حنيف قريشی

* نزدیکی، نوشته حنیف قریشی، ترجمه نیکی کریمی، انتشارات توفیق آفرین، قیمت 2500 تومان

نمی دونستم خانم نیکی کریمی کار ترجمه هم انجام می ده برای همین وقتی فهمیدم دو تا کتاب ترجمه کرده تعجب کردم. اما وقتی راجع به کتاب نزدیکی گفت که "وقتی این کتاب رو خوندم دوست داشتم همه را در این تجربه سهیم کنم." اسم این کتاب رو توی لیست ذهنم سپردم تا بخونمش. تا اینکه دو هفته بعد وقتی با یکی از دوستام صحبت می کردم گفت "اره الان هم سر کتاب نزدیکی هستم!" منم که فرصت طلب خوشحال شدم و کتاب رو ازش قرض گرفتم.

  حنیف قریشی نویسنده خوبیه و نیکی کریمی هم با اینکه تازه کاره خیلی خوب از عهده ترجمه کتاب براومده و جملات روان و خوب هستند اما امان از سانسور!

یه جاهاییش دقیقا بین قصه کتاب سرگردون می شی و نمی دونی دقیقا چه بلائی سر قهرمانان داستان می یاد و علت خیلی از کارها رو درک نمی کنی! مثل اخر کتاب که کم کم دارم شک می کنم که جی داستان ما در اخر از زندگی با یک زن و عشق به دختر دیگه گذشت تا با ویکتور باشه!

 ولی بازم این کتاب جرح و تعدیل شده ارزش خوندن داره. از حنیف خوشم اومد و البته از کتابش. توی این دنیای قاراشمیش که هر کسی می خواد وجهه خوبی از خودش نشون بده و هر کسی برای خودش یه پا پیغمبره، این ادم خیلی راحت واگویه های ذهنیش رو بدون ترس از قضاوت دیگران روی کاغذ می یاره. با خوندن چند تا مقاله از این نویسنده متوجه شدم حتی خیلی جاها داره حدیث زندگی خودش رو برملا می کنه. این عریان کردن و صداقت بی رحمانه در مورد خودش برام خیلی لذت بخش بود. اما فیلم intimacy هم از روی این کتاب ساخته شده و  توسط Patrice Chereau کارگردانی شده، فکر کنم یک جایزه اسکار هم در سال 2001 گرفته، اما هنوز که نتونستم پیداش کنم.

** بخشهایی از کتاب:

امشب غم انگیزترین شب زندگی من است. چون دارم می روم و قرار هم نیست که برگردم...

اولین باری که او دستش را روی بازویم گذاشت کاش گریخته بودم. چرا نرفتم؟ تلف شدم! هم وقت و هم احساساتم به هدر رفت. شاید او هم همین نظر را در مورد من داشته.

سعی می کنم خودم را متقاعد کنم که ترک یک نفر بدترین بلائی نیست که تو سرش می اوری. ممکن است غم انگیز باشد ولی مصیبت نیست. اگر تو هیچ چیز و هیچ کس را ترک نکنی یا کنار نگذاری، جا برای چیزهای نو نمی ماند. طبیعتا اگر بخواهی چنین باشی باید به دیگران، به گذشته و به همه اندیشه ها و علایق خودت پشت پا بزنی. شاید ناچار به پیمان شکنی و خیانتی اجتناب ناپذیر شویم. یک کار خوش بینانه و پر از امید که باور ما در اینده تضمین می کند، همه چیز را در اینده نه تنها متفاوت بلکه بهتر خواهد کرد.

*** اوه پسر، این مصاحبه حنیف قریشی چه لذت بخش بود من هم دقیقا می نویسم به خاطر دلایلی که حنیف گفته:

 من فكر مى كنم آدم كلمات را روى كاغذ مى خواباند تا فراموششان كند. وقتى آدم نوشتن كتابى را تمام مى كند ديگر نمى خواهد به آن فكر كند، تمام شده است. آدم مى نويسد تا خودش را از دست دلمشغولى هايش خلاص كند. يا اين كه آدم مى نويسد تا براى ايده هاى تازه جا باز كند. چيزى كه اهميت دارد، چيزى است كه به زودى گفته خواهد شد، نه چيزى كه قبلاً گفته شده است.  

همه بين دو فرهنگ و دو زندگى اند؛ چون همه آدم ها از دو پدر و مادر هستند. فكر مى كنم به همين خاطر هم هست كه آدم ها به چيزى كه آن را «برخورد تمدن ها» مى نامند علاقه مندند. در واقع صحبت از برخورد دو وجود كاملاً متفاوت است: پدر و مادر. اين چيزى است كه موجود بشرى را تعريف مى كند: روشى كه آدم به وسيله آن والدينش را در خود تلفيق مى كند و خودش مى شود و همان چيزى است كه به موجود زنده معنا مى دهد. فكر مى كنم نوشتن تلاشى است براى تلفيق و رمزگشايى: آدم سعى مى كند افكار عميق اش را كشف كند تا بعد ذهنش را خالى كند. 

**** چیزهایی که در مورد پدرم هرگز نمی دانستم. (مصاحبه با حنیف قریشی)

 ***** مصاحبه با خانم نیکی کریمی در مورد رمان نزدیکی

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

پشتکار

* توی باغ در یه عصر نیمه ابری نشسته بودم که تقلای یه عنکبوت کوچولو توجهمم رو جلب کرد. از درخت کاجی که روش بود یه تار به بوته گل رز سرخ خوشرنگی که کنارش بود کشید. تعجب کردم ولی وقتی دوباره برگشت و شروع به تنیدن کرد تازه متوجه شدم. این تار کج حکم پای بست خونه اش رو داشت و در فاصله بین این تار تا درخت کاج خونه قشنگش رو تند تند در عرض دوساعت بافت. بعد خسته و منتظر به وسط تارش رفت و منتظر شد. دیدن تار قشنگش توی سرخی غروب خیلی قشنگ بود. کلی از دیدن خونه ساختنش ذوق کردم و به همه هشداردادم که کسی از این طرف رد نشه تا خدای نکرده یه وقت خونه اش خراب نشه. همه در ظاهر غر غر کردند و دستم انداختند ولی معلوم بود که همشون از این پشتکار و خونه هندسی قشنگی که این کوچولو ساخته خوششون اومده. فردا که دوباره به باغ رفتیم اول از همه دوون دوون رفتم سراغ عنکبوت ولی با دیدن تارهای اویزونش کلی دمغ  و ناراحت شدم و شاکی از اینکه کی خونه این بیچاره رو خراب کرده. می ترسیدم سر خودش هم بلائی اومده باشه، یک ساعتی هم ازش خبری نبود ولی وقتی دوباره سرش رو از برگ و شاخ های کاج بیرون اورد و دوباره با پشتکاری بی نظیر بی توجه به اینکه خونه دست سازش رو یکی خراب کرده توی همون جا یه خونه جدید درست کرد. همون سختکوشی و همون پشتکار بدون ناراحتی و گله و شکایت!! 

چند بار تا حالا  وقتی کاخ ارزوهاتون خراب شده بدون گله و شکایت و سریع بلند شدید و دوباره شروع کردید؟!

وقتی دنبال حقیقت باشی همه چیز حتی یه عنکبوت می تونه برات معلم باشه. فقط باید با دید باز و جویای حق به همه چیز نگاه کنی.

 

** عصر روز سه شنبه توی خونه تنها بودم. همه برای دیدن زوار رفته بودند و من به بهونه ای از رفتن شونه خالی کرده بودم و فیلم مادرشوهر هیولا رو می دیدم. طرفای غروب زنگ خونه امون زده شد. فیلم جای حساس بود و منم که حوصله نداشتم به بهونه اینکه حتما با مامان کار دارند نرفتم درو باز کنم. صدای زنگ دوم اومد. دوباره بی خیالش شدم. زنگ سوم زده شد، داشتم فکر می کردم عجب کنه ایه!! که یه هو صدای همسایه کناری اومد که داشت تشکر می کرد. شصتم خبر دار شد نذری اوردند. چون شلوارک و تی شرت تنم بود بدو بدو چادر نماز رو رو سرم انداختم و به عشق شکم دویدم طرف در، حدسم کاملا درست بود و یه قیمه خوشمزه نصیبم شد. وقتی که ترتیب قیمه رو دادم و شکمم سیر شد، از سر سیری فلسفه دان شدم و به ذهنم رسید تا حالا چند باز زنگ درهامون زده شده و یه نعمت خیلی خوب پشتش منتظر ما بوده و ما بی توجه ازش رد شدیم؟ بعد دچار یاس فلسفی شدم به خاطر تمام نعمتهایی که تا حالا به خاطر بی توجهی خودم ازم دریغ شده! فقط منظورم قیمه نیستا شکموها!   

