلی کار سختیه و هر کسی رو هم راه نمی دهند ما هم اگه یک پارتی دم کلفت نداشتیم نمی تونستیم وارد بشیم و حتی مصاحبه انجام بدیم  ، توی مدتی که درباره این روزنامه تحقیق می کردیم خیلی چیزهای جدیدی یاد گرفتم که قبلا نمی دونستم به طوریکه الان خیلی خوشحالم که استاد این روزنامه رو به اجبار به گروه ما داد ، البته موضعم نسبت به این روزنامه تغییری نکرد کمااینکه اکثر کارمندهای کیهان هم از دست روسای خودشون دل خوشی نداشتند و موضع اونها رو تائید نمی کردند  ، اما تحقیقمون هم نسبتا خوب از اب در اومد و بین گروهها اول شد ، فقط خواستم اینو بگم که بعضی وقتها ادم اگه سراغ چیزهایی بره که باهاشون مخالفه و هیچ سنخیتی با افکارش نداره خیلی بهتره تا اینکه سراغ مسائلی بره که براش به عنوان یک اصل پذیرفته شده چون کلنجار با عقاید متفاوت و حتی ضد ادم رو پخته تر می کنه و باعث می شه که فکر بازتر بشه.
 
*** دوباره توی مطلب قبلیم یه چیزی در مورد یه کسی نوشته بودم که پاک کردم فکر کنم فقط خودش هم فهمید. این توضیح هم برای اونه ،
 
 من به خاطر بد اومدن از کسی مطلبی رو پاک نمی کنم موضوع سر این بود که فکرکردم شاید شما از شوخی خوشتون نیاد و خیلی بهتون برخوره!! (اشتباه کردم؟؟ می دونم که خیلی ناراحت شدی) دوست ندارم اینجا کسی رو ناراحت کنم ، خودم هم فکر نمی کردم و اصلا قصدم نبود که اینجا کسی ناراحتم کنه ولی همون طوری که بهتون گفتم شاید من بیشتر از اینکه با عقلم کار کنم احساساتی هستم (الان دوباره شما همین رو بل بگیرید و بگید ...) به هر حال کاری به این چیزا ندارم ، دارم سعی می کنم که دیگه اصلا حرفهای دیگران روم تاثیر نذاره و به خاطر عقابد دیگران ناراحت نشم ، به قول معروف عیسی به دین خود  آزی هم به دین خود.
 
  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٢
تگ ها :

معافيت

* می گن طرف توی خونه خودش هم ارامش نداره حالا شده حکایت ما ، یکی از دوستام پا به پای من نوشته ها و کامنت هام رو می خونه و برای دونه به دونه اش توضیح می خواد.!!!
این چرا این حرفو به تو زد ، این کامنت یعنی چی. تو چرا این کار رو کردی. چرا اینجا رفتی منو نبردی!! خلاصه این وبلاگ شده مایه دق من. اصلا شاید درشو تخته کردم. چون اصلا حوصله ندارم برای هر کاری که می کنم توضیح بدم.  
 
** دیروز بالاخره کارت معافی داداشی من اومد. من اصلا نمی دونم کی گفته باید اینا معاف بشن!! یکیشون که سربازیش رو خرید این یکی هم که مشمول عفو رهبری!! شد. من گفتم اینا رو ببرن سرباری بلکه درست بشن ولی از شانس بد من هیچ کدومشون رو نبردند. حالا هم همه اهالی محترم خونه دارن با دمشون گردو می شکنند. البته برای فرهاد سربازی خیلی لازم بود از بس که این بشر مغروره ، اوایل می گفت من زندان می رم ولی سربازی نمی رم ، منتها درست همین امسال که فکر کرد شاید سربازی بهتر از زندان رفتن باشه و داشت کاراشو می کرد که به جای زندان بره سربازی!! این فرمان عفو صادر شد. اصلا من شکم برده نکنه فرهاد و رهبر معظم اله دستتشون توی یه کاسه باشه!! اخه مگه می شه ادم انقدر خوش شانس باشه!! (حالا بهش نگید ها ولی منم یه خورده براش خوشحال شدم)
راستی این جریان معافی لاغر بودن یا زیاده از حد چاق بودن چیه؟؟ چون پسر عموم از فرط نخوردن در شرف موت هست. گفتم اگه الکیه انقدر به خودش زحمت نده. اگه کسی اطلاعی در این زمینه داره لطفا به من بگه ، ثواب داره این بچه خودشو داره از بی غذایی می کشه!!
 
