انتخابات

*  صد افسوس که ایرانمون دچار قحط الرجالی شده و مردم به همون چهره های اشنا بیشتر رابغند، اگه می دونستم نتیجه این می شه روز جمعه خودکشی نمی کردم که افرادی که انتخابات رو تحریم کردند به پای صندوق رای بکشونم، اینم اینجا می نویسم برای 4 سال بعد که ببینم کجا وایسادیم، فکر کنم این 50 تومانها بالاخره کار خودش رو کرد!! البته بهشون حق هم می دم. مگه انقلابی که کردیم به خاطر این نبود که پول نفت رو بیارن جلوی خونه هامون تحویل بدند؟!

ولی از همه باحال تر انتخاب احمدی نژاد بود. با بیشتر ادمهایی که به این کاندیدا رای دادند صحبت کردم دلایلشون خیلی جالب بود. دلایلی از قبیل اینکه: "به خاطر اینکه جلوی بدحجابی رو بگیره"، " عین شهید رجائیه"، "ساده زندگی می کنه"و ...  انگاری تمام مشکلات جامعه ما ختم می شه به همین!

به هر حال نظرات همه اونائی که عین ما در این انتخابات شرکت کردند محترمه ( حالا به هر کاندیدایی که رای دادند) و حتی اونائی که این انتخابات رو با تمام وجود تحریم کردند و رسوندن صدای خودشون رو از طریق تحریم ممکن دونستند، ولی من نمی دونم چرا از دیروز تا حالا سردرد گرفتم. به این دارم فکر می کنم که کجا داریم می ریم، به افرادی مثل دکتر سحابی و پیمان و بچه های نهضت ازادی که برای اولین بار تحریم رو شکوندند ولی حمایت نشدند، به صحبتهای دموکراسی انه ای که هیچ کس بهش اهمیت نداد، به آزادیهای کوچیکی که با هزار بدبختی توی 8 سال پیش به دست اوردیم و حالا چه ساده داره از کف می ره. به افرادی که دور اول رو تحریم کرده بودند و حالا به دست و پا افتادند تا به هاشمی رای بدهند، اونم فقط و فقط به خاطر سختگیریهایی که می ترسن احمدی نژاد توی جامعه اعمال کنه، به خاطر نگرانی جلوگیری از پوشیدن مانتوهای رنگ و وارنگ و تنگ و به خاطر نبود راحتی رابطه با جنس مخالف و به خاطر جنگی که احتمال داره با امریکا راه بیفته و یا به خاطر مخالفت این ادم با بخش های خصوصی!! دارم به چهار سال بعد فکر می کنم و افسوس لحظاتی که از دست دادیم و اینکه دوباره چه قدر به عقب کشیده می شیم...

 

** متن کامل نامه کروبی به رهبری خيلی جالبه. از دستش نديد.

 

*** خدایا این شهامت را به ما بده تا آنچه را که می توانیم عوض کنیم. این آرامش را تا چیزهایی را که نمی توانیم عوض کنیم بپذیریم و این فرزانگی را تا تفاوت این رو را دریابیم. (الهی آمین)

 

 

**** به دفتر خاطرات: به وبلاگت رفتم ولی اجازه کامنت گذاشتن نداده بودی! چطوری دوست قدیمی دوست داشتنی. مرسی به خاطر اینکه ادرس رو دادی. نوشته های اینجا رو بیشتر دوست دارم. دقیقا خودتی، خودمونی و صمیمی. خیلی خوبه که جائی رو گیر اوردی که بدون پرده می نویسی. چون با نوشتن هم اروم تر می شی و هم اینکه می تونی خودت رو دوباره ارزیابی کنی (الان دوباره می گی ازی روانشناسی بازیش گل کرد. :دی) ولی من به یه چیز معتقدم، اونم اینه که تک تک لحطه های الان و اینده رو خودمون می سازیم. باور کن هر چی در قدیم برات پیش اومده مهمه ولی تو نمی تونی تغییرش بدی ولی اینده رو چرا. باور کن شکست های الان بهت برای ساختن زندگیت کمک می کنه. اگه قراره حتی در اینده بیماری هم داشته باشی با فکر کردن بهش تنها حسنی که برات داره اینه که لحظه های الانت رو خراب می کنی. باور کن که با اینکه دوست نااشنای من هستی ولی ازی از همین فاصله دور هم دوستت داره و بهت افتخار می کنه که علارغم همه این مشکلات داری ادامه می دی. چون من هم از تو درس می گیرم.

 

***** به ماهور: بابا ماهور جان توی وبلاگ تو هم که نمی شه کامنت گذاشت، توی فتو وبلاگ هم که من نمی تونم بیام چون فیلتر شده و دیگه حوصله عوض کردن کارتم رو هم ندارم، ضمن اینکه تا یه هفته دیگه معلوم می شه که احتمالا اینترنت در ایران درش تخته می شه و از حالا باید کم کم خودمون رو اماده اون روزا کنیم! راستی دو تا عکس توپ از گندم زارهای طلائی گرفتم که دقیقا از همون جائیه که عکس سبزش رو دیدی حالا اگه نتونستم توی فتو وبلاگ بذارم برای خودت می فرستم.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

نمايشگاه محيط زيست

* از 18 تا 22 خرداد نمایشگاه محیط زیست در محل نمایشگاه بین المللی تهران برقرار بود، من خیلی اتفاقی و برای دیدن یکی از دوستام که در بخش غرفه شکار و شکارچی کار می کنه، رفتم. (حالا این چه ربطی که به سالم سازی محیط زیست داره من نمی دونم، اگرچه هی سعی می کرد منو نسبت به این عمل شنیع توجیه کنه!) در یکی از غرفه ها یک خانومی که دور دنیا رو با دوچرخه طی کرده بود و در صندلی داغ هم اومده بود، حضور داشت و باهاش یه گپ خودمونی و کوتاه هم زدیم، اگه اشتباه نکنم خانم پوپه مهدوی بود، بچه باحال و صمیمی بود، یک پارچه سفید بزرگ هم روی میز بود که بازدیدکنندگان براش یادگاری می نوشتند، نوشته ها رو که داشتیم می خوندیم یکی از اقایون براش نوشته بود: دمت گرم! خیلی مردی! (این صفت مرد بودن اونوقت برای تعریف و تمجید بود دیگه. اره؟)

