بدون عنوان.

* زندگی تا وقتی که چیزی برای یاد گرفتن هست شیرینه و می شه ادامه اش داد.

 

** خوب باید بگم کتاب "وضعیت اخر" تامس هریس یه چیز فوق العاده و جذابه، یه نگاه کاملا جدید به درون انسان. هریس اعتقاد داره که شخصیت هر انسانی از سه بخش درست شده که عبارتند از والد (شامل ضبطهائی از اعمال و حرکات پدر و مادر در 5 سال اولیه زندگی است)، کودک (احساسها ) و بالغ ( تجزیه و تحلیل حوادث اطراف و تصمیم گیری)

طبق فرضیه هریس هر کدوم از ما این سه جز رو داره و  در رفتارهای متقابل امکان داره یکی از اینها خودش رو نشون بده. والد بیشتر نشون دهنده باید ها و نبایدهاییه که از بچگی توی ذهن ما مونده (اگه بالغ ما به وسیله والد دچار آلودگی بشه یه جور تعصب در شخص پدید می یاره). کودک احساسها و حرکات بچگانه ایه که به جا مونده از احساسهای قدیمی انسان کوچکه که دوباره در زمانهایی خاص بازنواخت می شه و بالاخره بالغ هم "من" امروزیه که می تونه با تجزیه و تحلیل و با در نظر گرفتن والد و کودک به نتیجه برسه و تصمیم بگیره.

البته دلیلی نداره که همیشه بالغ باشیم، برای لذت بردن از زندگی لازمه که گاهی هم کودکی کنیم و برای در امان موندن از حوادث دور و بر لازمه که گاهی از اطلاعات والد استفاده کنیم ولی در عین حال استفاده از هر دو اینها باید تحت نظارت اگاهانه بالغ باشه تا مشکلی برامون پیش نیاد.

(من خیلی وقتها خودم رو خیلی سرزنش می کنم، طبق نظر تامس  من والد قوی دارم که مواقعی که اشتباه می کنم والدم، کودک درونم رو کتک می زنه و نمی بخشش (عجب سنگدلی هستی آزی والد!))

 

اما هر انسانی در یکی از چهار وضعیت زیر به سر می بره:

 

1. من خوب نیستم ، شما خوب هستید.

2. من خوب نیستم ، شما خوب نیستید.

3. من خوب هستم ، شما خوب نیستید.

4. من خوب هستم ، شما خوب هستید.

 

کودک به خاطر ناتوانی و وابستگی شدید به خانواده در کودکی درگیر وضعیت اول هست و هنگام رشد می تونه به وضعیتهای بعدی تغییر موضع بده. (وضعیت دوم و سوم وضعیتهای خطرناک هستند و اکثر جانیان و خاطیان درگیر این دو وضعیت هستند.)

فکر کنم درصد کمی از ما بتونیم به وضعیت چهارم برسیم چون این وضعیت حاصل یک ذهن بالغ و هوشیار هست که آگاهانه این وضعیت رو انتخاب می کنه. البته مفهوم این اظهار نظر این نیست که همه افراد کامل هستند و همه اعمال انها خوب است و یا همه اشخاص یکسانند. اعتقاد به این نظریه یعنی ما مردم را همچون انسان تلقی می کنیم نه شی و مایلیم به آنها نه با توجه به شرایط گذشته بلکه با در نظر گرفتن بهترین شرایطی که می تواند در آینده وجود داشته باشد نگاه کنیم. (گوته: وقتی با انسانی همانگونه که هست رفتار می کنیم او را به کمتر از آنچه هست تنزل داده ایم. وقتی با او طوری رفتار می کنیم که گوئی هم اکنون به آنچه بالقوه می توانست باشد رسیده است او را آنگونه که باید باشد اعتلا بخشیده ایم.)

 

*** اين طوری که من فهميدم فروید تمام تلاش بشری برای زندگی رو به خاطر رفع عقده های جنسی می دونه و ادلر به خاطر رفع عقده های حقارت از کودک درون. طبق نظریه آدلر توی درون هر کدوم از ما کودکی وجود داره که محتاج نوازش دیگرانه و از توجه دیگران لذت می بره، اگه این کودک درون به خاطر وضعیت گذشته (دوران کودکی) دائم احساس غیر خوب داشته باشه و این وضعیت غیر خوب به خوب تبدیل نشده باشه برای ارضا این حس محتاج و تشنه محبت و توجه افراد دیگه است. از این رو ممکنه در ادامه بازیهای دوران بچگی بازیهایی رو با انسانهای اطرافش شروع کنه تا این حس غیر خوب رو تقلیل بده.

اریک برن انواع مختلف این بازیها رو در کتاب Games, people play. به خوبی توصیف کرده. ما ادمها گاهی توی زندگیمون بازیهایی رو با دیگران شروع می کنیم که بعضی از اونها برای اطرافیان بی خطر هستند ولی یه سری از بازیها به علت نزدیکی روحی دو شخص اثار سوئی به جا می ذارند. برای در امان موندن از بازیهای ناخواسته ای که اطرافمون هست چاره ای جز بالا بردن سطح اگاهی و شعورمون نداریم و شناخت شخصیتهای مختلف ادمی، چون نمی شه بیماری رو به خاطر عوارض بیماریش سرزنش کرد. دکتر راینر چه خوب گفته که هیچ انسانی رو حقیقتا نمی شه به خاطر اعمالش سرزنش کرد چون هر ادمی هر تصمیمی که می گیره در اون لحظه برای اون شخص بهترین هست چون تصمیمی بر مبنای سطح شعور و فهم اون زمانش گرفته. (البته این تائید رفتارهای زشت و غیر انسانی نیست بلکه دکتر می خواد این نتیجه رو بگیره که شخص در اون زمان و با اون سطح اگاهی و شعور قادر به گرفتن تصمیم دیگری نبود)

 

اینی که بالا نوشتم یه برداشت شخصی از سه کتاب تامس (وضعیت اخر) و برن (بازیها)و راینره (عرفان با درمان)، اگه شما این کتابها رو خوندید و نتایج دیگه ای گرفتید خوشحال می شم بدونم.

 

**** وقتی که شروع کردم به خوندن این کتابها، استادم یه بار به من گفت آزاده یادت باشه که خیلی ها وقتی شروع می کنند به خود شناسی و شناخت شخصیت آدم های دور و برشون دچار اعتماد به نفس بالا و کاذبی می شوند که گاهی اوقات همین باعث می شه که از بالا به ادمها نگاه کنند و براشون خیلی کم ارزش قائل بشند.

اما من پیش خودم گفتم که اگه زمانی به این نتیجه برسم که زبانا بگم همه آدمها رو دوست دارم ولی برای احساساتشون ارزش قائل نشم و فقط به خودم توجه کنم بدون هیچ معطلی تمام این کتابها رو می ریزم توی سطل آشغالی. چون دارم سعی می کنم به آدمها به شکل انسان با همه عواطف و احساسات انسانی نگاه کنم نه یه تیکه شی بی مصرف، یا حداقل تا وقتی که به باور عمیق و قلبی نرسم هیچ وقت دم از انسان دوستی و خوب بودن نمی زنم چون فکر کنم خنده داره که بگی من همه رو دوست دارم ولی با مشتهای گره کرده  و قلبی خالی و یا اینکه خیلی راحت به احساسات دیگران صدمه زدن. پس آزی یادت باشه که اگه یادت رفت من می دونم و تو.

 

**** یکی از کتابهایی که خوندم چون برام خیلی جالب بود برای همین دادم به یکی تا بخونه و برای چند نفر هم به عنوان هدیه خریدم و به چند نفر هم پیشنهاد دادم که بخونند. یه یکی گفتم خوندی؟ گفت به جون آزی هنوز فرصت نکردم ورقش بزنم! به اون یکی گفتم، گفت هنوز نخریدمش. یکی دیگه هم گفت کتاب خوبی بودا ولی خوب من دقیقا همون چیزهایی که داخل کتاب بود رو توی زندگی واقعیم اجرا می کنم، شاید من ادم خوبی هستم!

 

ای بابا... چه قدر دیدگاهها با هم فرق می کنند.

 

***** این دانشگاه ازادیها چه قدر بی انصافند، کل 17 سال تحصیل من 200 هزار تومان نشد ولی برای ثبت نام و انتخاب رشته باید 20 هزار تومان بدی، برای مائی که تحصیلمون تقریبا مجانی در اومده خیلی زور داره ها. (من بعدا چه طوری قراره پول ترمهام رو بدم الان که انقدر غر می زنم؟)

 

****** چون من باسلق خیلی دوست دارم و چون طرز تهیه اش خیلی آسونه اینجا می گم تا شما هم درست کنید و نوش جان کنید. هر اشکالی هم که داشتید از سر اشپز ازی بپرسید.

