قورباغه

   

* چند شبیه با صدای تپش قلبم از خواب بلند می شم یه هو عین طبل صدا می ده و یه دلشوره نامبهم که نمی دونم از چی سرچشمه می گیره!

 

سر و تهش رو که نگاه می کنم فکر کنم آتیشها از زیر سر اوشو بلند می شه. کتاب رازش حقیقتا رازه، به زیبائی هر چه تمام تر تو رو زیر و رو می کنه.

کاشکی هنوز هم بودی باگوان! فکر کنم کتابت بدون تو یه چیزی کم داره. عین اینکه دری به طرف یه جای خوش و اب و هوا باز بشه ولی کلید اصلی پیشت نباشه. می دونم الان اگه بودی می گفتی همه و همه پیش خودته. مبدا و مقصد یکیست فقط کافیه به جای نگاه کردن به این و اون به خودت رجوع می کنی ولی باور کن کار سختیه باگوان. دوست داشتم توی این سفر یکی بود که همراهیم می کرد یکی عین تو که چاله چوله های راه رو نشونم می داد. می دونم الان می گی نسخه کربنی نباش چاله چوله ها هم چراغی هستند در این راه. باشه باشه سعی می کنم خودمو باور کنم دارم قدمهام رو محکم می کنم. محکم در عین حال رها و ازاد.

 

وحید وزیری عزیر ازت ممنونم.

 

** اینم معرفی عاملان سرکوب زنان در میدان هفت تیر البته اگه تا حالا ندیدید. (لینک از زیتون)

 

*** این داستان قوباغه ای رو هم فاطمه عزیز برام ایمیل کرده که خیلی خوشم اومد انقدر که دوست داشتم شماها هم بشنوید.

 


قورباغه ها
 
 
روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با

هم مسابقه ی دو بدند.


هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود.


جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند...


و مسابقه شروع شد....


راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی

بتوانند به نوک برج برسند.


شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید:

"
اوه,عجب کار مشکلی!!"

"
اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند."


یا:


"
هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلند ه!"


قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند...


بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند...
 
جمعیت هنوز ادامه می داد,"خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه!"
 
و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف

...


ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر....
 
این یکی نمی خواست منصرف بشه!


بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه

کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید!
 
بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو

انجام داده؟


اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا

کرده؟
 
و مشخص شد که...
 
برنده ی مسابقه کر بوده!!!
 
 
نتیجه ی اخلاقی این داستان اینه که:
هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون

اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که

از ته دلتون آرزوشون رو دارید!
هیشه به قدرت کلمات فکر کنید.
چون هر چیزی که می خونید یا میشنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره
 
پس:
 
همیشه....
 
مثبت فکر کنید!
 
و بالاتر از اون
 
کر بشید هر وقت کسی خواست به شما  بگه که به آرزوهاتون نخواهید

رسید!
 
و هیشه باور داشته باشید:
 
من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم
                                                                                                            

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :

کودک درون

* هنوز دقیقا معلوم نیست توی بازی فینال چه اتفاقی بین زیدان و ماتراتزی افتاد که زیدان اونطوری با کله رفت تو قفسه سینه طرف. معلوم نیست از کلمه تروریست استفاده شده یا به خواهر و مادرش گیر داده. هنوز زیدان حرفی نزده اما رئیس کمیسیون امنیت ملی کشور ما آقای بروجردی در نامه ای سریع مراتب قدردانی خودش رو از این حرکت اعلام کرده!! (بعد هی بشینید بگید تو کشور ما کارها کند انجام می شه)

در نامه رئيس کميسيون امنيت ملي و سياست خارجي مجلس شوراي اسلامي آمده است: "با خرسندي علاقمندم مراتب احترام و سپاس خود را از دفاع بهنگام شما از حيثيت انساني و اسلامي خويش در برابر توهين ظالمانه و تهمت بلاحق يکي از اعضاء تيم رقيب درمسابقات پاياني فوتبال جام جهاني به شما اعلام نمايم."
 

 

** مقاله استاد راجع به فیلم آتش بس و همچنین خوندن کتابهای "وضعیت آخر"، "بازگشت به وضعیت آخر" (تامس هریس) و شفای کودک درون منو تحریک به رفتن به سینما توی این هوای داغ کرد.  چون هیچ ادم عاقلی ساعت 4:30 بعد از ظهر کولر خنک رو به هوای سینما ول نمی کنه، این بود که سینما سپیده اکران خصوصی با حدود 15،20 نفر داشت!! منم رفتم ردیفهای وسط جلوتر نشستم تا سر و صدای پاکت چیپس و تخمه و نون و پنیر و هندونه و زنگ موبایل و بچه ها و ... اذیتم نکنه و راحت فیلم رو ببینم.

حالا فکر کن دو تا کتاب خوندم و دیگه فکر می کردم اند کارشناسی روانشناسی هستم و دست به سینه برای نقد فیلم نشسته بودم و منتظر بودم تا ایرادهای فیلم رو یکی یکی بگیرم، فقط یه عینک کم داشتم تا ژستم تکمیل بشه.

نمی دونم این فیلم رو دیدید یا نه و اگه دیدید قبلش با چه ذهنیتی رو به پرده سینما نشستید. به خاطر پرفروش بودن فیلم،  به خاطر محمد رضا گلزار یا هنرپیشه دختر که الان کامپیوتر که نه چرتکه ذهنم اسمش رو بیرون نمی ده!  اهان پیدا کردم مهناز افشار (الانه که بردیا بگه این که یادت نمی یاد به خاطر تفاوت جنسیتیه که اسم دختره رو نگفتی و اسم پسره یه ضرب یادت اومد. ) یا به خاطر ذهنیتتون از کودک درون.

به من که با ذهنیت اخری رفته بودم خیلی قشنگ چسبید مخصوصا صحنه ای که گلزار گریه می کرد و عین بچه ها لبش رو با بغض جمع می کرد و با کودک درونش اشنا می شد. شاید لذت بردن از فیلم به خاطر همذات پنداری با شخصیت ها ی این فیلم بود. چون خودم از این لجبازی های بچه گانه هنوز که هنوزه دارم خیلی قشنگ می تونستم زمانهایی رو که این دو تا عنان رو به دست بچه لجبازشون می دادن حس کنم. موقعی که تو به هیچ قیمتی حاضر نیستی کوتاه بیای و دقیقا می شی یه بچه لجباز که به خاطر به کرسی نشوندن حرف خودت هر چیزی رو حاضری زیر پا بذاری حتی اگه اون به قیمت اذیت کردن ادمی تموم بشه که اتفاقا خیلی هم دوستش داری و نمی خوای هیچ اسیبی بهش برسونی.

شوخی ها اول خیلی خوب هستند ولی وقتی کش دار می شه و هیچ طرفی حاضر به کوتاه اومدن نیست دیگه ازاردهنده می شه و وقتی دو نفر ادم عین هم به هم بیفتند که کوتاه اومدن توی دایره لغاتشون نباشه این شوخی ها به جاهای باریک می کشه. (عین ازی) فکر کنم اخرین بار که این شوخی ها داشت به جاهای باریک کشیده می شد و دیگه از لفظ های معمول داشت خارج می شد سر بازی فوتبال فینال بود. آقا محمد شرمنده اخلاق ورزشیت. من افتاده بودم رو دنده کودک لجبازم ولی باور کن انقدر این بچه معصومه که حد نداره.

ما ادمهای پیچیده در عین واحد 3 تا هستیم. اگه بخوایم از زبان فیلم اتش بس ساده تر و خودمونی تر به کار ببریم کودک و ننه غرغرو و بالغ (در کتاب تامس هریس: کودک، والد، بالغ) هیچ کدوم هم بد نیستند فقط باید بشناسیمشون و به قول روانشناس فیلم در ما حل بشند و به موقع بتونند خودشون رو نشون بدند. شما تا چه حد با خودتون اشنا هستید؟

 

