عشق داستان است!

* هفته پیش موادم تموم شده بود و حسابی گیج و منگ بودم، دست و دلم به هیچ کاری نمی رفت و پکر بودم، قدیما با همین پول کم می تونستی برای یه هفته ات پر و پیمون داشته باشی و خودتو حسابی بسازی ولی الانه با این نرخ تورم و کمی جنس، لامصب به یه روز هم نمی کشه که تموم می شه و تو رو توی خماری می ذاره، فقط اسم ترک رو نیارید چون چند باری هم به سمت ترک رفتم ولی تا حالا که جواب نداده، چون لذتی که توی اون لحظات حس می کنی و کیفش به تو  رغبت ترک کردن نمی ده، به خاطر همین بازم مجبور شدم از پولی که برای لباس برای خودم کنار گذاشته بودم دوباره یواشکی کش برم و با وجدان درد ولی با لذت گناه الودی دوون دوون برم به سمت محل فروش عشقم یعنی انقلاب، یه راست رفتم توی مغازه مورد نظرم و لیستم رو باز کردم و قبل از اینکه پشیمون بشم یه چند تایی کتاب گرفتم، حدود 20 چوق برام اب خورد، فروشنده هم اصلا تخفیف نمی داد، 20 تای ناقابل که تنها کفاف یه هفته ام رو می ده، ولی همینم عشقه چون الان نمی خوام لذت این هفته رو از دست بدم و یاد هفته دیگه بیفتم که دوباره می افتم توی خماری و روز از نو!!

 

**  با دکتر شیری از طریق مقالاتی که در روزنامه ایران روزهای یکشنبه می نویسه اشنا شدم و یه سری هم به کلاسهاش رفتم، کتابهایی که از طریق ایشون به من معرفی شدند فوق العاده اند، اخرین کتابی که از ایشون دارم کتاب ارزشمند "عشق داستان است" اثر فوق العاده رابرت جی استرن برگه.

 

 این اسم براتون اشنا نیست؟ نظریه هوش و مثلث معروف رابطه عاطفی اثر این روانشناس معروفه، نظریه مثلث عشقی یک رابطه پایدار عاطفی رو مستلزم بودن سه ضلع می دونه که عبارتند از 1- صمیمیت 2- تعهد 3- شور و شهوت.

دکتر معتقده برای اینکه رابطه ای به مرحله ای از پایداری برسه حتما باید هر سه این خصیصه ها رو در خودش داشته باشه، ولی بعد از اینکه در مورد پایداری این روابط تحقیق کرد به این فکر افتاد که چه انسانهایی به این مرحله از یک رابطه عاطفی پایدار می رسن و این منجر به نگارش کتاب "عشق داستان است" شد. فکر کنم این اثر مال سال 1997 باشه، پس خودتون رو برای اپ تو دیت شدن اماده کنید.

 

هر کدوم از ما مطابق محیط و فرهنگی که بزرگ شدیم تعریف خاصی از زندگی و عشق داریم، مسلما کسی که در میون کتابهای "حافظ و لیلی و مجنون و فرهاد و شیرین" بزرگ شده با کسی که در محیط جنگ و دعوای پدر و مادر  یا در محیطی عاشقانه خانوادگی و یا در محیط سخت و فقیرانه جنوب شهری بزرگ می شه متفاوته، این موضوع دقیقا این رو خاطر نشان می کنه که دید افراد نسبت به زندگی و روابط عاطفی بستگی زیادی به محیطی که در اون بزرگ می شن داره پس هر کدوم از بچگی داستانی برای خودمون نسبت به تعریفی که از عشق یا یک رابطه عاطفی داریم می سازیم که در هنگام بلوغ و در زمان ملاقات با افراد جنس مخالف بر طبق اون معیارها تصمیم می گیریم.

 

به عنوان مثال دو نفر ادمی رو می بینیم که علارغم دعوای هر روزه و پیش بینی طلاق برای اونها هنوز بعد از 20 سال با هم زندگی می کنند و زندگی از دید خودشون علارغم نظر ما خیلی هم خوبه و یا دو نفری که زندگی اروم و خوبی دارن ولی در میون بهت اطرافیان کارشون به جدائی می افته (البته در ایران این کمتر اتفاق می افته، فکر کنم توی جامعه ما کار بیشتر به روابط خارج از ازدواج بکشه!)

 

و این دقیقا بر می گرده به داستان زندگی هر کدوم، سناریوی نوشته شده برای ادمهای بالا داستان جنگ بود که در مثال دوم افراد در جای درست قرار نگرفته بودند! داستانی که زندگی بدون جر و بحث و درگیری رو قابل ارزش نمی دونه و بحث (حتی بحثهای تند) رو نمک زندگی می دونه و از این کشمکش هر روزه حتی انرژی هم می گیرن! هماهنگی زندگی اول به خاطر اینه که داستان دو فرد به هم دیگه می خوره و مسلما اگه یکی از این افراد با فردی که داستان رومانتیک و عاشقانه داره زندگی کنه عین مثال دوم، بعد از مدتی به حالت ملال و خستگی می افته و علارغم زندگی که از نظر من و تو خوبه یه هو می بینی کار به جدائی و طلاق افتاد!

