صعود....

* بعد از 10 ساعت کوهپیمائی با اون کوله های سنگین بالاخره به پناهگاه اول رسیدیم ، نمی دونید چه لذتی داره رسیدن به پناهگاه و دراز کشیدن روی سنگفرشهای خنک اونجا و خوردن یه اب خنک ، بعد از حدود نیم ساعت تازه چشمان من باز شد و تونستم اطرفم رو نگاه کنم ، پناهگاه ساختمانی دو طبقه بود که کلا سه اتاق 20 متری داشت ، روی سنگها بعضا کنده کاریهایی یادگاری از کوهنوردهای قدیمی وجود داشت ، از قسمت پائین بوی سوختگی می اومد که وقتی نگاه کردیم اشغالها و زباله ها رو دیدیم که داشتند می سوزوندند (به خاطر اینکه اون همه زباله رو نمی شه به پائین برگردونند) اما در طرف راست پناهگاه چندین قله وجود داشت که قله علم کوه که بلندترین وستبرترینشون بود از میانشون به وضوح مشخص بود. اب برفهای بالا توسط شیلنگی تا پائین اورده شده بود تا بچه های کوهنورد از حیث اب مشکلی نداشته باشند ، ابی که از شدت سردی اول حتی نمی تونستیم بهش دست بزنیم اما کم کم دمای دستهامون باهاش اخت گرفت و هوای سردی که با وجود پوشوندن خودمون باز هم احساس سردی می کردیم و اسمون ابی و صافی که نظیرش رو جز در دل کوهستان در جای دیگه نمی تونی پیدا کنی ، هر کدوم از گروهها در جائی نشسته بودند و مشغول استراحت و اماده کردن خودشون برای صعود فردا بودند ، پسران همراه ما هم شروع به درست کردن غذا کردند. فکر کنم غذا مخلوطی از تن ماهی و لوبیا بود که مطمئنا من توی خونه لب بهش نمی زدم ولی مامانم نبود که ببینه با چه لذتی اون مائده بهشتی رو می خوردم!! بقیه بعد از ظهر رو به استراحت گذروندیم تا بدنهای خسته امون اماده برای یک راهپیمائی سخت باشه تا مشکلی پیش نیاد.

 

اما شب کوهستان ، آسمون قیر مانندی که تنها روشنائیش ستاره های نورانی و کوچکیه که تو دل تاریکی سو سو می زنند و صدای شر شر آبی که به گوش می رسه و دیگه سکوت و سکوت ، دیدن اون همه زیبائی وهم آلود تو رو وادار می کنه که مشتاقانه سر به تعظیم و تکریم خالق این همه زیبائی فرود بیاری و با تمام وجود بزرگی و عظمت اینهمه رو با گوشت و خونت حس کنی ، شب کوهستان آکنده از رمز و راز و وحشت و زیبائی است ، بعضی وقتها بی اختیار می خوای بری تو دل تاریکی توی دل کوه و خودت رو گم کنی ، تا حالا شده احساس کنید که کوه تو رو به سمت خودش می کشه ، یه نوع خلسه و احساس تعلق به کوه ، یه جور کشش عاشقانه نسبت به اون همه عظمت و زیبائی ، هم احساس کشش هم احساس ترس و هم احترام... اما بالاخره علارغم میلمون مجبور به دل کندن از دیدن اون همه زیبائی شدیم و تسلیم خستگی شدیم و به خواب رفتیم.

 