*** چند وقتی بود که کتابهایی رو که فکر می کردم خوبه با بی اعتنائی می ذاشتم روی میز وسط هال تا بلکه مامانی کنجکاو بشه و بخونه اما دریغ از باز کردنش. اما عوضش داداشی بزرگه شروع کرد به خوندن کتابهایی که روی میز بود، بعد کم کم علاقه مند شد و ازم کتابهای بیشتری خواست. حالا چند وقتیه که اونم پا به پای من این کتابهای روانشناسی رو می خونه. تا دیروز که دوباره دو تا کتاب خواست منم به شوخی بهش گفتم داداشی نمی شه که همش من کتاب بخرم یه چند تا هم با تو. اقا پا شد یه چک پول 50 تومانی در اورد داد به من برای کتاب. اوه پسر حسابی ذوق کردم. فکر کن 50 تومان پول که مال خودت نیست(!) ورداری و ببری هر کتابی که دوست داری بخری. حالا تو این هیر و ویری مامان من داره حرص می خوره و به داداش بزرگه می گه برای چی برای کتاب پول دست این دادی نه اینکه این خودش کتاب نمی خره حالا ور می داره اینا رو هم می بره حروم می کنه ( مامان (؟)،  اصلا مامان من با هر چی کتابه تو دنیا مخالفه، فکر کنم اگه زمان اتیش زدن کتابها توی ایران بود کلی هم ذوق می کرد)

حالا که خلاصه این پوله عشقه و یه روز باید برم انقلاب دلی از عزا در بیارم. اگه کتاب خوبی هست پیشنهاد بدید.

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :

اين بار فقط فوتبال...

* بازم خوبه اگه ارژانین تو بازی فینال نبود جام رو ایتالیا برد. هر چند (گوش بعضی نشنوه) فرانسوی ها بهتر بازی کردند و بیشتر بازی دست اونها بود ولی به هر حال فوتبال بازیه که نتیجه مهمتره از طرز بازی کردنه و اخر سر این ایتالیای عزیز بود که بوسه بر جام زد. اقا قهرمانی تون مبارک و نوش جونتون!

 

فکر کن! من دیشب ساعت 8:30 شب دارم با مترو بر می گردم خونه توی راه یه کل کل حسابی با برو بچ ایتالیا و فرانسه با SMS راه انداخته بودم. حیف که پاکشون کردم وگرنه خودتون قضاوت می کردید. یه تیکه باحال یکی از طرفداران فرانسوی انداخت اونو برای داداش کوچیکه ایتالیایی زدم کلی شاکی شده بود نامرد تو که ایتالیایی بودی. ولی چه کنم دیگه این کرم مردم ازاری بدجوری ادم رو قلقک می ده، ادم به برادر خودش هم رحم نمی کنه.

 

آی ساعت 12:30 شب می خواستم به هر چی طرفدار فرانسه است زنگ بزنم و اذیت کنم ولی حیف که این حس مردم دوستیم گل کرد و مانع شد. ولی الان عین چی پشیمون شدم.

 

فوتبال هر چند قشنگ و جذاب باشه ولی این صحنه اخرش که یه تیم روی زمین ولو شده و صورت بعضی هاشون پر از اشکه و طرفدارانشون وا رفتند خیلی ناراحت کننده است. من از این اخرش خوشم نمی یاد. بازی برنده- برنده رو ترجیح می دم.

 

نمی دونم زیدان چرا با کله رفت رو سینه طرف. ولی احتمالا حرف خیلی ناجوری شنیده. وگرنه عاقل تر از این حرف هاست. حیف که بازی خداحافظیش این جوری تموم شد. بازیکن فوق العاده ای بود. هر چند تو تاریخ فوتبال هیچ کس به پای دیه گو مارادونای خودمون نمی رسه!

 

فکر کنم برنامه نود بعد از بازگشت فردوسی پور چیز جنجالی از اب در بیاد. احتمالا یه بزن بزن حسابی و پرده برداری از مسائل پشت صحنه فوتبال خودمون. با درگیری هم که بین فردوسی پور و دائی پیش اومده فکر کنم صحبتهای تلخی رد و بدل بشه!

 

آرزوی اخر: می شه یه معجزه بشه و یه روزی تیم ما به فینال جام جهانی راه پیدا کنه! (فکر نکنم ارزو بر جوانان عیب باشه. هست؟)

 

** معرفی کتاب: گرچه عنوان سری کتابهای یک دقیقه ای در اولین برخورد ذهن خواننده را به مدیریت و مسائل مربوط به آن می کشاند اما پس از خواندن کتاب متوجه خواهید شد که در این کتابها اصولی در زمینه مدیریت، فروش، روانشناسی و ارتباط موثر و مسائل اجتماعی و اقتصادی با شیواترین شکل در قالب داستانی شیرین و ساده عرضه شده. این کتابها برای کسانی موثر است که به نحوی در صدد کار با دیگران و در ارتباط با آنها هستند. از پدر و مادر در منزل گرفته تا معلم، مدیر، تاجر و همه و همه در هر جا که قصد ارائه نمودن یک کالا یا در اختیار گذاردن خدمات و یا قبولاندن و ارائه نمودن ایده و فکر و عقیده ای مد نظرشان باشد.

در این کتابها شما اصولی را خواهید یافت که نه تنها به کار بردن آنها بسیار ساده است بلکه دارای اثر بسیاری بوده و موجب می گردد در کارهای خود با موفقیت چشمگیری روبرو گردید.

 

مدیر یک دقیقه ای: (نویسنده: کنت بلانچارد/رابرت لاربر)

خواه گرداننده یک شرکت بزرگ چند ملیتی باشید یا سرپرست یک خانواده در روستا، خواندن کتاب "مدیر یک دقیقه ای" تحول و تفاوتی بزرگ در زندگی شما ایجاد خواهد کرد. کاربرد سه فن ساده و عملی به شما می آموزد توان باروری و تولید خود را افزایش دهید، وقت بیشتری در اختیار داشته باشید و از کار و حرفه خود، خانوده خود و "خود" خود بهترین بهره را به دست آورید.

 

مربی یک دقیقه ای: (نویسنده: دکتر اسپنسر جانسون)

این کتاب می تواند ارتباط مابین فرزندان و والدین را بهبود بخشد.

 

فروشنده یک دقیقه ای: (نویسنده: دکتر اسپنسر جانسون-لاری ویلسون)

این کتاب با استفاده از روش جدیدی، مهارتها و توانائی های فروش را در اختیار شما قرار داده تا بوسیله آنها بتوانید موفقیت بیشتری را در بازار امروز به دست آورید.

 

رهبری و مدیر یک دقیقه ای (نویسنده: دکتر کنت بلانچارد)

رهبری موقعیتی که مکمل کتاب مدیر یک دقیقه ای است به عنوان یک الگوی مدیریتی برای ایجاد انگیزه در افراد استفاده می شود.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :

اسمان هم گريست!

* اوشو خیلی قشنگ حال ادم رو می گیره و اساسی بهت حالی می کنه که بابام جان هیچی بارت نیست و هر چه قدر هم که کتابها رو زیر و رو کنی و ظاهر قشنگ و اراسته ای برای خودت بسازی باز هم در اصل هیچ فرقی نکردی و صرفا عین طوطی هستی که لغات رو تکرار می کنی!!

در واقع تو اگه تمام دانشهای عالم رو هم داشته باشی ولی زندگیت براساس اگاهی و هوشیاری در لحظه نباشه کلش رو باختی. دقیقا عین ارژانتین که با اون همه بازیکن فوق العاده و صاحب دانش فوتبال به آلمانی ها باختند. (جان خودم اگه الان اوشو هم اینجا بود از این تشبیه من حسابی شگفت زده می شد:دی اینو می گن خلاقیت)

 

اخ فقط این الاغه است که دلم رو حسابی سوزوند!!

اَحمن

 

مردی که سالهای سال وقتش را صرف جور کردن معانی با حروف کرده بود و معما می ساخت، نزد یک صوفی رفت و درباره تحقیقاتش برای او گفت.

صوفی به او گفت "برو و روی کلمه احمن تامل کن.

آن مرد رفت و وقتی بازگشت صوفی از دنیا رفته بود.

