نگاهی به گذشته!

* رفته بودم به بایگانی نوشته های قدیمی وبلاگم. نوشته ها و دعواهای کامنتی اون موقع رو می خوندم و هی می خندیدم. چه قدر شاد و پرانرژی و بامزه بودیم اون موقع ها. جای همه دوستها و دشمن های دوست نما خالی. خوبه همه نوشته هامو نگه داشتم. زمانی می خواستم پاکشون کنم ولی بعد به خودم گفتم بد یا خوب، تلخ یا شیرین اون ها جزئی از خودت هستند و نمی تونی منکرشون بشی. پس فقط بگذر. ولی الان خیلی خوشحالم که هستند. سیر بالا و پایین رفتن های روحیم رو خوب نشون می ده و شده یه جور زندگینامه این سال ها. بذار ببینم درست از مهر 81 شروع به نوشتن کردم. کم و زیاد، پایین و بالا تا به اینجا رسیدم. اینجایی که هم دوستش دارم  هم نیم نگاهی به آسمان دارم!

** کتاب دومی که از این حاج رضای ولایت فقیهی خوندم "بی وتن" اه. برخلاف نظر خیلی از منتقدین و دوستداران و دشمنانش من از "بی وتن" بیشتر از "من او" خوشم اومد. "بی وتن" نقل داستان سرگشتگی انسان مذهبی در دنیای مدرن امروزیه (در آمریکا کشور فرصت ها!)، کشمکش بین نیمه سنتی و نیمه مذهبی.

این نقد هم به نظرم منصفانه و جالب اومد.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۸
تگ ها : کتاب

کتاب من او - نوشته رضا امیرخانی

رضا امیرخانی

 او:بچه بودیم می گفتند یا سواد یا روسری، پیر بودیم می گفتند یا روسری یا توسری.

حاج فتاح:  رو بر گرفتن برای این است که خدا گفته. خدا هم مثل رفیق آدمه ، لوطی گری می گوید ، باید انجام داد، حکمتش را ول کن ،وقتی رفیق آدم چیزی از آدم خواست، لطفش این است که بی حکمت و پرس و جو بدهی.

کریم: غم تکانی مثل خانه تکانی است. خانه فقط تمیز می شه. همین. غم تکانی هم مثل همینه. فقط غم هات مرتب می شن. همین. نمی شه دور ریخت. اما تو غم کِشی کردی. مثل اسباب کشی. یعنی اضاف کردی.

درویش مصطفا: تنها بنایی که اگر بلرزد محکم تر می شود دل است! دل آدمی زاد. باید مثل انار چلاندش تا شیره اش در بیاید... حکما شیره اش هم مطبوعه؟ عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه حکما عاشقه. نفسش هم تبرکه..

علی فتاح:آقای ... درویش .. مصطفا ! .. دل ِ .. آدم .. مثل .. اناره ... درست ... باید .. چلاندش .. درست .. حکمن ... شیره اش ... مطبوعه .. درست .. ( بغضش گرفت ، به خونابه های روی دیوار نگاه کرد) اما ... اما دل آدم را که می ترکانند ، دیگر شیره نیست ، خونابه است ... باز هم مطبوعه ؟

درویش مصطفا: به خیالت اگر انگشتر به دستت کنی و از صبح تا شام معتکفِ مسجد شوی و زیر لب کانه قل قل سماور ذکر بگویی، چیزی می شوی؟ به هوا پَری مگسی باشی، بر آب روی خسی باشی، بی‌جا گفته که دل بدست آر، تا کسی باشی… حکما باید دل از دست داد. نه که به دست آورد. دل از دست داده، کس باشد یا ناکس، باکش نیست. علی فتاح! به حَجَری که جدت، حاج فتاح بوسیده، اگر خود حجر نگین انگشتری‌ات شود و خم ذوالفقار رکابش، هیچ نشده‌ای، هیچ نکرده‌ای، از خود جمب نخورده‌ای.. در بیاور این انگشترها را..

علی فتاح: سرم را بالا آوردم.مه تاب به من نگاه می کرد. بعد فنجان را از من گرفت. بدون اینکه به داخل آن نگاه کند، همان طور که به هم خیره شده بودیم، فال را تفسیر می کرد.

 درویش مصطفا :آینه هر وقت هیچ نداشت آن وقت نقش خورشید را درست و بی نقص بر می گرداند آنروز خبرت می کنم تا با آینه وصلت کنی.

من عشق فعف ثم مات ، مات شهیدا

پ.ن.: دلم نیومد بالای این جملات جذاب چیزی بنویسم. از رضا امیرخانی سه چیز شنیده بودم. دانشجوی فارغ التحصیل مکانیک شریف و طرفدار خط ولایت فقیه و نویسده ای عالی! بعد یه چرخی توی نت زدم و  از لابه لای نقدهای کتاب هاش "من او" رو انتخاب کردم. کار فوق العاده ایه و نویسنده طنازیه این آدم. به قدری زیبا با کلمات بازی می کنه که صفحاتش رو قورت می دی! هر چند به عنوان یه خواننده ترجیح می دادم یک سوم پایانی داستان جور دیگه ای تموم شه! شاید زمینی تر.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸
تگ ها : کتاب

برنده تنهاست!

* کتاب برنده تنهاست نوشته پائولو کوییلو (ترجمه آرش حجازی) بی شک یکی از شاهکارهای این نویسنده است. این کتاب خیلی بیشتر از کتابهای دیگه این نویسنده به من چسبید. فضای کتاب در دنیای سینما و مد و شهرت است و تمام این رمان در فاصله‌ی بیست و چهار ساعت در جشنواره‌ی کن می‌گذره و داستان زندگی شخصی رو روایت می کنه که برای بازگرداندن عشق از دست رفته اش جهان هایی رو نابود می کنه. "کاتیوشا, دنیایی رو برای تو نابود کردم"

در این داستان پائولو چنان بعضی از کارهای ما رو به ریشخند می گیره که چاره ای جز پوزخند زدن به خودمون نداریم.

اینم گزیده ای از این کتاب فوق العاده:

"بی خیال فیلم ها،کن جشنواره مد است.مد.اینها چی فکر می کنند؟ مد آن چیزی است که با فصل عوض می شود؟ از چهار گوشه دنیا می آیند تا لباس هایشان،جواهراتشان،کلکسیون کفش هایشان را نمایش بدهند؟معنایش را نمی دانند. مد فقط روشی است برای اینکه بگویی من هم به دنیای شما تعلق دارم.همان یونیفرم ارتش شما را به تن دارم،به این طرف شلیک نکنید.

از وقتی همزیستی گروهی مردها و زن ها در غارها شروع شد ،مد تنها روش برای ابراز منظوری بود که همه می فهمیدند،حتی غریبه ها. ما یک لباس پوشیده ایم، من از قبیله شما هستم.بیایید در برابر ضعیف ترها متحد شویم و بقایمان را حفظ کنیم."

به  هر حال دوستش داشتم.

** هنوزم وقتی کسی داره از مرگ و مریضی و جدایی حرف می زنه دوست ندارم و سعی می کنم عوضش کنم. یه جورایی هنوز راحت نیستم. هنوز عادت نکردم. چه حس بدیه از دست دادن و نگران از دست دادن بقیه کسانی که دوستشون داری!

*** نقد خانم زهرا کمالی در وبلاگ اش بر فیلم سنگسار ثریا (تاثیرگذار و عالی بود)

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸
تگ ها : کتاب

خوشه های خشم

در اینکه خوشه های خشم اثر جان اشتاین بک جایزه پولیترز در سال 1939 رو برده و رمانی است که خواننده رو قدم به قدم با خودش همراه می کنه جای هیچ بحثی نیست ولی توی این روزها توی این حال و احوال این روزها ترجیح می دادم در سکوت طولانی شب ام یه داستان خیلی سبک رو می خوندم که ذهنم رو انقدر درگیر آدمهای داستان و زندگیشون نکنه! به قول یکی از بچه ها این روزها هوای تهران پر از بذر کینه و نفرت از همدیگه شده پس ترجیح می دادم با یه کتاب فوق العاده و بی رحمانه روحم رو اینطوری خراش ندم! ولی چکنم که نتونستم و تا آخر جلو رفتم و هنوز آدمهای داستان دارن ذهنم رو قلقک می دند!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸
تگ ها : کتاب

این روزها

* کتاب خوشه های خشم رو دستم گرفتم که بخونم ولی این روزها ذهنم مشغول تر از اینه که بتونم کتاب را دنبال کنم. بعضی وقتها چشمم تا اخر صفحه رفته بدون اینکه کلمه ای از لغات رو درک کنه! دوباره چشمم رو مجبور می کنم از اول شروع کنه. می دونم ظلمه به خدا!

** سعی می کنم خیلی دنبال اخبار سیاسی نرم. چون خیلی روح ام رو در هم می کوبه! نگران دوستهام هستم. خیلی هاشون شرکت می کنند و خوبتر از اونی هستند که صدمه ای ببینند! به نظرم دوباره داریم تاریخ رو تکرار می کنیم و چه بیهوده! شاید باید اول خودمون رو درست کنیم. داشتم برای یکی از فامیل اینوری توضیح (کاملا بیهوده و بدون شنونده!) می دادم که عزیزم روز عاشورا کسی قصد توهین به امام حسین رو نداشت و این نتیجه شانتاژ خبری رسانه دولتیه و دارن از امام حسین به نفع خودشون سواستفاده می کنند و روز بعد با یکی دیگه از اونوری ها بحث می کردم که دولت هم طرفدارهای خودش رو داره و تقریبا جمعیت زیادی رو شامل می شه و ایران فقط تهران و دور شما نیست!

انگاری یه جورایی هممون داریم فقط از دریچه خودمون دنیا رو نگاه می کنیم.

