سال نو مبارک

*  خیلی دوست دارم چهارشنبه سوری ها توی خیابان ها باشم تا ببینیم مردم چیکار می کنند و ایا واقعا همدیگه رو منفجر می کنند یا نه. متفکرولی طبق یک سنت قدیمی همه ما به باغ می ریم، آتیش درست می کنیم و از روش می پریم. ترقه زیر پای هم می اندازیم و  احیانا ترقه همدیگه رو می دزدیم و بعد می دویم تا دزدیمون بی ثمر نمونه! نیشخند اگه عمو و بابا هم حوصله داشته باشند اهنگی می خونند و رقصی و چای دودی و آش خونگی و شوخی های دور اتیشی و دست انداختن های دوستانه و خاطرات بامزه و ...

بعد هممون بو دود گرفته و خسته بر می گردیم و دوشی و خوابی و صبح تازه ای منتها همراه با یه خاطره جدیدتر. قلب

 

** خوبی ادمها اینه که فراموش کارند. هر اتفاق ناگوار هر چه قدر هم که بد، گذشت زمان اثراتش رو از بین می بره یا انقدر کم رنگ می شه که می تونی لحظاتی بهش فکر کنی و اهی بگی و دوباره برگردی به زندگیت. پس اگه ذهنتون انقدر دلمشغولی داره که به این حرفهای من باتجربه می گید برو بینیم بابا تو دیگه چی می گی؟ می گم صبر کن تا خودت ببینی بچه جان.  چشمک

*** ما که هفته اول عید اینورا نیستیم. ولی شمایی که از این ورا رد می شی عیدت مبارک باشه و سال خوبی رو اغاز کنیقلب و البته به خوبی به پایان برسانی. چشمک

گلها جواب زمین اند به سلام آفتاب ،

نه زمستانی باش که بلرزانی ، نه تابستانی باش که بسوزانی،

بهاری باش که برویانی...

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

کنسرت+شانس+زن

* یکشنبه شب به کنسرت احسان خواجه امیری در برج میلاد رفتیم. البته چه برج میلادی! سالنی در کنار برج زده بودند و به اسم برج میلاد قالبمون کردند .گفتیم هم کنسرت می ریم و هم برج میلاد رو می بینیم که سنگمون به هدف نخورد!

گزارش این کنسرت رو اگر دوست دارید می تونید اینجا بخونید هر چند به نظر من، بار اولی که کنسرت احسان در تالار وزارت کشور برگزار شده بود به مراتب کیفیت و کمیت (زمان بیشتری) بهتری داشت، هر چند خود احسان اعتماد به نفس بیشتری نسبت به دفعه اول پیدا کرده بود.

 

** این تحقیق که سینا با ایمیل برام فرستاده به نظرم خیلی جالب و درسته:

ریچارد وایزمن روانشناس دانشگاه هارتفوردشایر:

چرا برخی مردم بی وقفه در زندگی "شانس" می آورند درحالی که سایرین همیشه "بدشانس" هستند؟

مطالعه برای بررسی چیزی که مردم آن را "شانس" می خوانند، ده سال قبل شروع شد .

می خواستم بدانم چرا بخت و اقبال همیشه در خانه بعضی ها را می زند، اما سایرین از آن محروم می مانند . به عبارت دیگر چرا بعضی از مردم "خوش شانس" و عده دیگر "بدشانس" هستند ؟

آگهی هایی در روزنامه های سراسری چاپ کردم و از افرادی که احساس می کنند خوش شانس یا بدشانس هستند خواستم با من تماس بگیرند .

صدها نفر برای شرکت در مطالعه من داوطلب شدند و در طول سال های گذشته با آنها مصاحبه کردم، زندگی شان را زیر نظر گرفتم و از آنها خواستم در آزمایش های من شرکت کنند .

نتایج نشان داد که هرچند این افراد به کلی از این موضوع غافلند، کلید خوش شانسی یا بدشانسی آنها در افکار و کردارشان نهفته است .

