تصنیف قاصدک

قاصدک هان، چه خبر آوردی؟

از کجا وز که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری، نه ز دیار و دیاری، باری

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که ترا منتظرند

قاصدک در دل من، همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های همه تلخ،

با دلم می گوید،

که دروغی تو دروغ

که فریبی تو فریب

قاصدک هان، ولی

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام، آی کجا رفتی آی،

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی طمع شعله نمی بندم

اندک شرری هست هنوز؟

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند.



شاعر: مهدی اخوان ثالث

خواننده: محمد رضا شجریان

دستگاه: ماهور


برای دانلود
اینجا را کلیک کنید.

 

شعر بالا رو اولین بار در حین کوهپیمایی با صدای دوستی شنیدم و بعد از گوگل سرچش کردم و این بار با صدای شجریان گوش دادم. حقیقتا لذت بردم از شنیدن این شعر لطیف و غمناک. برام قشنگترین بخش، زمانی بود که بعد از اینکه خواننده می گه:

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

برو آنجا که ترا منتظرند

قاصدک در دل من، همه کورند و کرند

 

ولی بعد با لحن غمگین و ناباورانه از قاصدک می پرسه:

قاصدک هان، ولی

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام، آی کجا رفتی آی،

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩
تگ ها : شعر و شاعری

شیر پلا و ابشار شکراب

آخر هفته قصد تجدید دیدار با توچال رو داشتم، از گروه جدیدی که باهاشون اشنا شدم با چند تا از گلچین های کوهنورد(!) قصد رفتن کردم. اما زیر آب برنامه قبل از حرکت زده شده بود.نیشخند هنوز کل بچه ها در میدان دربند جمع نشده بودند که پیشنهاد رفتن به روستای آهار و آبشار شکراب داده شد. چون دیروقت بود و بچه ها هیچ وسیله ای با خودشون نیاورده بودند با رای گیری (و اصرار من) ترجیحا به طرف شیر پلا حرکت کردیم. ولی در طول مسیر انقدر توی گوشم خوندند که اغفال شدم و نتیجه اش بلند شدن ساعت 5 صبح جمعه بود و برگشتن از مسیر شیرپلا!  اول های مسیر هوا کاملا تاریک بود و با هد لمپ حرکت می کردیم. مسیر شیرپلا برای بالارفتن بسیار دلپذیر و پایین امدنش سخته و به زانوها خیلی فشار می یاره. در کل مسیریه که به هیچ کس توصیه نمی کنم. بعد از 2 ساعت به میدان دربند رسیدیم و سوار ماشین ها و حرکت به  روستای آهار. در طی مسیر دو سه تا ماشین دیگه هم اضافه شدند و با دوستان جدیدی که برای من چهره نا آشنا بودند به طرف جاده لشگرک به سمت فشم حرکت کردیم. بعد از حدود یکساعت به روستای اهار رسیدیم. در تمام حرکت به سمت روستا چشم من دنبال این کوه خوشگل کله سفید بود که وسط  کوه پایه های دیگه جا خوش کرده بود و حسرت رفتن! مسیر هم کاملا خشک بود و درخت ها لخت و بی برگ.

 

ولی دل از کوه کندم و سعی کردم با چهره های جدید (که همیشه برام لذت بخشه) اشنا بشم. یه زوج جذاب توی گروه بود که اولین بار در برنامه گشت رصدی باهاشون اشنا شده بودم و این بار هم همراهمون بودند و من لذت می بردم از صمیمیتی که بینشون بود. درست مثل زوج فیلمساز تازه عقد کرده ای که در بندر ترکمن باهامون بودند. و چه قدر لذت بخشه حتی دیدن زوج هایی که انقدر هارمونی روحی دارند.

بعد از رسیدن به امامزاده طاهر، یه سری از بچه ها برای استراحت موندند و ما به دیدن این آبشار قشنگ بالایی رفتیم، ترکیب یخ و آب و علف و خزه تصویر قشنگی درست کرده بود. بعد از برگشت و یه استراحت کوتاه و ناهارخوردن به سمت تهران برگشتیم و این شد تجربه ترکیب دو برنامه شیرپلا و ابشار شکراب در یک برنامه.

** یکی از لذت های زندگی من بازی با بچه های شیطونه. یکی از شیطون ها دختر 3 ساله دختر عمومه. برای عقد نمایشی پسرعمه دیر رفتم که دیگه به سالن عقد نرم و بعد دیدم مثل اینکه عروس و داماد هم مثل من تاخیر داشتند. برای همین به جای رفتن به سالن به قسمت عقد کردم. همه با کلاس روی صندلی ها نشسته بودند و حضار یکی یکی می رفتند تا کادو هاشون رو به دست دو دستیار شیک که کنار عروس و داماد ایستاده بودند بدند. همه ساکت و منتظر اعلام رقم داده شده بودند. تا وارد شدم رومینا وسط اون همه سکوت داد زد آزییییییییییییی.نیشخند ولی خداییش اون دست گردن اش که همراه با عشق خالص کودکانه بود به این اش می ارزید.قلب یه کوچولوی دیگه 11 ماهه هم داریم که عین خودم تخسه و حسابی با هم خیلی عیاق شدیم (عیاق درسته؟) و از بغل من بغل مامان و خاله اش نمی ره و کلی با این کارش حال می کنم. کلا صمیمیت بچه ها رو چون به هیچ وجه رنگ و لعاب تظاهر و ریا نداره خیلی دوست دارم و عاشق اشون هستم. قلب

*** امروز Lecture دارم و به جای خوندنش دارم تند تند تایپ می کنم. هوای الوده هم حسابی روم تاثیر گذاشته و مریضم کرده. خواهشا منو یه خورده نصیحت کنید دست از این همه تنبلی بردارم. نیشخند

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ آذر ۱۳۸٩
تگ ها : طبیعت گردی

روسپیان خواهران پشیمان اب و اینه بودند.

یکی دو هفته گذشته اتفاقات زیادی افتاد که دوست داشتم بنویسم. ولی ذهن و قلبم با هم هماهنگی برای به رشته تحریر در اوردن نداشت تا به امروز. یه اتفاق برام افتاده که هم دوست دارم در موردش صحبت کنم هم کلا فراموشش کنم. ولی چون نوشتن برام حکم تخلیه رو داره ترجیح اش دادم.

 هفته گذشته بعد از سفری دو روزه حول و حوش ساعت 11 شب رسیدیم به تهران. بعد از پیاده شدن بچه ها، من مسیر رو با همون ماشین ادامه دادم تا مسیر بهتری پیاده بشم. برادرم قرار بود منو وسط مسیر سوار کنه. بین فاصله ای که من پیاده شدم و رسیدن برادرم 5 تا 10 دقیقه طول کشید. من با کوله پشتی 60 لیتری که به پشتش کیسه خواب و زیرانداز اویزون بود که تابلوئه برای کوهه و قیافه داغون از سفر دو روزه کنار بزرگراه ایستاده بودم و در طی این فاصله انواع و اقسام ماشین ها منو مفتخر به بوق و چراغ زدن و دعوت به سوار شدن کردند! حس خیلی بدی بود و دوست داشتم تک تک احمقشون رو خفه کنم. توی این فاصله فقط چندین بار به برادرم زنگ زدم که فقط گاز بده و سریع تر خودت رو برسون. مشابه این اتفاق یه بار دیگه هم افتاده بود که جایی دعوت داشتم و برای اینکه زودتر به خونه برسم ساعت 7 شب از بچه ها خداحافظی کردم و پیاده راه افتادم، یه تیکه راه که تاریک تر بود دوباره انواع و اقسام متلک ها و بفرما ها! یه جورایی انگاری تاریکی این مردهای انسان نما رو پرروتر و گستاخ تر می کنه! یاد یه نوشته جالب افتادم از زنی آزاده که سال ها پیش زندگی می کرد و اسمش در خاطرم نمونده، در جواب سوال استاد در مورد فا-حشه گفته بود "فا-حشه مردی است که زنان را وادار به خودفروشی می کند" توی لحظات هجوم متلک های این مردها دلم برای همه زنانی که وادار به خودفروشی می شند می سوزه. یاد عکسی از سال های انقلاب افتادم که جنازه زنی فا-حشه رو که زنده زنده سوزونده بودند در خیابون می گردوندند. انگاری با پاک کردن تمام این زن ها مساله فا-حشه گری حل می شه غافل از مردانی که حریصانه در خیابان ها پی شکار می گردند!

اینک جنازه زن سوخته شده:

http://f449.mail.yahoo.com/ya/download?mid=1%5f22%5f1%5f847972%5f0%5fAG7FtEQAAMG9TAty4gfPWAduxQk&pid=2.7&fid=%2540S%2540Search&inline=1

** مامان زنگ زده می فرمایند از دانشگاه تماس رفتند که دختر خانم شما توی کل گروه اول شده و پنج شنبه جشن گرفتیم بیاد جایزه بگیره! نمردیم و یه بار اول شدیم توی زندگیمون.نیشخند فقط اگه مطمئن بودم جایزه اش بار مادیش زیاده می رفتم چون دلم نمی یاد کلاس زبانم رو بپیچونم. به نظرتون ارزش داره برم؟؟ جایزه چیه به نظرتون! به این خسیس ها نمی یاد جایزه درست و حسابی بدند لابد یه تقدیر نامه و یه کتاب! چه کنم؟چشمک

*** اینم عکس از خزان جنگل کردکوی واقع در استان گلستان که پنج شنبه مهمانش بودیم.

**** و اینم یه عکس جذاب که دو هفته پیش در مسیر دربند به شیرپلا گرفتم.

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩
تگ ها : طبیعت گردی