صبح با بدن درد شدیدی از خواب بلند شدم ، تمام عضلات پام گرفته بود ، اینه که زودتر از بقیه بیرون اومدم تا یه خورده نرمش کنم ، اروم اروم شروع به ماساژ پاهای گرفته ام کردم ، کم کم بقیه بچه ها هم بیدار شدند و از پناهگاه زدند بیرون ، هنوز خورشید طلوع نکرده بود که اولین گروه کوهنوردی که شامل چند دختر تبریزی و مربیشون بودند به طرف قله حرکت کردند ، هوا خیلی تاریک بود و راه رو با استفاده از چراغ قوه هایی که داشتند روشن می کردند تا از راهی که برای یه نفر جا بود به پائین نیفتند ، با طلوع خورشید گروه ما هم اماده شد تا صعود رو اغاز کنه ، قبل از رفتن مربیمون گفت که اگه کسی فکر می کنه که امادگی نداره می تونه توی پناهگاه منتظر بقیه بچه ها بمونه ، اما مگه می شه تا اینجا بیای و بقیه راه رو نری ، یه نگاهی به پای دردناکم کردم و گفتم حتی شده جنازه ام رو هم باید بالا برسونم ، با خوردن صبحانه و چند تا دونه خرما به راه افتادیم ، تنها نکته ای که یه کم بهمون امیدواری می داد این بود که همه بارهای سنگین رو توی پناهگاه گذاشتیم و با کوله های سبک راه افتادیم ، اولای راه پام به شدت گز گز می کرد و به سختی راه می اومد اما با گذشت زمان انگار که تسلیم یکدندگی من شد و یه جور کرختی بهش دست داد ، یعنی چاره ای نداشت راه طولانی بود و نمی تونست که همه راه رو به من غر بزنه چون به هر حال کسی بهش توجه نمی کرد!!! این بار چون باری رو دوشم سنگینی نمی کرد می تونستم اطرافم رو نگاه کنم و لذت ببرم ، چون اومدنه به قدری بار سنگین بود که من همش سرم پائین بود و فقط به جلوم نگاه می کردم (حالا نمی گم که عین قاطر!!) بعد از عبور از تخته سنگها رسیدیم به محوطه وسیعی از یخ و برف که عین یه دریاچه وسیع زیر پامون بود و مربی برامون توضیح داد که این یخها از اب شدن یخچالهای بالای قلل هست که به مرور و با گرم شدن هوا به طرف پائین حرکت کردند ، صدای شر شر اب رو از زیر پامون می شنیدیم ، اما یخها به قدر محکم بودند که به ما دلگرمی می دادند ، راه ما به طرف قله سرشانک بود که یکی از قله های متوسط در بین قلل علم کوه محسوب می شد ، بعد از گذر از یخچال و راههای لیزمانند و سنگهای زیبا و رنگارنگی که یکی از پسرامون در موردش توصیف مشروحی داد ( من اصلا الان یادم نیست!!) بعد از 5 ، 6 ساعت بالارفتن به پناهگاه دوم رسیدیم که در منطقه ای دشت مانند در میان رشته کوهها محصور شده بود اینجا برعکس اولی هم کوچکتر بود ، هم ساختمان از وسط به دو نیم شده بود که فهمیدیم به علت زلزله ای بوده که چند سال قبل رخ داده بوده ، یک سری از کوهنوردها که یه مقدار جلوتر اطراق کرده بودند و منتظر دوستهاشون بودند چادر زده بودند و معلوم بود که برای چند روز قصد موندن دارند ، دخترها ازاد و بدون روسری بودند ، بعد از یکساعت که از پناهگاه دوم دور شدیم تازه چشممون به قله سرشانک روشن شد ، از اون پائین که نگاه می کردی راه خیلی کوتاه به نظر می رسید اما همینکه گام اول رو بر می داری می بینی که همش سرابه و راه خیلی طولانی تر از اونه که تو تصور می کنی ، ولی بالاخره هر سختی به نتیجه می رسه و بعد از یکی دو ساعت بالاخره ما رسیدیم به این قله خوشگل ، طرفی که ما بالا اومدیم شیب نسبتا خوبی داشت که قابل بالا اومدن بود ولی طرف دیگه به دره ای منتهی می شد که فقط و فقط بالا اومدنش از عهده صخره نوردهای حرفه ای بر می اومد و نگاه کردن به پائین ادم رو دچار هراس می کرد ، شاید در نظر اول تحمل اینهمه سختی مسخره به نظر برسه که تمام این سختیها و مشکلات برای رسیدن به یه نقطه مرتفع باشه اما وقتی که به بالاترین نقطه یه کوه می رسی با وجود همه خستگی ها و بدن دردها چنان از احساس لذت و شادی و خشنودی از خودت پر می شی و چنان انرژی مثبتی از کوهها به تو منتقل می شه که به هیچ عنوان از اومدنت پشیمون نمیشی ، فقط و فقط احساس لذت داری و سرخوشی....