 ***  خبر 1 : در  27 سال اخير ، هيچ دوره‌‏اي اين همه كينه ورزانه نبوده است ، دايره مميزي كتاب ، هم اكنون وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي را به انبار كتاب‌‏ها تبديل كرده است.

خبر 2: در پی اعتراض شماری از روحانيون مسيحی ايران به انتشار کتاب پرفروش رمز داوينچی در اين کشور، مقامات ايران تجديد چاپ اين کتاب را ممنوع کرده اند.

 خبر 3: مجوز نشر رمان "ميرا" با ترجمه‌ي ليلي گلستان لغو شد 

 مثل اینکه وزارت محترم ارشاد شمشیر رو از رو بسته. های عمو کجا با این شتاب؟ 

 بعد از حدود 10 روز که خبر ممنوعیت چاپ مجدد کد داوینچی رو می شنیدم کفش و عصای آهنیم رو برداشتم و به سرزمین مافیایی میدون انقلاب سر زدم که الا و بالله این کتاب رو باید گیر بیارم ولی فقط تونستم یه ترجمه از نوشین ریشهری گیر بیارم. طبق گفته اهالی کتاب ترجمه حسین شهرابی و سمیه گنجی نشر زهره کاملتر و بهتره اما اگه کسی تونست پیدا کنه خبر بده تا براش یه جایزه بگیرم.

   اما اینجا می تونی نسخه فارسی دانلود شده انتشارات زهره رو پیدا کنی.

ای عزیز دل،  یه سایت فارسی که ترجمه بعضی کتابها منجمله کد داوینچی رو گذاشته، برو و کیفش روببر. الان که چک کردم دیدم این سایت ترجمه این کتاب رو برداشته! یعنی ممنوعیت کتاب در وزارت ارشاد روی سایتها هم اثر می ذاره؟

اینم سایت رسمی کد داوینچی، اگه فیلمش رو ندیدید کلیپ های جالبی از فیلم رو اینجا گذاشته.

  ****  اهههههههههم. فکر کردید. ما ایرانی ها همه جا پیش تازیم!

بنابر نتايج حاصل‌ازبخش " گوگل ترندز " كاربران كشور ايران در جستجوي كلمه " وبلاگ " در موتور جستجوگر گوگل در رتبه اول جهان قرار دارند. همچنين شهر " تهران " در ميان شهرهاي جهان در جستجوي كلمه وبلاگ در رتبه دوم و پس از شهر " گرونينگن " از كشور هلند قرار دارد.

**** این پسره کلی منو خجالت داد به خاطر تمام غرغرهای طول زندگیم! (بدون دست، بدون پا، بدون دلهره)

***** کلیپ وحشی گری امریکا در عراق : در اين كليپ، تفنگداران آمريكايي، رقص‌كنان و با قهقهه، جنايات خود را تعريف مي‌كنند. در متن اين ترانه چنين آمده است: «آنان را كشتند. آن زن عراقي كه خواست با اسلحه از خود دفاع كند، با سفير گلوله‌هاي من به خاك افتاد، خوني كه از سر او به روي من پاشيد، من را خوشحال كرد».

****** به احمد باطبی، پيش از آن‌که بميرد، ف. م. سخن

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

بها

* جاتون خالی یه سفر کوتاه به شمال رفتیم. خوب دیگه برخلاف یه سری مرفهین بی درد که همش سر از کیش و دبی و ترکیه در می یارن ما به شمال خودمون قناعت می کنیم.

هوا عالی، دریا اروم، اسمون نیمه ابری، کوهها مه الود، سنگریزه و گوش ماهی فراوون اما دریغ از دل خندون!

ولی نه، انقدر بی انصافی هم خوب نیست، خوش گذشت ولی یه غمی ته دلمه که هنوز درگیرشم، یه جور دوگانگی یه جور خلا درونی، یه جور دوراهی که نمی دونی پا تو کدومش بذاری.