مرد معماساز زاری کرد که دیگر هیچ وقت حقیقت را نخواهم فهمید.

در همین هنگام مرید ارشد ان صوفی ظاهر گشت و به مرد گفت"اگر در مورد معنای سری احمن نگران هستی من به تو خواهم گفت اینها حروف نخست عبارات فارسی (این حروف معنائی ندارد) هستند.

مرد ناله کرد : ولی چرا او چنین کاری را به من واگذار کرد؟

مرید ارشد پاسخ داد :زیرا وقتی یک الاغ نزد تو می اید تو به او کلم می دهی. این خوراک اوست. مهم نیست که او ان را چه می خواند. شاید الاغ ها فکر کنند که کاری بسیار مهم تر از خوردن کلم انجام می دهند!

سخنرانی هفتم: هفدهم اکتبر 1978 از کتاب راز 1- ترجمه محسن خاتمی- نشر فراروان (تلفن: 66437753)

 

معنی الاغ در بین صوفیان این است: کسی که بار سنگینی از دانش را حمل می کند. صوفیان مردم جاهل را الاغ می خوانند. چرا به انان الاغ می گویند؟ زیرا الاغ می تواند تمام متون مقدس را حمل کند و از انچه حمل می کند ناهوشیار باشد و قادر به درک معنی نخواهد بود.

 

مردمان دانشمند به نوعی ظریف حامل گیتا و انجیل و ودا هستند ولی معنی اینها را نمی دانند، زیرا معنی را نمی توان از طریق مطالعه به دست اورد، معنی را نمی توان از راه واژه ها شناخت. معنی را فقط از راه تجربه می توان شناخت.

 

در واقع هیچ حرفی معنا ندارد. معنی در زندگی است نه در واژه ها. معنی در زندگی کردن است نه در متون مقدس. معنی در عشق است نه در واژه عشق. معنا در عشق ورزیدن است.

 

** دو شبه که آسمون هم برای باخت ارژانتین شبها زار می زنه! اونم چه زار زدنی...

 

*** آی کیف کردم این پرتغالی ها اومدند بالا، چون جناب مایلی کهن گفته بود اینا همون دور اول اوت می شوند و اینطوری حسابی دماغ حاجی سوخت، حالا این هیچی برزیل رو بگو که به فرانسوی ها باخت! کی فکرش رو می کرد؟ حالا بازم اینا هیچی این ارژانتینی ها دیگه چرا اوت شدند؟ اخه بازی فینال مگه بدون این تیم مزه می ده؟!

 

**** سر بازی آلمان و ارژانتین موقعی که هنوز ارژانتین یه گل جلو بود و اوضاع برای المانی ها و به هکذا طرفدارانش قمر در عقرب بود (چه تشبیهی) و منم داشتم حسابی از خودم ذوق در ورمی کردم و به داداش کوچیکه که ایتالیاییه می گفتم اینا رو سوسک کردیم و منتظر باش تا شما رو هم به هکذا. توی این هیر و بیر مامان داشت از داداش بزرگه می پرسید غذا فسنجون می خوری یا قرمه سبزی اینه بی ظرفیت بی جنبه المانی هم با عصبانیت گفت مادر من،  هیچی نمی خورم اصلا نون و پنیر می خورم. مامان منم طفلکی هاج و واج مونده بود که این پسره شکمو  لابد مشکل حاد و وحشتناکی داره که از غذا افتاده.

به مامان می گم مامانی فکر کن بچه ات داره غرق می شه یکی بهت می گه نون خامه ای می خوری یا شیرینی پنجره ای، اینو فعلا کاری نداشته باش در این حالته!!

هر چند بعد از بازی بی جنبه نشست حسابی شام خورد و نیشش تا بناگوش باز بود و داشت تلافی اون چند ساعتی که ساکت بود و حرص می خورد رو سر من در می اورد و می گفت این ارژانتینی ها بی شخصیت ها جنبه باخت ندارد دارند دعوا می کنند. (چی شد داداش من زبونت وا شد.

 

***** وبلاگ برای آزادی دکتر موسوی خوئینی.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٥
تگ ها :