محلات يا هلند ايران...

* دختر دائی زنگ زده که آزی من می خوام برم نمایشگاه کتاب، کتابی رو که دوست داری بگو می خوام برات بخرم، بعد از یه سری تعارف که بابا من خودم می رم می خرم دستت درد نکنه دختر دائی جان، زحمتت می شه! اخر گفتم خوب کتاب روانشناسی کمال رو برام بگیر! شروع کرد بابا کتابخون، بابا کمال، بابا روانشناس، بعد گفت خوب حالا یه کتاب دیگه هم بگو، یه دفعه از دهنم پرید 101 راه ذله کردن پدرها و مادرها!!

حالا هنوز که نفهمیدم برام خریده یا نه. ولی عوضش پسرعمو دو تا کتاب از پائولوکوئیلو برام خریده. خوبه دیگه من نمایشگاه نمی رم خود نمایشگاه می یاد پیشم. 

 

** جمعه شال و کلاه کردیم رفتیم طرف محلات، تصورم از این شهر به خاطر معروف بودنش به هلند ایران و بهشت افسانه ای یه جائی عین هلند بود با زمینهای پر از گل، یه خورده تعجب کردم وقتی اب و هوای کوهستانی و نیمه خشک و زمنیهای تقریبا بایرش رو دیدم. اینطوری که در مورد این شهرستان سرچ کردم "شهرستان محلات در جنوب غربي تهران ودر فاصله ۲۶۲ كيلومتري آن قرار دارد، ارتفاع آن ۱۷۴۷ متر از سطح دريا مي باشد، شهرستان محلات به دو قسمت محلات عليا و محلات سفلي تقسيم مي شود كه چشمه هميشه جوشان و چنارهاي سربه فلك كشيده زينب بخش محلات عليا و زمينهاي كشت گلهاي متنوع و رنگارنگ زينت بخش محلات سفلي مي باشد محصور بودن بين كوهستاني محلات را تا حدودي از تغييرات ناگهاني دما مصون داشته و اثر عوامل مختلف آب و هوايي نوعي آب و هواي كوهپايه اي را براي شهر به ارمغان آورده است بطور كلي اين شهرستان داراي تابستان هاي خنك و زمستان هاي سرد ( البته نه شديد ) است و سالانه دو ميليون گلدان و بيست ميليون شاخه گل در سطح ۹۰۰ هكتار اراضي و گلخانه هاي شيشه اي و پلاستيكي شهرستان محلات توليد و به دو ستداران گل در سطح كشور و خارج از كشور و خارج از كشور عرضه مي شود. میزان صادرات گل و گیاه سالیانه حدود 15 میلیون دلار است."  

ما اول به پارک سرچشمه (منطقه علیا) که چشمه معروفی توی اون وجود داره و پارکی پر از چنارهای تنومند و زیباست رفتیم، قطر تنه بعضی از چنارها به چند متر می رسید و به نظر می رسید عمرشون بیش از چندصد سال باشه و پر از بوته های گل که غرق غنچه های خوشگل و زیبا بود.

داخل پارک در محوطه اش یه گروه 20 نفره بودند که از طرفهای اصفهان اومده بودند و گویا لر بودند و با همراهی یک ویولونیست و یک نفر تنبک زن رقص محلی لری اجرا می کردند. دور تا دورشون هم افراد داخل پارک جمع شده بودند و با شور و ذوق و با لبخند نگاهشون می کردند ولی بعد از یه مدت حراست پارک اومد و تذکر شرعی! داد و گروه متفرق شد ولی تماشاچیان تا یه مدت طولانی برای این گروه دست می زدند.

آتشکده و معبد سلوکی خورهه رو هم خیلی دوست داشتم ببینم ولی هر چی اون دور و بر گشتیم نتونستیم پیدا کنیم که البته فکر کنم دورتر از این پارک باشه (الان که توی شرق دیدم در حدود 12 کیلومتر خارج از شهره).

وقتی قصد برگشتن داشتیم هم یه سری به گلخونه های این شهر زدیم تا دست خالی اینجا رو ترک نکرده باشیم. بابا دو تا گل رز مشکی، گل ختمی، گل کاغذی و بنجامین سبز برداشت، منم یه گلدون انتخاب کردم که برگهای دورنگ سبز و سفید داره که اسمش رو نمی دونم ولی خیلی خوشگله.  

مسافرت یه روزه خوبی بود فقط حیف که دوربینم رو به پسردائی قرض داده بودم و نتونستم از این محل عکس بندازم وگرنه چه عکسهای حرفه ای می شدا!