حتی اون بالا اسمون هم باهامون همراهی کرد و پاداش ما رو با دونه های خوشگل برف داد ، انگاری که می خواست توی این شادی ما رو همراهی کنه و بهمون افرین بگه ، افرین برای استقامت و پایداریمون....

 

بعد از خوردن غذائی که برای بالا اماده کرده بودیم به پائین برگشتیم و حدودای ساعت 9 شب بود که به پناهگاه اول رسیدیم و شب در اونجا خوابیدیم و فردا هم به طرف پائین برگشتیم و اینطوری صعود ما به پایان رسید. فقط بدن من حدود 1 ماه شدیدا درد می کرد و با هر حرکتی دادم به هوا می رفت و دو تا ناخن شصت پام از ته کنده شد و چند ماهی طول کشید تا ناخن جدیدم در اومد!!!

ولی با وجود همه اینا یکی از بهترین صعودهای توی زندگیم بود که ممکنه دیگه برام پیش نیاد البته اینم بگم که قله علم کوه بعد از قله دماوند بلندترین قله ایرانه که صد البته قبل از بالارفتن من این موضوع رو خوشبختانه نمی دونستم وگرنه محال بود که برم!!!

 

حالا کی می یاد بریم علم کوه؟ به اندازه کافی مشتاقتون کردم....

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۳
تگ ها : کوه

وظيفه!!

* اولا که دنباله صعود به قله علم کوه رو بعدا تکمیل می کنم ولی قبل از اون می خواستم راجع به موضوعی که چند وقتیه که فکرم رو مشغول کرده بنویسم. می خواستم بدونم چرا اقایون فکر می کنند که خانه داری از وظایف لاینفک یک زن هست و حتی اگه زنی شاغل باشه و پا به پای همسرش کار کنه بازم این وظیفه از رو دوشش ساقط نمی شه و مرد در خونه هیچ کمکی نمی کنه و فوقش حداکثر لطفی که به زنش می کنه اینه که می گه خوب نرو سر کار ، من خودم از پس خرجی خونه بر می یام. ولی همه چیزی که زن توی کار کردن به دنبالش هست به غیر از استقلال مالی ،  حس مفید بودن در جامعه است و اعتماد به نفسی که توی کار کردن بهش دست می ده و صد البته از جامعه عقب نیفتادن و استفاده از تحصیلی که براش وقت و انرژی گذاشته. خیلی از زنان ما به خاطر همسرانشون از کار دست می کشند تا عمری رو توی خونه مردی به بچه داری و خانه داری سپری کنند. اون هم مردانی که معمولا به زنانشون به چشم برابری و احترام نگاه نمی کنند و کار در خونه رو از وظایف زن می دونند و تازه معتقدند که باید زن از این کارها لذت هم ببره!! اگه لذتی هست پیشکش خود اقایون ، تکلیف زنی که از این کارها لذت نمی بره چیه. زنی که پا به پای همسرش در بیرون کار می کنه و به همون اندازه توقع کمک و همراهی در خونه رو از طرف کسی رو داره که عنوان همسرش رو یدک می شه ، ازدواج یعنی تشریک مساعی در همه کارها و یاری دادن هم ، ازدواج (1) قرارداد و یا تعهدی است که به جز اخلاق هیچ پشتوانه محکم دیگه ای نداره ، نه مهریه های انچنانی نه قفل و تعهد هائی که در ابتدای زندگی داده می شه هیچ کدوم ارزشی ندارند اگه مهری نباشه ، زندگی که با محبت و همدلی و همیاری همراه نباشه فقط به درد از هم پاشیده شدن می خوره ، زندگی که دو فرد فقط و فقط مجبور به تحمل هم هستند و توی هیچ مساله ای با هم به تفاهم نمی رسند چه فایده ای داره. زندگی که زن فقط و فقط از مرد انتظار پول داشته باشه و مرد هم خواهان فقط یک خانه دار بی جیره و مواجب باشه که هیچ کاری بهش نداشته باشه ولی در عوض همه رفتار زن به اون مربوطه.  خیلی از ادمهای دور وبرمون به دنبال همین زندگی هستند. دنبال خونه ای امن و بی دردسر و احیانا  عیش و کوکشون هم برای بیرون از خونه. چه قدر از مردان دوست بازی که تفریح بیرون رو به خونه ترجیح می دهند. چه قدر از زنانی که از نبود شوهرانشون لذت می برند و از شوهر تنها چیزی که انتظار دارند پوله. حالا هر کسی یه نوع از زندگی رو ترجیح می ده ولی به نظر من که این نوع زندگی ها مسخره است. وقتی کسی رو نمی فهمی چه لزومی داره که عمری باهاش زیر یه سقف زندگی کنی. تنهائی زندگی کردن خیلی بهتر از همراهی کسیه که راهش با تو جداست. البته من منظورم این نیست که دو نفر در همه موارد به توافق برسند چون به هر حال انسانها با هم متفاوتند ولی تفاهم از اصول اصلی یک زندگی مشترک هست و درک موقعیت و وضعیت هم و نداشتن انتظارات بیجا از هم...