 

پس ما با داستانی وارد رابطه ای می شیم و دوست داریم طرفمون متناسب با داستان ما باشه و در صورت عدم تناسب سعی می کنیم محبوبمون رو به قالب داستان خودمون در بیاریم و یا خودمون تغییر کنیم،  بعضی مواقع هم قصه های ما چند گانه اند و ممکنه در طول زندگی داستانهامون رو تغییر بدیم.

 

پس معشوق ما خوبه که هم داستان ما باشد ولی مکمل ما باشد نه عین ما، داستانها از سه بخش مقدمه و متن و پایان تشکیل شدند و به 5 دسته زیر تقسیم می شوند:

 

  1. قصه های نامتقارن (معلم و شاگرد، فداکاری، حکومت، پلیسی)
  2. قصه های شیئی (مذهب، هنر، تجارت، اعتیاد)
  3. قصه های مشارکتی (بافندگی، سفر، بازی، خانواده، بهبودی)
  4. قصه های روائی (فانتزی، تاریخ، علم،اشپزی)
  5. قصه های ژانر (جنگ، تئاتر، طنز، معما)

 

دفعه بعد چند تا از داستانها رو با هم مرور می کنیم.

 

از این جمله دکتر استرن برگ خیلی خوشم اومد: ما اشتباه دیگران را ناشی از ریشه ثابت اختلال شخصیتی ایشان می دانیم و اشتباه خودمان را ناشی از پدیده ای موقت و گذرا!!

 

*** راستی این روزا شمال هوای فوق العاده ای داره، ترکیبی از هوای ابری و بارون و مه، ما که هفته پیش رفتیم و کیفش رو بردیم، شماها هم اگه تونستید برید که الان رو عشقه مخصوصا هوای نیمه شب کنار ساحل و باد خنکش.

 

**** راستی داداشی کوچيکه هم دانشگاه قبول شد هم آمار علامه طباطبائی هم مهندسی صنايع تهران جنوب. ببينيم اخرش کدوم رو انتخاب می کنه.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها :

راز سايه

* قبل از اینکه دوباره سراغ فرافکنی منفی برم دوست داشتم از چند روز گذشته ام بنویسم. بیش از هر زمان دیگه ای احساس می کنم به ثبات روحی رسیدم و این رو در درجه اول مدیون خودم هستم و دوم پشتکارم توی خوندن کتاب! هرگز فکر نمی کردم ظرفیت پذیرش و گیرندگیم انقدر بالا باشه، پس باید یه آفرین گنده به خودم بگم. کلی بهت امیدوار شدم کوچولو.

 

** محمد از دوستای وبلاگی هم رفت به مکه. در مورد مذهب سعی کردم توی این وبلاگ زیاد صحبت نکنم، چون پذیرش دین و خدا به نظر من جزو مسایل خصوصی و در حیطه زندگی شخصی هر کس هست. ولی به نظر من این سفرهای ظاهری دروازه ای برای ورود به یک دنیای معنوی است. کعبه به جز سنگهای برهم چیده شده چیز دیگه ای نیست ولی احساس قوی که تو در اونجا داری و ارتعاشات زیبائی که در قلبت حس می کنی تو رو به لحظات اوج می رسونه. این مکانها برای افراد از مذهبهای دیگه متفاوته ولی مهم جائیه که تو حضور خدای گم شده در درونت رو حس کنی. اگه به مرحله ای برسی که خدا رو در درونت حس کنی دیگه لزومی به سفر به جایی نیست که خدا بودن تو رو گوشزد کنه ولی برای رسیدن به اون مقام می تونی از این راههای کمکی استفاده کنی و چه قدر هم لذت داره مخصوصا اگه مثل ما یه گروه دسته جمعی باشی و حتی اونجا هم پی شیطنت باشی!!

 

*** کلاس فلشم از چند روز پیش شروع شده و باید بگم درس فوق العاده ایه. وقتی می شینی و طراحی یک انیمیشن کوچولو می کنی کلی به وجد می یای. دفعه پیش هم استاد یه تمرین داده بود که یه توپ رو در یک مسیر پرتاب کنیم و بعد از چند بار پرش ساکن بشه. همین تمرین یک روز از وقتم رو گرفت و کلی سرش کلنجار رفتم ولی وقتی تموم شد کلی خوشگل شده بود. با ذوق و هیجان به دائیم گفتم بیاد ببینه، اومده نگاه کرده می گه خوبه ها ولی یه ادم هم بذار زیر توپه کله بزنه!!!!(امر دیگه ای نبود دائی جان؟)

 

**** خوب حالا بریم سراغ فرافکنی ها، از دبی فورد که خانمی حدودا 40 ساله هستند و در لاهویای آمریکا ساکنند تا به حال سه کتاب به فارسی ترجمه شده، این سه تا جزو اولین کتابهایی هستند که این خانم در سفر سخت زندگی که تا به حال در پی پیدا کردن هویت انسانی خودش داشته نوشته، اولین کتاب "نیمه تاریک وجود" و بعدی "جدائی معنوی" و سومی "راز سایه".

کتابها به زبان ساده و روانی نوشته شده و چون زندگی حقیقی دبی در راه کشف حقیقت وجودی خودش هست بسیار گیرا و جذابه، دختری که از سن 15 سالگی با مواد مخدر آشنا می شه و بعد از 20 سالگی زندگی براش در سکس و مواد مخدر و خوشگذرانی خلاصه می شده، ولی ناگهان در سن 28 سالگی به خودش می یاد و تصمیم می گیره از این منجلاب خودش رو بیرون بکشه و راه خود شناسی رو شروع می کنه و بعد از کلاسها و کتابهای متفاوتی که می خونه به بحث سایه ها علاقمند می شه و توان خودش رو روی تحقیق در این مساله می ذاره و حاصل این تلاش چند ساله این کتابها می شه.

 

اما چرا بحث سایه انقدر برای من جذاب بود، همون طور که دفعه پیش توضیح دادم در سایه بخشهایی از وجودمون که تمایلی به حفظشون نداریم مدفون هستند. تمام خصوصیاتی که سعی در دور انداختنشون داریم در این بخش برامون نگهداری می شند، حالا چرا انقدر این بخشهای مدفون مهم هستند؟ چون این بخشها عین توپ پلاستیکی هستند که ما سعی داریم زیر اب وجودی خودمون نگهشون داریم و از چشم انظار پنهان کنیم، اما بعضی اوقات اختیارشون از دستمون در می ره و یه هو با شتاب و سرعت زیاد از زیر اب به بیرون می جهند، این دقیقا عین خصوصیات اخلاقی خودمونه، یعنی با پنهان کردن هم انرژی زیادی از ما گرفته می شه و هم گاهی اوقات اختیار رو از دست می دیم و توسط این خصوصیات تسخیر می شیم. دیدید که بعضی اوقات انسانهای بسیار اروم و مهربون کنترل خودشون رو از دست می دهند و به طور غیر منتظره خشم خودشون رو بر سر اطرافیانشون خالی می کنند؟

به نظر من موضوع سایه ها برای مردمی با فرهنگ کشور من خیلی می تونه سازنده باشه. چرا؟ چون از بچگی پدر و مادر برای تربیت صحیح! کودکشون سعی می کنند با دادن احساس گناه و به میون کشیدن پای خدا (با تهدید جهنم و وعده بهشت)، خصوصیات منفی در فرزندانشون رو کاملا اصلاح کنند غافل از اینکه این خصوصیات مرموزانه و به زیرکی در بخشی از وجود فرزندانشون پنهان می شوند و در بزرگی یا فرد رو تسخیر می کنند و یا به صورت احساس گناه در شخصی که هنوز وجود این خصوصیات رو در خودش علارغم میلش احساس می کنه ظاهر می شوند.

توی نوشته های خیلی از بچه های وبلاگی که نگاه کنی (مخصوصا توی سنین 18 تا 25) و به خصوص کسانی که کمی اهل مذهب و عرفان هستند این حس کم ارزشی و اینکه شخص خودش رو انسان خوبی نمی دونه دیده می شه و این به خاطر حس خصوصیاتیه که به زعم شخص دارنده اون خصوصیات، شیطانیه که علارغم تلاش زیاد موفق به رها کردنشون نشده.

 

و نکته جالبتر اینه که وقتی خصوصیتی رو در خودمون سرکوب می کنیم دقیقا در زندگیم با ادمهایی روبرو می شیم که این خصوصیت رو دارند و وجود این افراد در دنیای ما باعث ناراحتی ما می شه. (بحث فرافکنی: دیدن خصوصیات سرکوب شده خودمون در دیگران)

 

برای به اختیار گرفتن این سایه های وجودی خودمون چاره ای جز پذیرش اونها نیست، چون هر انسانی مجموعه ای از خصوصیات خوب و بد هست و با در اختیار گرفتن تمام این خصوصیات هست که می تونیم بخش الهی خودمون رو به نمایش بذاریم. وقتی کم کم تمامی این بخشها رو در درونمون بپذیریم و خودمون رو به خاطر تمام کارهای کرده و نکرده ببخشیم، کم کم این ارامش درونی به دنیای بیرونی هم تاثیر می ذاره و بازتاب این پذیرش عدم حضور انسانهاییه که حضورشون فقط و فقط برای نشان دادن این سایه های درونی بود.

 

حالا به اطرافتون نگاه کنید و ببینید چه خصوصیاتی در اطرافیانتون هست که شما رو خیلی اذیت می کنه و از اون خصوصیت بدتون می یاد. چون دقیقا با سایه های خودتون طرف هستید!!  

 

کارل گوستاو یونگ: من ترجیح می دهم که یک انسان کامل باشم تا یک انسان خوب.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٤
تگ ها :