دی جی سلينجر

* قطعنامه پایانی تجمع 22 خرداد که البته خوانده نشد.

 

** فکرش بکن ایشون نه تنها می خواهند تشریف بیارند ایران بلکه قصد دارند شخص اول مملکت هم بشند. یه ضرب المثل هست که می گه شتر در خواب بیند پنبه دانه، گهی لپ لپ خورد گه دانه دانه!

 

*** یه اتفاق بد که داره می افته اینه که بعد از این تجمعات الان خیلی ها حساسیت به چادر و حجاب پیدا کردند و هر ادم محجبه ای رو به سرکوبگران و لباس شخصی ها وصل می کنند. درسته که توی تجمعات پلیسهای زن اکثرا با چادر بودند ولی اینو نمی شه به کل جامعه تعمیم داد. اینو گفتم چون این روزا  خیلی از ادمها رو می بینم و یا توی وبلاگها می خونیم که نسبت به چادری ها و افراد ریش دار با لحن خوبی حرف نمی زنند. ولی انگار این رسم ایران زمینه که هر چند وقت یکبار حوادث تکرار می شه! با این تفاوت که چند دهه پیش افراد مورد غضب افرادی شیک و پیک با صورتهای سه تیغه بودند که به نام ساواکی خونده می شدند حالا برعکس اون دوران. فکر کنم باید تفاوت بین اینها رو بدونیم چون درصد زیادی از افراد جامعه ما به جز حاشیه شمالی و مرکز تهران هنوز هم حجاب براشون چادر محسوب می شه.

 

**** در دبیرستان یه استاد ریاضی داشتیم که خیلی با حال بود و از 1:45 دقیقه ای که سر کلاسش بودیم دو ساعت از دستش می خندیدیم! یه بار از دوران جنگ تعریف می کرد و از همشهریهای ترکش. می گفت هر وقت خبرنگاری به جبهه می اومد از این دوست ایشون هر وقت می پرسید خوب یه پیام برای هموطنانتون بدید، می گفت (البته اینجا رو با لهجه برامون تعریف می کرد) "البته من کوچیکتر از اون هستم که پیام بدم آماااا... "و یکساعت حرف می زد. حالا برای فوتبال دیشب من کمتر از اون هستم که نظر کارشناسی ارائه بدم اماااا خدائیش میرزاپور با اینکه توی بازی اول گند کاشت ولی این بار خوب بازی کرد و اون دو تا گل رو هم دیگه هر کی دیگه هم بود گل می خورد.  این کعبی هم که واقعا نصفش زیر زمینه از بس که همه پرتغالی ها رو پوست کند! خدائیش فیگو ازش ترسیده بود مخصوصا وقتی با پاش رفت تو صورت فیگو به طوریکه تا چند دقیقه گیج ویجی می زد! مهدوی کیا خوب می دوید ولی نیمه دوم انگار از نفس افتاده بود، نصرتی و ارمناک هم خوب بودند ولی یه اشکال عمده تیم ما انگاری این بود که اصلا همدیگه رو نمی دیدند. به نظر می رسه تیم ما تک تکشون خوبند ولی کار گروهی و تیمیمون در حد صفره! هر چند الان دیگه حرف فایده نداره به طور فجیعانه ای از جام جهانی حذف شدیم. این حاشیه های تیم ملی هم خوندن داره. (اينو بعد از بازی ايران با پرتغال نوشتم ولی چون پرشين مشکل داشت دير گذاشتمش)

 

***** وبلاگ آزادی مانا کاریکاتوریستی که در بنده. چه قدر قدرت تحمل ما ایرانی ها کم شده. عین یه زودپزی شده که حالا جوش اورده و هیچ کس نمی تونه جلوش رو بگیره و  حالا اتیشش بدجوری داره دامن (یا شلوار) بعضی ها رو داره می گیره.

 

****** چند وقتی بود که دنبال کتاب بلوغ اوشو می گشتم، شنیده بودم که ممنوع الچاپ شده. این بود که وقتی به طور تصادفی توی یه کتابفروشی دیدمش تعجب کردم. کتاب برای چاپ سال 80 بود با ورق های نه چندان مرغوب ولی کاملا نو و هیچ قیمتی هم روی کتاب نبود. فروشنده قیمت کتاب رو 4000 تومان اعلام کرد و گفت که چون چاپ این کتاب ممنوعه توی چاپخونه کتاب رو منتشر می کنند و بعد به صورت ازاد و قاچاقی می فروشند، کتاب دیگه اوشو به اسم راز رو هم به من 15 تومان قیمت داد. جل الخالق، کتاب این جوری دیگه نوبره والله. همینجوری قیمت کتابها بالا هست دیگه اگه قرار به این جنگولک بازی ها و سنگ اندازی های وزارت ارشاد و ناشران محترم هم باشه دیگه طرف کتاب نمی شه رفت.