 

 

*** به آب درمانی آبگرم این شهر که محتوی آبهای کلسیم دار هست هم رفتیم. کنار محوطه آبگرم هتل و مهمانسرائی درست کردند تا برای کسانی که قصد موندن دارند، رفت و آمد مشکل نباشه. خود محل آبگرم رو به دو قسمت استخر عمومی و حمام های خصوصی تقسیم کردند اما برای اونهایی که قصد رفتن دارن وانهای خصوصی رو پیشنهاد می کنم چون قسمت عمومیش از لحاظ بهداشتی زیاد جالب نبود.

توی استخر با یه خانمی سر دختر کوچولوش با هم اشنا شدیم، از طرفای قم اومده بود. دختر عمو داشت سربه سر خانم می ذاشت و می گفت دخترت به خودت نرفته و خوشگل نیست، خانمه هم می گفت اره دخترم به عمه اش رفته، دختر عموی منم که خیلی شیطونه گفت: اره دیگه هر کی بچه اش زشت باشه می گه به عمه اش رفته، اگه خوشگل باشه می گه شبیه خاله اشه!

بعد متوجه شدیم برای همون دختر کوچولوی 12 ساله یه خواستگار اومده!! اصلا باورمون نمی شد. به خانمه گفتیم الان این رو شوهر ندی. گفت نه از اونائی که اومده بودند زیاد خوشم نیومد. ولی اگه کسی خوب باشه دخترم رو می دم!! اصلا نمی تونستم اون کوچولو رو توی لباس عروسی تصور کنم. یه دختر 11، 12 ساله چی از زندگی می دونه؟ یاد لیلایی افتادم که اولین بار توی 9 سالگی به یه مرد فروخته شد و الان به جرم فساد و فحشا در آستانه اعدامه، شاید وضعیت این دو تا در ظاهر با هم فرق داشته باشه ولی دختری که از روی تصمیم پدر و مادر توی سن کم برای همه عمرش پا به خونه مردی می ذاره که شاید مرد خوبی باشه (اگه شانس بیاره) و یا نباشه و در هر دو صورت باید به زندگیش ادامه بده (چون به هر حال سایه مردی رو بالای سر داشتن توی فرهنگشون بهتر از ننگ بیوه گی و طلاق هست) چه لذتی از زندگی می بره؟(1)

 

(1) من تازگیها تصمیم گرفتم که قضاوت نکنم ولی خیلی کار سختیه. به هر حال هر وقت که دور و برت رو نگاه می کنی و ادمهای جورواجور با اعتقادات مختلف رو می بینی که تناقض با اعتقاداتت داره ناخوداگاه شروع می کنی به قضاوت و دوست داری که یه جوری اوضاع رو تغییر بدی، نمونه اش همین قضیه بالائی. ولی این بار سعی کردم از چشم اون مادر و پدر و فرهنگی که توش زندگی می کنند به قضیه نگاه کنم و درکشون کنم، چون دیدگاه و جهان بینی که هر کدوم داریم (که قطعا مختلفه و نمی شه با هم مقایسه کرد) دو راه جداست. ولی به این نتیجه رسیدم که اگه نباید قضاوت کرد ولی می تونی با تغییر دادن خودت و بالا بردن سطح دانش و معلوماتت به طور نامحسوس روی اطرافیان و بعد در جامعه بزرگتر روی طرز فکر نسل اینده اثر بذاری. یعنی به جای تغییر ادمهای دور و برت، خودت رو تغییر بدی و در طول مدت زمان اثرش روی اطرافیانت ببینی. (این حکایت همون ضرب المثله که می گه شتر در خواب بیند پنبه دانه!!)

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :

انسان در جستجوی معنا

* کتاب انسان در جستجوی معنی (دکتر ویکتور فرانکل-ترجمه نهضت صالحیان) که توسط دوستان خوبم در گروه نیک اندیشان معرفی شد کتاب جذابی است که تا تمام شدن کتاب قدرت بر زمین گذاشتنش رو نداری، خاطرات یک زندانی یهودی نجات یافته از اردوگاههای نازی که اتفاقا روانپزشک هم هست و در خلال یاداوری خاطرات دهشتناک اردوگاه تحلیل روانشناسی اون رو هم می خونی، دکتر ویکتور فرانکل نویسنده و قهرمان این کتاب در خلال نوشته هاش به زیبائی و مهارت به تعریف واژه لوگوتراپی(معنا درمانی که تلاش برای یافتن معنی در زندگی است) می پردازه، مکتبی که قبل از زندانی شدن با اون اشنائی پیدا کرده بود (سال 1938) ولی با تجربیات اردوگاه این مفاهیم معنائی خاص براش پیدا کرد (اسارت در 1942).

