هفته نوشت زوری!

* برای کلاس زبان یه خبر باید آماده می کردم که خوردم به این خبر:

خوشم می یاد انسانها سعی می کنند برای هر عملی توجیه منطقی بتراشند کما اینکه ژن عامل خشونت هم کشف شد.  اینطوری می تونیم هر کاری که دوست داریم انجام بدیم و بگیم: "من نبودم دستم بود تقصیر ژن جونم بود!"

 

** وقتی پسر دائی دوماهه ام در اغوشم گرفتم و با اون چشمهای خوشگل و مظلومش به هم نگاه کرد یک احساس شیرین و پر از انرژی از صورت معصومش به من منتقل شد. نمی دونم توی صورت پاک و معصوم بچه ها چی هست که انقدر منو مشغول می کنه؟ دنیاشون به قدری شیرین و معصومه که من همیشه ارزوی بازگشت به دوران بچگی رو دارم چون یه همچین دنیای بی غل و غشی کمتر توی دنیای ادم بزرگا پیدا می شه یا شایدم اصلا پیدا نشه (البته گفتن نداره ولی من یه خرده شر بودم و همچین هم معصوم نبودم.)

 

*** روزنوشتهای ابراهیم نبوی

 

**** فکر کنم اگه این ماه رمضون تموم نشه عملا خود من تموم شم! چه خوبه اگه امسال هم عین پارسال 29 روز باشه البته به شرط اینکه این بار خبر عید رو به ما هم برسونند و عین پارسال نشه که این قمی های تنها خور یه روز زودتر از ما عید فطری گرفتند و نامردا صداش رو هم در نیاوردند. اصلا روکم کنی خوبه امسال ما شنبه رو عید اعلام کنیم تا رو دست قمی ها بلند شیم!! (آی فاز می ده)

 

***** یکی از بچه های کلاس زبان رفته برای تقویت انگلیسیش یه کارتون خریده، اگه گفتید چی خریده؟ پت و مت!

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۳
تگ ها :

قبول داری؟

فکر کنم آدمهای کمی پیدا بشند که دوستی نداشته باشند چون یکی از لذات زندگی بهره بردن از مصاحبت و همنشینی با افرادیه که نزدیکی فکری یا روحی بیشتری با تو داشته باشند و بعضی مواقع حتی دوستی و هم صحبتی با افرادی غیر متجانس هم برای زمانهایی می تونه تو رو شاد کنه.

 

 ولی همونطور که همه چیز توی این دنیا قاعده و قوانین خاصی برای خودش داره دوستی هم از این قاعده مستثنا نیست و برای قوام بیشتر و ادامه دار بودنش ناگزیر به رعایت بعضی چیزها هستی. از نظر من شروط اصلی و اولیه قوام یک دوستی احترام و علاقه متقابله اونم به طور توام. چون درسته که عنصر علاقه و محبت برای یک دوستی شرط لازمه ولی کافی نیست و احترام به احساسات و عواطف همدیگه یکی دیگه از شروط مهمیه که می تونه به پایدار بودن یک دوستی کمک کنه. (که اگه  دوستی ای واقعی باشه عمل کردن به اينها نه از روی اجبار که از روی مهر و علاقه است)

 

فکر کنم یه نگاه به دوستی های چند ساله و قدیمی هم درستی این قضیه رو تائید کنه. چون به هر حال تو نمی تونی دوستت رو مورد آزار و اذیت قرار بدی و توقع همون دوستی بی غل و غش رو ازش داشته باشی. چون در این صورت دوستت به این موضوع فکر می کنه که اگه تو واقعا در مورد علاقه و دوستیت راست گفته بودی هرگز راضی به آزار و ناراحتیش نمی شدی!

 

پس اگه دوستی دارید که از ناراحتی شما ناراحت و به خاطر شادیتون شاد می شه، دوستی که محبتش رو از شما دریغ نمی کنه و نسبت به محبت شما قدرشناسه، دوستی که توی همه دوران چه سختی چه شادی تنهاتون نمی ذاره قدرش رو بدونید و به من هم معرفی کنید...

 

**تو مرا دوست میداری
من او را دوست میدارم
و او دیگری را ...
نمیدانم آن دیگری هم دل در گرو او دارد یا او هم بدنبال توی دیگری میگردد .
چرخه ای زاییده بازی دل که در مسیر دواری  میگردد و ما هر یک در گوشه ایی ضمیری بخود میگیرم و نامی را قبول میکنیم . 
من 
تو
او
ما 
و ...
در عجبم از سر دل . در عجبم ...
 براستی چه بهایی را باید برای دوست داشتن پرداخت ؟!!(از وبلاگ رهگذر خسته)

 ***  وای چه قدر دوست دوست کردم، حالا گذشته از دوست بازی، تو دوست داری با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه دوست بشی؟ چون دوست من دوست داره با ...

 

**** بوش هم که فعلا از کری زده جلو. (بعد از عراق نکنه نوبت ما باشه البته کری هم همچین بهش نمی یاد کمتر از بوش با ایران پدر کشتگی داشته باشه!)

 

***** یعنی می شه یه روزی سیاوش قمیشی توی کیش کنسرت بده!

 

****** فکر کنم يکی از بديهای من اين باشه که اگه کسی حرفی به هم بزنه و من جواب ندم انگاری توی گلوم يه چيزی گير کرده و باعث تنگی نفسم می شه. ولی حقيقت اينه که دوست ندارم کسی در مورد من اشتباه فکر کنه. دوست دارم همونجوری که هستم نشون داده بشم حتی اگه اين کاراکتر از ديد يه عده بد باشه. چون به هر حال چه خوب چه بد اين خود واقعيم هستم.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۳
تگ ها :

اين عنصر خود فروخته...

* حتما دیگه تا حالا این لیست سیاه رو مشاهده کردید، ابتدای لیست که به اسم چند تا از دوستهام برخوردم با این قیافه براشون افلاین زدم که بله بابا تنها خوری می کنید و دلارا رو که از امریکا می گیرید یواشکی خرج می کنید  منتها توی صفحات پائین تر با دیدن اسم خودم برق شیش فاز پروندم. چون همیشه فکر می کردم عناصر خودفروخته و قلم به دست مزدور و مفسد فی الارض چه شکلی هستند که با یاری دوستان طالبانی الحمدالله فهمیدم!

توی لیست اولی که این افراد تهیه کرده اند نام کسانی بوده که به زعم ایشان مطلب بر ضد نظام نوشته و در لیست دوم اسامی کسانی که در تاریخ 30 شهریور هم صدا با دیگران دست به اعتراض به بستن سایتهای خبری نظیر امروز و بامداد و ... زده بودند که بر همین اساس خونشان به دست این افراد مباح شده بود!

ولی جدا از شوخی باید بگم که تمام افراد مذهبی با توجه به مراوده و شناختی که ازشون دارم به این شکل تعصبی نیستند. رفتار این گروه افراد متعصبانه تنها فایده ای که به حال مذهب و دین داره اینه که دیگران رو نسبت به اسلام بدبین می کنه. شاید کاری که زیتون کرده و به بحث با یکی از افراد مذهبی نشسته که کار این گروه رو کامل رد کرده شما رو هم با من همعقیده کنه که صرف مذهبی بودن دلیل بر خوی طالبانی داشتن نیست.

البته در مورد این سایت نظرهای متفاوتی هست. یک گروه معتقدند که خود حدر و دارو دسته اش براش مشهوریت بیشتر دست به این کار زدند که به نظر من بعیده و طبق گفته خودش چنین کاری احمقانه است. نظریه دوم اینه که واقعا افرادی با این تعصب در جامعه ما وجود دارند که اگه اینطور باشه جای تاسف برای کشوری هست که چنین افرادی تربیت کرده (ما منتظریم که محرم گردد و زمینه شهادت مهیا گردد، آن روز تیغ شمشیر ما و رگ حلقوم شما!). و نظر سوم اینه که اصلا چند نفر برای سرگرمی و خودشیرینی دست به همچین کاری زدند که به نظر من این بیشتر محتمله.

 

** اتفاقاتی گاهی اوقات می افته که آدمها منظور هم رو اشتباه متوجه می شوند و سر همين موضوع از هم دلخور می شوند. مثلا ممکنه طرف چيزی ازت می خواسته يا به هر حال توی کاری بدقولی کردی ولی بعد وقتی می بينی که ازت رنجيده شده موضوع رو به هزار تا چيز ديگه که شايد اصلا دخلی به دلخوری الان نداشته وصل کنی!‌ به هر حال خواستم بگم الکی چيزی رو به چيزی ربط نديد...

 *** بچه ها لينکهای اين بغل رو من اصلاحات کردم هر کی که فکر می کنه اسمش از قلم افتاده يه ندا بده...

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۳
تگ ها :

کتاب هفته

 تراژدی آمریکائی (دوجلد)

نویسنده: تئودور درایزر

مترجم: سعید باستانی

انتشارات هاشمی

قیمت: 9500 تومان

 

وقتی پیرمرد فروشنده اشتیاق منو نسبت به کتابهای روی میز مشاهده کرد این کتاب رو پیشنهاد داد و گفت کتاب بینظیریه که ارزش خوندن داره، ولی با یه نگاه به قیمتش منصرف شدم و سراغ دو کتاب دیگه رفتم ولی بعد از حدود سه ماه نتونستم به وسوسه خوندنش غلبه کنم و به ناچار دوباره رفتم سر وقت کتابفروشی مورد علاقه ام که نرسیده به میدان ولیعصره و بعد از گشت و گذاری توی کتابهایی که از زمین تا سقف چیده شده اخر سر همین کتاب رو انتخاب کردم، چیزی که منو مشتاق تر کرده بود نوشته روی جلد این کتاب بود که کتاب رو یکی از ده رمان بزرگ قرن بیستم معرفی می کرد، به ته مونده های شکم غلبه کردم و حاضر به خرید کتاب شدم، خدائی هم کتاب خوبی بود و از خریدنش پشیمون نشدم ولی اگه شما قصد خریدش رو دارید بهتون پیشنهاد می کنم کسی رو ترغیب به خریدش کنید و بعد به عنوان قرض بخونید چون یه خورده که نه خیلی گرونه.

 

این کتاب به زندگی آمریکائی های قرن 20 می پردازد و داستان پسری که در رنج و فقر و محرومیت بزرگ شده و عطش و تمایل او به ثروت و شهرت و شهوت، چیزهای که سرانجام به گرفتاری او منجر می شود. چیزی که برام خیلی جالب بود این بود که بعضی وقتها از خلال اندیشه های این نویسنده و از خلق و خوی و رفتار و طرز تفکر شخصیت های که خلق کرده یه چیز خیلی اشنا توی مغزم جرقه می زد و بعد با حیرت به شباهت رفتارهای این شخصیتها با جوانهای امروزی خودمون پی می بردم البته نه به این افسار گسیختگی که با این سرعت جنون امیزی که در پیش گرفتیم خیلی هم بعید نیست به اونجا برسیم و جالبتر تاثیری که محرومیت در پیدایش این سرنوشت می زنه. شاید هیچ چیز بدتر و مخربتر از محرومیت اجباری و تعصبانه و کورکورانه نباشه، پدر و مادری سختگیر و متعصبی که در پیدایش سرنوشتی که هم گریبانگر دختر و هم پسرشون شد چندان بی تقصیر نبودند، کسانی که قصد گذشتن از همه لذات دنیوی چه مشروع چه نامشروع رو داشتند و قصد تحمیل این عقیده به فرزندانشون ناگهان از عصیان پسر و دختر خودشون حیران زده و مبهوت شدند و زمانی پی به اشتباهشون بردند که دیگه دیر شده بود. (دقیقا مشابه این رفتار را می توان در بعضی از خانواده های ایرانی پیدا کرد)

 

شاید یکی از دلایلی که باعث شده نویسنده به این زیبائی این زندگیها و این تفکرات رو به رشته تحریر در بیاره این بوده که خودش هم در خانواده ای بسیار فقیر بزرگ شده و طعم محرومیت ها و سختی ها رو کشیده. به هر حال خوندن این کتاب خالی از لطف نیست و ارزش یک بار خوندن رو داره.

 

البته من قصد داشتم با این پول یه بلوز برای خودم بخرم که با جمله معروف لباس بهتر است یا علم راه خودم رو انتخاب کردم و گول شیطون رو نخوردم و به راه مستقیم که همون علمه حرکت کردم!! و طبق معمول هم فروشنده اغفالم کرد و یه کتاب دیگه هم معرفی کرد و کلی ازش تعریف کرد و منم که ساده اونم خریدم!( کورش نامه، نویسنده: گزنفون، مترجم: رضا مشایخی) و صد البته وقتی رسیدم به خونه به مامانم با قیافه معصومانه گفتم بلوزی که دوست داشتم پیدا نکردم و حرفی از خرید کتاب هم نزدم و سریع با کتابها چپیدم توی اتاقم، البته دروغ هم نگفتما چون اصلا دنبال خرید نرفتم و یه راست رفتم توی کتابفروشی.

 

 ** درا جان مرسی راستی بچه ها ديديد وبلاگم دوساله شد و اصلا من خبردار نشدم. چندم بود؟ فکر کنم توی مهر ماه بود. بعد من می گم اين بچه بيچاره انگاری سرراهيه بگيد نه.  البته ماهی رو هر وقت از اب بگيری تازه است. کوچولوی نوپای خوشگلم دوسالگيت مبارک باشه. 

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ آبان ۱۳۸۳
تگ ها :