یه چند تا هم غرفه کودک بود که صورت بچه ها رو رنگ می کردند و دیوارهای غرفه اشون رو که با کاغذ پوشونده بودند در اختیار بچه ها می ذاشتند که نقاشی کنند، باید خیلی کیف بده، حیف که این سمیه نذاشت و خودم هم روم نشد وگرنه می رفتم یه چند تا خط خطی می کشیدم. جالبترین قسمت این نمایشگاه گروههای کوه نوردی و محافظت از محیط زیست بودند، ولی یه کار قشنگی که یکی از گروه ههای حفاظت از محیط زیست کرده اینه که چهارشنبه اول هر ماه ساعت 6 تا 8 بعد از ظهر در آمفی تاتر پارک شفق در یوسف اباد برنامه دارند و کلیه گروههای کوه نوردی در اونجا جمع می شوند و برنامه ریزی هاشون رو برای حفاظت از محیط زیست می ریزن. طبق گفته اون آقای خیلی دوست داشتنی و مسن یکبار با حمایت بچه های کوه نورد در حدود 1 میلیون تومان علوفه خریداری کرده بودند و در یک منطقه کوهستانی برای آهو ها و حیوانات وحشی ریخته بودند که به خاطر ویلاسازی در اون منطقه راه دسترسی به غذا روشون بسته شده بود و از گرسنگی در حال مرگ بودند، یه سری عکس هم از دختر خانمهایی که در حال حمل گونی های سنگین بودند و حیواناتی که در حال خوردن علوفه بودند انداخته بود که خیلی جالب بود، ولی فکر می کنید این غذاها برای چند روز این حیوانهای بی گناه کافی باشه؟

 

** فعلا در حال خوندن کتاب هفت عادت موثر مردمان موثر هستم، کتاب عالی و جذابیه، بذارید تموم بشه تا بگم چه چیزهای بدردبخوری برای زندگی داره! حاصل 20 سال تحقیق استفان کاویه! فکرشو بکن 20 سال بذاری برای نوشتن یه کتاب! من که فکرشو می کنم 20 سال، حوصله ندارم بهش فکر کنم چه برسه به تحقیق و کاوش!

 

*** خوش به حال شمائی که قلبا به چیزی عقیده دارید، به کلیسا، به کنیسه، به مسجد، به افراد یا مکانهای مقدس، بعد می رید یه گوشه می شینید و تا دلتون بخواد دردودل می کنید و سبک می شید، انگاری همه بارهای زندگیتون رو همونجا می ذارید و یه نیروی تازه می گیرید، براتون درست عین یه تیوپ اضافی می مونه که هیچوقت توی راه نمونی و عین ما لنگ پنچر گیری نشی! بعضی وقتها به این آدمها خیلی حسودیم می شه چون اصلا استعداد این کار رو ندارم. مکه هم که بودیم من فقط می نشستم و نگاه می کردم،دریغ از یه کلمه. چون با کتابهای دعا زیاد حال نمی کنم و دوست دارم خودم حرف بزنم ولی وقتی خودم بخوام صحبت کنم، کم می یارم و نتیجه اش فقط نگاه کردن و سکوت کردنه، بعد به خودم می گم مگه نمی گن سکوت سرشار از نگفته هاست، به این امید سکوت می کنم که خودش سکوتم رو بخونه، ولی بعد دوباره می گم نکنه اینم عین بنده هاش اخرش بگه اخه ازی چی می گی؟

آخه ازی فدای اون قادر و رحمان و حکیم و رحیم بودنت بره، فکر کنم این بار یه سوتفاهم گنده پیش اومده! درسته چیزیه که خودم خواستم، درسته که عین بچه های درست و حسابی دیگه که کنار و شبیهم بودند مثل ادم سرم رو پائین ننداختم و عین یه بچه تخس و لجوج گفتم نه و برات با همون نگاه گفتم ولی اصلا فکرش رو نمی کردم این یعنی این! شایدم از اول تقصیر من بود که می خواستم راحت به همه چیز برسم، ولی برای رسیدن به چیزی که من می خوام راه اسون و میون بر وجود نداره. درسته؟ این بار خواستی اینو بهم بگی؟ باشه. اگه چیزیه که تو نوشتی حتما برام لازمه، ولی یادت باشه که عین همیشه کنارم بمونی...

 

**** مرد دائم به خدا شکایت مشکلش رو می برد، می گفت اخه انصافه که توی این دنیای به این بزرگی مشکل من از همه بزرگتر باشه. تا اینکه یه شب خواب می بینه که همه ادمها دور هم جمعند، خطاب بهشون گفته می شه همه غم ها و مشکلاتتون رو بنویسید و توی کوزه بندازید، بعد به مرد گفته می شه که حالا برو به جای مشکلت یکی دیگه رو انتخاب کن، مرد  کاغذی رو بر می داره و باز می کنه به دفعه رنگش می پره و خواهش می کنه یکی دیگه برداره، دوباره یه برگ دیگه انتخاب می کنه و می بینه خیلی سختتر از مشکل خودشه، بعد از چند بار تلاش خواهش می کنه برگه مشکل خودش رو بهش پس بدن و بعد با دیدن اون یه نفس راحت می کشه...

 

***** یکی از دوستای قدیمی مامانم که اومده بود دیدنش، با دیدن من گفت وای خدای من چه قدر فرق کردی ازی، چه قدر خانوم شدی!! همچین با لحن تعجب انگیز اینو گفت انگاری که هنوز انتظار داشت منو توی خیابون و کوچه ها پی شیطنت و بازی ببینه! فکر کنم اگه منو در اون حالت میدید کمتر تعجب می کرد. استغفرالله. مردم چه انتظاراتی دارند. حالا درسته یه زمانی ما یه خورده بفهمی نفهمی شیطون بودیم ولی دیگه نه الان که سنی ازمون گذشته، الان اگه از تک تک دوستام هم بپرسید روی مظلوم بودن من قسم می خورن...

 

****** اینم دلایل رای دادن به معین از وبلاگ زیتون که نوشته علی اقاست...

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

تجمع زنان در روبروی درب اصلی دانشگاه تهران

* تجمعی در اعتراض به نقض حقوق زنان در جامعه و قانون اساسی روز یکشنبه  21 خرداد ساعت 5-6 بعد از ظهر در جلوی درب اصلی دانشگاه تهران برگزار شد. من حدودای ساعت 4:30 رسیدم، محوطه خلوت بود و فقط چند تا پلیس بی سیم به دست به چشم می خوردند، فکر کردم هنوز هیچ کس نیومده ولی با دیدن یه سری خانم که طرف دیوارهای دانشگاه به طرف انقلاب قدم می زدند و چند تا پلیس هم هدایتشون می کردند فهمیدم قضیه چیه، اروم اروم راهم رو به طرف خانمها کج کردم، یه سریشون داشتند اعتراض می کردند که اجازه موندن در اونجا رو بهشون نمی دند که یه دفعه یکی از پلیس ها که دیگران سرهنگ خطابش می کردند با لحن عصبی گفت: "اینجا واینستید چند دقیقه دیگه با باطوم جوابتون رو می دیم و امروز دیگه روز کتکه ها!!"

اروم اروم گروه حرکت کرد تا اینکه نزدیک یکی از کتابفروشی ها ایستاد و تلاش پلیس برای متفرق شدنشون فایده ای نداشت، سر ساعت 5 از توی خیابون انقلاب (چون پیاده رو بسته بودند) جمعیت به طرف درب اصلی دانشگاه حرکت کرد و از توی جوب ها خودمون رو به بچه ها که جلوی درب اصلی نشسته بودند و دور هم حلقه زده بودند تا پلیس نتونه متفرقشون کنه پیوستیم، کم کم جمعیت رو به افزایش گذاشت، افرادی که تونسته بودند از حلقه محاصره پلیس بگذرند به ما پیوستند و حدود 1000 نفری شدیم، به خاطر سر و صدای زیاد و فریادهای "آی گرفتنش" زیاد نمی شد حرفهای سخنرانان رو شنید، خانم سیمین بهبهانی هم اومده بودند و شعری در خطاب به مردان خوندند که فکر نکنم به خاطر سر و صدای زیاد کسی کاملا متوجه شده باشه، مراسم تا ساعت 6 ادامه پیدا کرد و بعد سخنرانان از بچه  ها خواستند که اروم متفرق بشند ولی جمعیت بدون توجه به حرفشون به طرف میدون انقلاب راهپیمائی کرد  و شعارهای از قبیل "رفراندوم، رفراندوم"، "زندانی سیاسی آزاد باید گردد" و ... می داد و بعضی از تراکتهای تبلیغاتی رو هم پاره می کرد. من دیگه تا میدون انقلاب بودم و بعدش رو خبر ندارم ولی از وبلاگ زهرا می تونید ادامه اش رو بخونید، مثل اینکه تا بلوار کشاورز رفتند و بعد کار به درگیری کشیده...

 

در حاشیه تجمع:

 

روبروی درب دانشگاه بچه ها حلقه وار زیر آفتاب نشسته بودند، هوا خیلی گرم بود و همه شر شر عرق می ریختند ولی از ترس هجوم پلیس بلند نمی شدند و بقیه رو هم به نشستن دعوت می کردند .

 

دو سه تا از خانمها با بچه های کوچیک و شیرخواره اشون اومده بودند و می گفتند از همین حالا باید به بچه هامون معنای احقاق حق رو یاد بدیم.

 

خانم بهبهانی، خانم مسن خیلی دوست داشتنی بود که با وجود گرما لطف کرده بود و اومده بود، بلندگو دستی رو بهش دادند که شعرش رو بخونه، شروع خوبی هم داشت و هر بیتی رو دوباره تکرار می کرد و می گفت "اینجا رو به تو هستم ای مرد ایرانی"، یا "اینجا رو در مورد زنان گفتم"، در قسمتهای میانی شعر هم که یه هو شلوغ شد و سر و صدا بلند شد خانم سیمین که هول شده بود، شعر یادش رفت و گفت: "انقدر شلوغ می کنید که نمی دونم چی می خونم"

 

از جمله شعارهایی که داده شد عبارت بودند از: " ما زنیم، انسانیم، شهروند این دیاریم، اما حقی نداریم." ، " قوانین ضد زن، منشا استبداد است. عدالت حقوقی، کف مطالبات است." ، "یک صدا، متحد: صلح، قانون، آزادی" ، " زن ایرانی اگر آگه شود. این قوانین را به کل منکر شود" ، ...

 

یک اتوبوس شرکت واحد توی خیابون انقلاب روبروی دانشگاه پارک کرده بودند تا جلوی دید افرادی که در پیاده روهای اون طرف خیابون ایستاده بودند رو بگیرند و تعدای از خبرنگارها از این فرصت استفاده کرده و داخل ماشین بودند و عکس می گرفتند.

 

حدود 5 ، 6 تا خبرنگار خارجی برای پوشش این تظاهرات حاضر بودند (اونائی که من دیدم)، یکیشون که یه پسر جوون بود تا حلقه وسط که بچه ها نشسته بودند پیش اومده بود و بعد از لگد کردن دست و پاها و شنیدن غر غر ها اون وسط عین برج ایفل ایستاده بود و فیلمبرداری می کرد.

 

به غیر از اون سرهنگ عصبی که تهدید به کتک می کرد بقیه پلیسها خیلی مودبانه و با خواهش می کنم و بفرمائید  سعی در متفرق کردن جمعیت داشتند.

 

گروهی در تجمع بودند که خیلی سعی می کردند تجمع رو سیاسی کنند و شعارهای سیاسی بدند (روبروی دانشگاه تهران) ولی از طرف بچه های برگزار کننده بهشون اجازه داده نمی شد و داد می زدند که "این تجمع فقط برای گرفتن حق خودمونه(حق زنان) ، هزاران گروه سیاسی و تجمعات سیاسی دیگه هست، ولی این بار فقط می خوایم فقط در مورد زنان حرف بزنیم" و شروع به خوندن سرود و شعار می کردند تا اون گروه نتونه ادامه بده.

 

وقتی جمعیت بعد از پایان تجمع در ساعت 6 که حالا فقط شعار سیاسی می داد به طرف میدون انقلاب می رفت جمعیت داد زد "توپ تانک بسیجی دیگر اثر ندارد" و افسری که در ماشین بود بعد از شنیدن این شعار گفت "شما جوونها دهه 60 کجا بودید وقتی که همین جوونها غیورانه، جونشون رو کف دستشون گذاشتند و برای سربلندی ایران عزیزمون به جبهه ها رفتند، حالا هر کی ایران رو دوست داره یه کف بلند بزنه" که یه سری از افراد شروع به دست زدن کردند و افراد داخل پیاده رو شروع به هو کردن. و یا می گفت  "دوستان عزیز، شهروندان گرامی پیاده رو ها رو اشغال کردید و مانع عبور و مرور شدید،  این خلاف قانونه خواهش می کنم متفرق شید!!" یا  "شادی و سرور شما برای راهیابی به جام جهانی قابل ستایشه پس برای سربلندی ایران عزیز یه کف مرتب بزنید! " یک خانمی هم جلو رفت و به افسره گفت شما باید برای ریاست جمهوری کاندید می شدید انقدر که زبون دارید و سیاست.

 

هر کی رد می شد و جمعیت رو می دید شروع به سوال کردن می کرد، گویا فقط پخش این خبر از طریق اینترنت، روزنامه اقبال و بعضی از شبکه های ماهواره بوده. ولی با همین اطلاع رسانی محدود حدود 1000 نفری جمع شده بودند و اگه پلیس از ورود بقیه افرادی که دیرتر اومده بودند جلوگیری نمی کرد خیلی بیشتر هم می شد.

 

یه دختر خانمی که یه شال روی سرش انداخته بود و بیشتر موهاش بیرون بود، وقتی فهمید تجمع برای ازادی زنان هست، سرش رو نشون داد و گفت ازادی از این هم بیشتر می خواین؟ که زنانی که صحبتش رو شنیدند گفتند برو که لیاقتت فقط همین نوع ازادیه.

 

افرادی که شروع به راهپيمائی کرده بودند فرياد می زدند قرار بعدی ما روز جمعه ساعت ۱۰ صبح برای تحصن در انتخابات و در سوال مکان تجمع می گفتند هر کسی در محل خودش ولی بچه های شهرک غرب در ميدون ازادی قرار دارند. (محل مشخصی رو تعيين نکردند تا پليس نتونه مراسمشون رو پيش بينی کنه و به هم بزنه)

 

منو که جو خبرنگاری گرفته بود وقتی خواستم از سکوهای کنار درب دانشگاه بالا برم تا بهتر عکس بندازم همچین پام خورد به میله ای که کنار سکو بود و ندیده بودمش، اون موقع به خاطر شور و ذوق اصلا متوجه نشدم و پریدم بالا و شروع به فیلمبرداری ولی بعدا توی خونه دیدم حسابی کبود شده و موقع راه رفتن لنگ می زنم. ولی خدائیش این کار خبرنگاری خیلی باحاله ها. من که خيلی خشوم می ياد و حسابی حرفه ای هستم فقط حيف که مخاطب ندارم.

  

عکسها رو هم می تونید اینجا و اینجا و اینجا و اینجا و اینجا  ببینید:

 

** دیدید این خانمهای گل و بلبل که بالاخره تابوی ورود به ورزشگاه آزادی رو شکوندند، توی خونه صداشون از لابلای گزارش فردوسی پور به گوش می خورد ولی دریغ از یکبار نشون دادن و یا حتی اشاره کردن بهشون. دمتون گرم بچه ها

 

*** یه دریاچه ای در هند بود که شنای هندی ها در اون ممنوع بود و فقط انگلیسی ها حق استفاده از اون رو داشتند، هر روز یک مرد جوان هندی به دریاچه می رفت و شنا می کرد و هر بار توسط پلیس دستگیر می شد و بعد از پرداخت جریمه ازاد می شد، ولی دوباره بعد از آزادی کارش رو ادامه می داد، انقدر به این عمل ادامه داد تا بالاخره حق شنا در دریاچه ای که متعلق به خود هندی ها بود رو گرفت، این مرد یکی از سیاستمدارنان و ازدایخواهان معروف هند بود. (شک دارم ولی فکر می کنم گاندی یا نهرو بود)

 

**** برای رسیدن به هدفهای بزرگ باید از قدمهای کوچک آغاز شروع کرد. لائوتسه

 

***** دعای سازمان ترک اعتیاد: خدایا این شهامت را به ما بده تا انچه را که می توانیم عوض کنیم. این آرامش را تا چیزهایی را که نمی توانیم عوض کنیم بپذیریم و این فرزانگی را تا تفاوت این رو را دریابیم.

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

اين بار نويسنده اشنا: پائولو کوئيلو

* موقعی که 17 ساله بودم پسردائی که می دونست من کرم کتابم، با شور و ذوق کتاب کیمیاگر پائولو رو به هم داد و گفت کتاب فوق العاده ایه که مطمئنم بعد از خوندنش از این رو به اون رو می شی! خلاصه منم به خاطر تعریفهاش، با شور و ذوق شروع کردم به خوندن.

بعد از تموم شدن، وقتی کتاب رو به پسردائی پس دادم با هیجان پرسید خوب؟

منم نه گذاشتم نه برداشتم گفتم "این چه کتاب سرکاری بود که دادی بخونم. این همه چوپانه دور زد آخرش رسید به همون جای اول، نویسنده قصد دست انداختن ما رو داشت؟ (آی قیافه پسردائی دیدنی بود)!! "

 

خدائیش هم اصلا خوشم نیومده بود، ولی این بار بعد از اون همه سال، وقتی دوباره نشستم کتاب رو با بی میلی (به خاطر ذهنیت قبلی) شروع به خوندن کردم، از همون صفحات اول مجذوبش شدم و تا تموم شدنش، کتاب رو زمین نذاشتم، حقیقتا این بار ازش لذت بردم، پائولو تمام درسهای خودشناسی رو که سایر عرفا و انسانهای حق جو به صورت استعاره و با کلمات دشوار می گن به زبان ساده و از زبان آدمهای اشنای قصه می گه، معلم در اینجا حتی می تونه یک ساربان بیابان گرد عرب و یا یک چینی فروش باشه،  برای بودن در مقام والای معلمی که نوع دیگری از نبی بودن هست لازم نیست از لغات دشوار و جملات گیج کننده و مسحور کننده استفاده کنی، قلم و ذهن توانای پائولو به راحتی تونسته این کار رو انجام بده و تو رو عمیقا با داستان و آدمهای توی قصه درگیر کنه، به چند تا از این جملات گوش بدید:

