انتخاب

* خداییش 

همه ما توی زندگی امون دردهای داریم که عین خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد. اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که اين  دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پيش آمدهای نادر و عجيب بشمارند و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند. (به نقل از کتاب بوف کور)

 حالا یکی (صادق هدایت) این عقیده را داره :

زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.

و یکی دیگه (نیچه)

دردی که نتونه تو رو بکشه باعث قوی تر شدنت می شه.

و این وسط ماییم، ادمهایی که باید تصمیم بگیریم کدوم راه رو انتخاب کنیم. تفاوت انسانها از تعیین راهشون معلوم میشه. تفاوت من و تو فقط و فقط توی راهیه که انتخاب می کنیم.

** به خاطر دعاهای کلاغ های پارک شهر من توی امتحانی که داشتم قبول شدم. اول مهر می ریم مدرسه. جیبام پر از فندوق و پسته. می رم مدرسه می رم مدرسه. موشموشک من می خوره غصه . که نمی تونه بره مدرسه. که نمی تونه بره مدرسه...

غصه نخور موشموشک عزیزم برای درس خوندن برو پارک شهر حتما حتما قبول می شی.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :

قلعه رودخان

                                                                         

* اینجا رو که دیدم یه هویی قلبم فرو ریخت و گفتم منم قلعه رودخان می خوام، منتها بعد از تلاش فراوان و یک بار هم ثبت نام در تور و به هم خوردن برنامه به خاطر به حد نصاب نرسیدن، مجبور شدیم کوله رو روی دوشمون بندازیم و با خانواده راهی رشت بشیم، قرار بود شب اول رو توی ماسوله بگذرونیم و روز بعد به قلعه رودخان بریم تا به خاطر اشنا نبودن به محل قلعه رودخان بی جا و مکان نمونیم، به میدون رشت که رسیدیم پیچیدیم سمت کوهها و بعد از نیم ساعت به میدون فومن رسیدیم که یک طرفش خورده بود ماسوله و طرف دیگه قلعه رودخان.

با نگاه جاده ای رو که به سمت قلعه رودخان می خورد دنبال کردم و به دلم وعده دیدار فردا رو دادم. ورودی ماسوله طبق معمول شلوغ بود و پر از ماشینهای در هم پیچیده و ادمهای کلافه از گرما و شلوغی. اول از همه اطاقکی رو در حیاط باغچه مانندی کرایه کردیم که بی جا نمونیم و بعد به خاطر مسیر 7:30 ساعته ای که اومده بودیم چند ساعتی فارغ از دنیا بیهوش شدیم. بعد از بیدار شدن گفتم خدایا می شه بارونت رو هم ببینیم، و خدا هم که اون بالا نشسته که ببینه چی از دهن من در می یاد خسابی شرمنده امون کرد و همون که از پشت بام های روی هم رفته شهرک ماسوله پایین اومدیم و توی بازارچه محلی و بوی خوش کیک ها و صنایع دستی زیباش می چرخیدیم، ریزش باران هم شروع شد. کلی ذوق کردیم که انقدر خدای حرف گوش کنی داریم و مشغول لذت بردن از هوای بهاری این شهر زیبا در اواسط تابستان بودیم. بارش از ساعت 7 شروع شد و تا 12 که بیدار بودیم هنوز ادامه داشت که کم کم نگران شدیم که نکنه دوباره عین اون سال کذایی سیل بیاد و توی خواب ما رو با خودش ببره و دوباره با اعتماد به نفس از خدا خواستیم که بسه دیگه! ولی عجبا که این خدا فقط یه طرفش رو به حرفمون رفت و این بار تره هم خورد نکرد. صبح زود به طرف فومن برگشتیم و این بار سر ماشین رو به طرف قلعه رودخان کج کردیم بارون قطع شده بود و داشتم خدا رو شکر می کردم که با رسیدن به نزدیکیهای قلعه دیدم ای بابا ابرها هم برای معایشت ما اومدند این ور فومن. تازه بارون شروع شده بود و گرفتگی هوا نوید بارون طولانی رو به ما می داد. مامان به من می گه بارون بیاد تو می خوای بری بالا؟ و من با عزم راسخ گفتم سیل هم بیاد من می رم بالا، اما چه بالا رفتن باشکوهی، با لباسهای خیس و یک مُشما که روی سرمون انداخته بودم و کمر دردی که داشتم و هزار و خورده ای پله که باید بالا می رفتیم و بعد        جنگل محسور کننده ای که در بالاترین قسمتش قلعه رودخان به زیبایی و غرور جا خوش کرده بود و تو، خودتو و خیس بودنت و کمر دردت و همه چیز رو فراموش می کردی و توی زیبایی اش غرق می شدی. می تونید عکس ها و گزارش تاریخی این قلعه زیبا رو اینجا ببینید. اما اگه هوس کردید یه سر به اینجا بزنید من رو هم توی بالا رفتن اون پله های مارپیچ، توی ورودی باشکوه قلعه ،توی اب انباری که هنوز بعد از این همه سال می جوشه، توی چشمه، توی مکانهایی که برای تیراندازی و ریختن اب جوش بر سر مهاجمین درست شده بود، توی دیوارهای هنوز زنده این قلعه و بعضا مخروبه یاد کنید.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٦
تگ ها :