ریشه بعضی از اصطلاحات

 

چند تا اصطلاح عامیانه بودند که کم و بیش ازشون استفاده می کردم. تا این چند روزه که به عمق فاجعه پی بردم، ولی حالا که می خوام استفاده نکنم برعکس شده و ناخوداگاه بیشتر استفاده می کنم. نیشخند حالا مروری بر ریشه و زمان اولیه استفاده و رایج شدنش:

 

* بزن قدش.: یک بار رضاشاه میشنوه که عسکرگاریچی کرایه زیاد میگیره.
خودش رو به شکل یه سرباز درمیاره سرشو میتراشه و میره سوار گاری عسکر میشه بعد سر صحبت وا میکنه و میگه:
چقدر کرایه میگیری؟ میگه: حدس بزن،
رضاشاه میگه: 2 قرون میگیری؟ میگه: برو بالاتر، میگه 4 قرون، میگه برو بالاتر، میگه: یه تومن میگیری؟میگه برو بالاتر میگه: 2 تومن؟ میگه: برو بالاتر، میگه: 5تومن؟! میگه همینجا واستا بزن قدش،

بعد عسکر میگه: خوب آشخور درجت چیه؟ میگه: حدس بزن، میگه: تو سربازی، میگه: برو بالاتر، میگه: تو یه گروهبانی؟ میگه: برو بالاتر، میگه: تو یه استواری؟ میگه: برو بالاتر، میگه: نکنه یه سرهنگی؟ میگه برو بالاتر، میگه: نکنه سرلشگری؟ میگه: برو بالاتر، میگه: نکنه خود رضاشاهی؟! میگه: آره همینجا واستا بزن قدش.
بعد رضاشاه میگه: میبنم که زرد شدی! میگه برو بالاتر، میگه: داری میلرزی؟ میگه برو بالاتر. میگه: عرق هم که کردی! میگه: برو بالاتر، میگه: نکنه به خودت هم ری د ی؟! میگه: آره همینجا واستا. بزن قدش!!!

* قسر در رفتی.: به گاو یا گوسفند ماده ای که در طول یک دوره‌ی پرواربندی از زیر گاو یا گوسفند نری در برود و باردار نشود، می‌گویند «قِسِر‌»! و به این گاو یا گوسفند می گویند که قِسِر در رفته است!تعجب

 *فرت و فرت: اینو یکی از دوستام به هم گوشزد کرد. ولی چیزی در موردش پیدا نکردم. فقط کلمه Fart رو در انگلیسی پیدا کردم که خودتون می تونید معنیش رو چک کنید. چشمک

 * ...: این آخری دیگه انقدر بده که حتی روم نمی شه بنویسم. فقط وقتی چشم های گرد شده دوستم رو دیدم فهمیدم خیلی ضایع است و بعد که یه سرچ کوچولو کردم دیدم نه بابا از ضایع هم گذشته. خجالتزبان

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

رمان همنام

* همنام / نوشته جومپا لاهیری / مترجم امیر مهدی حقیقت / انتشارات ماهی

بعضی وقت ها که سری به کتابفروشی می زنم، از خود فروشنده برای معرفی کتاب خوب سوال می کنم و اینبار همنام نصیبم شد. اینطوری کتابهای زیبایی مثل خاطرات یک گیشا، دختر مغول، ریشه ها، سه شنبه ها با موری و ... نصیبم شده.

اما همنام کتاب جالبیه درباره دو هندی به نام های آشوک و آشیما که از کلکته به آمریکا مهاجرت می کنند و و شرح کوشش هاشون برای وفق دادن با فرهنگ و سرزمینی متفاوت و در عین حال سعی در حفظ سنت های قدیمی! و بعد تولد پسرشون و انتخاب اسم روسی گوگول که یاداور یه اتفاق مهم برای پدره که هنوز خاطره ای پررنگ در ذهن اش داره و بعد داستان بزرگ شدن گوگول و درگیری ذهنی اش با اسم روسی و سنت های هندی و فرهنگ متفاوت امریکایی و سرانجام شرح تضادهای فرهنگی و چالش های فکری در سرزمین یانکی ها و شکاف بین دو نسلی که هم فاصله سنی و هم دغدغه فاصله فرهنگی دارند!

** جالبه مایی که ادعای فرهنگ 2500 ساله داریم خیلی خیلی کمتر از آسیایی نشین های دیگه به فرهنگ و سنت ها، وابستگی و دلبستگی (حالا به دست و نادرست بودن این فرهنگ ها کاری ندارم) داریم. در جای جای کتاب، آشوک و آشیما با وسواس عجیبی سعی در پیروی از سنت ها و حفظ فرهنگ اشون دارند. اصرار آشیما به پوشیدن ساری، میهمانی‌های خانوادگی بدون نوشیدنی الکل‌دار، مراسم سنتی ازدواج و تدفین و غذاهایی که با دست خورده می‌شود تا حتی برای اسم گذاری گوگول، منتظر نامه مادربزرگ آشیما هستند که وظیفه اسم گذاری روی نسل های بعدی رو عهده داره و فقط تاخیر در رسیدن نامه و گم شدنش باعث می شه که پدر مجبور به نامگذاری بشه!  همه و همه این ها که دغدغه های نسل اول مهاجرین هندی است تفاوت ما رو به خوبی نشون می ده که حتی بدون مهاجرت هم سعی در گریز از فرهنگ ایرانی و اروپایی تر شدن داریم.   

 ** پرندگانِ پشت‌بام را دوست دارم

دانه‌هایی را که هر روز برایشان می ریزم

در میان آنها

یک پرنده‌ی بی‌معرفت هست

که می دانم روزی به آسمان خواهد رفت

و برنمى‌گردد

من او را بیشتر دوست دارم

گروس عبدالملکیان

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩

جان مریم

* ادم هایی که دیگه نیستند ولی هنوزم هستند! (محمد نوری +

آی گل سرخ و سفیدم کی می آیی

بنفشه برگ بیدم کی می آیی

تو گفتی گل درآید من می آیم

وای گل عالم تموم شد کی می آیی

 جان مریم چشماتو وا کن ، منو صدا کن

شد هوا سپید ، در اومد خورشید

وقت اون رسید که بریم به صحرا

آی نازنین مریم

جان مریم چشماتو وا کن ، منو صدا کن

بشیم روونه ، بریم از خونه ، شونه به شونه ، به یاد اون روزها

آی نازنین مریم

باز دوباره صبح شد ، من هنوز بیدارم

کاش می خوابیدم ، تو رو خواب می دیدم

خوشه غم توی دلم زده جوونه دونه به دونه

دل نمی دونه چه کنه با این غم

آی نازنین مریم

 بیا رسید وقت درو ، مال منی از پیشم نرو

بیا سر کارمون بریم ، درو کنیم گندما رو

بیا بیا نازنین مریم ، نازنین مریم

آی مریم مریم ، ای نازنین مریم

 

** قله توچال، ناهارمون رو با سه تا جهانگرد که لیدر ایرانی اشون عقب مونده بود، شریک شدیم. دوتا شون بلژیکی و یکیشون سوئیسی بود و  با دوچرخه دنیاگردی می کردند.قلب مارتین و دیمی با هم از بلژیک راه افتاده بودند و بعد در ترکیه نونی سوئیسی که به تنهایی سفر می کرد بهشون ملحق شده بود. حول و حوش 25-26 ساله بودند و خیلی خونگرم و بامزه. ما فقط نیم ساعتی پیششون بودیم ولی لذت بردم از این همه انرژی و انگیزه. نونی هم روانشناسی خونده بود. به شوخی بهش گفتم چطوری اون همه مراجعه کننده ات رو ول کردی پس کو اون حس مسئولیت پذیریت! خندید و با لحن بامزه ای گفت آره همشون از غصه دوری من خودکشی کردند. نیشخند

اینم سایتشون که شرح سفرهاشونه.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : شعر و شاعری

دلتنگ

بچه که بودم بهشت رویاییم رو یه کلبه چوبی که دور تا دور دیوارها کتابخونه هایی پر از کتاب های مورد علاقه ام داشت، تصور می کردم. روبروی کلبه یه برکه کوچیک بود که دو تا قوی آرام که در حال طنازی بودند. من روی صندلی روبروی برکه در هوای خنک و خمار بهاری، درحال خوندن کتاب بودم و هر وقت که خسته می شدم بازی نگاه رو با مناظر و حشرات کوچولوی درخشان پرکار شروع می کردم  یا به موسیقی دلنوازی که حاصل عشق بازی باد و علف های بلند غریبه با داس بود، گوش می سپردم. دور تا دور برکه و خونه پر از درخت های کوتاه و پرباری بود که ختم به جنگل انبوه و تاریکی می شد و اون دور ها کوهی شبیه دماوند جا خوش کرده بود. خلاصه که هر وقت توی اتاقم بودم و کتاب دستم می گرفتم اول از همه خودم رو توی همچین جایی تصور می کردم و بعد کتاب رو شروع می کردم. هنوز که هنوزه  بوی سبزه تازه آب داده شده و اقاقیا و اون هوای ملس صبحگاهی توی مشاممه.

دلتنگ همه کسانی هستم که دیگه نمی تونم نمی بینمشون! و دلتنگ بچگیم!

There are moments in life when you miss someone
So much that you just want to pick them from
Your dreams and hug them for real

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

بزم در شب کوه!

پنج شب، داخل خوابگاه شیرپلا، اتاق تک تخته ای رو پیدا کردم. هیتر(ساخت قبل از میلاد مسیح!) رو به برق زدم و در سرمای گزنده کوه و در لحظات دلچسب تنهایی شبانگاهی، بزم دو نفره ای با نویسنده کتابی که با خودم برده بودم ترتیب دادم. نوشته ها سنگین بود و دلنشین و من در خط خطی های مقتدرانه و استادانه ذهن آین ادم عجیب غرق شده بودم. مهمانی کوچکی تنها با دو نفر! استاد می گفت و من به جال دل می شنیدم، زمان هایی باید نوشته ها و گفته های استاد رو مرور می کردم تا اندکی (!) به ذهنیات میزبانم نزدیک تر بشم! گاهی که متوجه نمی شدم با صبوری دوباره عین همون کلمات رو برام تکرار می کرد و دوباره با این عقل ناقص سعی در هضم کلمات دُرگونه استاد داشتم! یک ساعتی با لذت غرق شنیدن بودم که با اومدن چند مهمان ناخوانده سرما زده مجبور به تمام کردن اجباری بزم شدم! تا حالا انقدر از قطع هم صحبتی با کسی ناراحت نشده بودم و انقدر از لطف بی موقع در راه دادن دخترکان و هدایت نکردنشون به اتاق دیگه پشیمون نشده بودم! تا قبل از اومدن این دخترکان پرسر و صدا، شب بود و سکوت و کوه و سرما و تنهایی و صدای خش خش باد که در لابلای گیسوان درختان می چرخید و کلام استاد! به امید بزمی دیگر در کوه با دکتر!

یا به خلوت خویش گریزی و قلمت را به دادخواهی بخوانی و با او به درد گفتن بنشینی و همه آن حرف ها را که در این دنیای کور و کر مخاطبی ندارند، در جان او که خدا به جانش سوگند می خورد بریزی و غم غربت را و درد تنهایی را با او که تنها یادگار آن پیمان است بگویی و از او که تنها یاداور پیوند است بشنوی! (فتبارک الله)

خلوت هراس انگیز و مبهوتی در بحبوحه جمعیت، سکوت سنگین و خفقان آوری در سرسام قیل و قال، غربت در وطن، بیگانگی در جمع اقوام و دوری در حلقه نزدیکان، تنهایی و بیکسی در ازدحام همگی و اجتماع همه کس! (سخن از جان می گویی)

آدم هایی که درست دهانه آب انبار خالی و مخروبه اند که هر صدایی را که دم گوششان ول می کنند عینا اما با طنین بیشتری از دهن پس می دهند و با لحن کشدار و پرافتخاری که انگار صدای خود اوست! (چنین نباشم استاد!!)

وای وای این دیگه محشر بود: مقدس های روشن دل و ملوث های روشنفکر: اختلاف اینان در اختلاف مکان و زمان تحقق آرزوهایشان است و نیز در طریقه رسیدن بدان، نه در اختلاف نوع و جنس آرزوهایشان. هر دو نیازمند یک چیزند و در آرزو و جستجوی یک چیز، یکی از طریق دین و دیگری از طریق دنیا. آن در ان سوی مرگ و این در این سوی مرگ!!!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : کوه

کتاب "هرگز ترکم مکن" نوشته "کازئو ایشی گورو" 2005 (ژاپنی) مترجم "مهدی غبرایی"

 

 

 

(بر اساس این کتاب فیلمی ساخته شده با همین نام و با  کارگردانی " مارک رمانک" که از ژانویه 2011 بر پرده سینما نمایش داده می شود. کتاب در فهرست هفته‌نامه تایم به مناسبت پایان دهه اول هزاره دوم میلادی، به رتبه اول بهترین‌ها رسید. این رمان نامزد جایزه بوکر، جایزه آرتور سی. کلارک و همچنین نامزد جایزه انجمن ملی منتقدان کتاب آمریکا شد.)  

هرگز ترکم مکن» Never Let Me Go   رمان تکان‌دهنده‌ای است درباره انسانهای شبیه سازی شده که از زاویه دید شخصیتی به نام کتی نقل می‌شود. دختری جسور و احساساتی که درگیر مثلث عشقی با دو دوست و همبازی های دوران کودکی اش است. داستان با این جملات اغاز می شود " حالا که در درودشت رانندگی می‌کنم هنوز چیزهایی را می‌بینم که مرا یاد هیلشم می‌اندازد. شاید از کنج مزرعه‌ای مه‌آلود بگذرم یا قسمتی از خانه بزرگی را هم چنان که از دامنه تپه‌ای پایین می‌آیم یا حتی دسته‌ای سپیدار را با ترتیب خاصی در کمرکش تپه‌ای ببینم و با خود بگویم: شاید همین باشد! پیدایش کردم! " رمان داستان آدمهاییست که برای اهدای اعضا پرورش می یابند. بچه ها از طریق لقاح ازمایشگاهی به دنیا امده و از کودکی مورد سرپرستی موسسهای به نام هیلشم قرار گرفتهاند و از سوی مردم عادی، موجوداتی بدون احساس و شعور خوانده شده که فقط برای استفاده از اعضا مناسبند و دلیل زنده ماندن و رشدشان هم همین است. تلاش های بعضی از مراقبین موسسه برای اثبات نادرستی این عقیده است که سرانجام حرص و طمع آدمی (!) برای اندک حیاتی بیشتر مانع فعالیت هاشون می شه ... ریتم داستان به غیر از چند فصل ابتدایی که هنوز در مورد داستان گیج هستی خوبه و کشش لازم رو برای زمین نگذاشتن کتاب داراست. از طرفی تاثیری که ممکنه کتاب "کوری" نوشته "ژوزه ساراماگو" یا "ریشه ها" نوشته "الکس هیلی" روت بذاره رو نداره و کمتر حس همذات پنداری با شخصیت های کتاب داری. از طرف دیگه به خاطر نو بودن قصه و اینکه مشتاق شنیدن ادامه داستان 3 شخصیت اصلی داستان هستی کتاب رو ادامه می دی تا سرنوشت روت و تامی و کتی رو بدونی!  با شنیدن شایعه اینکه عشق به دو نفر فرصتی چند ساله برای زندگی در کنار هم قبل از اهدای اعضا رو می ده، کتی و تامی که سال ها به خاطر کارشکنی های روت از هم دور مونده بودند، این بار بنا به وصیت روت پشیمان به دنبال ردی درباره سرچشمه این شایعه می گردند، آیا این دو عاشق فرصتی برای زندگی در کنار هم و چشیدن شهد شیرین عشق رو دارند؟

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :

هبوط در کویر

 

رد ستارگان کویری

 

* بعد از چند هفته پیاپی رفتن به کوه و قله توچال که بار آخر، دیدن برف زودهنگام پاییزی رو بهمون هدیه کرد، اینبار  کویر و شب و آسمون پرستاره اش ما رو طلبید و راهی دیاری از جنسی دگر شدیم. با گروه جدیدی آشنا شدم که همه مشتاق سفر و طبیعت گردی بودند و به لطفشون مهمان برنامه رصد در شب در کویرهای کاشان ( اطراف امازاده آق علی عباس) بودیم. بیش از هر چیز دیگه در این سفر، راهپیمایی شبانه در کویر برام لذت بخش بود و زمانی که برای هیزم جمع کردن دوباره به دل کویر زدیم.

دیدن مشتری و 4 قمر هم راستاش و طلوع ماه و دیدن چاله چوله های خوشگلش و ستاره قطبی  که به لطف تجهیزات رصدی میسر شد هم لطف خاص خودش رو داشت. اما همینکه روی زمین می خوابیدی و راه شیری رو با چشمان غیر مسلحت دنبال می کردی هم دنیایی از لذت داشت و هم هراسی ناشناخته رو به دلت می انداخت!

همکویرنوردهایی هم که برای عکاسی شبانه اومده بودند با وسواس و لذت خاصی آسمون رو نشونه گرفته بودند تا از نقاشی های متحرک اونی که بالا نشسته بهترین تکه عکس رو به یادگار بردارند که بعضی عکس ها که برای به دام انداختن رد ماه و رد ستاره ها بود بیش از 30 دقیقه طول می کشید! انقدر که منم هوس اش به جونم افتاده که بار بعد دوربین به دست به شکار ماه و ستاره ها برم. (عکس بالایی حاصل تلاش یکی از عکاس باشی هاست)

دور آتیش نشستن در هوای سرد شبانگاهی و گوش دادن به کاروان نامجو هم عالی بود، پرت می شدی توی دنیایی که نمی خواستی برگردی تا وقتی که آهنگ عوض می شد! تا ساعت 2:30 مهمان صحرا بودیم و دوباره یه راهپیمایی 1:30 ساعته تا امامزاده و زدن چادر و خوابیدن توی کیسه خواب و هوای ملس و سرد کویری و فردایی دیگر ...

ضمیمه برنامه رصد، دیدار از ابیانه از کهن ترین زیست گاه ها انسانی در حاشیه دشت کویر ایران هم بود با قدمت تقریبی 2500 ساله! دیوار های خانه ها با خاک سرخی که از معادن مجاور روستا بود پوشیده شده بود. زنان و مردان ابیانه ای با لباس محلی مشغول فروش صنایع دستی ابیانه یا اجناس چینی بودند!! در محل هایی هم لباس محلی اجاره داده می شد که بپوشی و عکسی به یادگار بندازی که به نظرم ایده خیلی خلاقانه ای بود به خصوص بعد از اینکه عکس گرفتن از خانم های ابیانه رو ممنوع کردند. من مشتاق دیدن آتشکده بودم که قدیمی ترین اثر تاریخی ابیانه بود که مناسفانه با در بسته مواجه شدیم و مسجد تاریخی حاجتگاه که اون هم به همین سرنوشت دچار شده بود. ناچار سرمون رو به دیدن کوچه باغ ها و درهای قدیمی خانه های دیگه با اون قفل های بامزه و اب انبار و امامزاده ای که دو تاک خوشگل داشت گرم کردیم و باز هم بچه های عکاس به دنبال سوژه های بکر از این کوچه به اون کوچه!

بعد از ناهار کنسروی، که طبعا باب میلم نبود و باید فکری برای خرید یه پیک نیک سفری بکنم، به طرف تهران شهر عزیز دودیمون برگشتیم و زندگی که برای لحظاتی برامون دوباره جاری شده بود دوباره سکته ناقص خفیفی کرد تا جریانی دوباره و سفری دوباره...

** موقع رسیدن به آق علی عباس، باید کیسه خواب و چادر و وسایل ناهار جمعه رو توی انبار می ذاشتیم و بعد به طرف صحرا حرکت می کردیم. اتاق ها در داخل امامزاده بود و دم در بدون چادر راه نمی دادند. ما رو با اون کوله های بزرگ بر دوش تصور کنید که یه چادر روش افتاده بود. مثل پیرزال های گوژپشتی شده بودیم و مایه خنده بچه ها! تازه در لحظه ورود که با تقلا به خاطر وجود یه کوله پشتی سنگین بر پشت و یکی هم بر دست در تقلای چادر انداختن بر سر و روی کوله بودم که آخوندکی جوان به حالت تمسخر گفت "اینا مگه تا حالا به عمرشون چادر هم دیدند!" فقط زبانم رو نگه داشتم که نگم "تو چی؟ به عمرت با دستات کار کردی یا فقط پول مفت نفتی از گلوت پایین رفته!" استغفرالله.

*** یکی از لذت های سفر دسته جمعی برای من پانتومیم بازی و بازی مافیاست. از تحلیل شخصیت بچه ها خیلی لذت می برم. حتی اگه بار اولی باشه که باهاشون همسفر می شم چون بعد از یکی دو بار نشست و برخواست کم کم دستت می یاد هر کسی چه طوری خودش رو توی بازی لو می ده. چه کسی بهتر نقش بازی می کنه و چه کسی خودشه و خلاصه بازی شخصیت شناسی جذابیه این مافیا!

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩
تگ ها :