 

ساربان ظاهرا نگران جنگ نبود. یک شب که مشغول خوردن خرما بودند به پسر گفت:

"من زنده ام. نه آتش می خواهم نه ماه، وقتی می خورم فقط به فکر خوردن هستم. اگر راه بروم به راه رفتن می اندیشم و اگر بجنگم مثل همه آنها که می میرند خواهم مرد. من در آینده یا گذشته زندگی نمی کنم تنها به زمان حال علاقه دارم. اگر بتوانید همیشه روی زمان حال تمرکز کنید، انسان خوشبختی خواهید بود و متوجه می شوید که در بیابان هم زندگی وجود دارد. در آسمانها ستارگان وجود دارند و قبایل می جنگند، زیرا آنها هم بشرند و زندگی برای شما یک میهمانی و جشن بزرگی خواهد بود، زیرا زندگی همین لحظه ای است که در آن زندگی می کنیم."

 

یک روز عصر دلش گفت که خوشبخت است اگر گاهی شکایت می کنم، علتش این است که من قلب یک انسانم و قلب مردم چنین است، مردم از دنبال کردن رویاهای مهم خود می ترسند، زیرا احساس می کنند شایسته آن یا قادر به رسیدن به آنها نیستند. ما قلبها از فکر دوست داشتن در هراسیم، می ترسیم که برای همیشه از دست برود، یا از لحظاتی که می تواند خوب باشد و خوب نیست یا از گنجهایی که ممکن است پیدا شوند ولی تا ابد در زیر شنها پنهان می مانند زیرا وقتی که چنین چیزهایی اتفاق می افتد ما به طور وحشتناکی رنج می بریم.

یک شب که پسر با کیمیاگر به آسمان می نگرستند گقت:

"دلم از رنج بردن می هراسد."

" به دلت بگو ترس از رنج بدتر از خود رنج است و هیچ دلی هنگام جستجوی رویاهایش رنج نخواهد برد، زیرا هر ثانیه جستجو برخورد با خدا و ابدیت است."

پسر به دلش گفت: هر ثانیه جستجو برخورد با خداست. وقتی من واقعا در جستجوی گنجم بوده ام هر روزم تابناک بوده است، زیرا می دانستم هر ساعت بخشی از رویایی است که ان را خواهم یافت. وقتی واقعا در جستجوی گنجم بوده ام چیزهایی را در مسیر یافته ام که هرگز ندیده بودم و جرات تجربه چیزهایی را که به نظرم برای یک چوپان غیرممکن می امد نداشتم.

بدین ترتیب قلبش در تمام بعد از ظهر ارام بود.

 

کیمیاگر گفت: آنچه باید حالا بدانی این است که قبل از شناخت رویا، روح جهان آنچه را که طی راه آموخته شده است آزمایش می کند. این کار را از روی بدخواهی نمی کند، بلکه برای این است که ما ضمن شناخت رویاهایمان و حرکت در جهت آن درسهایی هم بیاموزیم. این نقطه ای است که اغلب مردم راه را ادامه نمی دهند. نقطه ای است که در آن، همانطور که در زبان بیابان گفتیم، شخص درست در لحظه ای که درختان نخل ظاهر شده اند میمیرد. هر جستجوئی با شانس تازه کار شروع می شود و با آزمایش سخت برنده خاتمه می یابد.

پسر یاد ضرب المثل قدیمی مملکت خود افتاد که "تاریکترین ساعات شب درست قبل از طلوع آفتاب است."

 

کیمیاگر: پائولو کوئیلو ترجمه ناهید ایران نژاد

 

** دختر دائی دیروز به من گفت: شنیدی کمال تبریزی قراره مارمولک 2 رو بسازه؟ با تعجب گفتم نه، چطور مگه، با خنده گفت آخه قراره فیلم تبلیغاتی رفسنجانی رو بسازه...

 

*** این چند روز تعطیلی شما هم رفتید شمال؟ هوا فوق العاده بود، ولی ترافیک راه افتضاح بود، چون ما صبح زود پنج شنبه حدودای 6 صبح حرکت کرده بودیم به ترافیک برنخوردیم، ولی عموم که روز جمعه ساعت 10 صبح حرکت کرده بود بعد از 14 ساعت موندن توی جاده حدودای ساعت 12 شب رسید، دختر عمه ام هم همینطور!! (فکر کنم این چند روز تعطیلی همه تهرانی ها رفته بودند شمال!) توی پارک سی سنگان در شهرستان نور که یه سر رفتیم، تمام محوطه پارک پر از چادر بود، ولی خوشبختانه چون هوا خوب بود مسافرها حسابی کیف می کردند، اگرچه زندگی توی چادر باید خیلی سخت باشه ولی بهش که فکر می کنم خوشم می یاد. (البته اگه توی همین زمینه فکری بمونه بهتره) راستی هیچ ماهی رو پیدا نکردم که گوشش رو براتون بگیرم و بیارم عوضش یه مار خوشگل کوچولوی 15 سانتی (البته حدسی ها وگرنه مترش نکردیم) از توی رودخونه شکار کردیم که  بعد از یه خورده جیغ در آوردن دخترها ولش کردیم بره سر خونه زندگیش، یه ماهی ازون برون کوچولو هم توی رودخونه بود که بعد از گرفتن انداختیمش توی دریا تا بره کیف کنه و دنیا رو بگرده و دعاش رو به جون شما بکنه که مطمئنا راضی نیستید گوشش رو می گرفتم و براتون می آوردم...

