من رای می دم.

* دفعه پيش سر انتخابات رياست جمهوری خيلی حرص خورم و حرف زدم تا خيلی از کسانی رو که می خواستند خودشون رو به بی خيالی بزنند و رای ندند راضی به رای دادن بکنم. هم موفق شدم هم روی بعضی ها تاثير نداشت. اين بار کاری به بقيه ندارم. اگه فکر می کنيد با رای ندادن و بعد شعار بر عليه کسانی که شما موافق پيروز شدنشون نبوديد به جائی می رسيد بسم الله. من رای می دهم برای انتخاب کسانی که فکر می کنم از ادمهای ديگه بهتر هستند. من رای می دهم چون می خوام کسانی رو انتخاب کنم که کمتر با ديد متعصبانه و هيتلرانه به جامعه نگاه می کنند. من رای می دهم چون معتقدم که اصلاحات يک روند صعودی و کند داره و با يک انقلاب اتشين چيزها نه تنها درست تر نمی شوند که شايد بدتر هم بشند. من رای می دم تو چطور؟

** اوه اوه اين محاسبه طول عمر می گه من بالای ۸۵ سال عمر می کنم. حالا يا اين نمی دونه ۸۵ سال چه قدره يا نمی دونه عمر توی اين زمونه چيه؟ شما چند سال؟

اينم نسخه فارسيش!

*** رقيب با چراغ خاموش می آيد!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :

دانشجو کتک خورش ملسه!

* طبق این خبر امروز چهارشنبه 15 آذر به مناسبت روز دانشجو (16 اذر)  تجمعی جلوی درب دانشگاه تهران برگزار می شه.

می خواستم برم یادم افتاد دانشجو نیستم. بعد اینو کردم چماق بالای سر ازی خانومی که هر وقت دانشجو شدی حق داری بری.

هر چند بیشترش به خاطر اینه که چماق خوردن توی سرما بدجوری درداوره، بازم هوا گرم بود یه چیزی ولی خدائیش سرما با ضربات چماق هم که همراه بشه دیکه زیادی غیر قابل تحمله!

 

** ایناها اینم شاهدم که از غیب رسید.

اقای نیکونسبتی هم گفته"فقط از دانشجویان سراسر کشور دعوت می کنیم"، منم که مقرراتی ، دیگه مگه بدون کارت دعوت هم می رم مجلس کتک خوری!

على نيكونسبتى: ما تحت هر شرايطى اين برنامه را برگزار مى‌كنيم و از دانشجويان سراسر كشور هم دعوت مى‌كنيم كه در اين برنامه شركت بكنند و اميدوار هستيم كه مسئولين هم اين درايت را داشته باشند كه اجازه‌ى برنامه‌ى ما را بدهند و اگر بخواهند اخلالى در برگزارى اين برنامه ايجاد كنند، متقابلا با پاسخ متقابل دانشجويان مواجه خواهند شد. مسئولان وزارت علوم تخلف‌هاى فراوانى تاكنون داشته‌اند و ما اين بار تخلفشان را در نقض برنامه‌ها و عدم صدور مجوز براى برنامه‌ها تحمل نخواهيم كرد و تحت هر شرايطى حتى در صورت تعطيلى دانشگاه اين برنامه را در دانشگاه تهران برگزار خواهيم كرد.

 

*** امروز از کلاس که برمی گشتم توی اتوبوس کرایه ای های ولیعصر یک خانم مسنی بود که ادرس می پرسید، منم که اند انسان دوستی، از ترس اینکه یه وقت گم بشه باهاش پیاده شدم که راه رو بهش نشون بدم ولی نمی دونم چرا بهم شک کرد وسط راه قالم گذاشت. اخه می خواست بره بانک و احتمالا پول همراهش داشت و فکر کرد من کیف قاپ زنی چیزی هستم. استغفرالله حالا هی بخواه خوبی کن.