هر کدوم رو که انتخاب کنی چیزی رو از دست می دی، بی برو  و برگرد، بهای راهی که انتخاب می کنی سنگینه، سنگین ازی خانوم!

 ** نازنین عزیز وقتی نوشته ات رو خوندم خیلی راحت رد شدم و گفتم خدا شفا بده اما حالا که فهمیدم کیه(!) حتی دلم نمی یاد بهش زنگ بزنم، دوباره دوست دارم چشمام رو ببندم و فکر کنم همه چی درست می شه و فقط باید بذارم این دوره رد شه. دکتر شیری عزیز اشتباه می کردی یه وقتهایی معصومیت احمقانه خیلی کمک می کنه! حداقل می ذاره فکر راحت باشه، مخصوصا توی این دنیای شیر تو شیر.

*** هورا بالاخره یه جایی تو دنیا چهارم شدیم، اما کجا؟!

«خبرنگار سایت فردا به طور آزمایشی كلمه S E X را در این سرویس سرچ كرده و به نتایج جالب توجهی دست یافت. نتایج فوق نشان می‌دهد كه این كلمه به ترتیب در كشورهای پاکستان، مصر، ویتنام، ایران، هند، مراکش، عربستان، ترکیه، فیلیپین و لهستان بیشترین مورد استفاده را داشته است!!» 

****احمد باطبی نهمین روز اعتصاب غذای خود را سپری می کند.

نامه پزشک احمد باطبی و استمداد برای نجات او!

***** خوش به حال اکبر محمدی! از امير فرشاد ابراهيمی

 ****** علی از لبنان خیلی عالی خبرهای دست اول رو در مورد جنگ در لبنان و اوضاع در اختیار ما می ذاره. می تونی بدون عوام فریبی های شبکه های داخلی از اوضاع و احوال لبنان خبردار بشی. قبلا کامران هم از اسرائیل می نوشت ولی چند وقتیه دیگه ازش خبری نیست. احتمالا سانسور خبری که شاید به خاطر فشار دولت حاکمه باشه حتی گریبانگر وبلاگ نویس ها هم شده. (لینک کامران کش رفته از وبلاگ خورشید خانوم و لینک علی از وبلاگ کامران)

 ******* تصاوير جالب،‌ تظاهرات ضد اسرائیلی در لندن در دفاع از لبنان

عجیبه!! من ناراضی تو ناراضی او ناراضی، پس چرا جنگ هنوز ادامه داره؟!

******** اطلاعیه: فعلا کتاب و متاب رو گذاشتم توی گنجه و درش رو هم قفل کردم، به خاطر اینکه زیاده از حد دانستن خطرناکه، چون اولا تو رو وادار به حرکت می کنه و نمی ذاره عین یه مرداب زیبا از رکود و سکون اطرافت لذت ببری، دوما با درک دیگران دیگه قادر نیستی در برابر دردهاشون ساکت بشینی و دماغت رو براشون بالا بگیری و اینطوری زندگی راحت و بی دردسرت رو از دست می دی پس تا اطلاع ثانوی توی کوچه علی چپ مشغول هواخوری هستم.

 بی خود نبود در قدیم پادشاهان کتابها رو می سوزوندند از بس که این وسیله خطرناکه چون اگه کتاب و وسایل ارتباط جمعی رو نسوزونی دلت رو می سوزونند! (تلویزیون و اینترنت رو که نمی شه سوزوند بنابراین به نیابت از شاهان عزیز دستور می دیم خوردشون کنند)

  

نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :

مراقب چشمای من باش!

بگذار به جای اینکه دعا کنم تا از خطر ایمن باشم

بی مهابا به مصاف آن بروم.

 

بگذار به جای اینکه برای تسکین دردم التماس کنم

توانائی غلبه بر آن را داشته باشم.

 

بگذار به جای اینکه در جبهه نبرد زندگی دنبال متحد بگردم

به توانمندیهای خود متکی باشم.

 

بگذار به جای اینکه نگران خود باشم

دل به صبری ببندم که آزادی ام را نوید می دهد.

 

عطایی کن تا از بزدلی ام فاصله بگیرم و رحمت تو را

نه تنها در موفقیتهایم بلکه آن را همچنین

در شکستهایم احساس کنم.