برای مثال، فرصت های ظاهرا خوب در زندگی را در نظر بگیرید . افراد خوش شانس مرتبا با چنین فرصت هایی برخورد می کنند، درحالی که افراد بدشانس نه .

  با ترتیب دادن یک آزمایش ساده سعی کردم بفهمم آیا این مساله ناشی از توانایی آنها در شناسایی چنین فرصت هایی است یا نه .

به هر دو گروه افراد "خوش شانس" و "بدشانس" روزنامه ای دادم و از آنها خواستم آن را ورق بزنند و بگویند چند عکس در آن هست . به طور مخفیانه یک آگهی بزرگ را وسط روزنامه قرار دادم که می گفت: "اگر به سرپرست این مطالعه بگویید که این آگهی را دیده اید 250 پوند پاداش خواهید گرفت ."

این آگهی نیمی از صفحه را پر کرده بود و به حروف بسیار درشت چاپ شده بود .

با این که این آگهی کاملا خیره کننده بود، افرادی که احساس بدشانسی می کردند عمدتا آن را ندیدند، درحالی که اغلب افراد خوش شانس متوجه آن شدند .

مطالعه من نشان داد که افراد بدشانس عموما عصبی تر از افراد خوش شانس هستند و این فشار عصبی توانایی آنها در توجه به فرصت های غیرمنتظره را مختل می کند . در نتیجه، آنها فرصت های غیرمنتظره را به خاطر تمرکز بیش از حد بر سایر امور از دست می دهند . برای مثال وقتی به مهمانی می روند چنان غرق یافتن جفت بی نقصی هستند که فرصت های عالی برای یافتن  دوستان خوب را از دست می دهند . آنها به قصد یافتن مشاغل خاصی روزنامه را ورق می زنند و از دیدن سایر فرصت های شغلی بازمی مانند . افراد خوش شانس آدم های راحت تر و بازتری هستند، در نتیجه آنچه را در اطرافشان وجود دارد و نه فقط آنچه را در جستجوی آنها هستند می بینند .

تحقیقات من در مجموع نشان داد که آدم های خوش اقبال براساس چهار اصل، برای خود فرصت ایجاد می کنند .

اولا آنها در ایجاد و یافتن فرصت های مناسب مهارت دارند .

ثانیا به قوه شهود گوش می سپارند و براساس آن تصمیم های مثبت می گیرند .

ثالثا به خاطر توقعات مثبت، هر اتفاقی نیکی برای آنها رضایت بخش است .

و رابعا نگرش انعطاف پذیر آنها، بدبیاری را به خوش اقبالی بدل می کند .

در مراحل نهایی مطالعه، از خود پرسیدم آیا می توان از این اصول برای خوش شانس کردن مردم استفاده کرد .

از گروهی از داوطلبان خواستم یک ماه وقت خود را صرف انجام تمرین هایی کنند که برای ایجاد روحیه و رفتار یک آدم خوش شانس در آنها طراحی شده بود .

این تمرین ها به آنها کمک کرد فرصت های مناسب را دریابند، به قوه شهود تکیه کنند، انتظار داشته باشند بخت به آنها رو کند و در مقابل بدبیاری انعطاف نشان دهند .

یک ماه بعد، داوطلبان بازگشته و تجارب خود را تشریح کردند . نتایج حیرت انگیز بود:

80 درصد آنها گفتند آدم های شادتری شده اند، از زندگی رضایت بیشتری دارند و شاید مهم تر از هر چیز خوش شانس تر هستند.

و بالاخره این که من "عامل شانس" را کشف کردم .

 

چهار نکته برای کسانی که می خواهند خوش اقبال شوند .

به غریزه باطنی خود گوش کنید، چنین کاری اغلب نتیجه مثبت دارد .

با گشادگی خاطر با تجارب تازه روبرو شوید و عادات روزمره را بشکنید .

هر روز چند دقیقه ای را صرف مرور حوادث مثبت زندگی کنید .

