شیرین بهانه بود!

از این شعر که در کامنت های یه وبلاگ دیگه بود خیلی خوشم اومد. البته نمی دونم سراینده این قطعه زیبا کیست.

   شیرین بهانه بود!
   فرهاد تیشه میزد تا نشنود
   صدای مردمانی را که در گوشش میخواندند:
   دوستت ندارد.

ولی من اگه بودم این شعر رو تغییر می دادم به: (مال من تیپ هفایستوسیه)

   شیرین بهانه بود!
   فرهاد تیشه میزد تا فراموش کند
   بی وفایی شیرین را

یا اگه مدل اش پوزیدونی بود اینطوری در می امد:

   شیرین بهانه بود!
   فرهاد تیشه میزد بر دل سنگ
   تا شاید برای لحظه ای فراموش کند تیشه زدن بر قلب شیرین را

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

هوس دل

در اینکه شور و ذوق من برای کارها زود تموم می شه حرفی نیست که به خاطر تیپ شهودی بودنمه که جذابیت کارها زود نزدم رنگ می بازه و مشتاق انجام کار دیگه ای می شم. تنها کاری که تا حالا قطعش نکردم کتاب خوندن بوده که از اوایل سال های دبستان ام شروع شده و علاقه و پیگیری ام به موضوعات روانشناسی که از سال 82 شروع شده. دلیل ادامه و کات نکردن در این دو فیلد هم واضحه که به دلیل تنوع و گسترده بودن اشه که هیچ وقت تازگی اش رو برام از دست نداده و هر بار منتظر چیزهای بکر و نو در این دو رَسته هستم.  اما امان از کارهای نصفه و نیمه تمام دیگه ام. یکی از این موضوعات که این روزا برام چالش برانگیز شده این Voc دلنشینه که الان هوس کردم ولش کنم و از طرفی رقابت با همکلاسی هام باعث شده که تا حالا خوب بخونمش. کلا ادمی نیستم که در زبان خواندن استعداد داشته باشم و از این جور ادمهایی نیستم که طرف بیش از چند زبان رو به راحتی زبان مادریش صحبت می کنه! حالا هم که کلاس های  Ielts رو شروع کردم خوندن این همه لغات جورواجور و حفظ کردنشون برام خیلی سخته. بعضی روزا ارزو می کنم یه تزریقی چیزی باشه که وصل بشه به کله ام و تمام این کلمات مزخرف رو دیکشنری وار و روبات وار یاد بگیرم. این روزا دلم لک زده برای یه کلاس مثل تفسیر مثنوی معنوی یا گلشن راز و ... دلم هوس بوی عطر بهشتی رو کرده. دلم هوس ارامش پس از نشستن سر این کلاس ها رو کرده.

بعداز التحریر: همین الان همکارم اومده سوال می کنه"توی کتابخونه شرکت کتابی راجع به اموزش زبان فرانسه نداریم؟" :دی اینا دارن اموزش زبان چندمشون رو شروع می کنند ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

تاثیر اسم بر شخصیت

پیشینیان که دانسته هایشان بر اساس خرد و حکمت باستان بود، دریافته بودند که حروف و اعداد، اسرار و رموز پنهان و تاثیرات خاصی دارند. آنان به خوبی فهمیده بودند که هر اسمی فرکانس انرژی خاصی را با خود حمل می کند که بر زندگی حامل اسم بسیار تاثیر گذار است. این تاثیر گذاری را بسیاری از تمدن ها و ملل در نقاط مختلف کره زمین دریافته و مورد استفاده قرار داده اند.

به عنوان مثال بومیان آمریکا سنت جالبی داشته اند، کسانی که یک مقطع از زندگی را تمام کرده و وارد فاز مهم دیگری از زندگی می شده اند، نام خود را عوض می کردند. در برخی قبایل سرخپوستی نیز بعضی افراد دو نام داشتند، یکی از آنها هرگز به صورت عمومی آشکار نمی شده. برخی از اسکیمو ها وقتی پیر می شوند برای خود اسم جدیدی انتخاب می کنند و امیدوارند که با اسم جدید نیرو و توان تازه ای به آنها داده شود.

