just a little help!

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها :

دوباره بارون و دوباره عشق بازی من

چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه “اکنون”است. (سهراب)

دوشنبه بعد از ظهر وقتی نم نم بارون رو از پشت شیشه دیدم باز هوس قدیمی ام عود کرد و پیاده از چهارراه ولیعصر به طرف میدون آزادی راه افتادم، خیس می شدم و لذت می بردم. انگاری بارون می شوره هر چی درد و ناراحتی تو وجودت هست و یه حس خوشایند جایگزینش می کنه. سرخوشانه سعی می کردم به صدای پای آبی که روی زمین پخش می شه گوش بدم ولی صدای چرخ و اگزوز ماشین هایی که توی خطوط نامنظم توی ترافیک مونده بودند مانع می شد. دکه دارهای روزنامه فروش رو این زمستون بی خاصیت غافلگیر کرده بود و تند تند روزنامه و مجله هاشون رو جمع می کردند. بوی خوش قهوه از بعضی مغازه ها مشامم رو و دیدن کتاب های میدون انقلاب چشمم رو نوازش می کرد. قطرات بارون هم با صورتم مسابقه بوسه گذاشته بودند. آدم ها تند تند و سر درگریبان از کنارم می گذشتند. با گذشت زمان بدنم سردتر و قلبم گرم تر می شد. نزدیکی های دانشگاه شریف دیگه کم کم پاهام هم کرخ شده بود. اما دلم نمی اومد اون همه قشنگی و رحمت رو به آهن قراضه های ساخت آدم ها (ماشین) بفروشم. از اول گفته بودم تا آزادی و نمی خواستم رفیق نیمه راه باشم. بالاخره بعد از 1 ساعت و 45 دقیقه رسیدم. خسته اما آروم. کوفته اما شاد.

خدایا شکرت.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : شعر و شاعری

برگرفته از فیلم شیدا

خوب خوبم

هیچ دردی ندارم

اینجا سرزمین غریبی است

نمی توان آن را شناخت

بایدآن را زندگی کرد

دلم می خواهد همیشه اینجا بمانم

عطر بهار نارنج درباغ بیداد می کند

نمی بینمش

امّاصدایش مرا با خود می برد

عاشقم می کند

دلم تنگ است

دلم برای دیدنش تنگ است 

کی رخ می نماید ؟

نمی دانم

***

آن هنگام که عطر بهار نارنج در آن کلام مقدس پیچید 

من تورا از پشت چشمان بسته ام دیدم

خوبی های تو را و لطف تو را

بهار نارنج را به نسیم بسپار

و اگر خواسته ام را خواستی کتاب را به نشانه ی عهدی میان ما با خود ببر 

 و گرنه بماند 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : فیلم

خانوم

* دیدن بچه های همبازی های دوران کودکی کیف داره. کوچولو قرار بود 22 بهمن به دنیا بیاد ولی از همین الان ضد رژیم بودنش رو ثابت کرد و تقریبا با یکماه تعجیل به دنیا اومد. امیدوارم عین هول بودنش توی به دنیا اومدن، شیطون و شر باشه چون دخترهای تخس عالیند. البته اگه از مامان من بپرسی نظرش فرق می کنه!

** معمولا کتاب های رمان ایرانی نمی خونم. غیر از چند تایی که دوستانم پیشنهاد کردند. این بار به توصیه دوستی کتاب خانوم نوشته مسعود بهنود رو گرفتم. اما فقط تا صفحه 151 خوندم و گذاشتمش کنار. کتابهای بهنود معمولا سیر تاریخی داره. ماجرای خانوم، داستان شاهزاده خانومی از تبار نوادگان ناصرالدین شاهه. در اوایل قصه داستان حول مادر و خواهر خانوم می گرده. مادر، زنی اسیر سنت های قدیمی و درگیر شوهری خشن و بی عاطفه. خاله خانم کوچیک هم بعد از فوت پدر و مادرش تحت سرپرستی خواهر در خونه آنها زندگی می کنه. دختری زیبا و شجاع که سعی می کنه درک و فهمش از زندگی اطراف رو بالا ببره و سعی می کنه هم خودش و هم زنان اطرافش رو از قیودی که دست و پای زنده بودنشون روبسته رها کنه! دختر تلاش می کنه، نهایت سعی اش رو هم می کنه، ولی در آخر سر مجبور به خودکشی می شه!

اینجا دیگه کتاب رو بستم و گفتم کافیه!

کتابهای زجر اور دیگه ای مثل ریشه ها، کوری و ... که اکثرا درداور بودند رو خوندم. اما کتاب ایرانی و سرگذشت زن ایرانی بیش از هر کتاب دیگه ای روم تاثیرگذاره. نمی تونم بخونم و جلو برم! نفس ام بند می یاد وقتی این کتاب ها رو می خونم و انگاری هوای تنفسم کم می شه.

نمی دونم. بعضی ها معتقدند که باید از تاریخ و زندگی گذشتگان مطلع باشی تا بتونی زندگی خوبی داشته باشی اما به نظر من زندگی های هر کدوم از ما، به قدر کافی بالا و پایین هایی داره که همون ها برامون بسه! البته خوندن سرنوشت ادمهایی که تونستند در زندگیشون علارغم همه سختی ها تغییراتی ایجاد کنند، خوبه که برات انگیزه ای برای بلند شدن و دوباره شروع کردن باشه. نه ادمهایی که مثل گوسفند به مسلخ برده شده باشند! البته شاید این داستان در انتها همین طور باشه. ولی الان برای نزهت دلم کبابه و دوست ندارم بقیه داستان رو بی اون بخونم!

پ.ن.: این ذهن کنجکاو من بالاخره کار دستم میده، کتاب خانوم رو که گفته بودم نمی خونم، تا ته اش خوندم.  یعنی دیدم شب که می خوابم ساعت 4 صبح بی خوابی به سرم می زنه، به خودم گفتم بذار تا ساعت 1 شب کتاب بخونم که دیگه تخت تا ساعت 7 بخوابم ولی دوباره دقیقا سر ساعت 4 از خواب بلند شدم.نیشخند

اما کتاب خانوم: این کتاب داستانی است درباره ی زندگی خانوم زنی از خاندان قاجار نوه مظفرالدین شاه و خواهر زاده ی محمد علی شاه.

خانوم زنی که در کودکی توسط خاله اش  با دنیایی خارج از دنیای خاله زنکی زنان حرمسرای آن دوره آشنا  می شه، کتاب می خونه، زبان می آموزه و هنرمند می شود. سپس خاله اش (همون نزهت بیچاره) رو از دست میده و برای فرار از دست اولین دیو زندگیش یعنی پدرش، همراه با کاروان محمد علی شاه به شوروی می گریزه. پس از آوارگی این بار دیو دیگری به اسم شوهر باز هم ارامشش را از او میگیرد و در مقابل با فرشته ی با عنوان دوست اشنا میشود که همواره کنارش میماند، برای معالجه درد هایش به دیری در پاریس پناه میبرد و سه سال چون راهبه ای فداکار در انجا به بیماران کمک میکند و سپس به کمک پدر الفرد از قید و بندها رهایی میابد و حتی دیو ها را می بخشد اما دست سرنوشت باز هم دشواریهایی  برایش رقم میزند تا...

خلاصه بگم این خانوم، شاهزاده قجری فقط یه دوره کوتاه که با شوهر دومش آشنا می شه آب خوش از گلوش پایین رفت و زندگی عجب آشی براش پخته بود، اندازه چند وجب روغن روش! خلاصه هر کس که کمی شادمانی داره و می خواد از حلقومش بکشه بیرون این کتاب توصیه می شه.

ولی الحق و الانصاف از نثر زیبای بهنود و کششی که داستان داشت نمی شه گذشت و صد البته خانوم نه تنها نه تنها رمانی پرکشش است،بلکه تاریخی ست از آنچه بر ما و آنها گذشته ست در پس تاریکخانه های زمان...

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
تگ ها : کتاب