روزنوشت

* وقتی تایپیدنت نمی گیره خوب نمی گیره دیگه! فکر کنم دچار عارضه دوری از شمال شدم، یکماهه اونورا نرفتیم دختر هر کی هم نمی تونه ببينه شمال رفتنم رو چشماش رو ببنده

 

** این چند روزه وضعیت خونه افتضاح بود هر چند هنوزم هست. رنگ کردن بود و یه عالمه اثاثی که وسط هال و توی اتاق ها بود،  چون طبقه بالا رو پارسال رنگ زده بودند اسم اتاق من از لیست رنگ زدنها بیرون بود اما تا مامان و بابا رو با عمو و زن عمو فرستادیم مشهد زیارت، سریع اتاق رو خالی کردم و به نقاش گفتم سقفش رو رنگ بزنه، بعد وقتی سقف رو رنگ زد هوس کردم در رو هم گفتم که رنگ بزنه بعد وقتی در رو رنگ کرد هوس کردم که... هیچی بابا این داداش بزرگه بی جنبه سریع وسایلم رو که توی اتاقش بود دوباره اورد توی اتاقم گفت ؛تو اگه اتاقت خالی باشه کلش رو رنگ می زنی!؛ داداش بی جنبه.

ولی خوشگل شدا، سقف و در ورودی به رنگ سرمه ای تیره و رنگ قبلی دیوارها هم ابی کم رنگ.

فقط الان بعد از جابه جا کردن اون همه وسیله سنگین و تمیز کردن اتاق تمام بدنم درد گرفته، اینه که سریع این هفته یه برنامه استخر با بچه ها ریختم که "دلم براتون تنگ شده، بریم استخر و سونا و جکوزی"، اخ اخ اگه بفهمند کله ام رو می کنند! مهدیه اینو خوندی دوشنبه به روی خودت نیاریا.

 

*** خوبه مامانی اومد وگرنه با این وضعیت غذا درست کردن من یه چند کیلوئی دوباره اضافه می کردم، از بس که چرب و چیلی و تند و پر از ادویه و رب درست می کنم. ولی عجب ماکارونی و مرغ و سوسیس بندری درست کردم دختر! بی خود نبود یکی از شغلهایی که از بچگی دوست داشتم اشپزی توی یک رستوران بود البته گارسونیش رو ترجیح می دادم!:دی به قول دختر عمه هر کی شکمو باشه اشپزیش هم خوبه.

 

**** چهارشنبه عصر که داشتم بر می گشتم خونه، دیدم مامانی و بابائی که نیستند و وضعیت خونه هم که به هم ریخته است این شد که سر راه اولین سینمائی که دیدم رفتم تو که فیلم کافه ستاره داشت!

تنهائی سینما رفتن هم باحاله ها، خوبیش اینه که چون دیگه بغل دستت کسی نیست که دائم بخوای باهاش صحبت کنی و در ضمن چون تنهائی دنبال پفک و چیپس و ات و اشغالهای دیگه نمی ری، اینه که حواست شیش دنگ به فیلمه.

بازی رویا تیموریان توی این فیلم که نقش ملوک رو داشت عالی بود، تا حالا این جور رل ها رو ازش ندیده بودم.  ولی در کل این فیلم هم دلگیرانه بود. دلم برای زن بودنم سوخت! هر چند بازم بین این دو عقیده که "وضعیت اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی باعث بدبخت شدن ادمها می شه یا ادمها اسیر عقاید غلط خودشون هستند" درگیرم.  مثلا زن اولی فقط به خاطر این که سایه یه مرد بالای سرش باشه خودش رو درگیر یه مرد معتاد کرده بود که تمام دسترنج زن رو بالا می کشید و یا دومی می تونست به جای اینکه منتظر خوب شدن وضع مالی نامزدش بشه تا بتونند ازدواج کنند خودش سر کار بره، فقط سومی که همون رویا تیموریان بود دست به کار شد و به جای منتظر شدن  استین هاش رو بالا زد و به چیزی که می خواست رسید!

 

***** این سنگهای مرگبار!

 

****** امان از دست این میمون شیطون!

 

******* این ازمون شخصیت رنگولانه هم جالبه!

 

******** دو تاشلوار اونم همزمان!

 

********* آخيش اين اديتور قديمی چه خوبه. همون موقع نظرات رو هم می ياره. ‌اون جديده که چند بار بايد متنم رو ويرايش کنم چون هر بار فاصله جملاتم رو سرخود زياد می ذاره و اينه که چند بار بايد متن رو باز کنم و ويرايش و ارسال. حالا ببينم اين يکی چطوره قديم مديم ها که اينطوری نبود. اديتور هم اديتورهای قديم مادر.

 

********** چون این بار فقط خاطراته، نظرخواهی رو بر می دارم (البته با اجازه بزرگ تر ها) اخ اخ ولی فکر کنم فقط اونائی که سادیسم داشته باشند جلوی دهن بقیه رو می گیرند

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :

درماندگی اموخته شده

* درماندگی آموخته شده  Learned helplessness

داستان 1: بچه فیل ها رو از بچگی با طنابی به میله یا درختی می بندند که قادر به باز کردنش نباشه، با بزرگ شدن تدریجی و تبدیلش به یک فیل کامل باز هم همون طناب نازک کودکی رو به پای فیل می بندند که راحت با یک تکان محکم فیل باز می شه ولی فیل که از بچگی در ذهنشه که نمی تونه طناب رو باز کنه به اسارت گردن می ده و حتی تلاش هم نمی کنه."

 داستان 2: در اکواریومی در دو بخش که با یک شیشه از هم جدا شده در یک طرف یک ماهی گوشتخوار و در طرف دیگه یک ماهی کوچولو می اندازند، ماهی گوشتخوار با دیدن طعمه لذیذ بارها و بارها به طرف دیگه اکواریوم برای خوردن ماهی کوچک هجوم می بره و پس از چند بار برخورد محکم با شیشه جداکننده دو بخش، دیگه از این کار دست بر می داره، بعد از مدتی که شیشه جداگانه هم برداشته می شه باز هم ماهی گوشتخوار به طرف دیگه نمی ره، چون هنوز تصور می کنه راه بسته است در حالی که طعمه لذیذی ازادانه در ان طرف برای خودش می گرده.

داستان 3: یک دانشجوی فوق لیسانس جوان به نام مارتین ای . پی. سیلگمن در یکی از کارهای تحقیقیش به مورد جالبی برخورد می کنه،  ازمایش بر روی چند سگ بوده در مرحله اول به سگها لباسی می پوشانند که شوک همراه با صوتی همراه بوده که سگها از اون نمی تونستند فرار کنند، با شنیدن صدای صوت و احساس شوک برقی سگها دیوانه وار به دور خودشون می چرخیدند و قصد فرار از این موقعیت رو داشتند ولی بعد از مدتی فهمیدند که هیچ کاری نمی تونند بکنند. در مرحله بعدی شوک از طریق کف بخشی که سگها روی اون قرار داشتند بهشون وارد می شد و سگها فقط با پریدن به بخش دیگه جعبه دیگه شوک رو دریافت نمی کرد ولی برخلاف تصور بعد از اینکه انها شوک وارده از طریق کف بخش را احساس کردند نزدیک به 30 ثانیه قبل از یانکه دست از تلاش بردارند روی زمین بیفتند و زوزه بکشند دیوانه وار در جعبه دویدند. انها هر گز گریختن از شوک را یاد نگرفتند حتی زمانی که ازمایشگران با غذا انها را درجعبه کشاندند. این سگها نافعال و درمانده شده بودند و تلاشی برای تغییر دادن شرایطشان انجام نمی دادند.

بنابراین اصطلاحی ابداع می شه به عنوان درماندگی اموخته شده، به این صورت که در برخی از موقعیتهای درداور که هیچ راه خلاصی ازش نیست بایگانی در خاطرات درست می شه که هیچ راه خلاصی نیست و این رو به تمام موقعیتها تعمیم می دهد.

سیلگمن پژوهشهای بعدیش رو در مورد انسانها ادامه می ده و این ازمایش در انسانها هم تائید می شه (شرح ازمایش ها در کتاب نظریه های شخصیت نوشته شولز ترجمه سیدمحمدی) ولی چیزی که خیلی مهمتره اینه که نزدیک به یک سوم ازمودنی های حیوان و انسان تسلیم درماندگی اموخته شده نشدند.

قصدم از گفتن این داستان ها و این تحقیق این بود که نگاهی به شکستها و یا اصلا این کلمه رو به کار نبریم به تجربیات گذشته کنید و ببینید چه کاری رو از ترس نتیجه بدگرفتن انجام نمی دید! شما جزو 33% هستید یا جزو مابقی؟!