 

آب:  1.5 لیوان

نشاسته:  0.5 لیوان

گلاب: 2 قاشق غذاخوری

شکر: 1 لیوان سر خالی

کره: ا قاشق غذا خوری

پودر نارگیل: 150 گرم

گردو: به مقدار کافی

کاغذ روغنی (چند برگ)

 

همه مواد رو به جز پودر نارگیل و گردو مخلوط می کنیم و انقدر هم می زنیم تا نشاسته حل بشه، بعد روی گاز می گذاریم و موقع حرارت دادن با قاشق یکسره مواد رو هم می زنیم. موقعی مایع ما اماده است که حالت ژله مانند پیدا کنه و اصلا به قابلمه نچسبه (دفعه اول من زود برداشتم رو هر کاری کردم مواد سفت نمی شد برای همین گذاشتم توی فریزر و به بچه ها گفتم بستنی یخی براتون درست کردم) بعد روی کاغذ روغنی که قبلا توسط پودر نارگیل روش پوشونده شده مواد رو پهن می کنیم (10*5 سانتی متر، با این مقدار مواد برای من دو تا لوله درست شد) وسط مایع گردو ها رو می چینیم و بعد از یک طرف کاغذ ر وگرفته و یکبار لوله می کنیم و طرف دیگه هم به همین ترتیب. جوری که مایع به صورت استوانه ای در بیاد که روش با پدر نارگیل پوشونده شده و درونش گردو. همون طور با کاغذها مواد رو یک جای خنک میذاریم و 1 ساعت بعد نوش جان. فقط اگه دفعه اول خراب کردید ناامید نشید چون برای من تازه بار سوم قابل خوردن شد ولی عوضش فوق العاده بود، اگه خوب شد چند تا تکه هم برای من بذارید کنار.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۳
تگ ها :

اينجا وبلاگ آزيه يا حوزه علميه قم؟!

* یه درس جدید، یه استاد جدید، یه تفکر جدید، یه جهان بینی جدید، یه زندگی جدید

 

به نظر من که تغییر خیلی سخته. چون با تغییراتی که در درونت به وجود می یاد ناخوداگاه زندگی و ادمهای دور و برت و دیدت هم تغییر می کنند، یکی از دوستام اعتقاد داره که هر چه قدر هم که تلاش کنی که بر اساس تفکرات جدید تصمیم بگیری ولی بازم موقع هاي حساس زندگي برمی گردی به همون اصل و ذات خودت. البته این چیز عجیبی هم نیست چون روانشناسان هم به این اصل اعتقاد دارند که شخصیت کلی و پايه بشر در همون سنین اولیه (تا 5 سالگي) شکل می گیره و بقيه اش كامل كردن همون چيزهاي ريشه ايه. ولی بازم فكر مي كنم كه اگه قرار بود من ادمی باشم غیر قابل تغییر که توی یک دور تسلسل بشری گیر افتاده پس در انصورت این منیتی که سازنده زندگی  منه به چه دردی میخورد،  منیتی که هیچ منیت دیگه ای توي اين جهان شباهتی بهش نداره پس مطمئنا قابلیت تغییر رو داره، فقط زمان لازم داره و اراده.

 

** این کتابهایی که شروع به خوندن کردم بیشتر شامل عرفان غربی یا مسیحیت هست. یه تفاوت عمده و جالبی که بین این عرفان و عرفان اسلامی و یا بهتره بگم دین اسلام هست اینه که عرفاي مسیحیت پيرو نظریه حضرت مسیح (اگر انسانی به طرف چپ صورت تو سیلی زد طرف راست رو جلو بیاور) فقط به ائین مهرورزی پرداختند و نفی کامل هر گونه خشونت فکری و یا جسمی نسبت به هر آدمی. (اگر انسانی به تو بدی کرد با نیکی جواب بده، قاتل و صدمه زننده به جان و مالت را عفو کن و لذت را در بخشش دیگران احساس کن.)