 

**** فیلم "خونه مامان بزرگه" ادی مورفی رو از دختر دائی گرفتم که ببینم. انقدر خندیدم که صدام گرفت. اگه تونستید ببینیدش.

 

***** من راه زندگیم رو مثل یک راه پر پیچ و خم کوهستانی می دونم که خبر ندارم پشت هر پیچ چی منتظرمه. این راه بعضی اوقات سربالائی های تندی داره که نفس ادم رو بند می یاره. اما گاهی اوقات وجود یه معلم خوب عین پله برقی های می مونه که تو رو توی بالا رفتن کمک می کنه و زودتر و راحتتر مسیر رو طی می کنی. داشتم به معلم های خوبی که تا حالا داشتم فکر می کردم. اکثرشون به خاطر این به دل می نشستند و حرفاشون رو می قاپیدم چون نسبت به کار و حرفه ای که داشتند عشق می ورزیدند و اینطوری می شد که حتی درسی عین انالیز 3 و زبان و معارف و روانشناسی و رزنامه نگاری و ... رو تو با عشق گوش می دادی چون عشق خودشون رو چاشنی درس دادنشون کرده بودند. نمی دونم چرا یادشون افتادم ولی هر جا که هستند خدا حافظ و نگهدارشون باشه.

 

****** خدایا در گناه و شک و تردید با من باش و منو یه لحظه به خودم وامگذار.

با تو بودن در جهنم رو به بی تو بودن در بهشت ترجیح می دم پس با من باش و بذار با تو باشم.

خدایا نمی خوام تو رو از اینجا روی اریکه قدرتت تماشا کنم می خوام تو رو توی قلبم حس کنم. پس با من باش و بذار رد پاهامون رو کنار هم ببینم و اگه زمانی در سختی ها فقط یه ردپا بود بذار مطمئن بشم که تنها نیستم و رد پایی که گم شده جا پای منه که به خاطر حضورم روی شونه هاته، بذار فقط به تو تکیه کنم و تو رو با تمام وجودم حس کنم.

حتی اگه زمانی رو توی شک از نبودنت طی کردم حتی اگه زمانی گناه سر تاسر وجودم رو فرا گرفت حتی اگه غرق خودخواهی و خودپسندی بودم و قادر به دیدن نور وجودت نبودم، خودت رو از من دریغ نکن که در وقت عصیان بیش از هر زمان دیگه ای بهت محتاجم.

 

******* از طريق اين وبلاگ ۱۶ اذر و اين وبلاگ ۱۵ اذر می تونيد از اتفاقات روز دانشجو و اتفاقات افتاده با خبر بشيد.

 

لينکهای مرتبط:

۱

۲

خبرنامه امير کبير

 

پ.ن.: بی خود نيست کسوف انقدر مطرح شده. عکسهايی که می گيره عاليه. من خودم دو سه بار مثلا يکيش روز جهانی زن که روبروی درب دانشگاه تهران برگزار شد عکس گرفتم ولی اصلا خوب نشدند. زاويه ديد و هوشمندی و سريع بودن عکاس خيلی مهمه. اينم عکسهای کسوف که با فيلتر شکن براتون گذاشتم از مراسم ديروز. عکس دوم از اين مجموعه نشون می ده که خبر خبرگزاری فارس که مدعی بوده دانشجويان ۳۰۰ نفر بودند چه قدر مضحکه! من ولی از اين عکس خبرگزاری فارس خيلی خوشم اومد. خيلی تقارن باحاليه!

اما گزارش کامل رو می تونيد از نشريه الکترونيکی دانشگاه امير کبير بخونيد. و دو تا هم گزارش تصويری ۱ و ۲ داره که با حاله. همه لينکهای داده شده به خبر ها و گزارش های ديروز رو هم می تونيد در صبحانه در اينجا پيدا کنيد.

 

همه اين لينکها رو هم فيلتر شکن گذاشتم برو حالش رو ببر.