 

*** زن عشق می کارد و کینه درو می کند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...  می  تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی....   برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج کنی...   در حبسی به نام بکارت زندانی است و تو....  او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی...  او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی...او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد...   او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...  او مادر می شود و همه جا می پرسند  نام  پدر .....

دکتر شریعتی

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

lip plate

شبکه بی بی سی فارسی چند شب پیش گزارش جالبی داشت از مناطق افریقایی. مناطق جغرافیاییش یادم نیست ولی اونها رو سوری خطاب می کرد. در این دهکده و بخشهایی دیگر از افریقا عده زیادی از دختران وقتی به سن 10 سالگی می رسند دندانها ی جلو را شکسته و لب پایین رو می برند. بعد با گل، بشقاب هایی درست می کنند و درون این لب شکاف داده شده می گذارند. به تدریج و بسته به میزان انعطاف پذیر بودن لب این بشقاب ها بزرگتر می شود. سایز این بشقاب ها در این مناطق خیلی مهمه. هر کی بشقاب بزرگتری داشته باشه موقع ازدواج گاو بیشتری نصیب خانواده اش می کنه. قدمت این کار معلوم نیست برای کی هست. ولی یکی از ریش سفیدان قبیله می گفت شاید در زمانهای برده داری مردان این کار رو روی زنان انجام دادند تا زنانشان را از شر برده داران خلاص کنند ولی الان که دیگه لزومی به این کار نیست هنوز هم این کار ادامه داره.

حالا عکس این دهان بدون بشقاب!!

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

بازار بزرگ تهران

* یکی از مکان هایی که توی تهران خیلی دوست دارم بازاره.  بنابراین هر وقت فرصتی پیدا کنم (که تعداش خیلی زیاد هم نیست) کوله ام رو روی دوشم می اندازم و می رم طرف چهارراه گلوبندک. توی بازار هر فروشنده و کالایی که سر راهم باشه برام جذابه مخصوصا این دستفروش های کنار خیابون. بعد دو تا انتخاب داری. می تونی به بازارهای شیک و جدیدالتاسیس کنار خیابان بری یا بپیچی توی کوچه های 1 متری و بری توی دل بازار. اگه از طرف مسجدی که فکر کنم مسجد خمینیه بری اول می رسی به بازار روسری فروش ها که اسمش بازار جعفریه بعد از اون بازار نقره فروش ها و بعد از اون کیف فروش ها. اگه از یه کوچه باریک که بعد از یک برنج فروشیه بری داخل، می رسی به محوطه ای که اسباب بازی فروشیه و از اون طرفش که خارج بشی می رسی به بازار لباس فروشی ها و بعدش هم بدلیجات. کوچه مروی هم که لوازم ارایش داره و تیمچه که لوازم خونه است زیاد برام جذاب نیست و خیلی اون دور و برها نمی گردم.

اما قشنگی بازار اینه که هر بار می ری به خاطر بزرگ بودنش جاهای تازه کشف می کنی و کلی کیفور می شی و همچنین گشتن توی اون کوچه ها و مغازه های کنار هم قدیمی که هنوز شکل  سالهای پیششو حفظ کرده لذت بخشه و در ضمن می تونی کلی هم جنس فوق العاده با قیمتهای مناسب پیدا کنی. هر چند وقتی مثلا توی بازار روسری فروش ها می خوای از بین هزاران روسری و شال یکی انتخاب کنی سرگیجه می گیری ولی من که لذت می برم. البته دم عید و روزهای تعطیل اگه قید بازار رو بزنی بهتره چون تنها چیزی که می بینی خیل ادم هایی که بین تو و مغازه ها حائل هستند و فقط می تونی همون طوری که با جمعیت داخل رفتی با جمعیت هم بیای بیرون.

** چه خوب که بالاترین برگشت. دلم تنگ شده بود.

*** حیف جوونهایی که برای این مملکت رفتند جونشون رو دادند و حالا دولت حتی از جنازه هاشون هم بهره برداری سیاسی می کنه. امیدوارم دانشجوها رو ازاد کنند.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :