توچال و دوستی و شمال! (چه قدر اين عنوانها به هم ديگه مربوطند!)

* برای سه شنبه ساعت 9 صبح توی امامزاده صالح  قرار داشتیم و من ساعت 9:15 هنوز توی ماشین بودم!! مهدیه هم دم به ساعت با موبایلش منو چک می کرد که کجا هستم! دیگه اخراش داشتم عصبی می شدم چون معمولا من سر قرارها به موقع می رسم ولی این بار حدود 2.5 ساعت توی راه بودم!

 

بعد از چند ماه برنامه ریزی، یک برنامه توچال گذاشتیم که فهیمه هم همراه کوچولوش، المیرا بتونه بیاد. ترافیک خیابان ولیعصر وحشتناک بود. برای همین وقتی چشمم به میدون تجریش افتاد کلی ذوق کردم، سمیه و مریم هم یه چند دقیقه ای بعد از من رسیدند. وقتی هممون چپیدیم تو ماشین سمیه و ماشین به طرف توچال راه افتاد هنوز باورمون نمی شد که این بار جمعمون تکمیل تکمیله (البته همراه با الی کوچولو و یه فینگیلی هم که مریم تو راه داره)

 

داشتیم با خنده و شوخی از همسران محترم بچه ها یاد می کردیم که دلشون می خواست با ما بیان و بچه ها دودرشون کرده بودند. چون بعد از یه پیک نیک یه روزه که بهار توی باغ ما با هم گذرونده بودیم و اشنا شدن با جمع دیگه هر جا می ریم دلشون می خواد اونها هم بیان.

 

همینکه داشتیم با هم دیگه گل می گفتیم و گل می شنیدیم، شوهر بر و بچ هم دم به دم با موبایل اطلاع می دادند که وضعیت هوا بده و تنهایی خطرناکه و از این حرفها و ما داشتیم یواشکی دستشون می انداختیم که عمرا شما ها رو ببریم، که یه دفعه باد شروع به وزیدن کرد و اسمون ابی پر از ابر شد، یه نیگاه به بالا کردیم و من گفتم بچه ها درسته شوهرهاتون رو نیاوردید ولی مثل اینکه نفرینشون دنبالمونه!

 

پیش بینی من درست از اب در اومد و دقیقا وقتی پامون به تلکه کابین رسید بارون شروع به بارش کرد، متصدی تله کابین هم گفت به علت جو بد هوا تا ایستگاه 2 بیشتر نمی تونه بره، وقتی به ایستگاه 2 رسیدیم به قدری هوا مه آلود و بارونی شده بود که سریع چپیدیم توی پناهگاه، هنوز 10 دقیقه نشسته بودیم و مهدیه تازه برامون چایی گرفته بود که متصدی تله بدو بدو اومد و گفت چون هوا بده سریع همه باید برگردند پائین وگرنه باید پیاده برید!!

 

هیچی دیگه اینم از کوه رفتن ما، سریع به خاطر المیرا برگشتیم پائین و همزمان با ورودمون به پائین مخلوطی از تگرگ و برف شروع به باریدن کرد و مجبور شدیم توی رستوران بمونیم، هر چند حتی همین هوا رو هم عشق بود ولی مجبور شدیم زود برگردیم! البته همدیگه رو ول نکردیم و با یه تاکتیک از پیش طراحی شده خودمون رو مهمون فهیمه خانوم کردیم که ما رو مجبور به بازگشت زود هنگام کرد!

 

اون روز که ما کوه رو که ندیدیم ولی حداقل یه دل سیر همدیگه رو زیارت کردیم. تازه برامون تجربه شد که تنهایی دودرکردن و بدون اقایون رفتن هم این چیزها رو داره، جدا نفرین شما اقایون انقدر کاریه؟!

 

** از سخنان اوشو: دوستی به دو صورت است:

 

  • یکی دوستی که شما در ان یک نیازمند و گدا هستید و احتیاج دارید که دیگری شما را به خاطر تنهائی تان کمک کند. فرد متقابل شما نیز یک نیازمند است که از شما همین را می خواهد و طبیعتا دو گدا نمی توانند به یکدیگر کمک کنند و بزودی درک خواهند کرد که گدائی کردن از یک گدا فقط نیاز را چند برابر می کند. پس هر دو خسته و عصبانی خواهند شد و فکر می کنند که فریب خورده اند ولی در حقیقت هیچ کس دیگری را فریب نداده است.

