جنس چینی

در ابتدای راه

حیران به دور خود می گشتم

تو امدی و گفتی

"اولین شرط دانایی، اگاهی است"

با گوش جان شنیدم و آموختم

اما افسوس که نیستی تا ببینی

اولین شرط را سال هاست که طی کرده ام

اما همچنان در ابتدای راه

حیران به دور خود می گردم

نمی دانم مشکل از راهی است که برگزیده ام

یا آگاهی که سال ها در طلبش بودم

جنس  بنجل چینی از آب درامده!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :

اولویت بندی

تا اغاز سال جدید مدت زمان زیادی باقی نمونده و فرصتی برام مهیا شده که در این روزهای اروم اخر سال یه مروری داشته باشم به داشته هام در سال گذشته. سال پیش برام آغاز خوش اهنگی نداشت. ولی عجیبه که ذهن ام، شکستگی پام و بخیه دنده دار پیشونیم و روزهای سخت اول سال رو جزو خاطرات پررنگ شده زندگی ام طبقه بندی نمی کنه. داشتم سی دی های صوتی انرژی مردان و زنان (تلفن : 88524100) رو گوش می دادم. جایی دخترکی در رابطه با انرژی ارتمیس و پوزیدون سوال و جواب می کرد و عجیب من باهاش همذات پنداری کردم. جواب و سوالش مال من بود. جایی که استاد می گفت تو پوست شیر داری و قلب پرنده و در درونت بچه پوزیدون خامیه که رشد نکرده. زمانی در بچگی به خاطر از دست دادن کسانی که عاشقانه دوستشون داشتم یاد گرفتم که دریچه احساسات ام رو ببندم چون درد جدایی بیش از توش و توان بچگانه آن روزهام بود و الان در انتهای سال 90، تنها تاسفی که دارم حسرت همه سال هاییه که به احساسات ام اجازه رشد ندادم و دریچه اش رو بستم و الان من موندم و احساسات خامی که به خاطر کم استفاده شدن و تجربه کافی نداشتن به افراط و تفریط کشیده می شه و اختیارش از دست ام خارج می شه. اگه قرار بر هدف گذاری برای سال آینده باشه مهمترین تصمیمم اعتماد دوباره به حس هامه و زندگی کردن احساسات ام و رشد سالم اشه. اولویت و دغدغه این روزهای زندگیم به همین سادگی و در عین حال دشواری است.  لبخند

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :

این چه بهشتیست در ان خوردن گندم خطاست؟

این همای لعنتی با اون صدای مسحور کننده اش عجب تاثیری روی روح و روانم داره می ذاره. تن صداش، کلام شعرش، اهنگ هاش داره اتیش می اندازه به جونم.

   این چه جهانیست که در ان خوردن می نارواست؟!

   این چه بهشتیست در ان خوردن گندم خطاست؟!

  آی رفیق این ره انصاف نیست.

  این جفاست!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :

همه چیز ارومه

 

دیروز که دامنه کوه رو برای رسیدن به دهانه غار یخ مراد طی می کردم و پام رو روی اون برفهای کوبیده شده می ذاشتم و پس از رسیدن به غار در هنگام طی کردن تالارهای زیباش که با بلورهای شیشه ای اعجاب برانگیز کوچک و بزرگ یخ پوشونده شده بود و در همان مدت زمان بسیار کوتاهی که بچه ها تونستند سکوت کنند و موفق به تجربه درک تاریکی و سکوت وهم انگیز درون غار شدیم که انگاری ادم رو پرت می کرد به عمق وجودی اش و بعد از غار نوردی  که در بیرون روبروی رودی دراز کشیده بودم و از تابلوی طبیعی کوه و اسمان ابی ابی و تکه های پنبه ای ابر همراه با صدای وهم برانگیز رود لذت می بردم همه و همه اینها من رو پرت کرد به ذات اصلی خودم که "همه چیز ارومه"

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :

آواره شو آواره

دیشب چند ساعتی در خیابان های ولیعصر پرسه می زدم. از دوستم که جدا شدم سنگفرش های پیاده رو رو گرفتم و رفتم. یکی دو ساعتی واسه خودم می چرخیدم. گاهی قاطی ادم هایی که برای خرید عید اومدند می شدم و از هیجانشون برای گیر اوردن لباس مناسب با قیمت پایین به وجد می اومدم و گاهی دقایقی پشت زوج عاشقی که راه می رفتند راه می افتادم و طرح پالتوی سبز خوشرنگ و قامت رعنا و طرز خم کردن سرش به طرف یار و اون خنده ملیحش رو تحسین می کردم و باهاشون حال می کردم که حال می کنند. تا رسیدم به منیریه و دنبال کلاه پشمی برای برنامه غارنوردیم و پرو وسواس گونه یه حدود 15 تایی کلاه و خنده به چهره ام توی اینه و نهایتا انتخاب یه کلاه به رنگ روشن. بعد دوباره از پاساژ  بیرون زدم و توی خیابون دوره افتادم. واکسی از کنارم رد شد و طی یه هوس انی کفشم رو برای واکس دادم و بعد با دمپایی سفید مردونه قرضی خوشگلش رفتم اونور خیابون که ببینم پیراشکی داغ گیرم می یاد یا نه و از نگاه متعجب ادم ها به پام لذت ببرم. وقتی برگشتم پسرک واکسی هنوز داشت کار می کرد و پیراشکی گیرم نیومده بود ولی هنوز طعم نگاه داغ دخترک و پسرک همراهش رو روی دمپایی ام با لذت می چشیدم. کفشم براق شده بود به براقی ابی اسمون تهرون چند روز پیش که حاصل غبارروبی توسط باد بود. بالاخره با کفش واکس زده و یه حس عالی از پیاده روی طولانی به خونه برگشتم ولی هنوز دلم خیابون گردی می خواد. لطفا با بارون و اهنگ اضافه...

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :

شیرین لبی شیرین تبار

دوستی اهنگی از همای بدین مضمون برام فرستاده که عجیب روم تاثیر گذاشت و براش زدم دستت درد نکنه این اهنگ رو گوش دادم و هی بغض کردم. این روزا چه هوای دلم گرفته که با هر تقی بارونی می شه. عجبا.

شیرین لبی شیرین تبار

مست و می آلود و خمار

مه پاره ای بی بند و بار

با عشوه های  بی شمار

هم کرده یاران را ملول

هم برده از  دلها  قرار

مجموع مه رویان کنار

تو یار بی همتا  کنار

زلفت چو افشان میکنی

ما را پریشان میکنی

آخر من از گیسوی تو

خود را بیاویزم به دار

یاران هوار مردم هوار

از دست این بی بند و بار

از کف بدادم اعتبار

می میزنم جام پیاپی میزنم

 هی میزنم هی میزنم بی اختیار

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :

حس هام

خیلی وقت ها بیش از اندازه تحلیل می کنم و این آفتیه برای انیما و زن. دارم یاد می گیرم که بودن رو تمرین این روزهای زندگیم کنم به جای انجام دادن. به خاطر همین تصمیم گرفتم که فعلا کلاس زبان رو بذارم کنار و بعد دیدم دارم برای خودم دنبال کلاس نقاشی و رقص و یوگا می گردم. یه هو به خودم اومدم و دیدم دارم یه برنامه ریزی سنگین به جای برنامه ریزی قبلی می کنم.نیشخند به خاطر همین تصمیم گرفتم صرفا بودن رو (بدون حتی کلاس های هنری که در پسش همون برنامه ریزیه) تمرین کنم.  یه اتفاق بامزه قدیمی در مورد تحلیل و منطق ام یادم افتاد که اون اوایل که دوران سید خندان بود و هنوز رفتن به خیابون انقدر ممنوعه نبود برای درخواست از گنجی برای شکستن اعتصاب غذا در زندان به خیابون رفته بودم. فکر کنم خیابون رازی بود من مبهوت به ادم هایی که کتک می خورند و می زدند نگاه می کردم و انگاری مسخ شده بودم چون این همه حجم وحشیگری رو درک نمی کردم. بعد از شدت ضعف نشستم. سربازی که از کنارم رد می شد شروع کرد با پوتین های سنگین اش به کمرم زدن و هی می گفت بلند شو و برو ولی من توان ایستادن رو از دست داده بودم و به صدای ضرباتش گوش می دادم. حالا توی اون حس درد و ضعف یه دفعه دیدم دارم به خودم می گم چه جالب دیگه درد رو حش نمی کنم مثل اینکه درسته این موضوع که وقتی بدن درد داره مغز ماده ای ترشح می کنه که فرد درد رو کمتر حس می کنه. در این افکار غرق بودم و سرباز هم کماکان به کارش ادامه می داد و فکر کنم از این همه حجم پررویی تعجب کرده بود که پسری که از اونجا رد می شد اومد و بلندم کرد و از زیر کتک سرباز بیرون کشید منو و گفت دختر پاشو دیگه الان لهت می کنه. خونه که برگشتم تا یه ماه لباس های کاملا پوشیده می پوشیدم که جای کبودی ها معلوم نشه. ولی هنوز توی فکر واکنش ام هستم. فکر کنم با حس هام باید اشتی کنم. فیلم قوی سیاه رو که دیدم اون اخرش که نینا زخمی افتاده بود و رئیسش درخواست کمک می کرد و دست به صورت نینا زد واکنش نینا برام فوق العاده جذاب بود که بهش گفت "حسش کردم" اون چند دقیقه اخری فیلم رو بغضم رو نتونستم نگه دارم و به هق هق افتاده بودم. حتی بار دوم هم توان کنترل اشک هام رو نداشتم.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :

سایه ها

موقع ناهار سفارش سوپ شیر و خامه و قارچ دادم که ببینم چه طعمی داره که انقدر همه سفارش می دهند. بالاخره سوپ رسید و همین که اومدم شروع کنم یکی از همکاران اومد که راجع به موضوع مهمی راجع به خودش صحبت کنه. اما من نگران این بودم که سوپ ام یخ بشه و از دهن بیفته.  یه هو متوجه این صحبت درونی شدم. اگه قدیم بود از دست خودم ناراحت می شدم که این موضوعات کم اهمیت رو به نگرانی و ناراحتی کسی ترجیح می دم اما الان که با بحث سایه اشنا شدم تونستم بی احساسی نسبت به بقیه و خودخواه بودنم رو بپذیرم و با خنده ازش یاد کنم و درکش کنم و جالبه اینکه وقتی این پذیرش درونی رو به خودم دادم تونستم صبورانه تر به حرف همکارم گوش بدم و حالم از درون بد نشه که من چه ادم سطحی هستم که سرد شدن سوپ ام برام مهمتر از انسانیته و هم اینکه چون اینو و ضعفم رو پذیرفتم  و به خودم پذیرش دادم تونستم بهتر به حرفاش گوش بدم و ایشون هم زودتر رفتند و سوپش هم جاتون خالی خوشمزه بود و هنوز داغ بود.خوشمزه  

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :

خدای شراب

یه دوره خود تحلیل گری یونگی رو شروع کردم که برام خیلی جذابه. داشتم با مشاورم راجع به تیپم صحبت می کردم و از روحیه بالای مادریم لاف می زدم از خود راضی که یه هو به من گفت تو اصلا دیمیتر بالایی نداری همه اینها به خاطر روحیه ساپورتیو آرتمیسیته. تا حالا انقدر تعجب نکرده بودم. چون با بچه ها رابطه عالی دارم همیشه فکر می کردم دیمیترم خیلی بالاست اما یه خورده که برام باز کرد و اینکه تفاوت رفتاری یک ارتمیسی و دیمیتری با بچه ها در کجاست (ارتمیس به بازی با بچه ها و اموزش دادن در حین بازی باهاشون تمایل داره و دیمیتر نگران خورد و خوراک و سلامتیشونه) تازه این موضوع برام باز شد. عجبا من اصلا فکر نمی کردم اینطوری باشم!! هر چند بذر وجودیم رو دوتایی توافق کردیم که ارتمیسه و خوب زندگی شده اما زمان زندگی کردن و فرصت ابراز بیشتر به ارک تایپ های دیگه امه. حالا خودم بیشتر دنبال زندگی کردن انعطاف پذیری (پرسفون) و احساسات ام (پوزیدون) بودم ولی مشاورم به من گفت درونگرایی و سفر به عمق و درون (هستیا) رو باید شروع کنی و عشق به زندگی (دیونوسوس) و تمرین بی قید و بی مرزی های این ارک تایپ که مناسب سن و موقعیت ات باشه وگرنه ادم هایی رو جذب می کنی که از بی قیدی و بی مرزی اشون لذت می بری. حالا دو سه روزی اه که دارم فکر می کنم چه مرزها و چه قید و بندهای سخت گیرانه ای برای خودم گذاشته بودم و از کدوم ها می تونم عبور کنم (اونایی که توسط دیگران برای من گذاشته شده نه فکر خودم) و چه کاری باید انجام بدم که این انرژی رو در درون خودم زندگی کنم. ولی هنوز به نتیجه نرسیدم. برم دنبال مواد؟  پارتی های شبانه؟ برم پاتایا؟ نیشخند شوخی کردم. اقا گفتم تایلند یاد یه موضوع بامزه افتادم. توی فیس بوک دوستی عکس های تایلند و فکر کنم پاتایا رو گذاشته بود و از اون جاییکه من خیلی ذهنیت خام و معصومانه ای داشتم و نمی دونستم تایلند و مخصوصا شهر پاتایا چه ادم هایی می رند و برای چه کاری همه عکس هاش رو تگ کردم و براش زدم چه سفر خوبی بوده ایشالله با هم بریم. بعد که با دوست دیگری تلفنی صحبت می کردم گفت "دیدی فلانی کجا رفته و چه عکس هایی گذاشته. اون عکسه رو دیدی که با یه خانم انداخته بود. اون اقا بود و اینطوری و اونطوری." من اینور از خنده مرده بودم که چه کامنت باحالی گذاشتم و الان اون پیش خودش می گه این دختره چه پایه است و سریع رفتم کامنت ام رو پاک کردم. حالا خلاصه موندم چطور می شه دیونوسوس که خدای شراب و زندگی است رو توی زندگیم بیارمش. پیشنهاد بدید لطفا. خودم دارم به کلاس رقص عربی فکر می کنم.خیال باطل

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :

ذهن های خالی

از سفره های خالی نترسید، از ذهن های خالی بترسید که نان همسایه را نیز خواهد دزدید. (آدم فقیر باشد یه کاریش می کنه ولی آدمی که ذهنا خالی باشه سفره بعدی را هم خالی می کند)

سی دی بیداری قهرمان درون - بخش افرینشگر- سهیل رضایی- تلفن 88524100

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :

اسمون ابی ابی

همه این باد و سوز سرد زمستونی به این می ارزه که بازم آسمون تابلوی شهرمون منقش بشه  به یک آبی خوش رنگ که در انتهاش البرزه که چه مغرورانه جا خوش کرده و هنوز داره امید و پابرجا ماندن رو به من تزریق می کنه و با فقط بودنش به من یادداوری می کنه که "این نیز بگذرد".   

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٤:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :

هی چپ و راست می خورم به در و دیوار!

اسفند پارسال پای راستم شکسته بود و جدیدا هر وقت که به این ور و اون ور می خورم (در راستای نابینایی اشیا و ندیدن مننیشخند) بیشتر طرف راست بدنمه. از یک تحلیل گر یونگی شنیدم که پیامی است که ذهن و ناخوداگاه ات می خواد بهت برسونه  و صدمه خوردن طرف راست بدن، نگرانی از آینده رو نشون می ده و صدمه به طرف چپ بدن، به افسوس به گذشته بر می گرده!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :

طلب خیر برای زخم زنندگان

یکی از سخت ترین کارها در روند شفا گرفتن اینه که بشینی و برای همه ادم هایی که به عمد یا غیرعمد صدمه ای بهت زدند دعا کنی. خود من زمانی این رو امتحان کردم اما در ادا کردن واژه به واژه اش بدنم می لرزید تا اینکه بالاخره پس از زمانی بدنم خو گرفت به طلب خیر برای کسی که زخمی زده بود و جالب اینکه وقتی بدنم اروم گرفت از لحاظ روانی هم ریلکس شدم و ذهنم ازاد شد از نشخوار خاطرات و جالب تر اینکه مدتی زمان کوتاهی پس از این اتفاق اون افراد در خیابان از کنارم رد شدند و من درونا واکنشی نداشتم. فکر کنم دوباره باید امتحانش کنم تا پاکسازیم کامل بشه.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها :

با اجازه اقای اروین یالوم

× یه نکته ای از متن قبلیم به نظرم رسید. اقای اروین یالوم با خودشناسی عمیقی که در این 80 ساله داشتند به طبع با سایه هاشون به توافق و ارامش رسیدند و فوق العاده در رابطه هاشون پذیرا هستند و پذیرش بی قید و شرط کارل راجرزی رو خیلی خوب منش خودشون کردند. ولی ما ادم های کمی معمولی تر که شاید دغدغه بزرگ زندگیمون مثل ایشون خودشناسی نباشه و هنوز سایه هایی داریم که خیلی بهشون احاطه نداریم خیلی نمی تونیم پذیرش بی قید و شرط نسبت به دیگران به خصوص نسبت به اطرافیانمون داشته باشیم چون بعضی وقت ها دغدغه و ناراحتی یه عزیز بدجوری دست می ذاره روی زخم های خودمون و واکنش بدی نشون می دیم. پس به طبع یه جاهایی صداقت بی رحمانه با دوستان نداشتن درست تر از روراست بودن باهاشونه. چون نه تنها شاید بهت کمکی نتونه بکنه بلکه رفتاری در قبال فاش گویی تو داشته باشه که بعد ها خودش هم پشیمون بشه. خودم همین ماجرا رو با یکی از دوستام داشتم. در وضعیت اشفته ای نزد من اومده بود و فقط به قصد تخلیه می گفت اما به قدری به هم ریختم که تنها کاری که کردم این بود که به بهانه ای زودتر ازش جدا شم که زخمی روی زخم هاش نزنم اما بعدها بهش گفتم ببین اینی که داری راجع بهش صحبت می کردی جزو سایه های منه و نمی تونم حتی حرف زدن راجع بهش رو هم تحمل کنم! چون دیدم اگه بعدها بخواد دوباره برام از همین موضوع بگه ممکنه این بار توی روی خودش بد صدمه ای بهش بزنم. پس یه رابطه ایده ال جوری که اقای یالوم مد نظرش هست اول از همه به سخاوت شخصیتی و کامل بودن فرد (نه خوب بودنش) بر می گرده. کسی که حداقل سایه هاش رو بشناسه و روشون کار کرده باشه.

×× یه اشتباه چند وقتیه دارم تکرار می کنم که نازبانو به درستی دید و اشاره کرد. دیدم بعضی مواقع هی دارم می گم ماسک ارتمیس ماسک ارتمیس در صورتیکه یه بازنگری از زندگیم به من نشون داد که ارتمیس ام ماسک نیست و خودم بودم. از همون 7 سالگی ام که روز اول مدرسه به مامانم گفتم حق نداری دنبالم بیای و خودم می خوام برم و تعجب می کردم از دخترکانی که با گریه از مادرهاشون جدا می شدند، در صورتیکه همه چیز از دید من فان بود و مامانم که حالا برام از کله شقی هام تعریف می کنه و اینکه توی خونه نمی تونست منو نگه داره و بچه کوچه بودم. پس ارتمیس من ماسک نیست. اما پوزیدون و پرسفون امه که نابالغ مونده و رشد نکرده. بنابراین باید معبد ارتمیس ام رو گرامی بدارم  و در عین حال اون دو ارکتایپ رو رشد بدم. یه جاهایی موقع ناراحتی هام پوزیدون ام خودش رو نشون می ده و متن های احساسی خوبی می نویسم که هم خودم هم بقیه ای که منو می شناسند تعجب می کنند از این حجم احساسات، اما دارم به خودم یاد می دم که از تعجب خودم و دیگران نهراسم و بخش های نازیسته ام رو زندگی کنم!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