رای دادن!

مهم نیست که به چه کسی رای بدهی مهم این است که رای تو توسط چه کسی شمرده شود!

                                               استالین

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :

انتخاب!

*دوستی اهمدی نجات، با این نظام مثل دوستی خاله خرسه است که سنگی رو برای دور کردن مگس ها کوبوند به سرش. هنوز منگی این سنگ به سر نظام مونده ولی این ادم از جهل و نادانی کاری کرد که هیچ کس دیگه ای نمی تونست!

**با احترام به طرفداران موج سبز و با علم به اینکه این شیخ مرد این میدون نیست ولی با توجه به صراحتش و افرادی که تیم کاریش رو تشکیل می دهند و حمایتش می کنند و با توجه به اینکه معتقدم فقط اخوند از پس اخوند بر می یاد و به خاطر طرفداری از همه زندانیان سیاسی و دانشجویان زخم خورده به شیخ اصلاحات رای می دهم. مگر اینکه اتفاق ناخواسته ای نظرم رو برگردونه.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :

قلعه الموت، دریاچه اُوان (نه آوان)

بیش از دریاچه زیبای اُوان و قلعه الموت، این کوه های زیبای سرسبز مسیر قزوین به الموت بود که منو شیفته خودش کرد. انگاری که خدا قلموشو برداشته و با حوصله این کوه ها رو در طیف های مختلف سبز رنگ امیزی کرده.ترکیب رنگهای سبز و قهوه ای که در بعضی جاها با گلهای رنگارنگ زرد و بنفش و صورتی و سفید مخلوط شده بود حالتی رویایی و عاشقانه به مسیر داده بود.

وقتی از طرف تهران به قزوین حرکت کردیم تا زمانی که به طرف جاده الموت پیچیدیم منتظر چنین جاده زیبایی نبودم. مسیر بسیار پرپیچ و خم بود (چندین برابر جاده چالوس) ، اما در عوض فرصت موندن و مشاهده بیشتری رو توی این مناظر زیبا می داد. ساعت 11 به کنار دریاچه رسیدیم. هر چند بعد از اون کوههای زیبا دریاچه با اون هوای گرم و شرجیش خیلی به من نچسبید و دوست داشتم هر چه زودتر به همون مسیر برگردم. حتی عکسهایی که من قبل از رفتن به اوان از دریاچه دیده بودم به مراتب از خود دریاچه زیباتر بود.

ساعت 14:30 به طرف الموت راه افتادیم که بعد از 45 دقیقه به پایین قلعه رسیدیم. از پایین تا خود قلعه حدود نیم ساعت راه بود که زیاد هم مسیر سختی نبود، قسمتی از راه رو هم به صورت پله های سنگی درست کرده بودند. فقط در بعضی قسمتها به خاطر شیب تند نفست می گرفت. یک سری پله های چوبی هم داشت که شیبش خیلی زیاد بود و چون ساخته دست مهندسین امروزی بود می ترسیدیم با اطمینان روشون راه بریم چون زیر بعضی قسمتها دره بود و چون خودمون هم دانشگاه رفتیم می دونیم امروزه چطور مدرک می گیرند:دینیشخند

اما قلعه

از قلعه خیلی باقی نمانده بود. یعنی برای منی که قلعه رودخان رو رفتم اینطور به نظرم رسید. در بعضی از قسمتها اثاری از سه زمان اسماعیلیه، صفویه و قاجار دیده می شد که روی هم قرار داشت و طبق صحبتهای راهنما (فکر کنم آقای حمزه کاظمی بود) به خاطر این بود که این قلعه چندین بار تخریب شده و دوباره بازسازی شده و الان توسط کارشناسان ما داره خاکبرداری می شه و این اثار رو پیدا می کنند. اگه قلعه رو بدون اقای کاظمی که پیرمرد باحالی بود می دیدم انقدر مزه نمی داد. به قدری با عشق راجع به جاهای مختلف و تاریخ قلعه توضیح می داد که به شک می افتادی که خودش در اون زمانها حضور داشته یا نه. وقتی یکی از پسرهای شیطون گروه درمورد تاک قدیمی که به اعتقاد عوام خود حسن صباح اونو کاشته شوخی کرد و گفت برای تامین شراب کاشته شده طوری برافروخته شد و از حسن صباح دفاع کرد که انگاری زنده است و از همه زندگیش خبر داره و مدعی شد که حسن صباح یکی از پسرهاش رو به خاطر اینکه مشروب خورده بود اعدام کرده. اما یکی از بهترین قسمتها شب بود که توی باغی زیر درختان گیلاس روی تخت شب رو به صبح گذروندیم. خدا هم باهامون شوخیش گرفته بود و هر چند دقیقه هوا ابری می شد و قطرات بارونی و دوباره باد و هوای صاف پر از ستاره. این بازی تا صبح طول کشید ولی حسابی کیف کردیم. فکر کنم به جای ارزوم که خواب کنار دریاچه بود خدا برام دریاچه رو تا الموت اورد و تو اب غرقمون کرد. نیشخند

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها : طبیعت گردی