 

**** مسخره است ولی همون قدر که از نوشتن لذت می برم از خوندن نوشته های وبلاگم هم لذت می برم، فکر کنم بیشترین کسی که به وبلاگم سر می زنه و از خوندن نوشته ها استفاده می کنه خود من هستم، ولی جدی با نوشتن، ذهنیاتم رو بیرون می ریزم و بعد با خوندن همون نوشته ها ارزیابی می کنم، با نوشته هام، خودم رو بیشتر می شناسم و درک می کنم و بودن و آشنا شدن با شما و استفاده از نظرات و خوندن نوشته هاتون به من فرصت درک بهتر از آدمهای دور و برم رو می ده. خوشحال می شم وقتی می شنوم که بعضی از این نوشته ها چه مطالبی که از کتابها یاد گرفتم، چه متنهای خودم، می تونه بهتون کمک کنه. اینجا مطالبی رو از کتابها می نویسم که برای خودم موثر بوده و روم تاثیر گذاشته و احساس می کنم برای شمائی که شاید دسترسی و یا وقت کافی برای خوندن ندارید هم مفید باشه. (بعد هی بگید آزی به فکرتون نیست. انقدر هم دختر حساس و با توجه!!)

 

***** یه آگهی توی روزنامه ایران در مورد اهدای اعضا دیدم که اتفاقا پرش هم کردم که بفرستم ولی یکی از دوستام که در زمینه پزشکی کار می کنه منو ترسوند و منصرف کرد و گفت احتمال سواستفاده ازش زیاده، شماها چیزی در این زمینه نمی دونید، اینی که من دارم بنیاد بیماریهای خاص با تلفن : 8713137 و 8711029 است. اگه در این زمینه چیزی می دونید خوشحال می شم به من هم بگید. کجا می شه کارت عضویت رو بدون ترس از سواستفاده های احتمالی داشت؟

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

مسلمان از ديد زندانيان در اردوگاه نازی ها!!

* در کتاب انسان در جستجوی معنای (ویکتور فرانکل) دو تا نکته بود که برام خیلی جالب بود، اولیش اصطلاحی بود که در اردوگاه به کار می بردند و کلمه مسلمان بود! فکر می کنید به چه منظور از این کلمه استفاده می کردند؟

 

"می دانید وقتی می گوئیم <مسلمان> منظورمان چیست؟ مردی که قیافه مفلوکی دارد و پوستی بر استخوان که دیگر توان کارهای دشوار بدنی را ندارد ... این یک <مسلمان> است. یک نفر مسلمان دیر یا زود و غالبا به زودی روانه اتاق گاز می شود."!

 

دومیش وقتی بود که در پایان جنگ جای زندانبان و زندانیان عوض شده بود یا در واقع حالا این زندانیان بودند که می خواستند تلافی روزهای تلخ گذشته رو دقیقا به روش زندانبانان خودشون انجام بدهند!

 

"تنها چیزیکه باژگون شده بود، این بود که اکنون آنان (زندانیان) ظالم بودند نه مظلوم، آنان دیگر از حالت شی بودن در آمده و تبدیل به کسانی شده بودند که با نیروی ارادی و برانگیزانده، بیدادگری می کردند. آنان شیوه رفتارشان را با تجربه های تلخ و وحشتناک خود توجیه می کردند. که این مساله اغلب در رویدادهای جزئی نیز به چشم می خورد. من هنوز یک زندانی را به یاد می آورم که آستین هایش را بالا زد، دست راستش را زیر چشم گرفت و فریاد زد: بریده باد این دست من، اگر آنرا پس از بازگشت به خانه ام به خون ستمگران نیالایم!"

 

** هنوزم که هنوزه خیلی وقتها از روی احساس حرف می زنم و عمل می کنم، هنوزم که هنوزه خیلی وقتها علارغم نشانه های دور و برم که به من هشدار می دهند خیلی ساده دلانه دست به انتخاب می زنم، خیلی وقتها هم می دونم پایانش چی می شه ولی انگاری حتی با دونستن این پایان می خوام خودم دست به بازی بزنم و آخرش رو ببینم، شاید عین پائولو کوئیلو هر اتفاقی رو در اطرافم یه نشونه می دونم و می خوام ازش بهترین استفاده رو کنم، چون منم عقیده دارم که هر چیزی در اطرافت می تونه یه نشونه باشه، یه چراغ یا راهنما برای راهی که داری طی می کنی، فقط باید از اون درست استفاده کنی. استفاده برای زندگی کوتاهی که بهت هدیه داده شده.

 

 خوبی این راه اینه که توی گذر از هر پیچ و خمی با آدم های تازه آشنا می شی، بعضی ها دستت رو می گیرن و از روی سنگلاخ ها عبورت می دهند و بعضی ها برای اینکه راه خودشون رو زودتر طی کنند ناخوداگاه یا از روی قصد هلت می دهند و یا بهت تنه می زنند که ازت جلو بیفتند و باعث جراحتت می شن، ولی عین مسافری که توی راه، بعضی وقتها، پاش لنگ می زنه و توی راه می مونه، به عشق راهی که داری می ری و شوری که توی قلبت هست دوباره روی زانوهات بلند می شی و ادامه می دی، به اون آدمها از روی بغض نگاه می کنی ولی یه خورده که جلوتر می ری می بینی به خاطر تاخیری که همون آدمها باعث شدند توی مسیر برات پیش بیاد یه اتفاق خوشایند رخ می ده که اگه سروقت به اونجا می رسیدی شاید امکان دیدن و تجربه کردنش رو از دست می دادی، حتی گاهی اون جراحت ها باعث می شه که مناظر اطرافت رو دقیقتر ببینی و بیشتر لذت ببری و شکرگزار باشی از اینکه هستی و می تونی لذت تجربه طی کردن راهت رو بچشی، مطمئن باش که گذر زمان جراحت ها رو یه روزی از بین می بره ولی عوضش درسی که ازش می گیری، می شه کمکی برای طی کردن بقیه راه زندگیت، یه فانوس نورانی که آدمهایی بهت هدیه کردند که شاید دوستت نباشند ولی برای تو از دوست بهترند.

 

*** توی کتابهایی که اخیرا خوندم بعضی از نویسنده ها اعتقاد جالبی دارن که ازش خوشم اومده، می گن هر آدمی وقتی که در دنیای ارواح هست زندگی و مکان تولد و خانواده آینده اش رو توی این دنیا خودش انتخاب می کنه، (داداش کوچیکه گفت بی خود کرده وگرنه من الان ایران نبودم، شماها که اینو نمی گید؟) برام مفرحه که به این موضوع اعتقاد داشته باشم که خودت محل رشد و نموت و موانعی که باید بهش غلبه کنی رو تعیین می کنی تا به رشد برسی.

 مهم نیست خاکی که تو، داخل اون قرار می گیری چطور باشه، سنگلاخی و پر از مانع یا حاصلخیز و خاک ماسه ای، مهم توئی که بتونی بهش غلبه کنی و رشد کنی، بعضی وقتها تمام این حرفا شعار به نظر می رسه و عمل کردن و ادامه دادن خیلی سخت به نظر می رسه، ولی چه تو بخوای و چه نخوای این زندگی به تو داده شده و هر روز خورشید چه با تو و چه بی تو طلوع و غروب می کنه، توی صحنه زندگی راحتترین کار درجا زدن و کنار کشیدنه ولی فقط آدمهایی که می مونند و علارغم همه سختیها ادامه می دهند، ارزش و زیبائی زندگی رو درک می کنند. زندگی پستی و بلندی داره، کسی که نتونه صعود کنه هیچوقت لذت رسیدن به قله رو نمی فهمه و کسی که فقط هدفش قله باشه مناظر و زیبائی های توی راه رو از دست می ده.

 

پس یالله بجنب و بلند شو.

 

**** یه جورائی بعد از خاتمی می خواستم انتخابات رو ندید بگیرم و بیخیالش بشم ولی به هر حال توی این مملکت زندگی می کنیم، نادیده گرفتن و یا تحریم هم یه راهه ولی همین انتخابات روی سرنوشت ماها تاثیر می ذاره، اگرچه 8 سال پیش همه شور و ذوقمون رو به پای خاتمی ریختیم، ولی شاید از اول تقصیر خود ما بود که توی چهره برازنده خاتمی رستم نامی رو می دیدیم که اومده ایران رو از شر تورانیان نجات بده غافل از اینکه بقای خود خاتمی به بقای توران بند بود!!

 قصد داشتم به دکتر معین رای بدم که احساس می کردم با دست پر قراره به میدون بیاد ولی با حکم حکومتی!! یه خورده مردد شدم، چون مسخره است با چیزی بالا بیای که باهاش مخالف باشی(از منظر دکتر معین)، حالا دوباره باید فکر کنم و بین رای ندادن و معین یکی رو انتخاب کنم.

 

***** در ارتباط با دیگران برای اینکه به یک قضاوت عادلانه دست پیدا کنید از تکنیک امپاتی که از علم یوگا گرفته شده است می توان استفاده کرد.

 

به این ترتیب که:

  1. خود را از دریچه چشم خود نگاه کنید.
  2. خود را از دریچه چشم مخاطب خود نگاه کنید.
  3. خود را از دریچه دیگران نگاه کنید.

 

****** ما داریم می ریم شمال، جای همگی خالی... کسی گوش ماهی نمی خواد؟

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

نامه سرگشاده به ارگان ها مقامات و رسانه های بين المللی

* یه مدت زمانی بود که به خاطر قولی که به مامان داده بودم دور و بر سیاست که نه اتفاقهای دور و برمون هم نمی رفتم، ولی چشمای آدم باید خیلی کور و قلب باید خیلی بی احساس باشه که نبینی و حس نکنی، درد و رنج ادمهای دور و برت رو نادیده بگیری و امثال گنجی رو تنها بذاری تا توی این سیاست بازیهای کثیف این دوره از بین برند، گنجی می تونست خیلی راحت زندگی کنه و مثل خیلی از آدم های دور و برش از امکاناتی که انقلاب براشون فراهم کرده استفاده کنه، خیلی شجاعت و شهامت می خواد که وسط راهی که به نظر امن و پر از موقعیت برات هست خودت رو به چاله چوله های یه راه دیگه بندازی و حاضر به عوض کردن راهت با وجود همه مشکلاتی که برات پیش می یاد، هم نباشی. حالا تنها کاری که از دست من و تو بر می یاد پخش کردن این نامه و رسوندن صدای مظلومیت این آدم به دیگران هست، اگه گنجی اینو نمی بینه، من و تو هستیم و می بینیم و این کار رو نه به خاطر امثال گنجی که به خاطر آزادی از دست رفته خودمون می کنیم و به خاطر از بند رستن همه انسانهایی که به جرم اظهار عقیده در بندند.


متن نامه به انگلیسی

Akbar Ganji is the longest-serving political prisoner in Iran’s journalistic community, jailed for expressing his opinion in defense of freedom and the professional rights of journalists. He was convicted by high-ranking judiciary officials in the Islamic Republic for criticizing government officials, and has so far spent more than sixty-one months in prison. Since his imprisonment, Ganji has published “The Republican Manifesto,” a work that outlines plans for achieving an open and democratic society, and has invited the people to engage in civil disobedience. These actions have brought him further wrath from the officials of the judiciary, who are abusing their legal powers to silence his voice, so much so that even his attorney, Dr. Nasser Zarafshan, has been sent to prison.

At 7 PM on Thursday, May 19th 2005, Ganji went on an indefinite hunger strike to protest his unfair and illegal treatment, including the refusal to grant him medical leave. This is while he is severely ill and is in dire need of special medical attention. We Iranian journalists and bloggers are extremely concerned about Ganji’s health, and we call on human rights organizations to take immediate measures to pressure Iran’s judiciary to release and treat him. In the present circumstances, international human rights organizations and freedom-loving people all over the
word are responsible for the protection of Akbar Ganji’s life.
 
پ.ن.: گنجی به مرخصی نامحدودی برای درمان بيماری آمد. گزارش تصويری از کسوف.
 
