صعود به قله ۳۹۶۲ متری توچال

پنج شنبه ٢٨ مرداد ٨٩ ساعت 3:45 بعد از ظهر پای مجسمه کوهنورد میدان سربند با بچه ها قرار داشتیم. بعد از تاخیر 20 دقیقه ای یکی و 45 دقیقه ای نفر دوم(!) راه افتادیم. به خاطر تاخیر دوستان و نخوردن به تاریکی شب، با تله اسکی یک کیلومتر مسیر رو رفتیم و بعد مسیر رو به طرف شیرپلا ادامه دادیم. پس از عبور از کمپ حلال احمر به ابتدای دره شیرپلا نزدیک می شویم، از این جای مسیر تا پناهگاه شیرپلا کلا” دره صخره ای است و باید دقت فراوانی برای صعود انجام داد، در مسیر بر روی صخره ها طناب هایی نصب شده که کوهنوردان از آن برای امنیت بیشتر استفاده می کنند، مسیر به خصوص منطقه ای که با طناب روی صخره ها حصار کشی شده عالی و کمی سخت بود. مسیر را ادامه و به دره زیبای شیرپلا می رسیم. حول و حوش ساعت 8 رسیدیم به پناهگاه. هوا ملس بود و تهران زیر پامون دیده می شد. پناهگاه شیر پلا خوب بود و امکانات خوبی هم داشت. مخصوصا اگه روی پشت بامش بشینی و در حال غذا خوردن منظره روبروت رو هم ببینی و باد خنک هم بهت بخوره. تنها بدیش این بود که ساعت 9:30 ما رو کردند تو خوابگاه و گفتند بخوابید! (باید برای دفعه بعد چادر و کیسه خواب ببریم.) ساعت 6 از خواب بیدار شدیم. من که در مجموع 1 ساعت هم نخوابیده بودم و هنوز خسته روز پیش بودم ولی به قدری کوه به من انرژی می ده که بعد از خوردن هوای پاک کوهستانی، سرحال و قبراق شدم. بعد از خوردن یک چای تلخ از راه سیاه سنگ (چون این منطقه دارای سنگ های سیاهی می باشد نام آن سنگ سیاه و یا سیاه سنگ گذاشته شده است) به طرف توچال راه افتادیم. مسیر تقریبا شیب تندی داشت و سنگلاخی بود و چون یکی از بچه ها کند بود باید راه رو اروم می رفتیم.  به جانپناه زنده یاد امیری می رسیم، که به همت خانواده اش بنا شده، این کوهنورد در تاریخ ۱۳۷۳/۹/۱۹ در همین مکان بر اثر سانحه فوت کردند. (این جانپناه تا کنون در فصل های مختلف مخصوصا” زمستان جان بسیاری از کوهنوردان را نجات داده است.) بعد از کمی استراحت سمت قله توچال حرکت می کنیم، در این منطقه می توان قله توچال را در دور دست مشاهده کرد. این منطقه به هفت ناز معروف است (البته کوهنوردان به قله توچال قله ۷ ناز هم می گویند) دلیل آن این است که در عبور از این منطقه، قله ۷ بار در پستی و بلندی ها ظاهر و بعد محو می شود، و به همین دلیل است که می گویند قله ۷ بار ناز می کند.

به قله نزدیک می شویم، در این ناحیه در تمامی فصول باد کاملا” شدیدی می وزد، به طوری که در بعضی مواقع حرکت بسیار سخت و گاهی غیر ممکن می شود.حول و حوش ساعت 12 ظهر بود که به قله توچال رسیدیم. پا می نهیم بر فراز قله ۳۹۶۲ متری توچال نماد کوههای شمال تهران، قله ای که بر فراز آن می توان قله با شکوه و با عظمت دماوند و بسیاری دیگر از قله های مرتفع رشته کوه البرز مرکزی را مشاهده کرد.

بعد از 45 دقیقه استراحت اومدیم به ایستگاه 7 توچال. ایستگاه به خاطر ماه رمضون بسته بود و مجبور شدیم بیایم ایستگاه 5. ساعت 3 رسیدیم به ایستگاه و جزو اخرین نفراتی بودیم که موفق به استفاده از تله شدیم چون می خواستند تله رو ببندند و ساعت 3:30 بود که رسیدیم به پایین.

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها : کوه

دربند

پنج شنبه حول و حوش ساعت 5 بود که از کنار مجسمه کوهنورد میدون سربند راه افتادیم و بعد از 2.5 رسیدیم به هتل  اوسون که در میانه کوه جا خوش کرده بود. تفاوت خنکی هوای بالا با داخل شهر تهرون رو خوب می تونستی حس کنی.  من البته بیشتر ترجیح می دادم کیسه خواب هامون رو برداریم و بریم شیرپلا بخوابیم ولی خوب نظر گروه و میزان توانایی گروه این اجازه رو نمی داد. شب رو توی هوای خنک توی یه اتاق خفه گذروندیم:دی ولی با بازی مافیا که خیلی جذابه و یه جور شخصیت شناسیه زمان شب رو با هم خوش گذروندیم تا وقتی که به خاطر سر و صدا بهمون از طرف مدیریت اخطار کردند و اجبارا بازی رو تعطیل کردیم. صبح بعد از خوردن یه املت دلچسب به طرف ایستگاه 5 راه افتادیم. البته برنامه یه کوهنوردی سبک و تفریحی بود. وسط راه دوباره در پناه سایه  یه صخره بلند جا خوش کردیم و تا زمانی که سایه بود مافیا و پانتومیم بازی کردیم و ساعت 12.5 بود که به ایستگاه 5 رسیدیم و با تله کابین اومدیم پایین.  گروه از هم جدا شد ولی من و داداشی و سه تا دیگه از بچه ها از ایستگاه یک توچال تا پل پارک وی پیاده اومدیم و حسابی خودمون رو خسته کردیم و بعد با پیتزای استیک پرپروک از خودمون پذیرایی کردیم و رفتیم خونه. جای هموتون خالی.قلب

** توی راه با اقا حامد اشنا شدیدم که دوچرخه اش رو با خودش داشت می برد بالا و قصد داشت از ایستگاه 7 به بعد رو با دوچرخه بره شهرستانک! واقعا دمش گرم. ما با اینکه فقط خودمون رو بالا می بردیم به هن و هن افتاده بودیم،‌تصورش رو هم نمی کنم یه دوچرخه هم با خودم ببرم بالا! چشمک

*** فاطمه عزیزم هم این پنج شنبه رفت خونه بخت. عزیزم امیدوارم خوشبخت باشی و همیشه شاد. قلبماچهورا

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها : کوه

برای من دوست داشتن اخرین دلیل دانایی است...

تظاهر می‌کنم که ترسیده‌ام .

تظاهر می‌کنم به بُن‌بَست رسیده‌ام

تظاهر می‌کنم که پیر، که خسته، که بی‌حواس

پَرت می‌روم که عده‌ای خیال کنند

امید ماندنم در سر نیست

یا لااقل ... علاقه به رفتنم را حرفی، چیزی، چراغی

دستم به قلم نمی‌رود

کلماتم کناره گرفته‌اند

و سکوت ... سایه‌اش سنگین است،

و خلوتی که گاه یادم می‌رود خانه‌ی خودِ من است

از اعتمادِ کاملِ پَرده به باد بیزارم

از خیانتِ همهمه به خاموشی

از دیو و از شنیدن، از دیوار

برای من

دوست داشتن

آخرین دلیلِ دانایی‌ست

اما هوا همیشه آفتابی نیست

عشق همیشه علامتِ رستگاری نیست

و من گاهی اوقات مجبورم

به آرامشِ عمیقِ سنگ حسادت کنم

چقدر خیالش آسوده است

چقدر تحملِ سکوتش طولانی‌ست

چقدر

نباید کسی بفهمد

دل و دستِ این خسته‌ی خراب

از خوابِ زندگی می‌لرزد

باید تظاهر کنم حالم خوب است

راحت‌ام، راضی‌ام، رها

راهی نیست

مجبورم

باید به اعتمادِ آسوده‌ی سایه به آفتاب برگردم

 از : سید علی صالحی

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩
تگ ها : شعر و شاعری