مثل شعری بر لبان خدا

یه سری آدمها مثل شعرند...یه شعر نو...مثل شعر های مشیری ... مثل فروغ... مثل سهراب ... جدیدا مثل عاشقانه های علی صالحی... باید خوندشون...حسشون کرد... حفظشون کرد... بعد دوباره با چشم های بسته زمزمه اشون کرد ... اروم اروم مزه مزه کرد.... باهاشون یخ کرد...داغ شد... بعد دل با عِطر خاطرشون هُری بریزه پایین... برای درکشون باید طراوت و کرشمه بهاری، پختگی  و طنازی تابستون، روح شاد و رنگارنگ پاییزی و دل پاک و سپید زمستونی داشته باشی... باید اهل خیس شدن زیر بارون... اهل مه  های صبحگاهی... اهل خیال و رویا ... اهل بیداری های شبانگاهی باشی....باید چشم هات گاه به گاهی خیس خیس باشه... گاهی باید خواب گنجشکی رو ببینی که توی رویاش خواب تیرکمون می بینه و شیشه ای که خواب سنگ ... یا حس کودک شیطانی که خواب پرنده شدن رو میبینه... گاهی باید بتونی با سروده هاش همنوایی کنی ... باید بتونی منطق رو با احساس و احساس رو با منطق چنان در هم بیاویزی تا دیگه نتونی از هم تشخیصش بدی انگاری که از ازل همین بوده و همین... خیلی بخوای اهل حساب و منطق باشی باهاشون، مثل ماهی از دستت لیز می خورن... خلاصه که خیلی نرم و آروم باید باهاشون برقصی...

و تو ترنم زیباترین قصیده در لبان خداوندی، بدرخش

آزی - فروردین ١٣٨٩ - ایده اولیه از اینجا

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