 

  • نوع دیگر دوستی کیفیتی کاملا متفاوت دارد. این نوع دوستی به خاطر نیاز نیست بلکه به خاطر این است که شما به قدری پر و غنی هستید که می خواهید با شخص دیگری شریک شوید و به علت این شراکت و سهیم شدن نوع جدیدی شادی و سرور وارد زندگی و وجود شما می شود که هرگز قبلا تجربه اش نکرده اید چرا که قبلا همیشه در حال گدائی بوده اید. وقتی شما کیفیتی را شریک می شوید دیگر به دنبال وابستگی به کسی نیستید بلکه با هستی و تغییرات زندگی جریان می یابید زیرا برای شما اهمیتی ندارد این کیفیت را با چه کسی شریک می شوید. خیلی ساده است چون شما پر و غنی هستید می خواهید با دیگران شریک شوید و هر کس به شما نزدیک شود شما او را سهیم می کنید و این شراکت خود علت سرور و حال خوش شماست.

 

تا حالا به دوستی اینطور نگاه نکرده بودم، ولی به نظرم، این جور دوستی یک روح بلند و بی نیاز رو می طلبه، چون اکثر ما در دوستی هامون با توقعات وارد می شیم و گاهی همین توقعات بیجا باعث خراب شدن یک رابطه زیبا می شه. هر چند موندن توی دوستی نوع دوم خیلی سخته ولی باید خیلی قشنگ باشه، باید امتحان کنم. دوستی های شما از کدوم نوع است؟

 

*** برای اولين بار عيد فطر پاشديم رفتيم شمال. خيلی دوست داشتم برای نماز عيد فطر برم توی ده نزديک ويلا پيش جمع روستائی ها چون به نظرم هر چيزی که ساده تر باشه باشکوه تره. منتها خوب خواب صبح يه چيز ديگه است و ما طبق معمول خواب مونديم.  ولی عجب اين خواب صبح شمال می چسبه ها. هوای خنک و فوق العاده که اصلا دلت نمی خواد از زير پتو بيای بيرون. دريا هم که عين شيشه صاف صاف بود و انقدر اروم که ادم رو ياد يه بچه خوابيده می انداخت. انقدر که دوست داشتی فقط با سکوت کنارش بشينی و با سر و صدا مزاحم خوابش نشی و فقط به صدای تنفسش گوش بدی و ... وای دوباره دلم هوای شمال کرد.

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :

سايکوسيبرنتيک

* اتفاق یا محرک---> مغز(ضمیر ناخوداگاه)--->تفسیر،برداشت---> تصورات ذهنی--->حالت روحی معین--->اعمال

 

همونطور که دفعه پیش توضیح دادم اعمال ما از این سیر برداری نشات می گیره، اگه ما بتونیم تفسیرهامون رو از زندگی تغییر بدیم علاوه بر تغییر اعمالمون یه تغییر کلی در منش و شخصیتمون هم به وجود می یاد، ولی حتی با تغییر تصورات ذهنی هم می شه اعمال رو تغییر داد، علم مدیریت ذهن به نام علم سایکو سیبرنتیک خونده می شه، نمی دونم با اینجور کتابها اشنا هستید یا نه، ولی شاید خیلی جاها حرف تفکر مثبت یا جملات مثبت رو شنیده باشید، شاید یکی از زیباترین و ساده ترین کتابهایی که در مورد جملات انرژی بخش و مثبت هست کتاب 4 اثر از فلورانس اسکاول شین باشه، کتابی سرشار از جملات روحیه بخش که به تو اطمینان می ده اگه با اعتقاد کلماتی رو بر زبان بیاری حتما به وقوع می پیونده، قدرت ایمان این زن برام خیلی جذاب بود، اصولا از ادمهایی که اینطور بر خلاف جامعه و با آگاهی از زشتی های جامعه اینطور مثبت اندیشانه حرکت می کنند خیلی خوشم می یاد، یه یک سری از جملات این کتاب نگاه کنید:

 

  • کلامتان را عوض کنید تا جهان شما عوض شود زیرا کلامتان جهانتان است.
  • ترس همان اندازه خطرناک است که نیروی برق کنترل نشده. پس واژه ها و اندیشه ها را باید با فهم و شعور به کار گرفت. تخیل کارگاه آدمی است. پس به خیالی آشفته که سر به شورش بر می دارد و تصاویر ترس و دلهره را نقش می کند، همان اندازه می توان اطمینان کرد که بخواهیم بر اسبی سرکش سوار شویم.
  • وقتی چشم امیدتان به خدا باشد، هیچ چیز انقدر عجیب نیست که راست نباشد. هیچ چیز انقدر عجیب نیست که پیش نیاید و هیچ چیز انقدر عجیب نیست که دیر نپاید.
  • رهایی از ترس یک راه بیشتر ندارد: تبدیل ترس به ایمان.
  • من همانقدر به خدا محتاجم که او به من  مشتاق. زیرا من ابزاری هستم در دست او تا مشیت خود را از طریق من به انجام رساند.
  • پیش از سحر تاریک است اما تاکنون نشده که افتاب طلوع نکند. به سحر اعتماد کنید!
  • در ملکوت مجال از دست رفته وجود ندارد. اگر دری بسته شود دروازه ای می گشاید.
  • هر انسان حلقه ای است در زنجیر خیر و صلاحم.

 

می دونید جملات بسیار ساده ای هستند ولی انگار پشت هر کدومشون دریایی از اعتقاد و ایمان وجود داره، اینکه تو علارغم هر کاری که دیگران با تو می کنند بتونی با ایمان بگی که "هر انسان حلقه ای است در زنجیر خیر و صلاحم" چیزی به جز یک روحیه پولادین و پر صلابت نمی تونه باشه.

 

حالا به غیر از این کتاب که فقط جملات مثبت رو مد نظر قرار می ده می تونید از کتابهای مدیریت ذهن (ماکسول مالتز)، نیروی تخیل مثبت (ژورف مورفی)، تقویت و تمرکز فکر (ژوزف مورفی)، قدرت معجزه آفرین تفکر مثبت (نورمن ونسان بیل) و... استفاده کنید. تمام این نویسندگان معتقدند که با برنامه ریزی ذهن و با به کار درست کلمه می تونیم بر ذهن و اعمالمون مسلط بشیم، من بهتون پیشنهاد می کنم 40 روز روزه مثبت اندیشی بگیرید و بعد از اتمام این دوره عملکرد این روزه رو بر روح و جسمتون بسنجید!!

 

** هفته پیش وقتی برای کاری به انقلاب رفته بودم، سه تا کتابفروشی کشف (توی خیابون جیحون) کشف کردم که کتابهای دست دوم می فروختند، کتاب دائی جان ناپلئون رو خیلی دوست داشتم بخرم که با دیدن قیمتش (10 تومان) پشیمون شدم، ولی اگه دنبال یه کتابی می گردید که حسابی بخندید این کتاب رو پیشنهاد می دهم.

عوضش یه کتاب قدیمی خریدم به اسم در سوگ سیاوش، فکر کنم این کتاب رو پویا پیشنهاد داده بود، هر چند حوصله نداشتم تا اخرش بخونم، ولی همون مفهوم ضمنی که ازش در اوردم در مورد اسطوره های ملی بود و تاثیری که در اسطوره های مذهبی داشته!  خیلی جالب بود، یه جورائی می خواست بگه که طرز عذاداری که ایرانیان امروز برای امام حسین (ع) در عاشورا دارند (عین علم بلند کردن و دسته راه انداختن)  وام گرفته شده از قدیمه، یعنی بعد از تسلط مسلمانان بر ایران و تغییر مذهبی ایرانیان، فرم عذاداری ها ی ایرانیان قدیم فقط از لحاظ اسمی تغییر داد و به جای پهلوانان اسطوره ای (عین سیاوش پاکزاد) جاش رو به شهید کربلا داد. البته همونطوری که حدس زدید زمان چاپ این کتاب برای قبل از انقلاب بود و الان ممنوع الچاپه ولی برای خوندن فکر کنم برای یه بار خوندن بیارزه.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آبان ۱۳۸٤
تگ ها :