 

 

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :

علی لهراسبی

* من عاشق صدای علی لهراسبی شدم. اولین بار صداش رو توی تیتراژ پایانی سریال پیله های پرواز شنیدم:

 

اونی که مدعی بود عاشقته
تو رو تو فاصله ها تنها گذاشت
بی خبر رفتو تو این بی راهه ها
ردپاشم واسه چشمات جا نذاشت
آه ......... دل رو سوزوندی
آه .......... چرا نموندی

........
من و هر ثانیه و جنون تو
واسه من همین خیالت هم بسه
بذار جاده ها اشتباه برن
ما که دستمون به هم نمیرسه
با حریر پیله های کاغذی
واسه من جادرو ابریشم نکن
من به پروانه شدن نمیرسم
حرمت فاصله مونو کم نکن
آه ......... دل رو سوزوندی
آه .......... چرا نموندی

 

من و داداش کوچیکه اخر تیتراژ صدای تلویزیون رو بلند می کردیم و با خواننده همسرائی می کردیم. مخصوصا تیکه اخرش رو! که البته صدای همه در می اومد از بس بی ذوقند. حالا هم که تیتراژ پایانی عبور شیشه ای رو می خونه و باز هم کیف می کنم.

 

بی تو بودن کار من نیست
تا دلت نرفته برگرد
ما که راهمون یکی بود
چرا جاده مارو گم کرد
بغض تو با گریه ی من
با شکستن وا نمیشه
تا تو دستام و نگیری
گم شدم پیدا نمیشه
جاده ها رو با خیالم
رج بزن پای پیاده
فکر تنها بودن من
واسه هردمون زیاده
خودمو پشت سر تو
توی این جاده کشیدم
ردتو نمی گرفتم
به خودم نمی رسیدم
تو کنار من یه کوهی
من کنار تو یه دریام
ما رو با هم آرزو کن
با تو من تمام دنیام...

 

فقط حیف که انقدر غمگین می خونه. هر چند موقع گوش کردن من محو صداش می شم و اگه الان از رو اینترنت سرچ نمی کردم عمرا متنش یادم می موند. ولی علی جان، جان ازی یه خورده شادتر بخون. بشه یه کاست از کارهات رو گرفت که هر روز گوش کرد وگرنه این غمسراها که به درد گوش دادن روزانه نمی خورن!

 

** کلاس صبح زبانم تشکیل نشد و حالا مجبورم بعد از ظهر برم. استادمون 3 ساعت توی ترافیک امروز صبح گیر کرده بود. حالا فکر کنم تا یه هفته یه ریز غر بزنه که این چه وضع مملکتیه! استاد جان شرمنده بیش از این در توانمون نیست!

 

*** عجب هفته ای بود هفته پیش، عملا از خستگی له و لورده شدم، مخصوصا از کلاس پنج شنبه بعد  از ظهر هم که می اومدم یه سر کوچیک زدم به میدون انقلاب و این سرزدن کوچیک شد 2 ساعت پیاده روی و گشت و گزار توی مغازه ها. از بس که این میدون رو دوست دارم و از پرسه زدن توی کتابفروشی هاش و مغازه های فروش کارت تزئینی و مجسمه و عروسک و مغازه های میوه و ات و اشغال فروشی هاش خوشم می یاد. یه کتاب نظریه های شغلی گرفتم 4000 تومان. یه جا هم حراجی کتاب بود و دو کتاب داستان گرفتم که دو تاش شد 1200 تومان که خیلی می ارزید چون از قیمت پشت کتاب ها هم کمتر بود و سالم هم بود. (میدون انقلاب، کارگر جنوبی) فکر کنم ساعت 8:30 شب رسیدم به خونه و خوابیدم تا ساعت 9 روز جمعه. جمعه هم هر چی فکر کردم که زنگ بزنم به مهدیه که بریم کوه دیدم حتی زورم می یاد برم تا دم در، بنابراین فقط دراز کشیدم و لذت بردم و غرغرهای مامان رو به جون خریدم که هی می گفت همون بهتر که بیرون باشی چون وقتی هستی فقط خوابی!

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :

تعبير خواب

* خیابان ولیعصر از فاطمی تا راه آهن (از فاطمی بالاتر رو نمی دونم) کنار جوب اب قسمت پیاده رو رو به هم زدند و دارن بنائی می کنند، یه تیکه راه چهاراه طالقانی تا چهارراه ولیعصر که درست شده خیلی خوشگل شده. یک جوب اب تر و تمیز با نیمکت ها و چراغ ها و سطل اشغالهای سِت  که ادم هوس می کنه روشون بشینه و تکه سنگهای با سلیقه و خوشگلی که وسط راه گذاشته شده، هر کی طرحشو داده مخش کار می کرده. من که خوشم اومد.

 

** به نظرتون اضطراب و استرس بی مورد می تونه برای رنگهای تیره داخل اتاق باشه؟!

 

*** خوب این دفعه خیلی زودتر شد آپ دیت شدنم، اینم به خاطر همه اونائی که می گن ازی دیر به دیر تایپ می کنه:دی

یه مدتیه دو سه تا کتاب از یونگ خوندم و دارم خوابهام رو تعبیر میکنم ولی به قدری استرسم زیاد شده که حد نداره، حالا یا به خاطر مورد بالاست (**) یا اینکه ناخواداگاهم بدجوری داره بالا می یاره روی خوداگاه تر و تمیزم!!

من هر وقت شدیدا درگیری ذهنی دارم هیچ کدوم از خوابهام رو به یاد نمی یارم. رکوردش هم مال چند وقته پیشه که نزدیک 7 ، 8 ماه اصلا خواب نمی دیدم و خوابهام سیاه سیاه بود و به طبعش حالم هم سیاه بود ولی الان با سعی و کوشش از خوابهام از یه کتاب 20 صفحه ای دو سه صفحه اش یادم می مونه، اونم به محض اینکه از خواب بیدار می شم باید بشینم بنویسم.

 یه دفعه که داشتم خواب می دیدم و وسطش از خواب پریدم، می دونستم که دارم خواب میبینم و می دونستم که از خواب پریدم و می دونستم که باید یادم بمونه ولی به محض بیدار شدن هیچی توی ذهنم نبود!

خلاصه این خواب تعبیری هم حکایتی شده، البته تعبیری که یونگ از خواب و اجزای درونیش داره کاملا با این کتابهای تعبیر خواب موجود در بازار کتاب فرق داره، یونگ تمام شخصیتهای داخل خواب رو گوشه هایی از شخصیت خودت می دونه و معتقده (عین فروید) که خواب شاهراهی به سوی ناخوداگاه است و شخصیتهای موجود در خواب تیکه های از شخصیت های پراکنده وجودی خودت هستند و خوابها رو با یک سیر زمانی تعبیر می کنه و اونها رو به هم مربوط می دونه. ولی اگه شما فکر کردید من با یکی دو تا کتاب از یونگ تونستم خوابهام رو تعبیر و به طبعش خودکشفی کنم سخت در اشتباهید چون این کارل گوستاو یونگ عزیز دل آزی به قدری نوشته هاش پیچیده است و به قدری معلومات عمومی وسیعی داره که کتابهاش به درد خودش و هکذا عمه اش می خوره :دی

ولی با این دل چه کنم که انقدر خاطر عقاید و نوشته هاش رو می خواد و توی مکاتب روانشناسی، روان تحلیلی رو یه چیز دیگه می دونه حالا یا به خاطر اینکه ازش چیزی سر در نمی یاره یا به خاطر قیافه کارل! :دی

 

**** این نوشته دکتر در مورد یک دختر خانم تحصیل کرده پزشکی رو که دیدم (پزشک بود و بسیار مومن از اوناییکه نمیخوان بقیه را شستشوی اعتقادی بدهند...از اوناییکه با دیدن یه مریض اونجوری ،احساس خود بقیه را ارشاد کنیش  گل نمیکرد

اصلا راحتت کنم...از اون بچه هایی بود که یه ترم میومد سر کلاس یا بیمارستان اما اساسا دیده نمیشد.نه حرف زیادی داشت واسه زدن نه بر و روی داشت که شاه پسرهای ترم دوره اش کنن نه قرتی بازی ما ها را بلد بود که مخ استادا را بزنیم...به همین سادگی یه دختر معمولی اما دلنشین بود

وسطهای طرح خدمت در مناطق محرومش بود که مقاله اش را یک خانم دکتر ایرانی در اوهایو ایالات متحده پسندید و براش دعوتنامه فرستاد و ویزای عالی بهش دادند

تو این هیر و ویر یه آقا پسر فرنگ رفته ای تشریف آوردند و بنای بر  علاقه و روشنفکری و لزوم آزادی زنان و...گذاشتن.خانواده ساده فرزانه هم گفتند دختر تا به گناه نیفتادی برو خونه بخت!

-آخه بابا من دارم یرم واسه ادامه درسم به آمریکا

- آمریکا به چه دردت میخوره...دختر هر چی هم بشه بایدشوهر کنه

*****************************************************

ازدواج...کم کم پرده ها بالا میرود.داماد شکاک است...نه از اون شکهای گهگاهی پسرها....کاملا پارانویید در حد هذیان...معلوم شد که در دوران تحصیلشون در فرنگ زیر داروهای شدید ضد توهم هم بوده

پرده ها بالاتر میرود: مادر و برادر داماد هم مساله دارند.بدترین تهمتهای ناموسی به فرزانه توسط کل خانواده داماد / تمسخر نماز خوندن او... شراب سر میز شام این دختر مومن آوردن / برداشتن و گم گور کردن تمامی مدارک تحصیلی و کارتهای معرفی پزشکی و پاسپورت وهمه دار و ندار دختر بدبخت، بعد از 9 ماه دختر با سرافکندگی به خانواده اش کمی اطلاعات میدهد به امید حمایت در برابر این دیوصفتان)

بعد از خوندن این متن اول طبع کمال گرائیم گل گرد که اخه دختر خانم تحصیلکرده از شما بعیده، اگه یک دختر خانم غیر تحصیلات عالیه بود می گفتیم به خاطر جهل و جهالت خودش و خانواده اش سریع و بدون اشنائی قبل از ازدواج به عقد یک گل پسر تازه از فرنگ در اومده که هیچ شناختی ازش نداشته و بعدا فهمیده شکاک هست اونم از نوع قوی، حالا خودش هیچی مادر و برادر سالمی هم نداره، پس این دوران نامزدی رو برای عمه خانم من گذاشتند؟!

اما یه خورده بعدتر طبع انسانیم گل کرد و گفتم اره همه ما در هر سن و موقعیت و تحصیلاتی ممکنه اشتباه کنیم اما توی هر زمانی می شه جبران کرد البته اگه قوانین ضد زن کشورمون بذاره! توی اینجا اگه زنی اجازه اشتباه نداری اگه یک بار اشتباه کنی سالیان سال برای جبرانش باید بدوی!

(دادگاه خانواده...شکنجه گاه روح یه زن...مرد نمی آید ...کشتن زمان...فرصت امتحان تخصص ایران میگذرد...مهلت ویزای آمریکا سر آمد...مرد نمی آید...دادگاه بارها و بارها خانم دکتر را فرامیخواند...مرد نمی آید...فرزانه دو سال در این بی دادگاه به صرف نیامدن مرد- که دنبال عشق و حالش بود - بیرحمانه خرد میشود...کسی صدای زنی بی پناه را نشنید...امشب فرشته ای می گرید و قاضی و منشی دادگاه تلویزیون میبینند و مرد باز  به مادرش میگوید: هنوز وقتش نشده بروم دادگاه...بذار بپوسه دختره فاحشه)

 

***** از روی طرز پخت این سایت می خوام ته چین مرغ درست کنم. حالا ببینم چطوری از اب در می یاد! خدا کنه عین ته چینی که شیراز خوردیم بشه هنوز مزه اش زیر دندونمه!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۸٥
تگ ها :