 

(1) البته توی ازدواجهای نوع ایرانی این مشکل ها پیش می یاد چون بدون اینکه شخصی رو کامل بشناسی باید بهش جواب بدی و سریع زندگی رو با کسی شروع کنی که هیچ علاقه ای بهش نداری اینه که زندگیهامون این شکلی می شه.

 

** دوباره من کلاس اخلاق گذاشتم ها!! راستی ماهور جان یعنی چی این داستان ادامه داره؟؟؟ ما خودمون رو کشتیم یه قله صعود کردیم اونوقت تو می گی داستان... حداقل بگو داستان راستان!!

 

*** اقا این جسم بدبخت من زیر دست یه روح مزخرف افتاده که هر مشکلی براش پیش می یاد شروع می کنه به ازار جسمی!! جسمم و اون بدبخت رو از خواب و خوراک می اندازه ، هر اتفاقی که توی زندگیم بیفته چه خوب چه بد ، این بیچاره باید زجر کش بشه ، هی خودم رو می کشم تا بالاخره بعد از 1 ماه 0.5 کیلو چاق بشم یه دفعه در عرض یک هفته 2 کیلو کم می کنم!! ایشالله که این جسم مظلوم بی زبون زودتر بره زیر خاک تا یه نفس راحت از دست این روح مزخرف و بی قرار بکشه و یه خواب سیر بکنه ، اون روحه هم بره هر غلطی دلش می خواد بکنه....

 

**** اینم کیک عشق ، نوش جان...

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ تیر ۱۳۸۳
تگ ها :

صعود به علم کوه!!!

وقتی ماجرای کوه رفتن یکی از بچه ها رو خوندم همش می ترسیدم اگه یه وقت مامام بیاد این ماجراها رو بخونه دیگه نذاره من کوه برم اینه که تصمیم گرفتم که کوه رفتن خودم روهم تعریف کنم تا همه بدونند که ادمهای ساده !! هم کوه می روند که هدفشون از کوه رفتن فقط کوهپیمائی است نه کارهای متفرقه دیگه!!

 

تابستان 2 سال پیش بود که لیلا یک از دوستام تلفنی به من خبر داد که دانشگاه یک برنامه کوه در مناطق کلاردشت داره. کسانی که کلاردشت رفتند می دونند که این منطقه بسیار زیبا و سرسبزه و اب و هوای عالی داره و بهشت ایران خونده می شه.  من هم که عاشق کلاردشت هستم سریع موافقت خودم رو اعلام کردم و به مهدیه دوستم هم خبر دادم تا تنها نباشم. البته شانسی که اوردیم این بود که تابستان بود و بچه های شهرستانی انجمن کوهنوردیمون که خیلی بچه های فعالی بودند نبودند وگرنه جا به ما نمی دادند که بریم. فکر کنم اواسط مرداد بود و من حدود چند ماهی می شد که کوه نرفته بودم و بدنم حسابی خشک و کار نکرده بود. منتها من فکر می کردم که این برنامه بیشتر جنبه تفریحی داره و انچنان سخت نیست اینه که تردید نکردم و راه افتادم. برنامه سه روزه بود و من سعی کردم تا انجائی که امکان داره بار اضافی نبرم چون باربری در کوه یکی از طاقت فرساترین کارهاست!! اینه که فقط یک کاپشن کلفت (اخر دور اندیشی) که حتی نگاه کردن بهش منو حسابی از گرما کلافه می کرد و یه خورده تخمه تند (برای اذیت کردن بچه ها) و یک مقدار بیسکوئیت. ساعت 3 بعد از ظهر جلوی ساختمون مرکزی دانشگاه قرار داشتیم. من حدود یکربع ساعتی زود رسیده بودم به نمازخونه رفتم و منتظر بچه ها شدم. کم کم سر و کله بقیه هم پیدا شد و بعد از جمع و جور کزدن وسایل که شامل چادر و کیسه خواب و پیک نیک و مواد غذائی برای سه روز و بطری برای اب ، قابلمه ، بادگیر برای هر نفر ، بیسکوئیت و خرما به راه افتادیم. مربی کوهنوردیمون اقای علیوردی بعد از چک کردن وسایل (بعضی از این وسایل به ظاهر بی اهمیت نبودنشون خیلی باعث دردسره) اونا رو داخل ماشین گذاشتیم و راه افتادیم. 9 نفر دختر و 4 نفر اقا. من و مهدیه و لیلا و ازاده دوست لیلا طبق معمول رفتیم اخر مینی بوس که راحت بتونیم شیطنت کنیم چهار تا از دخترهای علوم انسانیمون هم بودند یک دختر دیگه هم بود که از همون اول سعی می کرد که خودش رو به ما بچسبونه و برامون قیافش اشنا نبود که بعد فهمیدیم با یکی از اقایون اومدند ، مربی کوهنوردیمون و سه تا از پسرهای انجمن کوهنوردی. معمولا برای صعودهای طولانی و چند روزه هر چه تعداد کمتر باشه راحتتر و بهتره چون جمعیت زیاد برای یک راهپیمائی طولان باعث دردسره و معمولا از میان بچه هایی انتخاب می شوند که سابقه کوه رفتن داشته باشند. حدودای ساعت 9 شب بود که رسیدیم به منطقه حسن کیف. چون هوا تاریک بود نتونستم  بهشتم رو خوب بینم ،‌ ما رو به ساختمانی که برای کوهنوردها بود بردند محلی که به کوهنوردها اجاره داده می شود تا قبل از صعود و یا بعد از  اون در اونجا استراحت کنند ساختمان بزرگی بود. اولین چیزی که به چشممون خورد پلاکارد بزرگی بود که درگذشت یکی از کوهنوردها رو تسلیت می گفت!! مثل اینکه هفته گذشته که در حال صعود از دیواره علم کوه بود در درون سوراخی می افته و حتی جسدش رو هم پیدا نکرده بودند. ما رو می گی رنگمون حسابی پرید. اصلا من فکر نمی کردم که قرار باشه خود علم کوه رو بالا بریم. من هنوز هم فکر می کردم که بیشتر یک برنامه تفریحیه تا یک کوهپیمائی درست و حسابی. چون از اخرین کوه رفتنم دو سه ماهی می گذشت و بدنم کاملا خشک بود و فکر نمی کردم از پس این کوه بربیام. لیلای بدجنس چون میخواست من حتما بیام به من نگفته بود که برنامه سختیه. منتها دیگه راه برگشت هم نبود. شب خانم و اقایی که با هم بودند برامون ماکارونی درست کردند تا یا خوردن یک غذای پرکالری بدنمون اماده برای صعود سخت فردا بشه. شب به اطاقی که برای خانمها گرفته بودند رفتیم و زود خوابیدم تا فردا با انرژی و سرحال اماده صعود به قله علم کوه بشیم...

حدودای ساعت 4.5 صبح بود که بیدار شدیم تا اماده بشیم ، پوتینهای انجمن رو که به شماره پا به ما داده بودند و مخصوص سنگ نوردی بود پا کردیم کوله هامون رو امتحان کردیم و راه افتادیم ، با ماشین به راه افتادیم تا به نقطه شروع علم کوه برسیم که حدود نیم ساعتی راه بود توی راه جعبه خرما رو باز کردیم و  اب و بیسکوئیت خوردیم موقعی که بالاخره به جائی که می خواستیم رسیدیم و بارها رو از ماشین پیاده کردیم و با راننده برای سه روز بعد قرار گذاشتیم که همونجا ببینیمش ، و وقتی که من رو مو برگردوندم و علم کوه رو جلوم دیدم که با ابهت قد کشیده راستش دیگه امیدی به برگشتن نداشتم!! باور کنید اگه روم می شد با اقای راننده برمی گشتم و توی همون ساختمان منتظر برگشتن بچه ها می شدم ولی چون من یه خورده ادم لجباز و یکدنده ای هستم به خودم گفتم عمرا تو نتونی از این قله فسقلی بالا بری!! اینه که به خودم گفتم تو می تونی واومدم با یه حرکت کوله پشتیم رو بالا بندازم و اماده شم که دیدم اصلا نمی تونم بلندش کنم!! مهدیه رو صدا کردم تا اومد کمکم کنه ، اونم به ور کوله رو بلند کرد و از پشت به کولم انداخت یه لحظه به عقب پرت شدم و نزدیک بود از پشت بیفتم که مهدیه نگهم داشت و به جلو خمم کرد!! باور کنید حدود 15، 20 کیلوئی می شد و منم که همش 49 کیلو هستم. تا حالا توی تموم کوه رفتنامون انقدر کوله پشتیهامون سنگین نبود منتها چون این یک برنامه سه روزه بود و اون بالا هیچ امکاناتی نبود مجبور به اوردن همه وسایل شده بودیم. پشتم داشت زیر اون همه بار له می شد ولی گفتم عادت می کنم و جلوی همه پشت مربیمون راه افتادم اگرچه هر چه زمان بیشتر می گذشت فاصله من با مربی بیشتر می شد. بقیه بچه ها هم بارهای سنگین نفسشون رو بریده بود فقط اقایون بودند که عین خیالشون نبود وگل می گفتند وگل می شنیدند به طوریکه ما شکمون برد که نکنه هر چی توی کوله خودشون بوده گذاشتند توی کوله ما و حالا دارن با کوله خالی می یان بالا اینه که توی یکی از زمانهای استراحت یواشکی کوله یکیشون رویه خورده بلندکردم ولی دیدیم که نه از کوله های ما خیلی سنگین تره!!! بالاخره پس از دوساعت راه جانفرسا مربی بیرحممون فرمان استراحت و صبحانه خوردن رو داد. من که دیگه واقعا نا نداشتم و داشتم پس می افتادم راستش کوهش انقدرها مشکل نبود ولی چیز که امونم رو بریده بود این همه بار سنگین بود. فکر کنم بقیه که جثشون ازمن بهتر بود این مشکل رونداشتند بچه ها دنبال چوب برای اتش درست کردن رفتند ومن همون جا روی زمین دراز کشیدم هر چند که مربیمون هر دو دقیقه یکبار بالاسرم می اومدو می گفت پاشووگرنه سرمام خوری ومنم مجبور بودم پاشم و به محض رفتنش دوباره ولو می شدم. بعد از درست شدن چائی و پائین رفتن این مائده بهشتی از گلوم یه خورده تازه دست و پاهام جون گرفت و گردش خون روتوی بدنم احساس کردم انگاری که دوپینگ کرده باشم یه خورده سرحال اومدم و اماده شدم تا بقیه راه روبرم. بقیه راه فقط راه بود و راه و پناهگاهی که رسیدن به اون شده بودهمه امال و ارزوی ما. توی راه خیلی گروههای دیگه رو می دیدیم که برای صعود اومده بودند و با دیدن ما بهمون خسته نباشید می گفتند و ازمون جلو می زدند کمی که به بالاتر رسیدیم چند تا اقای 40 ساله رو دیدیم که هن و هن کنان دنبال چند تا قاطر که بارهاشون رو حمل می کرد بالا می رفتند بعدا فهمیدیم که از بازاریهای تبریزی هستند که برای تفریح به این منطقه اومدند.  با دیدن اون همه بار رودوش ما خواستند که جونمردی کنند و یه خوردش رو حمل کنند تازه جالبش اینجا بود که بااینکه تمام بارهاشون روی قاطرهای بدبخت بود خودشون داشتند از حال می رفتند اینه که تشکر کردیم و ازشون گذشتیم (واقعا حالا حال این قاطرهای بدبختو درک می کنم) از ساعت 8 صبح اقای علیوردی می گفت نیم ساعت بعد به پناهگاه می رسیم و تازه ساعت 5 بعد از ظهر بود که ما مفتخر به دیدن این بنای دوست داشتنی و دست نیافتنی شدیم. اون یه تیکه راه اخر برای رسیدن به پناهگاه از سخت تریت راههای دنیا برای من بود. واقعا تمام انرژی بدنم رو از دست داده بودم و اون کوله هر لحظه سنگین تر و سنگین تر می شد. بچه هایی که زودتر از ما رسیده بودند توی محوطه بیرونی پناهگاه ایستاده بودند تا به ما خوشامد بگند (من همیشه معتقدم کوهنوردها گلترین ادمها هستند ) به محض رسیدنمون فقط ولو شدم روی سنگهای سرد حیاط و فقط در اون لحظه می خواستم کسی کاری به کارم نداشته باشه. پسرها که دیدند ماها هیچ کدوم نمی تونیم تکون بخوریم شروع کردند به درست کردن غذا (فکر کنم تن ماهی بود؟)