اما ما در دین اسلام قصاص داریم و در نهایت به بخشش توصیه شده و حتی طبق روایاتی که داریم از پذیرفته شدن هر ظلمی نفی شدیم. (ظلم كننده و پذیرنده ظلم و کسی که نظاره گر ظلم است به یک اندازه مقصرند!: حضرت علی (ع))

 

فعلا دارم روی این موضوع فکر می کنم. "مهر و بخشش بی حد"و یا "عدل و بخشش"؟

 

به نظرتون اين دليل درستي مي تونه باشه كه اگه فردي عزيزي و يا چيز مهمي در زندگي رو به واسطه كسي از دست داده باشه و از لحاظ روحي در مرحله اي نباشه كه بتونه ببخشه، حتي اگر به زبان اقرار به بخشش كنه كينه و نفرتي كه در دلش باقي مونده باعث فساد روحي خودش مي شه و چون ادميه كه مورد ظلم واقع شده بايد اين حق رو داشته باشه كه اگه نخواست و نتونست بتونه مقابله به مثل كنه؟؟

 

*** الان كه داشتم دوباره متنم رو مرور مي كردم يه دفعه به نظرم اومد اينجا حوزه علميه قمه!‌ ولي بدون شوخي دارم درسها و سوالهايي كه توي ذهنم هست رو دوره مي كنم. چون قرار نيست هر چيزي رو كه مي خونم يا مي شنوم قبول كنم. دارم سعي مي كنم بدون قضاوت قبلي در حال حاضر فقط بخونم و بشنوم و تنها چيزهايي رو قبول كنم كه كودك درونيم كه به قضاوتش به عنوان يه انسان ايمان دارم هم بپذيره. در ضمن قرار نيست هر چيزي كه دين و مذهب و عرفا و حتي استاد گفت رو بپذيرم چون اونطوري هم ديگه خودم نيستم و ‌مي شم عين فدائي هاي حسن صباح و يا نسل جديد و مدرنش طالبان و يا انجمن حجتيه!

 

**** جهان عزیز به خاطر کتابهایی که معرفی کردی ازت ممنونم. هنوز اول کتاب اول هستم ولی داشتم فکر می کردم من توی کدوم وضعیت گیر افتادم! (وضعيت آخر و ماندن در وضعيت اخر نوشته تامس هريس و ترجمه اسماعيل فصيح)

 

***** اسم اسماعيل فصيح رو كه به عنوان مترجم ديدم خيلي به نظرم اشنا اومد تا الان كه توي كتابخونه ام نگاه كردم ديدم نويسنده كتابهاي "بازگشت به درخونگاه" و  " داستان جاويد" هست، نمي دونم ميونه اتون با رمانهاي ايراني چطوريه. ولي اين داستان جاويد رو من خوندم و حرص خوردم از دست هر چي مسلمون و جانماز اب كشه! راستي چرا توي رمانهاي ايراني بيشتر حرص مي خوريم حتي رمانهاي  مشهوري عين كليدر و درخت انجير معابد و يا ...

 

****** حرف اخر: کتاب قلعه حيوانات جورج ارول فوق العاده است. بخونيدش. حتما اين نويسنده محترم يه بار يه سر به ايران زده.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۳
تگ ها :

قدرت انديشه...

* دو محكوم به مرگ
از ميان ميله هاي زندان
به بيرون نگاه كردند

يكي گل و لاي ديد و ديگري ستاره ها را

آنكه گل و لاي را ديد مي گريست

و آنكه ستاره ها را ديد

زمزمه مي كرد

ما مي مانيم!

 

** توي اينجا دوست دارم بلند بلند فكر كنم. مي دونم كه خيلي از افكارم ناپخته و ابتدائيه ولي اين حسن رو براي من داره كه اولا با نوشتنشون افكار اشفته بازارم اروم مي گيره ثانيا شايد يه كلام و نوشته اي از شما در مورد متن هام باشه كه نشون دهنده يه راه برام باشه، چون الان ديگه خوب مي دونم كه تاثير كلام و قلم تا چه حده و چطور مي تونه روي انسان تاثير بذاره. پس هر نوشته يا حرفي كه باعث تكان دادنم بشه با كمال ميل پذيرفته مي شه.

 

*** هيچ چيز در جهان نيرومندتر از انديشه اي نيست كه زمان اجراي آن رسيده است. (ويكتور هوگو)

هر انديشه اي كه از ذهن ما مي گذرد آينده ما را مي افريند. (شفاي زندگي: لوئيز هي)

هر فكري كه در ذهن انسان مي گذرد به صورت جسم اثيري (روح، بعضي از علما به وجود داشتن جسم اثيري براي ماده هم اعتقاد دارند)‌ در امده و منتظر ظرف مناسب خود مي ايستد تا به وقوع بپيوندد. (انسان روح است نه جسد: دكتر رئوف عبيد)

هر انچه در ذهن خود تصور مي كنيد بلافاصله در جهان واقعيات تجسم مي يابد. (عرفان با درمان: وين داير)

شما بدل به آن چيزي مي شويد كه فكر مي كنيد. (حضرت عيسي مسيح)

 

اگه واقعا بپذيريم كه زندگي براساس افكار و عقايد ما شكل مي گيره اونوقت نسبت به خودمون خيلي حساس مي شيم و سعي مي كنيم كه مطابق با چيزي كه فكر مي كنيم درسته تربيت دوباره اي رو خودمون شروع كنيم منتها اين بار با بينش درستتر و دست برداشتن از سرزنش ادمهايي كه به نوعي توي زندگي گذشته امون نقش داشتند. مي تونيد براي شروع كار روي 4 عين كار كنيد، دوباره باز نگري عادت،‌ علاقه،‌ عشق و عقيده مي تونه توي اين راه كمكتون كنه. شروعش براي من كه خيلي سخته مخصوصا دور ريختن چيزهايي كه عين يه ميخ طويله (از ميخ هاي ديگه خيلي بزرگتره!) توي ذهن فرو رفته و حالا بيرون كشيدنش صبر ايوب و نيروي رستم رو مي طلبه. ولي وقتي به دور و برم نگاه مي كنم و مي بينم خود من به تنهائي خيلي از عرفهاي و عادتهاي غلط دور و برم رو شكستم به خودم اميدوار مي شم و مي دونم كه موفق مي شم.

اما وقتي دوباره به خودم نگاه مي كنم، ترس از اينكه فقط پوسته اي باشم دور يه مغز خالي و كرم زده باعث مي شه كه حريصانه به كتاب پناه ببرم و ساعاتم رو با خوندن پر كنم تا بلكه خلا روحيم با خوندن كتاب پر بشه، ولی مطمئنم كه اشتياقم براي دونستن به من توي اين راه كمك مي كنه و نشونه هايي كه دارن اروم اروم خودشون رو به من نشون مي دهند باعث دلگرميم مي شه.  

  

**** قدرت من در بخشيدن ديگران و نداشتن كينه خيلي بالاست و صد البته كه اين براي پالايش روحيم خيلي موثره چون نفرت و كينه باعث زخم هاي روحي و جسمي جبران ناپذيري مي شه و عين خوره كم كم هر دو رو فرسوده مي كنه. حالا برعكس اين در بخشش خودم به قدري خساست به خرج مي دهم كه دست اسكروچ رو از پشت بستم!‌ نمي دونم چرا انقدر نسبت به خودم سختگير هستم. در صورتي كه آزاده درون خودم هم درست به اندازه و يا حتي بيشتر از ديگران استحقاق مهر و بخشش منو داره. به خاطر همين از اين به بعد تصميم گرفتم كه نسبت به كودك درونيم مهربون تر باشم و اجازه اشتباه بهش بدم. چون بدون زمين خوردن و دوباره بلند شدن هيچ وقت نه معناي درد رو مي فهمه نه معني دوباره برخواستن رو. پس ازي عزيزم برو توي دل زندگي و از هيچي نترس و بدون تو هر چي كه هستي يه ازاده اي هست كه خيلي دوستت داره و برات ارزش قائله. به خودت نگاه كن تو خيلي چيزها رو خودت به دست اوردي، تو ادمي بودي كه تونستي خودت رو نشون بدي پس به خاطر آزاده بودنت ارزش زندگي و خوشبخت شدن رو داري.  

 

***** خوشبختي براي هر كس معناي خاصي داره. اما اينكه من گفتم زندگي بعدهام رو عين گذشته ام سرشار از شادي و نيكبختي مي بينم و صداي برخي از شما رو دراورد دليل بر نداشتن مشكل و پيچ و خم هاي جاده زندگي ام نيست. توي راهي كه مي رفتم كساني رو از دست دادم كه جاي خاليشون هنوز خيلي از لحظه ها منو ازار مي ده. يكي از اين افراد دختر عمه ام فهيمه بود كه همسن بوديم و رفتن به يك مدرسه تا پايان دبيرستان و نشستن سر يك ميز باعث شده بود تا عين همه دختر بچه هاي هم سن و سال غير از علاقه فاميلي انس دو دوست و براي من كه خواهري نداشتم محبت خواهري هم بينمون باشه. از دست داشتنش اونم به طور ناگهاني و همراه با عمه و شوهر عمه برام ضربه مهلكي بود به طوري كه اين اولين باره كه دارم در موردش صحبت ميكنم و بعد از اين همه سال تازه دو هفته پيش تونستم سر مزارش برم، فكر كنم 6 سال براي مداواي يه قلب زخم خورده خيلي زياد باشه كه شايد به خاطر اين باشه كه من برخلاف ظاهري كه نشان از سركوب همه احساسات داره خيلي هم احساساتي هستم. احساسات يك ونوسي با رفتار يك مريخي، فكر كنم تركيب وحشتناكي باشه اينكه از لحاظ دروني احساسات خالص يك زن رو داشته باشي ولي براي نشان دادنش عين يه مرد رفتار كني.

حالا اينا رو گفتم كه بگم مي توني توي هر راه زندگي با هر موقعيت اجتماعي و مالي از لحظه لحظه زندگيت لذت ببري. درسته كه اين راه خالي از چاله و چوله نيست و افرادي كه همراهت هستند تعدادشون كم و زياد مي شه ولي در نهايت اين توئي كه حكمفرما بر سرنوشت خودت هستي و حتي موقع زمين خوردن هم مي توني ازش يه واقعه مفرح براي خودت بسازي و فقط با يه تجربه ازش ياد كني يا اينكه هرگز بلند نشي. مي توني از تمام چيزهاي اطرافت لذت ببري يا خودت رو با اين عقيده كه هميشه از ديگران عقب تري خورد كني. مي توني عين معصومه با همون چيزهاي كمي كه داري خوشبختيت رو تكميل كني يا هميشه چشمت به راه هاي زيباي ديگران باشه به طوريكه از راه خودت غافل بشي. اينكه مي گم نه اينكه هيچ وقت چشممون به قله نباشه،‌منظورم اينه كه حرص رسيدن به قله انقدر چشممون رو كور نكنه كه زيبائي ها دامنه و اطراف رو نبينيم و عمري رو براي سريع رسيدن به قله هدر بديم و يه دفعه چشم باز كنيم و ببينيم قله امون يه سراب بيشتر نبود.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۳
تگ ها :

عين يه ماهی کوچولو...

* ماهی کوچولو یه چند روزی بود که یه سوال ذهنش رو سخت مشغول کرده بود و از هر کسی که سوال می کرد به جواب درستی نمی رسید. اخر سر می ره پیش یکی از پیرترین و داناترین ماهی های روزگار و ازش می پرسه: من خیلی دوست دارم اقیانوس رو ببینم اخه می گن خیلی قشنگه ممکنه به من بگی کجا می تونم اقیانوس رو ببینم؟ پیر دانا جواب می ده: دور و برت رو نگاه کن تو همین الان توی اقیانوسی. ماهی کوچولو با ناراحتی می گه: نخیر این که همش آبه، اقیانوس باید خیلی زیباتر و قشنگتر از این باشه و با دلخوری دور می شه...

 

** راستی یه چند وقتیه من دارم دنبال خوشبختی می گردم شماها ندیدید. :دی

 

*** توی مراسمی که توی خونمون بود معصومه رو می کنه به ناهید و بهش می گه یادته 10 سال پیش که من اومدم خونتون به من گفتی برو که خوشبخت می شی؟ حالا من خیلی خوشبختم! (معصومه فلج مادرزادیه و در سن جوانی به خاطر پاهاش از حالا مشکل کمر درد پیدا کرده، همسرش معلولیت و کوتاهی قد داره و ماهیانه حقوقش 20 یا 30 هزار تومانه!! حالا کدوم از شماها روتون می شه از زندگی بنالید؟ من که دیگه روم نمی شه!)

 

**** الان سر کتاب مردان مریخی زنان ونوسی (دکتر جان گری) هستم. تا حالا به این نتیجه رسیدم که چه قدر بعضی کارای من شبیه شما مریخی هاست! مخصوصا قسمت غار تنهائی که اقایون عادت دارند برای رفع دلتنگی هاشون و رفع فشار های روحی به اون پناه ببرن (منو باش که فکر کردم این اصطلاح کشف خودمه!)  و دیگه اینکه که من برعکس بعضی خانمها از وابستگی خوشم نمی یاد و متاسفانه خیلی احساس استقلال می کنم و سعی می کنم کارهام رو خودم سر و سامون بدم. (بدیهیه که خیلی وقتها هم با مخ می خورم زمین :دی البته برای کسب تجربه خیلی خوبه و خوشبختانه انقدر پررو هستم که خودم رو نبازم و دوباره بلند شم و از اول شروع کنم)  

راستی جدی شما اقایون دوست دارید که برای هر کاری تعریف و تمجید بشنوید و عاشق کسی می شید که از همه بیشتر بهتون وابستگی نشون بده و کارهاتون رو (بی دلیل و یا با دلیل، درست یا نادرست) تائید کنه؟ (اینو من نمی گم ها دکتر گری می فرمایند: مورد نیاز کسی نبودن برای مرد، مرگ تدریجی است! مردها زمانی تحریک پذیر و توانا می شوند که احساس نمایند به انها نیاز هست و زنها زمانی تحریک پذیر و توانا می شوند که احساس دلبستگی نمایند) این قسمتش برام خیلی جالب بود. به نظرتون این برای اینه که مردها سلطه طلب(چه از نظر جسمی چه از نظر روحی) هستند و اینکه کسی رو داشته باشند که همیشه تائیدشون کنه و وابسته بهشون باشه (به معنی عام این وابستگی هر چیزی می تونه باشه) براشون ارضا کننده است و زندگیشون هدفمند تر و باانگیزه تر می شه؟ 

 

***** بعد از خوندن کتاب گفتم بهتره یه خورده به روش این کتاب و عین یک ونوسی خوب عمل کنم. با ملیح ترین لحن به داداشم گفتم: داداشی جان می شه لطفا پاشی برام یه چائی بریزی.  جواب اومد: نخیر ازی جان، لطفا وقتی رفتی بریزی یه دونه هم برای من بریز، اون کتاب رو هم بنداز دور که فایده نداره...(بله، چی شد؟! فکر کنم قبلا این کتاب رو خونده! تقصير خودم شد که کتاب رو گذاشتم رو ميز)

 

******  همیشه از بابانوئل خوشم می اومد. مخصوصا اون غول بابانوئلی توی کارتون اسکروچ که همش می خورد و خیلی خوش اخلاق بود. چه خوبه توی بچگی ها یه بابانوئلی باشه که شب کریسمس منتظر باشه ببینه چی می خوایم همون رو برامون بیاره. امسال منم به جای کریسمس شب یلدا ارزوم رو بلند بلند گفتم بلکه حاجی فیروز ایرانی (مشابه بابانوئل خارجی) خودمون بشنوه و بیاره، البته فکر کنم یه خورده طول بکشه. به هر حال تعطیلات کریسمس همه ادمهایی که به این روز معتقدند مبارک باشه و بهشون خوش بگذره و جای ما رو هم خالی کنند.

 

******* بعضی ادمها معتقدند که اگه به چیزی (اعم از خوب یا بد زیاد) فکر کنی و اونو دائم برای خودت تصور کنی حتما تو زندگیت اتفاق می افته، منم به این اصل معتقدم. اطمینان دارم که روزهای اینده همانند روزهای گذشته ام برام سرشار از شادی و نیکبختیه. فقط نمی دونم چرا هیچ وقت نمی تونم دوران پیریم رو مجسم کنم. به این  نقطه که می رسم یه دفعه کات می شه و احساس می کنم هیچ وقت به این سن نمی رسم. (حقشه بگم: حیف آزی نیست که جوونمرگ بشه ای روزگار غدار بی وفای بی انصاف؟ مگه با من پدر کشتگی داری که اینطوری می کنی؟ مگه خودت خواهر مادر نداری؟ )

 

I asked god to grant me patience. God said, no patience is a byproduct of tribulation. It isn’t granted, it is learned.

 

 

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۳
تگ ها :