** جاده چالوس از کرج تا سیاه بیشه پر از درختهای رنگارنگ بود، یکی زرد طلائی عین خوشه های طلا، یکی نارنجی، یکی مخلوطی از چند رنگ، خلاصه بهشتی شده بود جاتون خالی، ولی هنوز پائیز قوطی رنگش رو روی درختهای شمال نپاشیده.

داشتم مامانی رو راضی می کردم که اذر هم بیایم که پائیز کوههای شمال رو از دست ندیم ولی برگشتنه با ریزش سنگهای کوهستانی که در اثر بارون شل شده بود و ماشین ما هم ازشون بی نصیب نموند و کم مونده بود که بریم تو دره، رگ کاشونی مامانم گل کرد و گفت عمرا من دیگه تو زمستون پا اینجا بذارم!! به جان خودم دائیم هم خبر ریزش سنگها رو شنید اولین حرفش این بود که زمستون اینورا پیداش نمی شه! حالا هی کاشی ها بشینند بگن برامون حرف در اوردند ما که ترسو نیستیم محتاطیم! :دی ولی ما که مخلص دربست هر چی کاشی هستیم!

*** توی دور و بر ما، دوست و اشنا و حتی فامیل خیلی از افراد هستند که با ما سازگار نیستند یا درست تر بگم با هم مشکل داریم. اوایل سر این موضوع خیلی خودم رو محقق می دونستم و مشکل رو از جانب دیگران می دونستم ولی یه بار یه جمله خیلی خیلی قشنگ تمام ستون محقق بودنهام رو تکون داد. جمله رو بخونید" وقتی انگشت اشاره ات رو به طرف کسی نشونه می ری متوجه نیستی که از زیر سه انگشت دیگه ات متوجه خودت هستند!"

 امتحان کنید!

**** حتما این کمپین 1 میلیون امضا رو تا حالا دیدید!

*****عکس منصور نصیری از تجمع مسالمت آمیزدر اعتراض به نقض حقوق زنان در قوانین، برنده جایزه کاوه گلستان شد.

******* گفتیم واسه اخر هفته امون یه برنامه سینما بذاریم تا دلمون وا شه، به سمیه می گم عزیز دل بیا بریم"کافه ستاره" کلی باحاله می گه "نه خواهرم رفته می گه فیلم مزخرفیه" می گم عزیز جان خواهر تو دانشجوی فلسفه است این فلاسفه هم که معلومه دیدشون با ما بچه خوش گذرون ها فرق داره و توی یه عالم دیگه هستند! ولی بالاخره بعد از بحث و جدل سمیه پیروز شد و رفتیم فیلم "میم مثل مادر ملاقلی پور"!

به جد پیشنهاد می گم هر کی مازوخیسم داره و از خود ازاری لذت می بره حتما این فیلم رو بببینه. من که انقدر عصبی شده بودم که اگه این مردک ملاقلی پور دم دستم بود همچین می زدم تو کله اش تا انقدر توی فیلمش سیاه نمائی نکنه. چون انقدر دور و بر ماها سیاهی و تلخی وجود داره که من ترجیح می دم اگه قراره فیلمی رو برم فیلم هایی مثل اتش بس یا مارمولک باشه که در کنار واقعیتی که بیان می کنه لبهامون رو هم به خنده واداره. خلاصه که دلمون انقدر این اخر هفته ای باز شده که هر کاری می کنیم بسته نمی شه!

خلاصه فیلم: گل شیفته فراهانی در میم مثل مادر، شخیصت مادر را بر عهده دارد و حسین یاری، جمشید هاشم پور، شراره دولت آبادی و سحر دولتشاهی نیز در این فیلم به ایفای نقش می پردازند.میم مثل مادر، داستان زنی است که در زمان جنگ، شیمیایی و آلوده به گاز خردل می شود و در دوران بارداری درمی یابد که فرزندش نیز گرفتار عوارض گازهای شیمیایی است.

 سهیل همسر سپیده اصرار بر سقط جنین دارد، اما سپیده مقاومت می کند. آنها از یکدیگر جدا می شوند و سپیده، فرزند را به تنهایی و سختی بزرگ می کند.

 ****** نمی دونم چرا دلم واسه این اسکلت می سوزه!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸٥
تگ ها :