چیزی بیش از دفتر خاطره

* هر بار که کلیک می کنم روی یه وب جدید و شروع به شناختن ادمش می کنم برام یه دنیای جدیده. شاید چون از بچگی عاشق خوندن کتاب بودم حالا هم دیدن این وجه شخصیتی ادما که روی کاغد یا همون صفحه مجازی پباده می شه برام خیلی لذت بخش تره، می دونم خیلی وقت ها ادما بیش از چیزی هستند که می نویسند و هم اینکه هر بار بخش های تاریک خودشون رو سانسور می کنند مثل خود من، ولی بازم برام لذت داره. یه دلیلش اینه که حتی این بخش های نوشته شده رو نمیشه در برخورد مستقیم با ادما کشف و پیدا کرد. این بخش های تلطیف شده، رویاها و دردهای انسانی. حتی وقتی کسی از سایه، از نفرت، از بدی های روحش می نویسه بازم می تونی چیزی انسانی توش پیدا کنی و ادما رو فقط سیاه و سفید نبینی و از خاکستری بودنشون هم لذت ببری و همین بخش جذاب وب نوشته هاست. افرادی که بدون سانسور خودشون رو بیان می کنند برام قابل احترام اند هرچند خودم جرات این کار رو خیلی وقت ها ندارم. چون حتی نگران قضاوت ادما در مورد شخصیت مجازیم هم هستم. اما اینجا برام چیزی بیش از دفتر خاطره است. اینجا راجع به افکار، حس ها و  علایق ام می نویسم و می دونم برام می مونه. چندین ساله که می نویسم. هر چند کوتاه، هر چند با خودسانسوری، ولی وقتی برمی گردم و نوشته های قدیمی رو می خونم و با الانم مقایسه می کنم و تغییر رو به رشدم  رو می بینم ذوق زده می شم. وقتی تغییر تدریجی دید و نگرش ام نسبت به زندگی رو می بینم متعجب می شم. ولی اینکه درجا نزدم و همیشه ادامه دادم، اینکه دارم سعی می کنم علارغم همه اتفاق ها، چه خوب چه بد، ادم ها رو با با عینک خوشبینی ببینم، اینو خیلی دوست دارم و امید دارم این نگرش باهام بمونه. اینکه دارم سعی می کنم همیشه یادگیرنده باشم، اینکه همیشه برام کتاب مهم بوده چون می خوام ادم ها و زندگی رو بیشتر بشناسم، برام ارزشمنده. فکر کنم تا وقتی بدونم که با رشد کردن، ادم همیشه تر و تازه می مونه بتونم ادامه بدم. روزگار برامون بازی های ویژه ای تدارک دیده اما اینکه چطور از بودن توی بازی لذت ببریم و با هر بار باختن بتونیم بلند شیم و دوباره ادامه بدیم این مهمتره.  به قول دوستی با هر بار زمین خوردن، خدا ما رو برای سجده نهایی اماده می کنه. این دیگه برام شعار نیست. بعضی وقت ها دردهای زندگی خیلی درد دارند ولی گذر زمان، قابلیت تحمل و  گذشتن از اون دردها رو به ما می ده. به قول نیچه هر انچه تو را نکشد باعث قوی تر شدن تو می شود.

** وای دکتر شیری،‌عجب نوشته تاثیرگذاری

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩
تگ ها :

داستانک

دختر پشت در کتابفروشی منتظر بود، نگاهی به ویترین تازه چیده شده کرد که با کتاب های شاعران به نام،‌ مزین شده بود، بعد به صندلی ها که در سالن برای جشن افتتاحیه کتابفروشی چیده شده بود و سپس شاعران جویای نامی که هر کدام به نوبت گلچینی از دل نوشته هاشون رو با حضار شریک می کردند. وسوسه صندلی ها تموم شدنی نبود. بالاخره روی یکی اشون نشست و چشم بر شاعرجوانی دوخت که با صدایی رسا به عنوان آخرین مهمان اشعارش رو می خوند، حوصله دنبال کردن کلمات رو نداشت. فقط هر از چند گاهی نگاهی به آدم های دور و بر و عکس العمل هاشون می انداخت. به نظر نمی اومد حضور کسی برای شنیدن اشعار شاعر باشه ولی همه برای کف زدن برای اشعاری که نمی شنیدند آماده بودند!  سرانجام پسر با کتابی در دست از مغازه بیرون اومد و به اطراف نگاهی کرد. دختر رد نگاه پسرک رو دنبال کرد و از دیدن قیافه کمی سرگشته اش، خنده اش گرفت، ایستاد و منتظر شد تا  بالاخره نگاهشون با صدای کف زدن حضار برای شاعر جوان به هم گره خورد.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ دی ۱۳۸٩