سنگسار

* از بی خوابی دیشب هنوز چشمام می سوزه و دل اشوبه دارم. همش نگران اون گنجشک کوچولو بودم که از لونه اشون پرت شده بود پایین و به ناچار اوردیمش توی خونه. هیچی نخورد. به زور کمی اب گیلاس و انگور یاقوتی ریختم توی دهنش.

صداش در نمی اومد ولی از ساعت 8 شب به بعد جیغ جیغش بلند شد. بردمش توی اتاق خودم و یه جا زیر جاتلویزیونی براش اماده کردم با یه جای خواب گرم و نرم. برق رو هم خاموش کردم که راحت باشه. نیم ساعت بعد که اومدم سرش بزنم دیدم سرکوچیکش رو کرده لای پرهاش و غرق خوابه.

اون شب توی اتاقم نخوابیدم چون دلم نیومده بود بندازمش توی قفس و می ترسیدم بره زیر دست و پام. صبح مامان اومده بالای سرم می گه ازاده بدو بیارش، دو تا گنجشک دارن تو حیاط سروصدا می کنند حتما بابا و مامانش هستند. بدو بدو رفتم توی اتاقم ولی دیدم جا تره و بچه نیست!

این ور اون ور، هر جا سرک کشیدم اثری ازش نبود. با نگرانی اومدم پایین. می ترسیدم از لای در که دو سه سانته اومده باشه بیرون. ولی بعد که صدای بابا و مامانش بازم بلند شد اروم وبی سر و صدا رفتم توی اتاقم و دیدم. بله شازده اقا یا شایدم شازده خانوم وسط اتاق تشریف دارند. با کمی ماجرا گرفتمش و گذاشتمش روی درخت خرمالوی وسط حیاط. مامان رو هم مامور محافظت از این بچه تخس کردیم.

مامان و باباش شروع کردند تند تند بهش غذا می دهند و تشویقش می کنند  به پر زدن و هر بار یه گام به جلو. بالاخره بعد از یکساعت و نیم سر و کله زدن با این کوچولو بالاخره از روی دیوار با یک پرش و پرواز خوشگل دنبال مامان و باباش رفت.

 

** توی مترو با یکی از بچه های کلاس زبان برمی گشتیم. من که حالم به خاطر گرمای بیش از اندازه خوب نبود سرم رو به در تکیه داده بودم و با یک زاویه 45 درجه به طرف دوستم برگشته بودم و با یه لبخند محو و سرتکون دادن که جایگزین حرف زدنم شده بود به حرفاش گوش می کردم. حقیقتش جواب ندادنم بیشتر به خاطر بی حالیم بود.

تا رسیدن به مقصد دوستم فقط و فقط حرف زد و من هم گوش دادم و به فاصله های کوتاه سرم رو تکون می دادم که یعنی حالیمه بابا ولی شرمنده جواب نمی تونم بدم. موقعی که نزدیک ایستگاه شدیم یه هو دستم رو گرفت و گفت وای ازاده تو چه دوست خوبی هستی و چه قدر خوب گوش می دی!!

 

ما رو می گی!! شونصد تا کتاب body languge خوندم و نمی دونستم گوش دادن خوب دقیقا یعنی چی. فکر کنم این بار دقیقا تمام نکته های کتاب رو گرفتم!

 

*** جعفر کیانی به خاطر حس استقلال طلبی یک قاضی سنگسار شد مکرمه را دریابیم!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٦
تگ ها :