در این اردوگاه دکتر، پدر، مادر، برادر و همسر و همه اموالش را از دست داد و خیلی جالبه که بعد از تحمل اون همه درد و مشقت از زبان دکتر می شنوی که "کسی که چرائی زندگی را یافته باشد با هر چگونگی خواهد ساخت. (نیچه)" و یا "انسان موجودی است آزاد که همیشه حق انتخاب دارد. انسان واکنش خود را در برابر رنجها و سختیهای ناخواسته ولی پیش آمده و شرایط محیطی، خود انتخاب می کند و هیچ کس را جز <خود> او یارای آن نیست که این حق را از او باز ستاند." و تاکید اسیری در دست دژخیمان بر پذیرفتن مسئولیت زندگی هر شخص که "هر انسانی بر سرنوشت خود مسئول و قادره و در هر شرایطی نوع رفتار به دست خود شخص تائین می شه، پاره ای از این نژاد همچون درندگان و پاره ای دیگر همچون قدیسین رفتار می کنند ، انسان هر دو استعداد و توان را در درون خود دارد و اینکه کدامیک شکوفا شود بیشتر بستگی به تصمیم فرد دارد تا شرایط و اوضاع و احوالی که در آن قرار گرفته است."

 

** به خاطر کوچولوهای فهمیه مجبور شدیم به جای استخر توی پارک قرار بذاریم، الی کوچولوی 3 ساله دست منو گرفته بود و تند تند به طرف وسایل بازی می رفت، منم که همچین بدم نمی اومد با این بهانه کوچولوی خوشگل رفتم طرف اله کلنگ و سرسره و تاب، وقتی فهیم الی رو برد طرف تاب با یه نگاه به اطراف مریم رو صدا زدم و گفتم بیا اله کلنگ، طرف ما بین شمشادها محصور شده بود و کسی اون دور و بر نبود، مریم سریع و با نیش باز نشست طرف دیگه، اما نشستن مریم همانا و بالا رفتن من همان! هر کاری می کردم نمی تونستم مریم رو بکشم پائین، حالا فکر نکنید اون بیچاره غوله ها، به قولش من عین جوجه غذا نخورده ام! دو تائیمون اون بالا از خنده غش کرده بودیم که یه دفعه صدای خنده شنیدیم، یه دفعه جا خوردیم و برگشتیم عقب رو نگاه کردیم، یه دختر و پسر که وسط شمشادها روی صندلی نشسته بودند و ما اول ندیده بودیم از دیدن این صحنه بلند بلند داشتن می خندیدن، ما دو تا هم یه نیگاه سریع به هم کردیم و با خنده اومدیم پائین، حالا توی این هیر و بیری مریم به هم هی سرکوفت می زنه که آبروم رو تو بردی الان اینا فکر می کنند من چه قدر چاقم!! (خوب لابد هستی دیگه) ولی بهمون خیلی خوش گذشت این بار اولی بود که دوباره گروهمون بیرون با هم قرار می ذاشت، چون هر دفعه یکیمون کم بود ولی این بار تکمیل بودیم وعین گذشته گروهمون که به لطف پسرهای دانشگاه ملقب به اسم  5 تفنگدار شده بود باز دوباره پیش هم بود البته این بار با دو تا کوچولوی اضافه.

 

*** برگرفته از کتاب گفتگو با خدا ترجمه علی محب خسروی: (اینو به قصد به انگلیسی نوشتم که اول یه تمرین برای خودم بشه بعدشم برای شماها، ببینید چه قدر به فکر شماها هستم حالا هی قدر ندونید، فقط بگما خیلی متن قشنگ و جالبیه و البته اسون، حتما بخونید چون مطمئنم عین من لذت می برید)

 

 

 

Interview with God (Reata Strickland)

 

I dreamed I had an interview with god.

 

“So you would like to interview me?” god asked.

 

“If you have the time”, I said.

 

God smiled, “My time is eternity. What questions do you have in mind for me?”

 

“What surprised you most about humankind?”

 

God answered…

“That they get bored with childhood. They rush to grow up and then long to be children again.”

“That they lose their heath to make money, And then lose their money to restore their health.”

“That by thinking anxiously about the future, They forget the present, Such that they live in neither the present nor the future.”

“That they live as if they will never die, And die as if they had never lived.”

 

God’s hand took mine and we were silent for a while.

And then I asked…

“As a parent what are some of life’s lessons you want your children to learn?”

 

God replied with a smile,

“To learn they cannot make anyone love them But they can do is let themselves be loved.”

“To learn that it is not good to compare themselves to others.”

“To learn that a rich person is not one who has the most But is one who needs the least.”

“To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love,

And it takes many years to heal them.”

“To learn to forgive by practicing forgiveness.”

“To learn that there are persons who love them dearly but simply do not know how to express or show their feelings.”

“To learn that two people can look at the same thing and see it differently.”

“To learn that it is not always enough that they be forgiven by others. They must forgive themselves. And to learn that I am here. Always.

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٤
تگ ها :