بمباران گوگلی برای آزادی گنجی: Human Rights
 
** سخنگوی دکتر معين (به نظرتون اينم يه ترفنده برای کشوندن قشر زنان به پای صندوقهای رای و بعد به فراموشی سپردنشون برای ۴ سال بعد)
 
*** بيانيه دکتر معين برای تائيد شرکت در انتخابات در وبلاگ شخصيش
  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :

باغ برون

* جمعه دوستام و همسرانشون رو به باغ دعوت کردم تا ناهار پیش هم باشیم، اینطوری خواستم هم زحمت رو از روی دوش مامان بردارم تا خسته نشه، هم اینکه اینروزا طبیعت خیلی خوشگله و هوا هم عالیه، ولی طبق معمول مامان پا به پام برای آماده کردن وسایل کمک کرد و کلی خسته شد. (دست گلت درد نکنه مامانی) به ما دخترا که خیلی خوش گذشت ولی آقایون رو که زیاد با هم جور نبودند و تقریبا بار دوم، سوم بود که همدیگرو می دیدند، نمی دونم. دوتاشون که یه خورده شیطون بودند باغ رو به هم ریخته بودند، تازه اونوقت به من مظلوم می گن شیطون خانوم!! ولی همسر مریم عین خودش مظلوم و معصومانه نشسته بود و صداش در نمی اومد!

برعکس پسرهای خودمون که دائم دنبال فوتبال و والیبال می رند و یه لحظه هم نمی شینند، این چند تا از ور دل خانومهاشون تکون نخوردند تا لااقل یه خورده پشت سرشون نخود خورون راه بندازیم! یه لحظه هم که سبزی آش رو روی آتیش گذاشته بودیم و تنهاشون گذاشته بودیم که بریم طرف گندم زارها گشت و گذار کنیم، موقع برگشتنه دیدیم دارن به طرز مشکوکی می خندند (عین این بچه شرورهای توی کارتون) در قابلمه آش رو که برداشتیم دیدیم توی قابلمه آش، میوه خورد کردند!! (موندم این دوستام چطوری اینا رو تحمل می کنند)

میوه ها رو با سمیه تک تک از قابلمه در آوردیم، تازه صداشون هم در می یاد، چیکار دارید؟ اینطوری خوشمزه می شه! اگرچه واقعا هم آش اون روز عالی شده بود و مامان و بابا و خانواده عموم هم که برای بعد از ظهر اومده بودند این موضوع رو تائید کردند، هرچند ما صداش رو در نیاوردیم که توی قابلمه، موز، گوجه سبز و سیب ریختند!

ولی عوضش جوجه کبابی که برامون درست کردند حرف نداشت، رفتیم یه سری چوب آوردیم و گذاشتیم تا ذغال بشه و با همون ذغالها برامون جوجه کباب مشتی و یه چائی ذغالی دودی درست کردند که خیلی مزه داد.

منم براشون تخمه هندونه تند بو داده بودم تا حسابی بسوزونمشون، ولی انگاری دهنشون آستر داشت چون اصلا متوجه نشدند و آخرش گفتند چه خوشمزه است دفعه دیگه بیشتر بیار!!

بعد از ظهر هم یکیشون رو بالای درخت فرستادیم تا برامون توت بتکونه، حالا خوبه نیفتاد اگرچه اگه می افتاد هم یه خورده می خندیدیم و بیشتر بهمون خوش می گذشت. ولی خیلی بهمون خوش گذشت، جای همتون خالی....

 

** محمد جدیدا با عرفا قاطی شده و داره شرح حال بایزید بسطامی رو می نویسه، اگه علاقه دارید چیز جالبیه برای سر زدن و خواندن.

 

نقل است که از بايزيد پرسيدند که پير تو که بود ؟

گفت :پيرزنی . يک روز در غلبات  شوق و توحيدبودم چنانکه مويی را گنج نبود . به صحرا رفتم، بي خود . پيرزنی با انبانی آرد برسيد . مرا گفت :«اين انبان آرد با من برگير!» و من چنان بودم که خود را نمی دانستم برد. به شيری اشارت کردم ، بیامد . انبان در پشت او نهادم ، و پيرزن را گفتم اگر به شهر روی چه گويی که که را ديدم ، که نخواستم داند که کيم .

گفت :که را ديدم ؟ ظالمی رعنا را ديدم .

پس شيخ گفت : هان ! چه می گويی ؟

پيرزن گفت : اين شير مکلف است يا نه ؟

گفتم : نه .

گفت : تو آن را که خدای تکليف نکرده است تکليف کردی ، ظالم نباشی ؟

گفتم : باشم .

گفت :با اين همه می خواهی که اهل شهر بدانند که او تو را مطيع است و تو صاحب کراماتی . اين نه رعنايی بود .

گفتم : بلی ! توبه کردم و از اعلی به اسفل آمدم . اين سخن پير من بود .

 

ادامه اش هم اینجا...

 

 

*** بالاخره بعد از یکسال و نیم توی صف بودن موبایل دار شدیم. تا موبایل رو گرفتیم کارتهای اعتباری اومد و خورد توی سر موبایل، حالا خوبه من قصد فروش نداشتم وگرنه دلم می سوخت. برعکس مژگان که دنبال موبایل سنگین و رنگین می گرده من یدونه رنگی سوسولیش رو گرفتم که بیشتر شبیه اسباب بازی بچه هاست.

فقط یه چیزی که هست اینه که به غیر از دو سه روز اول که خیلی شوق و ذوق داشتم حالا دیگه حتی حوصله ندارم دنبال خودم بیارمش، می گم تلفن که هست!! فکر کنم ماشین هم که بخرم همینطوری بشه و فقط دو سه روز اول استفاده اش کنم! اگرچه حتما من یه دفعه این جاده چالوس رو باید با ماشین خودم برم، البته اول قصد داشتم با موتور برم ولی حالا یه خورده کوتاه اومدم و به ماشین هم راضی شدم.

 

**** هفته پیش مامان به هم گفت، "توی بچه هام خیالم از آینده تو راحته و می دونم آدمی هستی که گلیم خودتو از آب می کشی بیرون." خدائیش خیلی کیف کردم. معمولا مادرها و پدرها خیلی سخت به بچه ها و تصمیم هاشون اعتماد می کنند. خصوصا اگه دختر باشی هرگز به تنهائی به تو اعتماد نمی کنند و دوست دارند یه تکیه گاه داشته باشی، پس مطمئنا راه رو دارم درست می رم. مرسی مامان. به خاطر وجود تو و بابائيه که از اون اول به هم اعتماد کرديد و هميشه پشتيبانم بوديد. مرسی...

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٤
تگ ها :