دوستان

  بعضی وقت ها که از نظر ذهنی خوددرگیری دارم توی لیست کانتکت هام به یکی دو تا از دوستانی که فوق العاده ازشون انرژی می گیرم زنگ می زنم تا فقط باهاشون احوالپرسی کنم و بگم "چطوری؟!خوبی؟ چه خبر؟ و همین حرف زدن یکی دو دقیقه باعث می شه حالم خیلی بهتر بشه هر چند دلیل اصلی رو بهشون نمی گم و اونا فکر می کنند چه بامرامم:دی یاد داستان هرمان هسه افتادم به اسم بازی مهره شیشه ای که من اصل کتاب رو نخوندم اما در یکی از کتاب های اروین یالوم از این کتاب و ماجرای دو راهبی نقل شده بود که یکی جوان و دیگری پیر بود و هر در عرصه مشاوره و کمک معنوی بلند اوازه بودند. پس از چندی راهب جوان تر به بن بست فکری می رسه و به قصد نجات و پیدا کردن مرشد به جستجوی راهب پیر می ره. در راه پیرمردی رو می بینه که بعد متوجه می شه اون همون شفاگر معروفه. پیشش می مونه و کمر به خدمتش می بنده. سال ها بعد در زمان مرگ راهب پیر اقرار می کنه که در همان زمان قدیم، اون هم به بن بست فکری رسیده بوده و قصد خودکشی داشته و اگه رسیدن همان موقع جوان نبود معلوم نبود سرنوشتش به کجا کشیده می شد.حالا هر دو شفا گرفته بودند. راهب جوان با شاگردی و راهب پیر با قرار گرفتن نقش اموزگاری! اما اروین یالوم سوال می کرد اگه راهب پیر از ابتدا صداقت داشت و قصدش رو به جوان ابراز می کرد بهتر نبود؟ ایا شفا عمیق تر و سریع تر صورت نمی گرفت؟

حالا هم من وقتی اینطور پنهانی از دوستام انرژی می گیرم ، بارها از خودم می پرسم ایا باید صادق باشم و خودم رو تخلیه روحی و هیجانی کنم یا اونطوری افراد رو به سطل زباله ای برای ناراحتی هام تبدیل می کنم و تبدیل به انرژی خوار می شم؟

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

ذهنکم

ذهنکم، آسوده بخواب و نذار غباری بر تَن نازنینت بشینه. برای خاطر عزیز تو بود که این همه دلمشغولی ذهنی آماده کردم تا مباد که یاد دلتنگی هات بیفتی. ولی امان از روزایی مثل امروز که زره ام رو جا می ذارم و دیگه حفاظی در برابر تو ندارم، اونوقت بدجوری به تنم پیله می کنی و خراش هایی که برقلبم می کشی بَد کشنده است، بَد. این رسم زمانه نیست عزیزکم، درسته این رسم مردمان این زمانه است ولی نه رسم تو!  این روزای من شده حکایت سزار و جمله تاریخی "تو هم بروتوس؟!" چه دردی کشید سزار، نه از تیغ دشمنان که دشنه از عزیزی خوردن، خارج از توان هر ادمیه حتی سزار! باور کن من هم ازت توقع ندارم. وقتی اینطوری سوهان روحم می شی دیگه به کی باید پناه ببرم از نزدیک ترین کس ام؟ این چه مطلب مهمیه که مصرانه در هر فرصت بی کاری می خوای به من یادداوری کنی؟ این چیه که خواب شبانه ام رو از چشمم ربودی و انرژی خوار این روزام شدی. بیا. نترس. بغلت می کنم و نوازشت می کنم و اونوقت تو اروم در گوشم بگو این راز رو...

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

دخترک

توی مترو خسته از کار و کلاس، مطابق همیشه لم داده بودم به کناره ها که تا رسیدن به مقصدم استراحتی کرده باشم. چشمم افتاد به ساناز و سونیا که خسته از کار روزانه (با لباس های پاره و کتونی سوراخ در هوای بارونی چهارشنبه) لم داده بودند در کنار من و بر سر ساندویچ نون و پنیری که از یکی از مسافرها گرفته بودند با هم کل کل می کردند. بهشون گفتم "چی می فروشید و همش رو تونستید بفروشید و ..."  و این سراغاز گپی شد با این دو کارگر خردسال. ساعت نزدیکی های 9 شب بود و این دو دخترک تازه داشتند به خونه اشون بر می گشتند البته اگه واقعا خونه ای باشه و از بچه های کار تیمی نباشند. دلم گرفت وقتی  با شوخی و خنده از ساناز (که بیش از 9 سال می خورد) مشق شب پرسیدم و اونم با چه وسواسی می نوشت و هی اصرار می کرد که بیشتر ازش بپرسم و اینطوری پشت ورقه زبان ام پر شد از کلماتی که من می نوشتم و ساناز رونوشت می کرد و هی می گفت "خاله خاله درست گفتم؟! " نشد که بهش بگم " آره عزیزم. اره خاله جان. به اندازه همه بچگی نکردنت، به اندازه حق تحصیلی که ازت رایل شده، به اندازه همه بهره کشی که ازت می شه، به اندازه تمام رنج هایی که هنوز برای هیکل لاغرت خیلی گشاد هستند و برای همه ارزوهای کودکانه ات مثل دکتر شدن، تو درست می گی."

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

کتونی

فقط یه ارتمیس می تونه درک کنه کنار گذاشتن کتونی یعنی چی و چه فقدان بزرگیه.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

درس و مشق

درسته که مسافرت کیشم جایزه خوب درس خوندنم برای Vocab و تموم شدنش بود اما انقدر انرژی دریافت کرده بودم که کلاس های حسابداریم رو شروع کردم. برای کلاس های بعدی زبان در waiting list هستم و با این همه حجم دانشجو بعید می دونم اینور سال نوبتم بشه. پس رفتم حسابداری که رشته جذابیه. از وقتی خوندن کتاب هایی نظیر "بابای پولدار و بابای بی پول"، "زنان پولدار" و بورس بازی و سرمایه گذاری رو شروع کردم جای خالی این مقوله رو توی زندگیم بیش از بیش حس می کردم و بالاخره به خاطر نیازی که در کار جدیدم بهش احساس می کردم، فرصت رو غنیمت شمردم و در یکی از موسسات مشهور این رشته با اقای صنعتی درس رو برداشتم. استاد ادم نازنینیه و این برای من که اول باید از لحاظ احساسی با معلمم ارتباط برقرار کنم (ویژگی تیپ های پوزیدونی) تا درس بخونم غنیمته وگرنه لج می کردم به استاد و درس نمی خوندم.نیشخند فعلا جلسه دوم رو تموم کردیم ولی نمی دونید این حسابداری چه دنیای جالبیه و طرز نوشتن دفتر روزنامه و دفتر کل چه قدر گیج کننده است! من که سر کلاس کلی قاطی کردم. باید برم تمرین حل کنم. عاشق این تمرین حل کردنش هستم. اگه بدونی چند ساله تمرین حل نکردم!؟ دراز بکشم روی فرش و دور و برم رو حسابی با کتاب و ورق پر کنم و تلویزیون هم روشن باشه و همزمان با جویدن ته مداد فکر کنم و وقتی مساله حل شد برای جایزه یه بستنی یخی قرمز یا نارنجی بخورم.  خوشمزه

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

سفری لذت بخش به سواحل جنوبی

بعد از تموم شدن امتحان vocab تنها چیزی که می چسبید سفر بود اونم به دریای نیلفام جنوبی. سفر به جزیره کیش در این سرمای تهران فوق العاده بود. هوای کیش طی چهار روزی که بودیم ملس بود همراه با باد خنک شبانه که باعث می شد تنمون از سرما به طرز لذت بخشی مور مور بشه. ارامش این جزیره برای ما قحطی زدگان این مقوله لذت بخش بود همراه با خیابان هایی خلوت و مردمانی بی سروصدا. غواصی در دامون ساحلی و دیدن طوطیا و مرجان ها و انواع و اقسام ماهی های رنگارنگ و زیبا که ما رو در مدت زمان غواصی همراهی می کردند، ماساژ زیر دستان پرقدرت دخترک تایلندی، دوچرخه سواری 1.5 ساعته در پیست مخصوص دوچرخه که دورتادور جزیره کشیده شده بود و ما فقط بخشی از اون رو طی مسیر کردیم و پرواز با چتر پاراسل و ارامش بی نظیری که در ارتفاع 200 متر داشتی و قایق های موتوری که باز هم، من عبرت نگرفته قسمت جلوش رو اشغال کرده بودم و با فریاد از سر ذوقم راننده رو ترغیب به سرعت بیشتر می کردم و پیاده روی در ساحل شفاف جزیره و خرید های شبانه و  غذاهای دریایی عمو اکبر و غذای گرون و نه چندان سطح بالای دیدنیها ولی همراه با اهنگ دلنواز دف و ویولن و همه و همه اینها باعث یه سفر فوق العاده برام بود انقدر که وقتی دوباره پامون به فرودگاه مهراباد رسید اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که من مال این شهر دودگرفته نیستم. :دی

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : سفر ، ماجراجویی

دلار کیلویی چنده بابا!

این عجب جالبه!!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

ضعفه بابا زهر که نیست!

دارم سی دی های ارکتایپ غالب خودم، یعنی ارتمیس بانو رو گوش می دهم و باهاش حال می کنم.بغل یه جایی اقای رضایی به این اشاره کردند که درخواست کمک برای این خدابانو کسرشان می یاره! یاد خودم افتادم که پارسال پیشونی ام به طرز بدی و به اندازه 2-3 سانتی متر شکافته بود و به اندازه یه گالن ازم خون رفته بود و یه روز هم بود که تقریبا چیزی نخورده بودم. پام هم شکسته بود، منتها هنوز نمی دونستم و فکر می کردم که کوفته شده. جزایر جنوب بودیم و از این جزیره به اون جزیره با قایق می رفتیم به دنبال نخ بخیه. بالاخره بعد از یکی دوساعت نخ پیدا شد و به درمانگاه رفتیم برای ضدعفونی کردن و زدن دو سه تا امپول که نمی دونم چی بود ولی به طرز وحشتناکی دردناک بود. به اصرار خودم هم، پارگی صورتم رو دیده بودم و وحشت زده هم شده بودم اما سعی می کردم اروم باشم وجلوی خودم رو گرفته بودم که اه و ناله نکنم که بگن چه لوس! اما بعد که از تخت پایین اومدم که راه برم، با پای شکسته و جای ملتهب آمپول ها و ضعف شدید بدنی ام، با هر قدمی، دادم در می اومد ولی انقدر پررو بودم که به روی خودم نمی اوردم فقط ایستادم و گفتم "بذارید یه خورده نفس ام تازه شه بعد می یام":دی تا بالاخره همسفرمون که وضعیت و ناتوانیم رو دید خودش جلو اومد و تا ماشین منو حمل کرد. بعد که به مقصد رسیدیم از ترس اینکه دوباره جلو نیاد سریع از ماشین پیاده شدم و گفتم "بقیه اش رو خودم دیگه می تونم برم، خوبم" و به طرف قایق راه افتادم!

دارم تمرین می کنم از نشون دادن ضعف و ناتوانی هام نترسم. فکر کنم همین نوشتن و ابرازش کمک کنه به این امر.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠

ذهنم عین ساعت کار می کنه!

دو سه شبه حالم خیلی بد بود و شب ها بی خوابی می کشیدم و دلیلش رو نمی فهمیدم.  تا اینکه گذشته رو چک کردم و دیدم این چند روز دقیقا سالگرد اتفاقی بود که هر چند سعی کرده بودم خوداگاهانه و مصممانه فراموش کنم ولی ناخوداگاهم کاملا به یاد داشت و با بی خوابی ها و دل نگرانی هام به یادش اورد. پناه از این ذهن مکار!

یاد سریال اناتومی گری افتادم. زنی به بیمارستان اورده شده بود و وقتی سابقه پزشکی اش رو بررسی کردند دیدند در طی 5 سال گذشته دقیقا در همین تاریخ به بیمارستان اورده شده و علت دقیق بیماری اش تشخیص داده نمی شد ولی بعد از یک روز بودن در بیمارستان فرد بهبودیش رو به دست می اورد و ترخیص می شد بدون اینکه دکترها علت بیماری و علت بهبودش رو بفهمند. بعد با فضولی های خانم دکتری معلوم شد که 5 سال قبل در چنین روزی فرد یکی از نزدیکانش رو از دست داده و چون به دلایلی قادر به سوگواری نبوده بدنش در این تاریخ به صورت ناخوداگاه واکنش نشون می داده و حالش رو خراب می کرده! دوباره پناه از این ذهن مکار!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

سرمایه گذاریه مثلا!

* عادتی از سال های کودکیم در من به یادگار مونده که قبل از هر خرجی باید مبلغی رو پس انداز کنم تا در بعدا در خرج کردن دست و دلم نلرزه.  نمی دونم ریشه اش به چه زمان و چه اتفاقی برمیگرده. ولی باعث شده که پس اندازی در حد و اندازه خودم داشته باشم که بدون نگرانی حرومش کنم. :دی  یه جاهایی سرگرمیم  شرکت در بازی طلا و بورس و ارز و ... بود که توی همین بورس دوست داشتنی تقریبا تا یکی دو سال پیش 5 میلیون ام رو کامل از دست دادم. خوبی سرمایه گذاری از پول خودت اینه که به هیچ کس به غیر خودت نباید جوابگو باشی. از طرفی هیجانش هم خوبه و تمرین خوبیه برای از دست دادن و دوباره بلند شدن و نترسیدن از ریسک دوباره. هر چند اخرش به این نتیجه رسیدم که برای منی که حوصله چک کردن روزانه بازار بورس و پیگیری اش رو ندارم همین بازار ارز و طلا مناسب تره چون ریسک کمتر و سود بیشتر فعلا در همین مقوله است. فکر کنم در یکی از روزنامه های اقتصادی بود که میزان سود دهی رو در بازار بورس برای امسال 5% زده بود و در بازار طلا بالای 200%!!!! خدایی کشور بی قاعده و قانون که می گن همینه! ارزش پولمون حسابی داره سقوط می کنه و معلوم نیست این کشتی سوراخ شده تا کجا و کی دوام بیاره و کی غرق بشیم.

** نمی دونم چه عادتیه که هر وقت امتحان دارم یه هو حس می کنم همین الان موقعش که بلند شم و یه اتاق تکونی اساسی داشته باشم! بر هر چی تنبلیه لعنت! بشمار. :دی

*** می خواستم فراموش کنم آن خونابه های دل را و به عهد و رسم عیدانه بزُدایم همه گَرد و غُبارهایش را، اما چه کنم با پوزخند رَدِ به جا مانده در آینه که هر دَم به رُخ می کشاند بی وفایی ها را!

**** وقتی از درد از خواب شبانه می پری و برای ساعاتی به خود می پیچی، جای هر چی غم و دل شکسته است رو خالی کن و برای سلامتی اشون، شهد اشک هات رو بنوش عزیزکم و خدا رو شکر کن که هر شروعی انتهایی داره و هر شبی سپیده دمی و هر دردی تسکینی. شکرت.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

انقدر هم منعطف خوب نیست بابا!

این روزا دارم سعی می کنم انعطاف پذیری و پذیرش ام رو افزایش بدم و خیلی سخت تلاش می کنم! مثل سر کلاس زبان که استاد ازمون خواست که تصور کنیم قراره به جزیره ای تنها فرستاده بشیم و فقط حق برداشتن 5 وسیله رو داریم. وسطای کلاس دیدم دارم با دوستم خیلی جدی بحث می کنم که "این وسایل به دردت نمی خوره و ممکنه به مشکل بربخوری و به جای این چیزهای بی ارزش یکی دو وسیله بردار که به دردت بخوره!" و اونم با یه حرص نهفته در صحبت هاش  می گه "بابا این تخیل منه، تو به وسایل من چیکار داری، از نظر من اینا ضروریه!" همونطور که دیدید این روزا خیلی دارم تغییر می کنم. نیشخند

همزمان با گوش دادن به انرژی های زنانه (بنیاد فرهنگ زندگی : 88524100)، دارم به این فکر می کنم که من پرسفون سرکوب شده داشتم و تبدیلش کردم به ماسک آرتمیس یا پوزیدون سرکوب شده و ماسک آرتمیس؟! چشمکخودم به پوزیدون رای می دهم به خاطر اینکه فوق العاده احساساتی بودم و هستم و سرکوبش کرده بودم و با یه لباس دیگه تعویضش کرده بودم. خلاصه که این روزا کارم شده از پیله در اومدن و باید ببینیم چیزی که اخر این همه پوست انداختن می مونه چه ریختیه؟!گاوچران

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠

بالاخره با هم سازگار شدیم.

چند هفته پیش متنی راجع به خرید عطر نوشته بودم که نظرم را پس می گیرم. حالا که چند روزیه باهاش همخونه شدم و به اخلاق و خلقیات هم وارد شدیم، کم کم داره بینمون یه دوستی شکل می گیره و حالا دیگه از بودن در کنار هم لذت می بریم. به قول دوستی "حالِ ما آدم ها با خودمون شوخی میکنه، گناه عطری که همیشه جدیه چیه!" که با قسمت اول اش هستم ولی قسمت دوم رو موافق نیستم. عطر من، تابع بوالهوسی های کودکانه منه و بوش به فراخور حال من فرق می کنه و با هوس هام خودش رو تطبیق می ده. بعضی وقت ها بوی مُشک وحشی ازش به مشامم می رسه و زمانی بوی گل های باغ های هزار و یکشب. خلاصه که اگه همینطوری پیش بره زندگی و پایان خوشی رو برای دو تاییمون تصور می کنم. :دی

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :