آخرين...

* سلام  ، ببخشید که فرم نظر خواهی رو برداشتم ، اما یه مدت احتیاج دارم که با خودم تنها باشم ، احتمالا دیگه اینجا هم نمی نویسم ، یعنی در حال حاضر که قصدم اینه ، شایدم دوباره برگشتم ، به هر حال (یا به قول عزیزی به هر روی) دوستتون دارم چه با وبلاگ چه بی وبلاگ و حتما به دوستهای عزیزی که این مدت پیدا کردم سر می زنم. اگه ایمیل یا آفی هم می خواستید بذارید به azy_bazmandeh بفرستید، خوشحال می شم.  

راستی حالا که ديگه قراره يه مدت ننويسم چند تا پيغام بازرگانی هم از طرف آزی بدم چون اگه اينا رو نگه و بره دق می کنه  اونی که تولدش شهريوره از حالا مبارک باشه اونی که به تکامل رسيده شيرينی يادش نره اونی که قرار بود ما رو ببره کوه پس چی شد؟ منو جا نذاريد.  اونی که قرار بود بريم پارک چيتگر به هم اوانس بده چرا کم اورد؟  اون دو تا کفتر عاشق شکست خورده کوچولوی منم ناراحت نباشند و سعی کنند به زندگيشون سر و سامون بدهند ... آخيش حالا با خيال راحت می تونم برم

** راستی شماها آزی رو چطوری تصور می کردید؟ خیلی دوست دارم آدمهائی که توی این یکی دوسال به هم سر می زدند نظرشون رو به هم بگند. یادمه یکی از دوستام می گفت ادمها توی اینجا بالاخره شخصیت واقعیشون رو نشون می دهند. دوست دارم بدونم این شخصیت از نظر شماها چه طوری بوده. (البته اگه حال داشتید ایمیل بزنید یا اف لاین)

*** دیگه اینکه خداحافظ دوستهای خوب آزی 

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸۳
تگ ها :

فرهنگ سازی!!

* این لینک رو از وبلاگ ابوجهل و سولماز عزیز کش رفتم ، در مورد خاطرات یک خبرنگار امریکائی از سفرش به ایران و نقد پوشش دختران امروزی است  ((کریستف اما بلافاصله به سراغ اصل مطلب می‌رود: «زنان و دخترانی که اگر بدون پوشش مناسب اسلامی از خانه خارج شوند به زندان خواهند افتاد، این روزها از لباس‌هایی استفاده می‌کنند که نه تنها جذابیت‌های سکسی آنها را خفه نمی‌کند، که آنها را برجسته‌تر هم می‌کند.» و توضیح می‌دهد که: «طبق قانون، زنان مجبور هستند موهای سرشان را بپوشانند و به عنوان پوشش یا از چادر استفاده کنند یا از اورکت‌هایی که مانتو نامیده می‌شود. مانتوهایی که باید رنگ‌هایی تیره داشته باشند و بدن‌نما نباشند. اما اینجا در شیراز، لباسهای روشن، کیپ و شهوت‌برانگیز مد روز است.»)) ، چند روز پیش هم که به پاساژ ونک رفته بودم و شاهد تذکرات و بگیر و ببندهای نیروهای انتظامی به پسرها و دخترهائی بودم که توصیفشون رو کریستف کرده ، بعد یاد دوران دانش آموزی خودم افتادم و سختگیریهای بی جائی که توسط اولیای مدرسه به ما تحمیل می شد ، هر نوع پوشش سفید و رنگ روشن اخطار داشت از جوراب بگیر تا کفش و کاپشن و ... هر روز صورت و دستامون توسط ناظم مدرسه چک می شد تا خدای نکرده نه دستی به صورتمون برده باشیم نه ناخنی بلند باشه ، هر چند ماه یک دفعه کیفهامون رو می گشتند تا نامه دوست پسری یا عکس ورزشکار یا بازیگری توی کیفمون نباشه ، توی مدرسه با اینکه به غیر از بابای مدرسه کس دیگه ای نبود که اونم اکثرا توی حیاط نبود ولی باید حجابمون کامل بود و موئی بیرون نبود ، چادر حجاب قانونی مدرسه محسوب می شد و هر روز ما رو توی افتاب یکساعت می نشوندند تا سخنرانی های مذهبی کنند و ما رو به راه راست هدایت کنند ، این مدارس تنها تاثیری که روی من داشت این بود که به مامانم الان می گم من به شخصه بچه ام رو هرگز در چنین مدارسی نمی ذارم ، جائی که به شخصیت بچه ها احترام نمی گذاشتند و تنها هدفشون شستشوی مغزی بود ، حالا اون همه فشار رو حساب کنید و اومدن خاتمی که اگه هیچی هیچی نداشت برداشتن اون همه فشار روی پوشش زنها بود و آزادی بیانی که به ما اعطا کرد ، بچه های نسل بعد از ما که یه دفعه اون فشارها از روشون برداشته شد و وضعیتشون اینی شد که الان توی خیابونها شاهدش هستیم ، پوششهایی که خیلی خیلی تحریک کننده تر از وضعیت برهنگیه ، با اینکه من شخصا هیچ وقت از چنین پوششهایی استفاده نمی کنم ولی الان هم معتقدم که پوشش یک چیز کاملا شخصیه و هر کسی مختاره هر جوری که دوست داره رفتار کنه ، ادمهائی که به زور می خواهند نظر خودشون رو به اشخاص دیگه تحمیل کنند از نظر من هیچ ارزشی ندارند ، شاید این فرهنگ مخرب باشه ولی باید بدونیم که فرهنگ الان نتیجه سیاستهای غلط گذشته فرهنگیان و سیاستمداران ما است ، نتیجه شعار "یا روسری یا توسری" سالهای اول انقلابه ، بی بند و باریهای پسران و دختران امروزی ما نتیجه بگیر و ببندها و شلاق زدنهای سر خود سالهای قبله. پس اون خرهائی که توی مجلس نشستند و می خوان لایحه حجاب(!) ارائه بدهند و معتقدند که زن نمی تونه رئیس مجلس بشه چون چشم در چشم اقایون می شه برند خودشون رو درست کنند و کاری به کار این جوونهای بدبخت بی آینده نداشته باشند که هر چی الان داریم می کشیم از نفهم بازیهای اون دوره همین ادمهاست. با بگیر و ببند و زور هیچ فرهنگی نه درست نمی شه نه ساخته می شه فقط و فقط خرابتر می شه.... والسلام

** چه قدر دوست دارم یه بارون تند بیاد منم ولیعصر رو از بالا بیام پائین ، بعد خیس خیس بشم انقدر که بعد از خیس شدن این تن مادیم ، روحم هم شستشو داده بشه تا بشم عین دوران بچگیم صاف و ساده ، همون آزی کوچولو که دلم براش تنگ شده   ، برای معصومیتش ، شیطنتها ، مهربونیها ، بدجنسی ها ، دعوا کردنها ، کتک زدن و خوردنها (البته بیشتر می خورد!!) ، برای هپلی شدن ، اینکه بره بیرون وقتی برمی گرده خونه داد مامانش در بیاد ازبس که پچل بود!!! برای درخت بالارفتن ، برای مارمولک و سوسک گرفتن و دنبال دخترای فامیل کردن و ترسوندنشون ، برای دوچرخه سواری ، برای بی خیال بودن ، برای خودش بودن ، برای مهربونی های بی توقعش ، برای ادمهای زمان بچگیش خیلی دلم تنگ شده...

 

*** من واقعا لذت می برم از اینکه می بینم بعضی ها دارن به تکامل می رسن و وقت وبلاگ به روز کردن ندارند ، ایشالله یه روزی هم نوبت ما بشه که به تکامل برسیم!! انقدرم هم لطفا هر چیزی رو به چیزهای دیگه ربط ندید. اخه دوچرخه سواری چه ربطی داره به فمینیسم افراطی بودن!! حالا یه ضرب المثل هم هست که همین منظور رو می رسونه که دیگه من نمی گم چون اینجا یه محیط فرهنگیه و خوبیت نداره!!

 

**** ادمها دو جورن ، یا کسائی که رک و پوست کنده چیزی رو که توی کله اشون می گذره به تو می گند یا اونائی که برای یه حرف ساده یه جمله رو صدبار می پیچونند و تو اخرش هم نمی فهمی منظورشون چی بوده ، ولی من به شخصه با گروه اول راحتترم ، چون نمی تونم از پیچ در پیچ کردن یه جمله ساده به منظور طرف مقابل پی ببرم پس همیشه با من همینطوری باشید...

 

***** سیب زمینی از اون مواد خوراکیه که در نظر اول خیلی بی مزه به نظر می رسه ، اما همین سیب زمینی رو اگه یه مدت بندازی وسط یه اتیش سرخ و بعد وقتی که حسابی سیاه شد درش بیاری و با نمک و گلپر بخوری خیلی مزه می ده ، البته بعضی از سیب زمینی ها انقدر سیب زمینی هستند که با وجود اینکه می بینی پوستش سیاه سیاه شده ولی وقتی بازش می کنی می بینی که مغزش خام خامه که البته بستگی به نوع سیب زمینیش داره. پس با حرارت تند اتیش بپزید و نوش جان کنید که خیلی مزه می ده...

 

****** شنیدید که اسرائیل تهدید کرده که سپتامبر (همین مهر خودمون) به نیروگاههای هسته ای ایران حمله می کنه؟

 

******* اخرین لینک این مطلب رو با یه خبر شاد تموم می کنم. حکم اعدام افسانه نوروزی لغو شد. خوشحالم که حداقل یه بار از یه حکم ناحق جلوگیری شد. افسانه عزیز به خاطر گرفتن حقت خوشحالم..

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۳
تگ ها :

تنگه ساوشی

* چه قدر حرف توی دلم پر شده که دوست دارم یکی یکی براتون بگم ولی وقتی نگاه می کنم که چند نفر از ادمهای نزدیک به من اینجا رو می خونند دیگه روم نمی شه و مجبورم که این حرفا رو فقط برای خودم نگه دارم و روی یه تیکه کاغذ که امیدوارم دست هیچ بنی بشری نیفته چون ابروریزی می شه!! راستی چه جالبه که ادمه اصلا اونجوری نیستند که به نظر می یان ، یعنی از روی نوشته ها یه جور برداشت نسبت بهشون داری و از روی دیدنشون یه جور دیگه ، دوتاشون برام جالبند مخصوصا کسانی که هر دو وجهشون رو می شناسم ، بعضی ها خیلی متفاوتند ، مخصوصا اونهائی که می شناسی بعد با نوشته هاشون اشنا می شی ، در ظاهر ادمهای خشک و جدی هستند اما نوشته های اونها رو که می بینی غرق در تعجب می شی که چطور این وجه شخصیت این ادمها رو بعد از یه عمر شناخت متوجه نشدی ، شماها هم از این تجربه ها داشتید؟

 

** جای همتون خالی ، رفته بودیم پارک چیتگر دوچرخه سواری ، برای اولین بار بود که می رفتم ، پیست دوچرخه سواریش عالی بود  ،ما یه راه 6 کیلومتری رو انتخاب کردیم ، شب بود و به غیر از گروه 8 نفره ما خیلی تک و توک دوچرخه سوار بود ، اون سرازیریهاش که دیگه فوق العاده بود ، سرعتمون یه هوئی زیاد می شد منم که طبق معمول دوباره جو گرفت و خواستم از بچه ها جلو بزنم برای همین سر یه پیچ پازدنم رو تند تر کردم و دیگه خودم رو نتونستم نگه دارم و با سر رفتم توی نرده ها ، حالا خوبه نرده داشت وگرنه با کله می رفتم پائین ، فقط موقع برخورد دستم رو گرفتم جلو که به صورتم نخوره اینه که الان دستم داغون شده ، ولی با وجود این کلی خوش گذشت ، حالا قراره هفته ای یه بار بریم به شرط اینکه تنبلها بیان. شماها نمی یاین؟ کرایه دوچرخه ها هم ساعتی 600 تومانه ، یه خورده دوچرخه هاش قراضه هست ولی بد نیست. به هر حال همین دوچرخه های قراضه بهتر از یه دوچرخه نوی گرونه که گوشه خونه افتاده. نه؟؟

 

*** از جاهای تفریحی دیگه که نزدیک به تهرانه ، تنگه ساوشی است که تورها به اسم تنگه واشی می شناسند که مکان بسیار زیبا و جالبیه. حدودای 5 کیلومتری شهرستان دماوند راهیه که بعد از یکربع با ماشین رفتن و عبور از یک دهکده کوچیک به  ابتدای راه می رسی. راهی باریک که بعضی قسمتها دیگه چاره ای به جز عبور از رودخونه نداری. تنگه اول به اسم تنگه واشی خونده می شه که اين عکس همین تنگه رو نشون می ده و تنگه دوم که به آبشاری زیبا ختم می شه و به اسم تنگه ساوشی است. البته من حدود دوسال قبل رفتم و هنوز طبیعت اونجا بکر و دست نخورده بود اما جدیدا به علت اشنائی مردم با این محل زیبا و شلوغ شدنش به طبیعت انجا صدمه خورده. شنیدم که روزهای تعطیل خیلی شلوغه ، پس اگه دنبال یه محل بی سرو صدا می گردید که از طبیعتش هم لذت ببرید یه روز غیر تعطیل برید جای من رو هم خالی کنید.

**** بعضی وقتها بدون اینکه بخوای اروم اروم شروع می کنی به اهلی کردن دلت ، منتها برای اهلی شدن احتیاج به یه همراه و همقدم صبور داری که درکت کنه و پا به پات راه بره ، اما اگه دیدی وسط راه دل رم کرد و رفت بدون که همراه خوبی نداشتی و تقصیر تو نبوده...

***** اينم اخر و عاقبت عشق ورزی های اينترنتی...

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۳
تگ ها :