 

تازه اونجا بود که فهمیدیم اینجا تازه پناهگاه اوله و نقطه شروع صعود اصلی برای فردا!!

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸۳
تگ ها : کوه

راه درست کدوم وره؟؟؟

* می دونید بعضی مواقع عقلت تو رو از کاری نهی می کنه ولی خیلی چیزها و نشانه های اتفاقی دور و برت اتفاق می افته که تو رو به ادامه اون راه تشویق می کنه ، اینجاست که یه کم چشمات رو روی واقعیتهایی که دم به دم بهت می گه که این راهی که تو داری می ری اشتباست می بندی و دل به دلت می سپاری ، البته اکثر این مواقع این جور ادما با مخ می خورند زمین جوری که بلند شدنشون از رو زمین خیلی سخته و صدمه ای که می بینند ممکنه تا اخر عمر همراهشون باشه و عذابشون بده ، که البته حقشونه!!! چون اون تیکه عقل رو برای این تو مخ گذاشتند که جلوی این اتفاقها رو بگیره ولی متاسفانه اینجور مواقع فرماندهی دست فرمانده بی لیاقتی به اسم دل می افته که تا وقت غرق شدن کشتی هم متوجه نمی شه و فقط وقتی که با کشتی داره توی اقیانوس سیاه و سرد فرو می ره متوجه اشتباهاتش می شه.... (خودمونیم ها ، چه قدر چرت و پرت گفتم!!!)

 

*** این گزارشی از شکنجه شیعیان توسط وهابیون فلوجه عراق و اینم عکسهاش (هشدار : عکسها خیلی وحشتناکند ، بعدا نگید که نگفتی)

 این بلاهایی رو که وهابی ها سر شیعه ها اوردند دیدید ، من امیدوارم هیچ وقت به هیچ مذهبی انقدر دل نسپارم که منو انقدر وحشی کنه ، مذهب باید باعث رشد ادما بشه نه اینکه اونا رو تبدیل به حیوانهای وحشی کنه که از ادمیت جز اسمش چیز دیگه ای ندارند....

 

** دفترچه خاطرات نازنینم که توی کامپیوتر بود به خاطر یه ویروس لعنتی دود شد و رفت هوا ، هر چی توی این دو سال برای خودم نوشته بودم خاکستر شد ، تا من باشم دفعه بعد اینا رو توی کاغذ بنویسم تا هیچ ویروسی نتونه خاطراتم رو از بین ببره...

  

**** من چه قدر از این مانتو نارنجی و قرمز و زرد خوشم اومده ، حیف که رنگهای شاد ضد ارزشه!! وگرنه از هر کدومش (البته به جز سبز فسفریش) یکی می خریدم!!!

 

***** فهمیدید پرشین بلاگ قراره پولی بشه؟؟

 

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ تیر ۱۳۸۳
تگ ها :