 

******* به داداش کوچیکه می گم داداشی بدون رودروایسی هر خصوصیت مثبت و منفی که دارم بگو، اونم نه برداشت و نه گذاشت و گفت "فکر می کنی خیلی بارته!" (به نظر من که پسرها بی جنبه اند و نباید ازشون چیزی پرسید و این اصلا هم ربطی به کم بودن ظرفیت من نداره که یه دونه مشت کوبوندم پشت کمرش )

 

******** بعضی وقتا انقدر پشت سر هم کتاب می خونم که دیگه چشمام طبق عادت تندخوانی روی کلمات و جملات مانور می ده اما حتی یه کلمه هم نمی فهمم. اما کتابهای جروم دیوید سَلینجر ادم رو وادار می کنه که تا اخر کتابش رو زمین نذاری.

ناطور دشت (ترجمه احمد کریمی، انتشارات ققنوس) ، فرنی و زویی (ترجمه امید نیک فرجام، انتشارات نیلا) و تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران و سیمور: پیشگفتار (ترجمه امید نیک فرجام، انتشارات ققنوس) سه رمان جالب از این نویسنده هستند. من به ترتیبی که این کتابها رو نوشتم دوستشون دارم، هر چند این کتابها از جنسی متفاوت با سایر رمان هاییه که تا حالا خوندم و با دقت بیشتری باید کلماتش رو برای فهمیدن بلعید.

در ناطور دشت قهرمان داستان جوان جستجوگری است که  به دنبال مفهوم زندگی می گرده و از یاسی به یاس دیگه فرود می یاد. هولدن پسر جوانی که به دور از زندگی بی عار همه انسانهای دور و برش در جستجوی چیزی دیگر و از جنسی متفاوته و هر چیزی اونرو ارضا نمی کنه و با نگاه موشکافانه اش نسبت به افراد دور و برش نمی تونه از زندگی لذت ببره و خباثت بعضی از افراد دور و برش ازارش می ده.

فکر کنم این داستان تعریف سرگشتگی خیلی از جوونهای امروزی باشه حالا نه دقیقا عین این داستان ولی به نوعی دیگه. شاید جوونهای هم دوره ما چون وقت و  تبادل اطلاعات بیشتری دارند خیلی بیشتر از پدر  و مادرهای نسل های گذشته به دام پوچی و بی ارزشی و عدم ارتباط صحیح با دیگران بیفتند. این بلوغ زودرس این روزا باعث اذیت خیلی از افراد با سن پائین می شه. اگه دوره فرويد و کارل گوستاو يونگ اين سن ۴۰ به بعد بود الان به زير ۲۵ رسيده! شاید یه دلیل  مراجع زیاد به کتابهای روانشناسی و کتابهای بودا و اوشو و استفاده از یوگا و انرژی درمانی به همین خاطر باشه به خاطر وصل شدن این درخت بی ریشه به یک جای معتبر. ولی سلینجر در کتاب فرنی و زوئی به قشنگی نشون داده حتی توسل جستن به کتابهایی از این قبیل هم نمی تونه کارساز باشه و مشکل خیلی جدی تره. در واقع یا این کتاب رسما همه قشر ادمی رو دست انداخته! (من که این احساس به هم دست داد در صورتیکه ممکنه یه نفر دیگه کاملا نظری مخالف من داشته باشه، یه جورائی احساس کردم این نویسنده به تمام این کارها می خنده و همه ادمها رو به سخره می کشه، هر چیزی رو. اگه شما هم اين کتابها رو خونديد خوشحال می شم نظرتون رو بدونم)

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

۲۲ خرداد يک تجمع مسالمت اميز

 

* امروز دوشنبه  22 خرداد یه برنامه تجمع در اعتراض به قوانین زن ستیز از ساعت 5 تا 6 بعد از ظهر در میدان هفت تیر برگزار می شه.  می دونم اين اطلاع رسونی خيلی ديره ولی به هر حال دير گفتن بهتر از هرگز نگفتنه.

 

** طبق عادت جدید داشتم از زن عمو درمورد خصوصیات اخلاقیم می پرسیدم چون جدیدا فهمیدم دیگران خیلی راحتتر می تونند خصوصیاتی رو در تو تشخیص بدند که خودت شاید نتونی و یا نخوای که ببینی! یکیش برام غیرمنتظره بود گفت "جدیدا به کتاب خیلی وابسته شدی و سعی می کنی جواب هر چیز رو از توی اونها پیدا کنی"!

برام جالب بود چون خودم اینطوری فکر نمی کردم، هر چند الان هم فکر می کنم کتاب می تونه خیلی اطلاعات مفید رو در مدت زمان کوتاهی در اختیار تو بذاره.

 فکر کن که چه قدر عالیه که چکیده گنجینه اطلاعات و تجربیات گرانبهای آدمی رو به تو ارائه می ده که تو در عین بی طرفی می تونی راجع بهش قضاوت کنی و بپیذیری یا نه؟ هر چند دارم فکر می کنم شاید دارم از اون ور خط می افتم و به جای تجربه کردن شخصی خیلی به تجربیات دیگران وابسته شدم که اینو دیگران دارن به عینه در من می بینند. ولی بازم از خوندن لذت می برم. هرچند می دونم در اخر این همه تفحص و جستجو جواب هر سوالی در مورد خودشناسی و خدا شناسی رو می تونم در خودم پیدا کنم و بدون علم روانشناسی هم امکان پذیره ولی ترجیح می دم با دونستن نظریات دیگران نظریه خودم رو بسازم چون فکر می کنم اینطوری پایه قویتری داره. اصلا علم هم به خاطر همین استفاده از علم و دانش گذشتگان روز به روز پیشرفت بیشتری کرد.

ولی با همه این استدلال ها حسابی به فکر فرو رفتم. ولی بازم فکر می کنم این ورق هایی که اندیشه های ادم های قبل از ما روش نقش بسته هر چند شاید دقیقا مناسب زندگی ما نباشه ولی خیلی جاها می تونه یه چراغ توی یه جاده بی انتها و تاریک باشه که توی روشن شدن راه خیلی به ما کمک می کنه، حداقل در مورد من که اینطور بوده. شما چطور؟

 

*** یه پیشنهاد: از اطرافیانتون مخصوصا پدر و مادر و دوستان نزدیک بخواین سه تا خصوصیت مثبت و سه تا خصوصیت منفیتون رو بدون رودروایسی بهتون بگن. تجربه خیلی جالبیه چون خیلی وقتها عقایدی در مورد ادم دارن که اصلا فکرش رو هم نمی کنی. اینطوری خیلی چیزها در مورد روابطتون با دیگران براتون معلوم می شه.

 

 

**** وقتی صحبت از کسانی می شه که توی برنامه استشهادی اسم نوشتند می اد، معمولا به ذهن افراد بی منطق و خیلی خشکه مقدس می یاد ولی محمد و ریحانه دو تا نوجوون هستند که در وهله اول خیلی اشنا به نظر می رسند انقدر اشنا که با چیزی که توی ذهن ازشون ساخته بودی خیلی فاصله دارند. ولی نوشتن در این مورد می تونه به شناخت بیشترشون کمک کنه و به اشنا شدن با انگیزه ها و عقاید و علت کارشون. مهدی خلجی هم توی وبلاگش دیالوگ قشنگی با این دو تا دوست غریبه اشنا داره! انقدر که ديگه فکر می کنی هر چی گفته کافيه!

 

پ.ن.:يک تجمه مسالمت اميز به چه روزی در اومد. برای اولين بار بود که توی اين تجمع ها پليس زن می ديدم و برای اولين بار بود که از همون لحظات اوليه می زدند و می بردند. با اينکه قرار تجمع ساعت ۵ بود ولی از ۴:۳۰  در اطراف ميدون هفت تير حضور داشتند. پليسها،  زنان و مردان حاضر در پارک سر خيابان قائم مقام رو که مقرر اصلی برای تجمع بود بلند کردند و به طرف خيابون روندند و دور تا دور پارک رو نيرو گذاشتند که کسی نتونه در انجا جمع بشه. بچه ها وسط ميدون دور دربهای ورودی مترو جمع شدند. نمی دونم تعداد بچه ها بيشتر بود يا لباس شخصی هايی که از دور جار می زد چيکاره هستند. فکر کنم شعار دادنهای اصلی  (ما زنينم انسانيم اما حقی نداريم) از طرف خيابون شروع شد يه گروه چند نفره که به همون تعداد پليسهای زن دنبالشون بودند. کم کم تعداد بيشتر شد و توی خيابان نزديک مانتو فروشی ها حرکت می کرديم و شعار می داديم که يه دفعه شروع شد. ريختند و زدند و بردند.   