*** از نوشته امیرفرشاد ابراهیمی "زنده باد مرده ها" هم خوشم اومد! یه جورایی حکایت ما مردمان ایران زمینه!

"برای روشن شدن موضوع و طرح مسئله اول چند خاطره لازم است برایتان بگویم .
در آن سالهایی که من عضو سپاه و انصار بودم و به قولی با این حکومتیان سرو سری داشتم ، خوب طبیعی بود که خیلی از بستگان و درو همسایه هم از این رابطه مطلع بودند کمتر بیاد دارم و بهترش این است که اصلا بیاد ندارم یکی از همین آشنایان و همسایه ها و دوستان بیاید و بنشیند و با من بحث کند و بگوید مثلا فلانی این حکومت این است مردم دوستش ندارند و چرا داری بقول معروف آب به آسیاب دشمنان ملت می ریزی و نکن این کارها رو از این حرفها هیچ کدام از فامیل و بستگان و اطرافیان و همسایه های ما هم فکر نکنید که هم اندیش من بودند و حکومتی نه همه هم یا مخالف بودند یا نهایتا بی تفاوت من کمتر کسی از اطرافیانم را می شناسم که با این حکومت موافق باشد و نکته دیگرش اینکه نه تنها هیچ کدام از این افراد سعی در بیرون آوردن من از آن وضعیت فکری و عقیدتی نداشتند بلکه همواره با عزت و احترام هم با من برخورد می کردند در مهمانی ها و ...دعوتم می کردند و مثلا در جمع وقتی من حواسم نبود به دیگران آهسته من را اینطوری معرفی می کردند که : ... می دونید که این فلانیه و با دستگاه هست با کله گنده ها می پره ! ... و هر از گاهی هم خرده فرمایش داشتند که فلانی پسرش بیکاره کاری سراغ ندارید ؟ فلانی رو دیشب تو یه مهمونی گرفتند آشنا نداری ؟ ماشین آقای فلانی را خوابوندن کاری نمیشه براش کرد و.... از همین موارد یکی را برایتان مثال می زنم در همسایگی ما خانواده ای بود که زن و شوهر هر دو پزشک بودند و دو فرزند داشتند ، فرزند ارشدشان پسری بود که برای سربازی رفته بود در پادگانی برای سپاه در غرب کشور ، آنزمان که الان سالش هم یادم نیست اوج درگیری پ ک ک و پژاک و اینها بود و اینطوری که آقازاده شان به خانواده خبر می داده چند تایی از سربازان دوستان وی هم در پادگان در درگیرهای مرزی کشته شده بودند و خلاصه خانم و آقای دکتر نگران شاخ شمشادشان بودند ، یکشب که من داشتم ماشین را تو پارکینگ پارک میکردم آقای دکتر را دیدم و سلام و عزت و احترام و اینکه اگر وقت دارید ما شب یه سر بیائیم منزلتان و... آخرای شب بود که آقای دکتر و همسرشان آمدند منزل و گل و شیرینی و اول تعارفات ایرانی و خلاصه ببینم دندون هاتو ای وای چرا بهش نمیرسی فردا وقت داری بیایی مطب برات جرمگیری کنم و اونو پرکنم و اونو خالی کنم و .... آخر سر هم تورو خدا شما که همیشه مایه خیر و برکت بودید !! میتونید برای این پسر ما کاری کنید وباقی ماجرا ، خدا رحمت کند شهید کاظمی را که واقعا وی هم از اون بسیجی ها واقعی بود که کمتر از همت و باکری نبود من به او تلفن زدم و چند هفته بعد آقازاده خانواده دکتر به تهران منتقل شد و شد راننده یکی از روحانیون پادگان ! دیگه لازم به تعریف نیست که اون پسره و پدر مادرش هر وقت منو تو مجتمع می دیدن چه دولا راستها که نمی شدند تا اینکه زد و بعد از کوی دانشگاه و اون ماجرا نوار و استعفاء و زندان و ... ما آزاد شدیم و یه شب همون آقای دکتر را دیدم که داشتند ماشین را پارک میکردند اول که خودش را زد به اینکه من را ندیده و بعد من جلو رفتم و سلام و علیک و این حرفها ، حالا برخورد سرد و غریب ایشان بماند که یکهو برگشتند گفتند آره دیگه این دنیا دار مکافاته بهشت و جهنم که میگن همین جاست من تو این مدت فقط نگران پدر مادرت بودم بنده خداها اینا چه گناهی کردن هی اذیت می شدند حالا تو بهر حال کم جنایت نکردی باید تقاصشو پس میدادی !
منو میگی همینجور مونده بودم و برگشتم گفتم آقای دکتر در این که من چه کار کردم و اینها بماند ولی من به هرکسی که بد کرده باشم به شما یکی که بد نکردم ؟ اگر منظورتان اینه که به ملت بد کردم و شما نماینده ملت هستید پس چرا اون موقع خفه خون گرفته بودید و یک کلام از دهنتان این حرفها در نمی آمد ؟ حالا چی شد یکهو به نمایندگی رسیدید ؟
این را داشته باشید تا داستان بعدی : ... "
 

**** از وبلاگ یکی از دوستان هم این شعر خانم نغمه مستشار نظامی رو کش رفتم که به نظرم خیلی قشنگ و ساده و دلنشینه:

وقتی دلی برای دلی تنگ می شود

انگار پای عقربه ها لنگ می شود!

 تکراریند پنجره ها و ستاره ها

 خورشید بی درخشش و گل، سنگ می شود

 پیغام آشنا که ندارند بلبلان

 هر ساز و هر ترانه بد آهنگ می شود

احساس می کنی که زمین بی قواره است!

انگار هر وجب دو سه فرسنگ می شود!

 باران بدون عاطفه خشکی می آورد

رنگین کمان یخ زده بی رنگ می شود

 هر کس به جز عزیز دلت یک غریبه است

وقتی دلت برای دلی تنگ می شود!!!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸
تگ ها : شعر و شاعری