نیمه دیگر وجود

یکی از دوست های نادیده ام یه بار به من گفت، انگاری تو یه غم بزرگ توی دل داری. تعجب کردم. ولی الان که مطالب اخیر وبلاگم رو خوندم دیدم اگه نظری دیگه غیر از این داشت جای تعجب داشت! انگاری توی نوشته هام "کمی یا بیش از کمی" با خودم فاصله دارم. بیرون آدم برونگرا و پرانرژی و شادی هستم که با این نقاب وبلاگی فرق دارم. البته نوشته هام هم بخشی از وجودم هستند که توی دنیای بیرونی خیلی دیده نمی شوند و اینجا می تونم زندگیشون کنم. مثلا هیچ وقت فکر نمی کردم خوندن اشعاری مثل شعر علی صالحی یا فروغ یا فریدون بتونه انقدر روم تاثیر بذاره. به قول مهدیه من فقط از دنیای شعر، "ادمیت" فریدون رو حفظ کردم اونم از سر اجبار و برای یکی از درسهای عمومی دانشگاه. نیشخندولی اشنایی با چند نفر از اهالی شهر شعر و شاعری، بخش های زندگی نکرده منو بیدار کرد و کمی هم طبع شاعری خودم گل کرد. مثلا این جواب یه ادم فروردین ماهی، در جواب فخر فروشی من به ماه تولدم به جای اینکه باعث ناراحتیم بشه فقط باعث شد که کلاه نداشته ام رو به احترام قلم زیبای این آدم بردارم. قلب

و منم سعی کردم  (واقعا سعی کردم) قلم رو به دست احساسم بدم و بنویسم و طبیعتا توی وبلاگ و در زمان اندوه دل، قلم روون و راحت تر روی کاغذ (البته از نوع اینترنتیشچشمک) سر می خوره. اینه که اشعار و نوشته هام کمی بوی غم گرفته. که هم طبیعی و هم قابل احترامه. ولی هرگز به زندگی هرگز نمی گم!

سپیده که سر بزند

در این بیشه زار خزان زده

شاید گلی بروید

شبیه آنچه در بهار بوئیدیم.

پس به نام زندگی

هرگز مگو هرگز - پل الوار

 

 ** با آپلود عکس خودتان در این سایت می توانید ببینید 20 سال آینده چه شکلی خواهید شد.

*** انتشارات کلک ازادگان به مناسبت نمایشگاه کتاب، 25 درصد تخفیف داره و هر روز 10 کتاب مجانی معرفی می کنه، منتها فقط از روی سایت و با کارت های شتاب، قابل خریده. کتاب های دبی فورد (نیمه تاریک وجود، راز سایه، سوال های درست و ...) پیشنهاد می شه. 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها : کتاب

جاذبه یعنی دروغ محض!

پـاییز بود...مـن نـیوتـن را نـدیـده‌ام
و سیب سرخ جاذبه را هم نچیده‌ام

پاییز بود...چوبـه آن دار و صـندلـی
بالا برو... نیفت... بگو من پریده‌ام

پایـیـز بـود... لـرزش پـاهـای صــندلـی
افتاد سیب ... طعم خدا را چشیده‌ام

پاییز بود... جاذبه یـعنـی: تـو روی دار
بعد از تو دور جاذبه را خط کشیده‌ام

پـاییز بود... جاذبـه یـعنی دروغ مـحض!
شکل تو را معلّق و بی جان کشـیده‌ام

بـیـن زمـین و خـاطره‌هـایـت معلّـقـم
روح تـو را بـه جـان غـزلـهـا دمـیـده‌ام

اجرای حکم...مردن بی های و هوی تو
پاهای لـخت و بـی کـفـنـت را دویـده‌ام

پاییز بود...من نیوتن را ...ولی تو را...
با خنده ای به شیـوه‌ی پاییز دیده‌ام  -
فاطمه شمس

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :

بی قرارم

 

بی‌قرارم

می‌خواهم بروم

می‌خواهم بمانم

دارم در ترانه‌ئی مبهم زاده می‌شوم

گونه‌هایم گُر گرفته است

تشنه نیستم

می‌خواهم تنها بمانم

در اتاق را آهسته ببند

شب پیش خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم

انگار که تعبیر تمام رفتن‌ها

بازگشتِ به زادرودِ شقایق است - علی صالحی

            

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها : شعر و شاعری

از فروردین ماهی به اردیبهشت ماهی - بدون ویرایش

راستی خانم اردیبهشت ماهی میدونی چرا حتی ترکیب اسم اردیبهشت هم قشنگه؟؟.برای اینکه اردیبهشت با زمستان و سرما سروکار نداره،یخزدگی و سرما کاریش نداره ،میدونی چرا؟؟چون همه سختی بیرون کردن زمستان با فروردینه ،برای همین فروردینی دل نازک و خاطر رنجور میشه از بی مهری اردیبهشت و پرتوقع از بهار ،چون بهار را نوید میده ،هر نفس فروردین سرود بهار امدی است تا نوروز را اهنگ جاودان بخشد، خون گرم فروردین خواب سفید دختهای پیر را به بیداری سبز بدل میکنه،تمام روح و وجودش را برای زنده کردن زمین صرف میکنه و اخرین نفسش را برای امدن اردیبهشت میده اما وقتی با اولین قدم اردیبهشت فروردین میمیره و از پیش ما میره، اردیبهشت بی معرفت میمونه و گنج رنج فروردین رفته و سرمست بی انکه بداند جام میش پرشده از خون دل فروردین ،پایکوبان و سرخوش درمیکشد جام پیاپی،چون خوشی است و خوش دلی ملالی نیست بگذار مرگ فروردین جشن اردیبهشتیان باشد که نام درستش "آوردی بهشت" بوده نه "اردیبهشت" که در تجلیل کار فروردین گفته میشد اما گذر زمان اکنون تبدیلش کرده به اردیبهشت ،اما چه غم؟ هر چه اردیبهشت زیبا تر فروردین خوشحالتر از نتیجه زحمتش، ببین حتی اثار کار فروردین میتونه یک اردیبهشت زیبا باشه ، کاش در زندگی بتوانیم فروردینی باشیم اگر هم نشد لااقل اردیبهشت قدردان و باوفایی بمونیم ،.............بیا دعا کنیم تا آواز انکه رفت دریاد اهنگی کند.

اسفند ٨٨  

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :

خنده

شدیدا خوابم می یاد. با اینکه دیشب ساعت 9:30 از هوش رفتم و ساعت 6 صبح بیدار شدم و قاعدتا باید سیر خواب شده باشم بازم یه تنبلی رخوت انگیزی تمام وجودم رو گرفته و دوباره دوست دارم بخوابم. این عادت رو از قبل هم داشتم. هر وقت غمی وجودم رو می گرفت فقط با خواب اروم می شدم. اگه دلهره داشتم بی خوابی. ولی برای چیزی که می خوام فراموشش کنم فقط و فقط خواب. الانم دوباره دوست دارم بخوابم. بعد زنده شدنم عین زمینیه که به خواب زمستونی فرو می ره و وقت بهار، تکونی به خودش می ده و سرسبز و زنده از زمستون سختی که گذرونده خودش رو تکون می ده و دوباره اماده باروری بهاریه.

اما الان درست وسط این تشویش ذهنی دوست دارم ازش خارج شوم و بهش نگاه کنم و با تمام وجود حسش کنم. این بار دیگه نمی خوام فراموش کنم. باید برای یه بار که شده خودم خودم رو ببینم. ترس ام، اسیب پذیری و بخش های زندگی نکرده و سرکوب کرده ام. می خوام یه بار، تمام قد خودم رو توی ایینه چشم هام ببینم. عین مادری که بچه اش رو از سر تا نوک پا با دقت و یه ترس شیرین مادرانه نگاه می کنه و با تموم وجود قربون صدقه اش می ره. علارغم همه ضعف ها و نقاط قوتی که توی بچه اش می بینه.

این بار می خوام به جای اینکه نوک انگشت حسرت رو به طرف هر ادم نزدیک بگیرم یه نیمچه نگاهی به خودم داشته باشم. اندوه ام رو رد نمی کنم که بخشی از انسانیتمه و محترم. این بار می خوام فرزندی رو که  بعد از این درد طاقت فرسای زایش روحی می یاد متبرک و گرامی بدارم.

این روزها می خوام تمام قد بچگی کنم. می خوام بچه باشم. عین بچه ای که بعد از زمین خوردن و گریه تلخ و بلندی که فکر می کنی هیچ وقت تمومی نداره و بعد طوری می خنده که انگار هیچ وظیفه ای توی دنیا غیر از خندیدن نداره.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :

خوشبختی

 یه هویی دلم خواست بنویسم. عین هوس یه سیگار یا چایی که باید اروم اروم مزه مزه اش کنی و هر دمش اش رو غنیمت بدونی. البته برام نوشتن لذت بخش تره، اونم برای ...

نمی دونم کجا بود که اسم نادر ابراهیمی به چشمم خورد و چهل نامه کوتاه به همسرش، اسمش رو توی گوگل سرچ کردم و یکی از نامه هاش خیلی به دلم نشست.

"عزیز من! خوشبختی، نامه ای نیست که یکروز، نامه رسانی، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد. خوشبختی، ساختن عروسک کوچکی است از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر... به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر..."

دقیقا می تونی ردپای روح این ادم رو توی نوشته اش ببینی. وقتی کسی کلمات رو اینطوری کنار هم می ذاره. قلبم از خوشی درد می گیره و یه حس مالامال از لذت تمام وجودم رو در برمی گیره. متنی به این لطافت و ظرافت! بی خود نیست خدایی که اون بالاست سوگند به قلم می خوره! که هیچ چیز دیگه غیر از نوشتن نمی تونه تکه ای از روح ادمی رو به این زیبایی به نمایش بذاره. اما این شوی نمایشی برعکس شوهای دیگه تا مدت ها اثرش روی قلب ادم باقی می مونه و با یاداوریش تو هم می خوای بگی به خدا می شه خوشبخت بود. به همین سادگی!

توی کلاس زبان بعد از تعریف داستانی از پری، دختری که بعد از خیانت نامزدش و بردن پول هاش باز هم از خاطرات خوش با او بودن می گفت، وقتی یکی از دخترای کلاس گفت درکش می کنه و همچین تجربه ای داره با تعجب به چهره سرد و سختش نگاه کردم. ادما همیشه منو به شگفتی وادار می کنند. کی فکر می کرد پشت اون چهره یخی و فشرده همچین قلبی باشه! قلب بخشنده ای که از بخشندگی می گه و از فراموشی نامرادی ها! گفتم که ادم ها هر کدوم دنیایی هستند از شگفتی! و تویی که...

چه بارونی اومد دیروز، باد بود و طوفان و غوغای شبانه. اما چه خوبه که بعد از هر طوفان انقدر ارامش به دنیا حاکم می شه. ارامش بعد از طوفان رو بیشتر از ارامش قبل از طوفان دوست دارم. نصفه شب ساعت 2 بیدار شدم و هوای پاک بهاری و سکوت شبانگاهی منو برد به دنیای وهم انگیز خیال! خیالِ ...

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