 

دست بعضی از پليسهای زن اسپری های قرمزی بود که بعدا فهميديم اسپری فلفله.

 

وقتی کسی رو می گرفتند افراد توی پياده رو ها شروع به هو کردن می کردند و می گفتند ولش کن وحشی که يه دفعه يه دستی از پشت همونها رو هم می گرفت و به مينی بوسها و ماشين هايی که برای همين کار اورده بودندمنتقل می کرد.  دور ميدون پر بود از اين ماشين ها.

 

توی پله های مترو يه سربازی يه مردی رو گرفته بود و می خواست ببرش بيرون توی ماشين. همه مردم دور و برش سعی داشتند قانعش کنند که ولش کنه ولی قبول نمی کرد و می گفت خود سردار اينو گرفته حالا اگه من ولش کنم ۱۰ ماه اضافه خدمت می خورم. بعد به خود اون اقا می گفت تو راضی ای که من ۱۰ ماه اضافه خدمت بخورم بيا بريم! هنوز جر و بحث ادامه داشت که يه هو چند تا از لباس شخصی ها ريختند تو و با داد و هوار جمعيت رو متفرق کردند و اون اقا رو بردند.

 

از عکسهای خوب و نزديکی که کسوف گرفته تعجب می کنم چون تمام افرادی که داشتند عکسبرداری می کردند خودشون و دوربينشون ضبط می شد! ولی با اين عکسها خيلی خوب می شه اوج خشونت رو فهميد.

لينکهای مرتبط:

نوشته اسيه امينی

اخبار گويا

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

قلم

* منم با نظر دکتر شیری موافقم. به نظرم این کاریکاتور روزنامه ایران انقدر ها هم جنجالی نبود که این همه جناح کشی بشه. دکتر شیری خیلی قشنگ توی مقاله ای که نوشته (جای مانا در زندان نیست) این موضوع رو از دید جامعه شناسی و روانشناسی توضیح داده.

به نظر من کاسه صبر ايرانی ها سر رفته و حالا به خاطر هر مساله به ظاهر بی اهميتی توی خياباون می ريزن

 

** چند تا از دانشجوهای امیر کبیر و تهران توی شلوغی های چند هفته گذشته توسط وزارت اطلاعات دستگیر شدند. این وبلاگ پیگیر سرنوشت این دانشجویان هست و خبر از موقعيت اين دانشجويان می ده.

در ضمن وبلاگ عابد توانچه که یکی از این دانشجویان دستگیر شده هست رو می تونید اینجا ببینید.

 

*** توی این چند روز تعطیلی برای اینکه جا برای بقیه که برای زیارت! می یان باز شه رفتیم شمال، بعد دیدیم انگاری همه فکر ما رو کردند و میدون رو برای عاشقان خالی کردند چون ترافیک جاده چالوس ساعت 5:30 صبح جمعه خیلی دیدنی بود!  فکر کنم دفعه دیگه باید 3 صبح حرکت کنیم.

 

***** این داستان انگشت اشاره هم خیلی جالب بود. (لینک از سایت دکتر شیری)

 

****** فرشید فرجی مستند سازی که پارسال به دست نیروهای امریکائی در عراق دستگیر شده بود و مدتی در زندان ابوغریب بود در وبلاگ خوابگرد از ناگفته های موندن در زندان نوشته و مساعدت وبلاگ نویسان و فشاری که به امریکائی ها وارد شده. جالبه که اینترنت و وبلاگها انقدر می تونند موثر باشند. پس قدرت قلم هاتون رو دست کم نگیرید.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

سفر بريد خيلی هم زياد...

* هفته پیش وقتی تعریف ماشین مسابقه های ورزشگاه ازادی رو از زبون یکی از بچه های فامیل شنیدیم تصمیم گرفتیم که یه سری بزنیم. این بود که شال و کلاه کردیم و رفتیم کارتینگ سواری! پنج شنبه هول و حوش ساعت 5 بعد از ظهر بود که از درب شرقی ورزشگاه ازادی پارکینگ شماره 13 وارد شدیم. اول از همه چشممون به یه پیست ماشین سواری پیچ در پیچ خورد که دور تا دورش رو با لاستیک پوشونده بودند تا در صورت اصابت کارت ها به اطراف صدمه ای به راننده و ایضا ماشین وارد نشه.

هنوز هیچ ماشین یا به قول مسئول این بازی هیچ کارتی در پیست نبود. برنامه بازی از ساعت 6 به بعد شروع می شد و ما یه خورده زود رسیده بودیم. یه ساعتی با خنده و شوخی با بچه ها (البته بچه که چه عرض کنم یه مشت پسربچه شر و شیطون بودند چون هیچ دختر خانومی افتخار نداد با ما بیاد و من تنها بودم، احتمالا فکر می کردند این دیگه خیلی رفتار غیر خانمانه ایه!) گذشت. در این حین یکی از افرادی که خبره این کار بود و برای تمرین به پیست اومده بود با حرکات سریع و تندش چشممون رو خیره کرد. سر پیچ ها همش نگرانش بودیم که این ور و اون ور نخوره ولی به قدری مهارت داشت که معلوم بود این کاره است و احتمالا برای مسابقه تمرین می کرد. از سرعت زیادش دچار دلشوره شدم چون فکر کردم عمرا من با این سرعت بتونم از پس این پیچها بربیام و حتما با مخ می رم توی لاستیکهای کنار پیست و کلی به هم می خندند. بالاخره اسممون رو صدا کردند و گروهی رفتیم برای سوار شدن. کلاه مخصوص و حمایل گردن رو سرمون که کردیم من تازه فهمیدم خیلی قضیه جدیه! ولی به محض سوار شدنش و گذشتن از پیچ اول خیالم راحت شد. خوبی این ماشین ها اینه که کلاج نداره! و می تونی فقط گاز بدی. فقط سر پیچ ها من احتیاطا سرعتم رو کم می کردم ولی خدائیش خیلی حال داد مخصوصا سر يه راه صافش که حسابی گاز می دادی. به محض پیاده شدن رفتیم یه سری دیگه اسم نوشتیم. فکر کنم ارزش یه بار سوار شدن رو داشته باشه. فقط بگما که هر 6 دقیقه اش 3500 تومان بود و 12 دقیقه ماها 7 تومان تموم شد. ولی خدائیش می ارزید. من که فکر کنم یه برنامه دیگه برم.

 

** بعضی وقتها وقتی عده ای از تفریح و شاد بودن و نادیده گرفتن غم ها صحبت می کنند از طرف بقیه انگ مرفه بی درد بودن و پولدار و ... زده می شوند. به نظر من تفریح و خوب زندگی کردن انقدر ها که به نظر می رسه با پول ارتباط نداره. درسته که هر چه قدر وضع مالیت بهتر باشه توی مکانهای بهتر و جاهای های با کلاس تر می تونی  باشی ولی هنر استفاده از پول انقدر ها هم به میزانش بستگی نداره. می شه با یه هزینه کم به سفر رفت و اتفاقا خیلی هم خوش گذروند. خیلی ها منتظر اینند تا تموم امکانات جور بشه تا یه سفر برند و فکر می کنند سفر در صورتی خوش می گذره که همه چیز کامل باشه. من مطمئنم این جور ادمها حتی اگه بعد از چند سال هم همه چیز اماده شده باشه و به یه سفر پرخرج برند باز هم لذت کافی رو نمی برن و هنوز براشون جای غر داره!

اینو می گم چون از بچگی جوری بودم که به این سفر ها می رفتم و اتفاقا هر کدومش برام پر از خاطره است و لذتی که شاید اون موقع توی پلاژهای ارزون کنار ساحل می بردیم الان نمی بریم که توی ویلای خودمون هستیم (هر چند الان هم خیلی کیف می ده).  الان که فکر می کنم می بینیم چه خوبه که بابای من منتظر نشد که حتما ویلای شخصی داشته باشه تا بتونیم دریا رو ببینیم و به همون سفرهای ارزان ولی به یاد موندنی رفتیم. از بچگی سالی رو به یاد ندارم که سفری توش نباشه و الان هم طوری عادت کردم که فکر می کنم روال زندگی معقول و منطقی اینه که حتما چند روزی رو باید مال خودت زندگی کنی و جایی توی طبیعت سبز و بهشت مانند تا بتونی انرژی لازم رو برای ادامه دادن به دست بیاری.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٥
تگ ها :