در اندونزی نیز پس از تحمل یک دوره رنج و ناراحتی شدید و طولانی یا بیماری سخت، اسم خود را عوض می کنند، آنها معتقدند که با این کار شیطان را برای پیدا کردن مجددشان گیج می کنند و این آشفتگی باعث می شود که اندوه و حزن دیگر آنها را پیدا نکند.

در مذاهب گوناگون و کتب مقدس نیز مثال هایی در این زمینه وجود دارد. در انجیل شخصیت های بسیاری هستند که با تغیر مکان و موقعیت یا با پایان یافتن یک دوره رنج و محنت نامشان تغییر کرده است (مسیح می دید که شمعون نبی اعتماد بنفس زیادی ندارد، نام او را به پیتر تغییر داد).

در سنت یهودیان، تا به امروز هم وقتی کسی از بیماری طولانی رنج می برد، نامی جدید برای او انتخاب می شود به امید اینکه فرکانس انرژی این نام برای او زندگی تازه و سرشار از سلامتی بیاورد.

 کودکی که تازه به دنیا آمده ذهنیتی ندارد . این طور به نظر می رسد که با انتخاب نام برای او، بطور مداوم فرکانس های خاصی از انرژی به مغز او فرستاده می شود، سلول های مغز تحریک شده و در نهایت الگوهای ذهنی شکل می گیرند که این الگوها قسمتی از شخصیت فرد را می سازند.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

روز شکرگزاری

خدا رو شکر. بازم دارم از زندگی لذت می برم، دوباره تابش نور افتاب رو روی پوست بدنم حس می کنم و از دیدن ابی اسمانی شهرم که تا چند روز گذشته زیر غبار و الودگی مدفون شده بود غرق شادی می شم و قدر لحظه لحظه های زندگیم چه خوش چه ناخوش رو می دونم. دوباره دارم جون می گیرم و قد علم می کنم. سرماخوردگی روحی هم بد چیزیه ولی بدتر از اون در معرض قرار دادن عمدی خودم در معرض این همه ویروس های مهلک بود. به قول استادی "فرق هست بین بدبختی و سختی. الان هی میگن باید در زندگی سختی کشید تا ساخته شد.خب حرف متینیه ولی فرق گنده ایست بین این دو! خدا پشت سختی است نه بدبختی! وقتی حواست را جمع نمیکنی، معاشرین احمق داری، انتخابهای احمقانه داری، پا در ویرانی خودت و سرمایه هایت میگذاری، منتظر خدا باش! خدا پشت سختیها ظهور میکند نه بدبختیها".

ولی از طرفی، دوستم امروز گوشزد خوبی به من زد و حرف چند وقت پیش خودم رو به خودم برگردوند که "ما قربانی دیگرانیم و جلاد خویش!" و من که این روزا از جلاد بودن و سختگیری ام برای خودم کم کردم و بیش از قبل به خواسته هام توجه می کنم، کم کم دارم رو می یام و سکان زندگیم رو قرص تر دستم گرفتم و اروم تر هستم. بازم شکر.

بعد از التحریر:به این نتیجه رسیدم که وقتی حرف خوبی رو به کسی می گم پیشش به امانت می مونه تا در زمان مناسب به خودم برگردونه.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

خرید شب عیدی امون اینطوریاست.

عجب بازاری بود بازار هفته گذشته دلار. موقعی که تصمیم گرفتم بخرم 1380 بود فرداش زنگ زدم 1408 شده بود ظهر راه افتادم که بگیرم شده بود 1420 تا در عرض 5 دقیقه خودم رو برسونم به مغازه به من 1440 فروختند و تا سه روز بعدش  تا 1700 بالا رفت و دوباره یه افت داشته تا 1550 پایین اومده! ای به روح من که اگه از اول به جای سهام روی دلار سرمایه گذاری کرده بودم چه به نفع ام بود در این بازار آشفته و بی صاحب و بی در و پیکر.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

عاقل بودن یا باهوش بودن

دکتر شیری حرف جالبی تو وبشون زدند که:

   * تعجب آور است ولی عاقل کم هوش داریم و باهوش غیر عاقل بیشتر.

   * اینها خیلی بلدند اما نمیفهمند چی بلدند و چرا بلدند و کجا باید سکوت کنند.

فکر کنم من جزو باهوش ها هستم نه رسته عاقل ها! بعضی وقت ها با تعجب از خودم یا دوستام می پرسم "من چرا این کار رو کردم؟ من خنگ نیستم پس چرا نغهمیدم؟!" و بعد خودم را در پیدا کردن علت نفهمیدن ام غرق می کنم!" تازه فهمیدم بعضی از کارهام ربطی به بهره هوشی ام نداره و خیلی وقت ها عاقلانه رفتار کردن مجزا از بهره هوشی است. حالا در فکر عاقل تر شدنم! دارم فکر می کنم برای پرورش عاقلانه رفتار کردن باید مروری به داشته ها و تجربه هات داشته باشم و عبرت بگیرم ازشون. یا نگاه دقیق تری بندازم به زندگی دیگران. فکر نمی کنم راه دیگه ای داشته باشه. می شه کسی ذاتا عاقل باشه؟!  

جمله پایین هم از سی دی عقده مادر بنیاد فرهنگ زندگی برداشته شده:

جامعه توسعه نیافته و انسان عقب مانده از طریق اتفاق به نتیجه اعمالش پی می بره نه از طریق اطلاع.

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

یک اخر هفته دلپذیر

پنج شنبه بعد از کار، یه تمرین افرودیتی کردم که فعلا خودم خوشم اومده. همچین هم بد نیست این افرودیت بودن ها.  

شب هم پسرا رفتند تولد و منم که از زیرش شونه خالی کرده بودم و پیچینده بودمشون عوضش یه شام شاهانه برای خودم و مامان و بابا درست کردم. پیتزاش عالی شده بود. خودم که کیف می کنم وقتی غذام خوب می شه. آشپزای دیگه رو نمیدونم:دی

روز جمعه هم فامیلی به افتخار پسردایی از فرنگ برگشته، رفتیم paint ball (باشگاه پینت بال شهاب به آدرس میدان ونک خ ونک خ تک جنوبی انتهای غربی خ خدامی) و هر چی دق دلی از بقیه داشتیم سرشون خالی کردیم. یکی دوتا از توپ ها که به بازو و پاهام خورده یادگاری های بنفشی به جا گذاشته همراه با یه نیمچه سوزش و درد. ولی  عجب حالی دادا. هر چند اولش گول ورودیه 10 هزار تومان اش رو خوردیم برای 2 ساعت بازی با 50 تا گلوله و گفتیم چه مفت! ولی بعد از جو گیر شدن کماندوها و تموم شدن سریع گلوله ها مجبور شدیم چند بار دیگه هم گلوله بخریم که برای من که با خساست گلوله هام رو مصرف می کردم 5 بار شد (هر بار 5 تومان) و اینطوری یه بازی دوساعته 35 تومان خرج روی دستمون گذاشت و نتیجتا تا سال بعد از 2 متری پینت بال هم رد نمی شیم.:دی ولی خداییش خوب بود. من اوایلش سریع می رفتم جلو و سیم ثانیه ای تیر بارون می شدم. دیگه اخراش که کتک خورده شده بودم می موندم عقب جزو نیروی پشتیبانی. :دی

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠
تگ ها : ماجراجویی

تولید عشق

* یه چارت برای شرکتمون کشیدم گوگولی. فکر کنم نزدیک به یکماه و نیم طول کشید و 100 بار تغییرش دادم ولی الان دیگه تقریبا ازش راضی هستم. چه حس خوبیه خلق کردن چیزی. بی خود نیست اونی که بالا نشسته هی ادم صادر می کنه. خوب خوشش می یاد دیگه :دی

** موقعی که راجع به لذت از کار جدیدم نوشته بودم، حسین یه سوال جالب کرد. که ایا می شه از کاری که اول ازش خوشت نمی اومد بعدا خوشت بیاد و باهاش اخت شی؟

اولین چیزی که به ذهنم رسید "درماندگی اموخته شده" مارتین سیلگمن بود. ایشون ازمایشی با یه سری سگ راه می اندازه. به این ترتیب که در آزمایش‌های اولیه سگ‌ها رو در قفسه هایی دربسته قرار داده و از کف قفسه ها شوک الکتریکی عبور دادند. سگ ها سعی در فرار کردند اما وقتی هیچ راه فراری پیدا نکردند دراز کشیدند و به طور منفعل، خودشون را تسلیم شوک کردند! به بیان دیگر پس از تجربه صدمه کنترلناپذیر، انگیزه پاسخ دادن را از دست دادند و جاش رو افسردگی و اضطراب گرفت. حتی وقتی در مراحل بعدی برای این حیوانات در قفس رو بازگذاشتند باز هم حیوانات فرار نکردند و با عجز و ناتوانی فقط دراز کشیده بودند. نمونه های زیادی رو در دنیای حیوانات ممکنه شنیده باشید. بچه فیلی که از بچگی پاش رو با طناب به یه میله می بندند و حتی وقتی بزرگ می شه و همون طناب نازک به پاشه فرار نمی کنه یا دو ماهی بزرگ و کوچیک که در یک اکواریوم گذاشته شده و با یه دیوار شیشه ای از هم جدا شدند. ماهی گوشتخوار بارها برای شکار به ماهی کوچیکه حمله کرد ولی هر بار به دیوار می خورد و بعد از مدتی دست از تلاش برداشت و وقتی هم که دیوار برداشته شد باز هم ماهی بزرگه به کوچیکه حمله نکرد چون دیوار شیشه ای در ذهنیت اش نقش بسته بود و ... و جالبیش اینجاست که یافته های این پژوهش در مورد انسان ها هم ثابت شده. بدین معنی که انسان ها هم در بعضی موقعیت ها درماندگی اموخته شده رو تجربه می کنند. مثلا برای زوجی که زندگی افتضاحی دارند و قادر نیستند خودشون رو از این مخمصه در بیارن و علارغم جراحت هایی که در زندگی بر می دارن قادر به خلاصی خودشون نیستند و ...

پس اولین نتیجه گیری ام این بود که احتمالا فرد نسبت به شغلش یه حالت درماندگی اموخته شده پیدا کرده و اسم رضایت شغلی بهش داده!

ولی بعد به یادم اومد که انسان ها یه تفاوت مهم در زندگی دارند و اینکه بودند نمونه ادمهایی زیادی که همیشه محصول علت و معلول نبودند. و با تغییر دید هاشون از گذشته، فتوحات شخصیتی زیادی در زندگیشون داشتند.  از طرفی اگه این تغییر ناپذیری رو قبول کنیم اونوقت خط بطلانی کشیدیم روی توانایی تغییر ادم ها و قابلیت بیرون کشیدنشون از حوادث گذشته زندگی و مسئولیت هر شخص نسبت به کارهاش.

پس یه قابلیت مهم همه ما، توانایی تغییر برداشت و تولید عشقه. که می تونه در رابطه با یه فرد باشه یا در رابطه با شغل و ....معروفه که اگه یه زن و مرد رو تنها در یک جزیره بی سکنه رها کنند حتما عاشق هم می شوند. پس اگه در رابطه با ادما این جواب می ده حتما در مورد موارد دیگه هم جواب می ده. بنابراین با تغییر دید و ذهنیت می شه کاری رو هم که حتی دوست نداشتی با عشق انجام بدی و دوستش داشته باشی.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠

ادوکلن هم ادوکلن های قدیم!:دی

رفتم یکی از ادوکلن فروشی های وزرا، سعید و سوگل. فکر کنم فقط حدود 20 تا تست ادوکلن های مختلف برای من اورد که از بینشون و بعد از یکساعت بالاخره یکی رو با سلام و صلوات انتخاب کردم. حالا که اومدم خونه و باهاش یه روز رو سر کردم به داداش کوچیکه می گم من از این عطره خوشم نمی یاد که هِچ، بدم هم می یاد. قیافه داداشی دیدنی بود:دی ولی  ولی فک کنید رفتید در یک مغازه معطر و همزمان چندین نوع برند مختلف برات اورده می شه. بین اون همه بوهای مختلف و استفاده همزمان از دانه های قهوه برای پاکسازی فک می کنی از یکیش خوشت اومده ولی وقتی  می ری زیر یه سقف و باهاش همخونه می شی خوب می بینی اشتباه کردی دیگه بابام جان! مثل تمام وقت هایی که یکی رو می بینی و باهاش دوست می شی ولی بعد از چند بار نشست و برخواست باهاش می بینی که اصل و ریشه اش با اون بوی و تاثیر اولش فرق می کنه و همون چیزی نیست که بار اول ازش گرفتی! خوب ادوکلن هم عین ادماست. باید هم بار اول به دلت بشینه هم بعد از چندین بار که باهاش بودی خسته ات نکنه و هر بار از بوش مست بشی.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

گپ و گفتمانمون اینجوریاست :دی

با دوست مشاورم که گرایشش روانکاویه (من بیشتر گرایشم اگزیستانسیاله) می شینیم یک ساعت بحث های مختلف روانشناسی می کنیم و توی سر و کله هم می زنیم و کلی از این هم صحبتی روانشناسانه لذت می بریم. یه جاهایی هم وقتی گیر می کنم و علت بعضی رفتارهام رو نمی فهمم باهاش مطرح می کنم و اون عالی نکاتی رو در منی که تقریبا می شناسه طرح می کنه و با هم گره هاش رو باز می کنیم. من بعضی از خاطرات و خواب هام رو هر وقت که تنبلی نمی کنم می نویسم و این نوشتن یه جاهایی خیلی به هم کمک کرده. چند شب پیش در مرور خاطرات چند سال پیشم، متوجه اسمی شدم که در طی خواب ها و خاطراتم در زمان های مختلف تکرار شده و جالبیش این بود که تا وقتی خاطراتم رو مرور نکرده بودم تکرر این اسم خاص در جاهای مختلف حتی به چشمم هم نیومده بود! نصفه شبی بهش زنگ زدم و با هیجان براش تعریف کردم. یه نقب زدیم توی گذشته و اول فکر کردم مربوط به اسم اشنایی می شه که چندین سال پیش از سرطان فوت کرده و خیلی برام عزیز بوده و هنوز تاثیر مرگ زودهنگامش روم باقی مونده. ولی بعد عقب تر رفتیم و شباهت اسمی با همبازی دوران 5 تا 7 سالگیم پیدا کردم (که دقیقا هم اسم همین اشنای فوت شده است!) و تاثیری که هنوز اون کودک 6ساله روی زندگی الانم داره! مثل اینکه ادما ظاهرا بزرگ می شند اما همواره گذشته تاثیر فوق العاده ای روی انتخاب های الانشون داره اونم به صورت ناخوداگاه! جل الخالق!

حالا باد به گوشش نرسونه ولی این روانکاوی هم بعضی جاها عالی جواب می ده ها.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ دی ۱۳٩٠

تو تمام نمی شوی تا من هستم

دکتر شیری سال ها قبل متنی نوشته بودند از زبان مردی به همسرش و دوباره در وبشون اورده بودند و همون لذتی که بار اول در حین خوندنش داشتم رو دوباره حس کردم  و از این همه حجم محبت و شیفتگی دلم لرزید. لذت خوندنش رو از دست ندید. چه عالیه محبتی رو که در قلب هست به رشته تحریر در اورد و با کلامی به این زیبایی برای همیشه ثبت کرد.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

برچسب های تازه

مینا نوشته دلش تنگ شده و هر چند نگفته برای کی و چی، من به خودم گرفتم و گفتم بنویسم :دی

این روزا به خاطر تغییر نوع کاری ام که بخشی از اون وابسته به حوزه منابع انسانیه سرم شلوغ تر از گذشته شده. اما لذتی که این روزا در زمان های سر کارم دارم به هیچ وجه قابل مقایسه با روزهای قبل نیست. خلاقیت و تنوع کاری در این رشته خیلی بالاست و حالا می تونم از رشته فوق ام که مشاوره شغلی بود به خوبی استفاده کنم. از طرفی باید در تعامل روزانه با کارکنان باشم و بخشی از اموزشهایی که در کلاس های دکتر شیری و اقای رضایی دیدم و همه کتاب های مختلفی که در این چند سال باهاشون مانوس بودم من رو در تعامل بهتر باهاشون کمک می کنه. دارم از همه اموخته هام استفاده می کنم  و تا حالا هم که انصافا با توجه به اینکه تجربه ای هم در این زمینه نداشتم، بد پیش نرفتم. مدیرم هم داره کم کم  اعتمادش به کارم بیشتر می شه و مسئولیت های بیشتری به هم می سپاره و حرف و پیشنهادات و مشاوره هام رو راحت تر از قبل قبول می کنه.

اما حالا که فرصت چشیدن طعم این لذت رو در زمینه کارم پیدا کردم، این قضیه رو تعمیم دادم به قسمت های دیگه زندگیم به یه نتیجه مهم رسیدم. اینکه بعضی وقت ها ما چیزی رو داریم و طی سال ها بهش عادت کردیم و بر مبنای عادتمون بهش اسم می دیم: که من یه رابطه عاطفی دارم، من یه شغل دارم، من یه دوست دارم‌ و .... و  فکر می کنیم واقعا این عنوان مناسب اون موقعیته و همین درسته. پس ناچار بهش می چسبیم و هول از دست دادنش رو داریم! اما وقتی چیز بهتری جایگزینش می شه تازه می فهمیم یه شریک عاطفی، یه شغل، یه دوست یعنی چی و به چیزی که قبلا داشتیم نمی تونیم بگیم یه شغل، رابطه عاطفی یا دوست!

گرفتی چی می گم؟ برچسب اشتباه!

من الان باید بگم "من شغل دارم" چون کاریه که هم برام درامد زاست و هم ازش لذت می برم. اگه دوباره بخوام به کاری که قبلا انجام می دادم برچسب بزنم و بهش عنوان بدم شاید بهش بگم "بیگاری یا حمالی"، چون صرفا ازش پول در می اوردم و برام لذتی به همراه نداشت! یا شاید یکی دیگه اگه رابطه اش رو بازبینی کنه نگه من یه رابطه عاطفی دارم بلکه برچسب بزنه سواستفاده یا وِل مَعطل! پس دوباره هر چیز مهم زندگیتون رو بازبینی کنید و بهشون اسم بدید و ببینید واقعا اون کلمه ای که بهش اطلاق می کنید هست یا نه! حداقل اینطوری می فهمید کجای زندگی هستید و حقیقت ماجرا رو دارید می بینید و با همون عنوان واقعیش یا باهاش سر می کنید یا تغییرش می دید! چون مشکله ما اینه که بعضی وقت ها حتی نمی دونیم کجا هستیم که حالا مقصد رو تعیین کنیم!

یادمه پسری که از دست مادرش خیلی شاکی بود و خیلی هم بهش وابسته بود می گفت چیزی که از مادرش براش تداعی می شه کلمه کلفته! شاید مادر فکر کنه داره مادری می کنه ولی سرویس بیش از اندازه دادن و احساس خفگی که بچه ها احساس می کنند شاید عنوان و برچسب کلمه مادری رو به کلفت تغییر بده اونم با یه خشم اشکار در کلام پسر!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ دی ۱۳٩٠
تگ ها :