*** دین اسلام خیلی اوقات سختگیریهای زیادی داره که عمل کردن به اونها خیلی اعتقاد می خواد و یا خیلی تعصب!!
دو تا از دختر و پسرهای فامیل ما عاشق هم شدند و قصد ازدواج داشتند ، موقع مطرح کردن این موضوع با خانواده هاشون ، کاشف به عمل اومد که این دو تا فامیل سببی هستند. حالا چطور؟
مادر پسر که از اون خانمهای قدیمیه که در سن پائین ازدواج کرده و طبعا فرزندان زیادی هم دارد. موقع به دنیا امدن اولین فرزند پسرش ، پدر دختر مورد بحث ما رو هم که نوزادی بوده شیر می دهد. حالا طبق این قوانین شیری این پسر ، عموی سببی دختر محسوب می شه!!! من که نفهمیدم شما چطور؟؟
اخه ادم چطوری با یه خورده شیر (اونم تازه پاستوریزه نه!) می شه عموی ادم ، والله ما که سر در نیاوردیم.
خلاصه بیچاره ها حالشون خیلی گرفته شد. همه که تا حالا موافق بودند شدند مخالف سرسخت این ازدواج. ببینم توی دینهای دیگه هم همچین قوانینی داریم یا این فقط مختص اسلامه؟؟؟؟
 
  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٢
تگ ها :

روز دانشجو مبارک باد.

۱. امروز اولین روز واکسیناسیون عمومی سرخجه و سرخک در ایران بود. از یکی دو هفته پیش تبلیغ وسیعی در رسانه ها به چشم می خورد که همه رو تشویق به رفتن به مراکز درمانی و زدن این واکسن ها می کرد. منم مثل یه بچه حرف گوش کن امروز ساعت 7:30 صبح به پاستور رفتم تا این وظیفه دینی و اجتماعی رو به نحو احسن انجام بدم.!!! حدود 15 دقیقه ای نشستیم تا اقای دکتر تشریف اوردند. اول که اصلا یادش نبود این جریان سرخک چیه بعد که یادش اومد گفت اره ولی هنوز هیچ واکسنی برای ما نیاوردند!!! بعد گفت حالا بشینید احتمالا می یارن!! منم حدود یکربعی نشستم و دیگه اومدم بیرون. چون معلوم نبود که کی واکسن رو می یارن و جمعیت زیادی هم جمع شده بود و اختمالا چون روز اولش هست ممکنه یه اشتباهاتی پیش بیاد که بعد گندش دربیاد. (مثلا در نظر بگیرید به جای واکسن سرخجه و سرخک واکسن دام تزریق کنند!!) خلاصه این از مرکز بهداشتی اصلی و مرکزیمون در روز اولش وای به حال بقیه مراکز.
 
۲. تا حالا شده یه کاری رو شروع کنید و همه به به و چه چه کنند و بهت بگن خیلی ادم زرنگ و بلائی هستی ولی به محض اینکه توی همون کار شکستی می خوری که اصلا خودت هم مقصر نیستی همون ادمها بهت بگن بچگی کردی!! جوونی کردی!! یکی نیست بهشون بگه آخه داداش من چطور در عرض چند ماه انقدر نظرت برگشت؟؟ حیف که من دختر خیلی خوبی!!! هستم وگرنه...
 
۳. اقا ما رفتیم یه میتینگ فرهنگی اجتماعی فرهنگسازی شرکت کردیم برای تنها نبودن و خالی نبودن عریضه یکی از دوستام رو هم برداشتم بردم که مثلا تو جمع تنها نباشم اخه همون طوری که همتون می دونید من ادم فوق العاده خجالتی !! هستم. قرار بود یکساعت بشینیم و سربع برگردیم البته بیشتر به خاطر دوستم که با مامانش قرار داشت. خود من جمع رو به طور درست نمی شناختم دیگه چه برسه به دوستم که فقط بهش گفته بودم من یه جائی دعوتم تو هم پاشو بیا (البته با اجازه صاحبخونه) موقعی هم که داشتیم به طرف محل قرار می رفتیم ازم پرسید که راجع به چی می خواین صحبت کنید که من گفتم حالا بذار بریم می بینی. موقعی که رسیدیم و جمع هم جمع شد و اساتید محترم شروع به صحبت کردند یه دفعه دیدم لیلا هم شروع به ایده در و کردن شد. اساتید بگو لیلا بگو. این بگو اون بگو.
منم که با چشمای از حدقه در رفته داشتم لیلا رو می دیدم. والله دوره ما این بچه این شکلی نبود. بچمون رو اغفال کردند!! خلاصه اخرش فکر کنم منو از جلسه می خواستن بندازن بیرون چون همش در حال اذیت کردن لیلا و شیطنت بودم. فکر کنم خودشون رو خیلی نگه داشتن!! اخه از اول هم که من گفتم برای بحث های جدی و حیاتی و شریانی که بچه ها رو دعوت نمی کنند منتها کو گوش شنوا.
حالا هم قراره لیلا تو جلسات بعدی شرکت کنه من هم گاهی اوقات به عنوان میهمان (اگه راهم دادند) با لیلا برم!! من خیلی خوشحالم که لیلا قراره توی برنامه های بعدی شرکت کنه چون قابلیتهای زیادی داره که می تونه رو کنه و مطمئنم که خوب هم از پسش بر می یاد.
راستی دیدن ادمائی که یه زمانی از روی نوشته هاشون  براشون یه شکل مجازی ترسیم کردی چه قدر جالبه. خلاصه تجربه جالبی بود مرسی که دعوتم کردید.
 
۴. شاید سورپرایزترن روزی که امسال داشتم رفتن به این صفحه بود ، خیلی ذوق زده شدم ، اصلا فکرش رو هم نمی کردم. جهان عزیز اگه بدونی که چه قدر خوشحالم کردی. مرسی به خاطر وقتی که گذاشتی و ممنون از اینکه به فکرم بودی. یه خورده نسبت به رفسنجانی ها خوشبین شدم!! اصلا خدا رو چی دیدی شاید با هاشمی جون هم رفیق شدم. به هر حال مرسی داداشی.
 
۵. فردا روز دانشجو این اسیب پذیرترین قشر جامعه است. فردا از ساعت 3 بعد از ظهر قراه همه گروهها روبروی دانشگاه تهران تجمع کنند. البته از وزارت کشور اجازه این کار داده نشده. چون دولت از هم صدا شدن قشر دانشجو با اقشار مردمی وحشت داره و سعی در جدا کردن این دو گروه داره. فکر می کنم دوباره فردا راههای منتهی به دانشگاه تهران رو ببندند و اجازه ندهند تا این میتینگ به بیرون از دانشگاه کشیده بشه.
 
اما من
 
می ترسم از اینکه جوانهای دیگری سرنوشت احمد باطبی ها رو پیدا کنند. می ترسم که مادران و پدران دیگری به پدر و مادر احمد باطبی اضافه بشن که سالهای سال در وحشت از دست دادن فرزندانشون شب رو به روز و روز رو به شب برسونند و فریادرسی نداشته باشن. می ترسم از جوانهای رعنائی که با انگ تهمت و برچسب ادمکشی و با روحی خسته و شکست خورده از زندانها بیرون بیان و یا حتی اسمشون در بین اسامی زندانیان گم و گور بشه و کسی ازشون خبری نداشته باشه. می ترسم از ریخته شدن خونی بر دل خاک یا از صدای شکسته شدن استخوانی.
درسته که هر تغییری هزینه داره و باید براش بهائی پرداخت ولی بعضی از هزینه ها سنگینه. خیلی سنگین. بعضی وقتا ادم فکر می کنه که ارزششو داره. فکر کنم از جوونهای سال 57 که بپرسی بگن نه.
 
  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٢
تگ ها :

استينتو بالا بزن. ثواب داره!!

*روز جمعه از صبح از اتاق برادرم صدای تلق و تلوق می اومد. معلوم نبود صبح به این زودی چی کار داره می کنه. بعد از یکساعت که حس فضولیم به شدت گل کرده بود به بهانه CD گرفتن به اتاقش رفتم. از دیدن صحنه روبروم بهت زده شدم. اخوی محترم داشت کمد اتاقش رو که نزدیک به 20ساله دست بهش نزده تمیز می کرد. این که می گم جدیه. هر وقت که مامانم می خواست اتاقش رو تمیز کنه در کمد رو قفل می کرد که مامانم وسوسه نشه تمیزش کنه. اما حال خود تنبلش داشت تمیز می کرد. مجلات قدیمی ، کتابهایی از دوران مهد کودک به بعد ، تست های کنکور ، ماشین ها و اسباب بازیهای دوران بچگی و ... تازه یه بسته پول پاره پوره 20 و50 و 100 تومانی هم داشت که به من داد ببرم بانک تعویض کنم فکر کنم حدود 8650 تومان شد. خلاصه حسابی به تمیز کاری افتاده بود.

 حالا جریان چیه؟ از وقتی که مامانم بهش گفته می خوایم برات استین بالا بزنیم داداش من از این رو به اون رو شده. خدائی این استین بالا زدن برای اقایون چه انگیزه ای بهشون می ده و چه قدر زرنگشون می کنه. کافیه اگه یه داداش تنبل تو خونه دارید فقط این کلمه جادوئی "می خوام برات استین بالا بزنم" رو بر زبون بیارید که یکدفعه با یک چرخش رفتار 180 درجه ای رو برو می شید. فقط سعی کنید زیاد همه جا به کارش نبرید چون اینطوری دیگه بهتون اعتماد نمی کنه. خلاصه کلام بادا بادا مبارک بادا ایشالله مبارک بادا.......... ایشالله یه روز هم برای شما

 

فقط  نمی دونم یه هو چرا نگران شدم که به وقت کورش (بچه آینده داداشم اینا دیگه ، اخه داداش من خیلی عرق ملی داره اسم بچه اش حتما باید اصیل !! باشه) به من نگه عمه!! نمی دونم چرا فکر می کنم اگه بگه عمه احتمالا منو زیاد دوست نداره. اخه می دونید که بچه برادرا نسبت به اسم عمه الرژی دارن برای همین با وجود اینکه من خودم با عمه ام اینا مشکلی ندارم ولی ترجیح می دم کسی به من نگه عمه.

فکر کنم باید بهش یاد بدم به من بگه آزی جون. حالا اگه جونش رو هم نگفت ، نگفت.

ولی نه!! اگه بعدا خواست دامادم بشه اگه به من بگه ازی که خیلی بده!!

 اصلا چطوره بگه ازی خانم. ولی نه اینطوری که خیلی رسمیه.

پس چی کار کنم؟ اصلا به درک بگه همون عمه بهتره.

 

اره عمه به فدات کورش عزیزم . الهی قربون دست و پای بلوریت بشم عزیزم. اه نه احتمالا چون عروس دوماد سبزه اند سبزه می شه. الهی قربون اون پوست مخملی خوشگلت عمه بشه. تپل مپل من ، داماد خوشگلم!! ببین چه دختر خوشگلی می خوام بهت بدم ، عمه رو ببین دختر عمه همین شکلیه!! چرا صورتت رو این طوری می کنی ورپریده بی چشم و رو . اگه یک کلام به دخترم بد بگی من می دونم و تو!! چی؟ هر چی بخوای می گی ، پسره جلنبل.... بی حیا ، این لنگه کفش من کو تا ادمت کنم!! اهای نفس کش...

 

اره داشتم می گفتم. نمی دونم چرا بچه برادرا با عمه ها خوب نیستن. شماها می دونید چرا؟؟؟؟

 

**مرسی عمار عزیز. اولین قسمت نوشته هات خیلی به دلم نشست. می خواستم دیگه چیزی اینجا ننویسم اما با خوندن متن تو یکدفعه یادم اومد که با اینکه نمی دونم چرا زنده ام ولی هنوز زنده ام پس می شه نوشت بدون اینکه بدونی چرا می نویسی. (چی گفتم!!)  اما تو هم بهتره به جای دلداری دادن جماعت شکست خورده بشینی سر درست تا سال دیگه لازم نباشه ما برات قصه حسین کرد شبستری بگیم و کلی هم بیفتی تو خرج…

*** يه دوست دارم به اسم سقراط خالی بند که دست بهروز رو هم از پشت بسته!!! قراره ۱۰۰۰ تا کار برای من گير بياره. هر کی کار می خواد ادرس بده سر جيک ثانيه داداش سقراط دستش رو بند می کنه (اخه داداش من تو بشين مقاله های ضد زنت رو بنويس تو رو چه به اين خالی بنديها)

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٢
تگ ها :

اينهمه جوون بيکار

* امروز برای آزمون استخدامی بانک پارسیان رفته بودم. محل برگزاری آزمون ، دانشگاه امیر کبیر بود. به سر در دانشگاه که رسیدم از تعجب خشکم زد. جمعیت زیادی دم درب ورودی ایستاده بود ، به سختی تونستم داخل دانشگاه بشم. پیش خودم فکر کردم حتما امروز میتینگی چیزی داخل دانشگاه هست که اینهمه جمعیت جمع شده. اما نه همه مثل من یه کارت دستشون بود و دنبال سالن امتحان بودند. کمی جلوتر اطلاعیه ای رو برد دیدم که شکم رو به یقین تبدیل کرد. 4000 نفر برای این ازمون ثبت نام کردند (حدود 3000 نفر خانم و 1000 نفر اقا)  که در مجموع شاید 200 نفر قبول بشند!!

راستش دلم بیشتر برای اقایون سوخت. چون هنوز که هنوزه بیشتر بار زندگی رو دوش اقایونه. خیلی از شرکت کنندگان از شهرستان اومده بودند. از اصفهان و یزد و شمال و ....

بعد از امتحان که بیرون اومدیم خیلی از خانواده ها رو دیدیم که با ساک و با قیافه ای خسته منتظر بچه هاشون بودند. خیلی هاشون معلوم بود که تازه از راه رسیدند و احتمالا بلافاصله هم قصد رفتن داشتند. حتما براشون این ازمون خیلی مهم بود که این همه سختی رو به خودشون دادند. فقط امیدوارم که همشون یک شغل مناسب که دوستش دارند پیدا کنند تا حداقل خستگی به تنشون نمونه. (البته اگه قرار بود با دعا کارا درست بشه که الان مملکت باید گلستان بود)

 

** رئيس جمهور دوست داشتنی هم دات کام شد. فقط شرمنده منم مثل رسانه های وطنی يه چند ماهی از تاريخ روز عقبم و دير اعلام کردم.

 

*** يه خوبی وبلاگهای لو رفته پيش فک و فاميل اينه که هر چی پيغام داری می تونی همينجا بدی پس:

پسرعموی محترم لطفا اون فيلمی رو (دارو دسته نيويورکی ها)‌ که دو ماهه قراره برای من بگيری زودتر برام بيار.

افسانه جان امتحان چطور بود. به نظر من که سخت بود.

داداش فرهاد فردا صبح موقع رفتن سرکار دو تا نون تازه بگير. بربری خاش خاشی لطفا

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ آذر ۱۳۸٢
تگ ها :