"رابین دارنات تاگور"

 

** می خواستم این بار یه کتاب معرفی کنم ولی دیدم این کتاب شاید یه جورائی مکمل دو کتاب دیگه ای باشه که هر کدوم در زمان خودش بسیار تاثیرگذار بود و از جهتی این سه کتاب شباهتهایی با هم دارند. شباهت به خاطر تاثیرگذاری روی مخاطب و سرگذشت پر از درد ادمهایی در این جامعه به اصطلاح انسانی که با فقر و درد و تحقیر و ظلم روزگار می گذرانند.  هر کدوم از سه کتاب زیر روایتگر بردگی و برده داری و نژادپرستی ادمهای دور و برم ماست که خود ما هم شاید اگه فرصت و قدرتش رو پیدا کنیم جزو این گروه ها باشیم.

 

§         کتاب بادبادک باز نوشته خالد حسینی

داستان زندگی دو پسر است که با هم در يک خانواده بزرگ مي‌شوند و از يک پستان شير مي‌نوشند و دوستی عميقی بينشان شکل مي‌گيرد با اين همه؛ دنيای اين دو در عين حال از هم جداست: "امير" ارباب زاده است و مالک خانه و ثروت پدر و پشتون، و "حسن" نوکرزاده و از قوم هزاره و پيوسته پامال تاريخ.

 

§         ریشه ها نوشته الکس هیلی

داستان در مورد برده داری و جدال بین سیاه و سفید است. دورانی سخت و مبارزاتی سخت برای بازپس گیری آزادی. لغتی که در کار سخت برده ها در مزارع و قوانین بی رحمانه اربابها گم شده بود! لغتی که برای به دست اوردنش سالها مبارزه سختی در گرفته بود و هنوز اثار تحقیر نژادی کاملا از بین نرفته.

 

§         خاطرات یک گیشا نوشته آرتور گلدن

داستان زندگی دو دختربچه است که به خاطر بیماری مادر و پدر و فقر فروخته می شوند، دختر بزرگتر به فاحشه خانه و دختر کوچکتر به یک اوکیا یا گیشا خانه برای یاد گرفتن رموز گیشایی!

اما گیشا، در ژاپن زنی که برای رقصیدن، آواز خواندن وسرگرم کردن، مخصوصا مردها، پرورش می‌شود را گیشا می نامند. گیشها در فرهنگ در مراسم تفریحی سنتی مردان ژاپنی مانند مهمانی چای ، به سرگرم کردن مهمانان می پردازند و برای این کار سالها تعلیم آموزش رقص سنتی ژاپن، نواختن ساز و دانستن موسیقی سنتی ، پذیرایی با چای، گل آرایی ، شعر خوانی و دانستن ادبیات برای خوش بیانی می دیدند.

 

این سه کتاب نمونه ای از جدال و ظلم و ستیز و استفاده ابزاری از دیگر انسانها بر سر بهانه های بیهوده ای از قبیل فقر، جنسیت، رنگ پوست، دین، مذهب، نژاد و ... است. جدال بین پشتون و تاجیک و هزاره ای ها در افغانستان، بین مسیحی و مسلمان، بین زن و مرد، شیعه و سنی، سیاه و سفید و سرخ و زرد،  چشم بادومی چینی و ژاپنی،  اسرائیلی و فلسطینی، بین.... تا دلت بخواد بهانه برای ظلم و استفاده تحقیر امیز از سایر ادمها وجود داره. می تونی با این کتابها نقبی بزنی به دنیاهای دیگه، به فرهنگ ژاپنی و افغانی و افریقایی ها با کمی فکر!

 

*** چند وقتی بود که به بهانه خرابی کامپیوتر شخصیم دسترسی به یاهو مسنجر نداشتم، از کامپیوتر داداش کوچیکه برای گرفتن اف لاینها استفاده کردم که یه دفعه کامپیوترش ارور داد و همه اش پرید، لطفا هر کی از مارس 2006 اف لاین زده دوباره بفرسته، فقط یه لحظه اف لاینهای فاطمه رو دیدم که هی می گفت اپ دیت کردم اپ دیت کردم سر بزن، فاطمه جان الان دیدم شرمنده!

 

**** یک داستان هم وحید وزیری عزیز فرستاده که دوست دارم نظر شما رو هم بدونم.

 

"يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش"

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :