سنگسار

سه شنبه شب فيلمی از کانال ۲ به اسم پدرکشتگی پخش شد که جريان مهاجران ايتاليايی به امريکا بود. رئيس پليس امريکايی کشته می شه و گناه به گردن چند ايتاليايی می افته. بعد از يک جريان ناعادلانه و خريد شهود هيان منصفه به بی گناهی متهمين رای می ده ولی قاضی حاضر به ازاد کردن متهمين نمی شه. فردای اون روز مردم به تحريک شهردار و افراد پشت پرده به زندان حمله می کنند و در نهايت قساوت و بی رحمی زندانيان رو قصابی می کنند.

صحنه های شادی شون بعد از اين کشتار خيلی کريه و زشت بود و صورت هاشون که انگار با خون اروم می گيره. واقعا چه چيزی ما رو تا اين حد پايين می ياره؟

اما صبر کنيد. فقط امريکايی ها نيستند. ما هم برنامه قصابی داريم. تازه برنامه ما ساديسمی تره و زمان بيشتری می تونيم زجر قربانی رو ببينيم. اخه ما زديم روی دست امريکايی ها. پنج شنبه ۳۱ خرداد برنامه سنگسار يک زن و مرد در تاکستان قزوين برگزار می شه. اين حکم به علم(!) يک قاضی صادر شده!!

به حکم يک نفر دو انسان زير بارش سنگ در يک زمان طولانی زجرکش می شوند. انگاری ديگه فقط خون کافی نيست که عطش خوی حيوانيمون رو کاهش بده.

پ.ن.: مثل اينکه حکم متوقف شده. خدا رو شکر.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

باز هم زندگی

* جمعه ساعت 4 کانال 4 برنامه "باز هم زندگی" رو می دیدم و از مجری با نمک اش کلی محفوظ شدم. اخرش منتظر بودم که توی تیتراژ ببینم این مجری بانمک ناشناخته کیه که تا حالا ندیدمش. حدس بزنید کی بود؟ بیژن بیرنگ!

این بار مهمان برنامه نجف دریابَندری و خانمش فهمیه راستکار که دوبلور و بازیگر هستند مهمونشون بودند. موضوع برنامه راجع به کتاب اقای نجف به اسم مُستَطاب آشپزی بود. این کتاب برای نشر کارنامه است. به قدری از تعریف هاشون خوشم اومد که شنبه دنبال کتاب گشتم که بخرم. اولا فعلا توی بازار موجود نیست مگر اینکه تک و توکی مغازه داشته باشند و ثانیا 35 تومان قیمتشه. هنوز که راضی نشدم انقدر پول این کتاب بدم تازه معلوم نیست که استفاده کنم. شماها اگه خریدید بگید خوبه یا بد؟

 

** تعطیلات 14 و 15 خرداد جون می ده برای مسافرت البته به شرط اینکه پلیس با مردم سر لج نیفته. این بار جاده چالوس رو به خاطر سیل و رانش زمین بسته بودند و هیچ اطلاع رسانی هم در رسانه های عمومی نکرده بودند. به خاطر همین خیل مسافرانی که با مسدود بودن جاده جالوس مواجه شده بودند به طرف هراز و جاده رشت سرازیر شده بودند.

ما که خوشبختانه از وضعیت جاده چالوس به خاطر تلفن عمو به پلیس راه خبر داشتیم ساعت 4.30 صبح دوشنبه از هراز رفتیم. اوایل جاده خوب بود. ولی به محض باریک شدن جاده که فقط یک ماشین می تونست عبور کنه به خاطر وجود ماشینهایی که از لاین خاکی می اومدند ترافیک مصنوعی وحشتناکی ایجاد می شد. از ساعت 9 صبح به بعد سر و کله پلیس وظیفه شناس هم پیدا شد و کمی وضعیت جاده نرمال شد. ما 7 ساعته به شهرستان نور رسیدیم که نسبت به دفعه های پیش خیلی طولانی بود ولی از کسی شنیدم که 14 ساعت تو راه بوده احتمالا هر کی دیر از خونه راه افتاده بدجوری توی هچل افتاده!  ولی هوای شمال به قدری مَلَس و خُنک و مه الود بود که می ارزید.

 

ویلا کناری خانواده دختر عمو بودند. یه نوه  دختر 4 ساله خوشگل خودپسند گوگولی داره که من عاشقشم. بُرده بودمش توی اب دریا همون جلو، دست منو گرفته بود و مثلا داشت شنا می کرد وپاهاشو شلپ شلپ می زد توی اب. بهش می گم مواظب باش یه وقت اب نخوری می گه "نه من قدم بلندم هیچیم نمی شه بزرگ هم که بشم از اون زن قد بلندها می شم"، بهش می گم چرا مامان نیومده بیرون می گه "با خاله حرف خصوصی داشت!" بعد رفتیم برای قدم زدن کنار ساحل می گه "اگه علی بفهمه تنهایی اومدم بیرون قدم بزِنَم کُتکم می زنه." (علی شوهر خیالی این فسقلیه) به مامانش هم گفته من بزرگ که شم لاک قرمز می زنم ماتیک قرمز می زنم ماشین قرمز سوار می شم می رم بیرون!

عجب دنیایی دارند بچه های امروزی. همش به فکر قِر و فِر و شوهرند!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :

ادم و حوا

* عطف به نوشته ریشه شناسی متولد اردیبهشت، یکی از دوستهام نکته خوبی رو اشاره کرد، من اکثرا تخمه تند فلفلی برای دوستام می برم، این به عوض ترشی و مربا.

** بالاخره زحمت های بی پایان من در پارک شهر نتیجه داد و نتیجه درس خوندنم رو گرفتم. به جان عزیز شما نباشه اگه نتیجه نمی گرفتم تقصیر اون کلاغ های بازیگوش و اون گربه های ملوس نازنازی و اون هوای ملس صبحگاهی بود.

 

*** ببینم کتاب آدم و حوای مارک تواین رو خوندی؟ اگه نخوندی وبلاگ رو ببند، اینترنت رو قطع کن (که پول تلفنت سر به فلک نکشه) و بدو برو بخرش.

خاطرات آدم و حوا به روایت مارک تواین، مترجم: حسن علیشیری

خداییش دست به طنز مارک محشره. کلی از خنگ بودن این "بابا ادم" کذایی خنده ام گرفت. مامان حوای عزیز هم همونطوری بود که فکر می کردم. پرحرف، شاد، بازیگوش و عاشق.

کتاب از خاطرات ادم و حوا از زبان خودشون از اولین روز خلقتشونه تا بعد از خوردن سیب حوا و به دنیا اومدن بچه ها و دعوای هابیل و قابیل تا زمان قبل از مرگشون.

کتاب به زبان محاوره ای شیرینی نوشته شده که گوشه هایی از اون کتاب رو پایین می یارم.

 

دوشنبه: (حوا)

دیشب ماه شل شد و سر خورد از آسمون افتاد پایین- چه مصیبت بزرگی! وقتی بهش فکر می کنم دلم می گیره. بین چیزای قشنگ و زینتی هیچ چیزی تو خوشگلی به پای ماه نمی رسه. باید محکم تر می بستنش. ای کاش بشه دوباره بتونیم اون رو سر جاش برگردونین. نمی شه حدس زد کجا رفته و تازه مطمئنم هر کی دستش بهش برسه قایمش می کنه، چون اگه خودم هم بودم همین کار رو می کردم. تو هر مورد دیگه ای می تونم صادق باشم ولی تازگی دارم متوجه می شم که تموم وجودم عشق به زیباییه، خب اینطوری نمی شه به من اطمینان کرد و ماه یکی دیگه رو به من سپرد!

 

سه شنبه: (حوا)

اونا دیشب ماه رو سر جاش برگردوندن و من کلی خوشحال شدم! این از درست کاریشونه! ماه دوباره سر خورد و پایین افتاد اما دیگه ناراحت نشدم. وقتی آدم همسایه هایی به این خوبی داره دیگه لازم نیست نگران باشه. اونا ماه رو برمی گردونن!

 

چهارشنبه (آدم)

ای کاش حرف نمی زد، همیشه در حال حرف زدنه، شاید به نظر برسه دارم به این موجود بیچاره تهمت می زنم، اما این قصد رو ندارم.

 

سه شنبه (آدم)

به من گفت از یه دنده ی من که از بدنم گرفته شده ساختنش. حرفش یه کم مشکوکه چون همه دنده هام سر جاشونن!

 

بعد از تبعید (آدم)

بعد از این همه سال فهمیدم که اون اوایل در مورد حوا اشتباه می کردم. زندگی کردن بیرون از بهشت اما با اون، خیلی بهتر از زندگی کردن تو بهشت اما بدون اونه! اولش فکر می کردم خیلی حرف می زنه اما الان اگه اون صدا ساکت بشه و از زندگیم بره حسابی غمگین می شم. چه قدر شیرین بود اون اندوهی که که ما رو به هم نزدیک کرد و پاکی قلب و لطافت روح حوا را به من نشون داد.

 

**** کتاب رو برای تولد یکی از دوستهام داده بودم. بعد از خوندنش به من می گفت عجب کتاب خوبی بود. تازه فهمیدم که این شوهر های امروزی توی درک نکردن زنهاشون به جدشون آدم رفتند و ژنتیکی خرابند!

 

***** بعضی از دوستان بعد از خوندن نوشته هایی شبیه پست قبلی من و یا شبیه اون، اعتراض می کنند که شماها یا خبر ندارید یا گذرتون به همچین ادمهایی نخورده، عرض به خدمتتون که نه من و مطمئنم خیلی از ادمهایی شبیه من، با امنیت اجتماعی هیچ مشکلی ندارند، منتها اعتراض ما به روش برخورد نیروی انتظامی با این افراد بوده که نمونه عکس هاش رو در پایین دیدید و هیچ انسان منصفی با این کارها موافق نیست  چون باز هم فکر نمی کنم کسی این چنین با افتابه به دور گردن و کتک و تحقیر ادم بشه.

 

 دوم اینکه جرمی به معنای اراذل و اوباش توی فرهنگ نامه قانون وجود نداره و اگه چنین چیزی باب بشه می تونه خیلی راحت مورد سواستفاده افراد سودجوی (منتسب به) پلیس و بسیج قرار بگیره که نمونه اش رو می شه در باج گیری از دختران و زنان به بهانه های بدحجابی و یا حتی تعرض بهشون مشاهده کرد. (البته این بار نه توسط اراذل و اوباش که توسط کسانی که منسوب به قوه قهریه هستند و یا کسانی که با جعل عناوین بسیج و پلیس مردم رو گول می زنند مثل تعرض معاون حراست دانشگاه قزوين به يک دانشجو)

 

حالا یه نیگاه به لینک های زیر بنداز:

دستگیری 7 پلی تکنیکی به بهانه انتشار نشریه ای که توسط همه اشون قبل از اوین رفتن انکار شده. (بعد از اوین رو خدا می دونه!)

شعبه ۱۴ دادگاه انقلاب تهران، منصور اسانلو، رييس هيأت مديره سنديكاي شركت واحد را به تحمل پنج سال حبس تعزيري محكوم كرد.

 

بعد ببین می تونی طرحی برای دانشجویان بدی که بتونند توی یک فضای ازاد حرف بزنند و زندگی کنند و نفس بکشند؟

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٦
تگ ها :