یاد دوست

"موقع کوه نوردی اگه گه گاه به منظره چشم نوازی رسیدی ،از من رفته از یاد، یادآر،منتها چنان یادم کن که تجسم مبهم من درذهنت بر شیشه نازک تنهایی تو، تلنگری نیندازد، دلنگرانم که مبادا از حضور بی سایه یادم،خواب فراموشیت آشفته گردد، هرچند برای لحظه ای تنگ...مواظب کتاب سهراب باش ،دیگر زیاده عرضی نیست ،حال همه ما خوب است ،باورکن،میدانم که میخواهی و میخواهم ."

نوشته های این ادم هنوز روم تاثیر می ذاره.

 
  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :

یه سورپرایز عالی در شب تولدم

با کنجکاوی ذاتی ام و حس بویایی قویم (:دی) می دونستم قراره بچه ها بیان، ولی اینکه کی و کجا رو نمی دونستم. برادر ها (البته برادرهای خودم نه برادران بسیجینیشخند) هم بودند و اینطوری هماهنگی با اونا انجام می شد و سر من بی کلاه. ولی از طرفی هیچ شور و هیجانی برای شرکت هم نداشتم و مونده بودم چطوری از زیرش در برم. تازه روز قبل اش فهمیده بودم که پایکم باید کمی دیگر در گچ بمونه و حوصله نداشتم. ولی خوب دیگه راهی برای پیچوندن نداشتم. دوستم زحمت هماهنگی و رزرو و کیک رو کشیده بود و باید می رفتم. ولی ورود به کافی شاپ و دیدن بیست و چند نفر از دوستام در زادروز سی و چند سالگیم، کافی بود تا گره از چهره ام باز کنه و توی دو ساعتی که باهاشون بودم واقعا به هم خوش گذشت و لذت بردم. هم از بودن توی اون لحظه با دوستام و هم لطفی که نسبت به من داشتند. برنامه ریزی چنین برنامه ای از چند روز پیش شروع شده بود و برای دوست پرمشغله ام مسلما سخت بوده. اینه که خیلی تحت تاثیر لطفش قرار گرفتم. خلاصه که دیروز یکی از زیباترین تولدهام بود به خاطر توجه و حضور دوستام. خدا نگهدارشون باشه. قلب

** تو شلوغی و شیطنت بچه ها، منم داشتم تولد مبارک می خوندم و شیطنت می کردم. همش به من می گفتن "ازی جان توی بشین سر و صدا نکن. تولدته." بابااااااااااااااااا تولد ادم برای شلوغ کاریه. از اون گذشته کی می خواد ازی رو ساکت نگه دارهههههههههه؟ نیشخند

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :

تولد یه خانوم محترم اردیبهشتی :دی

* هیچ چیز به اندازه راه نرفتن، این روزا اذیتم نمی کنه. برای منی که عادت داشتم هر چالشی رو با راه رفتن و کوه رفتن حل کنم و محیط روانی اروم تری برای خودم بسازم این دیگه یه خورده سخته. برای همین امروز به عادت چندین ساله ام، به خودم مرخصی دادم و به یه پاساژ رفتم و برای خودم هدیه تولد گرفتم. یه آویز خوشگل به پاس همه صبوری و همت بلند این روزام :دی و بعد هم به کتابفروشی برای خرید کتاب برای پروژه ای که پیش رو داریم. با دوستم مسافتی رو پیاده اومدم. به من می گه "تو که هنوزه با این پای گچ گرفته تندتر از من راه می ری!":دی چه کنم؟! عادتمه، سریع بودن و تند بودن. ولی انگاری زندگی و این پای شکسته می خواد این روزا به من بگه "هی دختر آروم تر، سرعت ات رو کم کن، یواش تر برو و به خودت مهلت و فرصت بده"

** برای رفتن به دکتر روز شماری می کردم که دوباره به مهلت ام اضافه کرد. مثل این زندانی هایی شده بودم که روز ازادی اشون رو شمارش می کردند و خط روی دیوار می کشیدند. اما لحظه ای که قراره آزاد بشه بهش خبر می رسه الان نه! این دیرشدنه خیلی سخت تر از اولشه. ولی به هر حال چاره در یاد گرفتن صبوری و تحمل بیشتر برای منه. درس این کلاس ام اینه،صبوری کن صبوری. هر چند برای منه عجول، یکی از سخت ترین درس هاست. :دی

*** آزی جانم تولدت مبارک باشه. بیش از  سی و چندساله که داری دور خورشید سفر می کنی. سفری این چنین طولانی، گاه شیرین، گاه دردناک، زمانی سخت و کُشنده، زمانی دلنواز و عاشقانه، بالا و پایین، ملغمه ای از همه شیرینی ها و تلخی ها. ولی تا حالاش که خوش بودیم علارغم سختی و سادگی اش. بعد از این نیز ...

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :

تابستان شکست ناپذیر

دیروز به باغ یه سری زدیم. توی اون هوای ملس بهاری و بعد از یه روز کامل بارندگی، تمام درخت ها از سبزی برق می زد و هوا عالی و اسمون ابی بود. با این پای گچ گرفته، اروم اروم باغ رو دور زدم و از زندگی بهاری لذت بردم. تا رسیدم به این درخت های انجیر که زمستون چند سال پیش بعد از اون سرمای بی سابقه، همشون خشک شدند و به ناچار همه درخت ها از کف بریده شدند. ولی امسال دوباره از کنار همون تنه خشکیده، چند تا شاخه نورسته بیرون زده بود. کلی خوشحال شدم برای این استقامت درختی. یاد این جمله کامو افتادم. "در دل زمستان، سرانجام آموختم که تابستانی شکست ناپذیر در درونم نهفته است".

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :

اصل 10/90

* یه جمله ای استادم دکتر شیری داره که خیلی دوست دارم. این دکتر شیری ما، به جای استفاده از واژه های تخصصی و کسل کننده جملاتشون رو به طنز و بامزه می گن و حس شوخ طبعی اشون رو در تدریس اعمال می کنند و اینه که کلاس هاشون بامزه است مثل خودشون:دی

می فرمایند "خیلی اوقات در ابتدای اخراج از بهشت نق میزنیم که فلانی عوضی بوده و ...اما بعد از مدتی شاید فکر بهتر این باشد که من کسی هستم که بخش عوضی آدمها را فعال میکنم. مثلا با گوسفند بازی در آوردن از خودم بخش گرگ درون هر آدمی را میارم بالا . یعنی تو یه چیزی داری که با هر کی بری اونو عوضی میکنی." منظور از بهشت اون زمان امن و امانیه که هر کدوم از ما در بخش های مختلف زندگی مثل روابط، سلامتی، مالی و ... داریم و هر زمان که این بهشت درهم کوبیده می شه دوران رنج و افسردگی امون شروع می شه. ولی به جای نق زدن به چیزهایی که از کنترلمون خارجه و بالطبع فکر کردن به اونها حس درماندگیمون رو زیادتر می کنه می تونیم از هدایای دیگه این زمان در جهت رشد شخصیمون استفاده کنیم. یا در واقع به جای اینکه انگشتمون رو به طرف کسی بگیریم یه نیم نگاهی به خودمون بندازیم و از خودمون بپرسیم من این وسط چیکاره بیدم. :دی

من عاشق تئوری هایی هستم که خودمون مرکز کنترل زندگیمون هستیم نه دیگران، جامعه و  بخت و اقبال و ... البته بدیهیه که زمان هایی حوادث غیر قابل کنترلی (مثل حوادث طبیعی، بلایای انسانی، وقایع اجتماعی و ...) روی می ده ولی مهم طرز برخورد ما و روشمون برای هندل کردن اوضاع زندگی و ادامه دادن و تکرار نکردن اشتباهات گذشته است.

چه جالب، همین الان جمله ای خوندم که خیلی به این مبحث نزدیکه. (به این، یعنی دو اتفاقی که در یک لحظه اتفاق می افته می گن اصل همزمانی.) استفان کاوی نویسنده معروف اصلی داره به اسم:  اصل 10/90: 10 درصد زندگی چیزیست که بر شما اتفاق می افتد.   90 درصد زندگی آن چیزی است که شما تصمیم میگیرید چطور عکس العمل نشان دهید.

آیا ما واقعاً کنترل بر 10درصد آنچه بر ما واقع میشود را نداریم؟ما نمیتوانیم جلوی خرابی ماشین را بگیریم یا هواپیما تأخیر دارد و  تمام برنامه هایمان بهم میریزد و... یا وقتی یک راننده وسط ترافیک جلوی ما می پیچد. ما بر این 10درصد  است که هیچ کنترلی نداریم،90 درصد بقیه متفاوت است، شما هستید که آن 90 درصد را مشخص میکنید. چگونه؟ با عکس العمل خودتان، یا نوع برخودتان با مسائل – شما کنترلی بر چراغ قرمز ندارید، ولی عکس العمل خود را میتوانید در کنترل خود داشته باشید.

** صبح ها، که با ماشین از کنار پارک شهر رد می شیم بعضی موقع ها مردی رو مبینم که بچه یکی دو ساله اش رو بغلش کرده و معلومه داره قبل از رفتن سرکار بچه رو به مهد می بره. توی همون چند لحظه ای که می بینمشون انقدر از طرز محبت امیزی که بچه اش رو بغل کرده و طرز صحبت کردن با بچه اش لذت می برم که نگو. انرژی صبحم با دیدن این فرزند و پدر چند برابر می شه.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :

حق انتخاب

* به قول دختر عموم، شب زمان شنیدن صدای وجدانه. این برای اینه که در سکوت شب از شَر سر و صداهای روزمره خلاص می شی و صداهای ذهنیت رو خیلی بهتر می تونی بشنوی و دیگه راه فراری نداری. دیشب دلتنگ بودم. سعی کردم توی اندوهم غرق نشم و فقط برای لحظاتی نظاره گر باشم و مزه مزه اش کنم. هر چند برای لحظاتی تمام وجودم رو ناراختی تسخیر کرد ولی بعد از هم اغوشی باهاش و برای دقایقی رنج کشیدن، ارامشی پیدا کردم که مزه و عمقش با قبل متفاوت بود. دردکشیدن همیشه هم بد نیست. چون نشانه ای بر انسان بودنه. انسان و جائزالخطا بودنش.

** اگر شما معتقد باشید که احساس گناه یا نگرانی طولانی، رویداد گذشته یا اینده ای را تغییر خواهد داد، پس شما بر روی سیاره دیگری با نظامی متفاوت از واقعیت زندگی می کنید.

و به قول فیلسوفی، زندگی مثل بوم نقاشیه با این تفاوت که هیچ پاک کنی وجود نداره. یا صحنه نمایشی که هیچ تمرین قبل از صحنه نداره و فقط یه بار فرصت بازی داری.

هیچ چیز رو نمی تونم تغییر بدم ولی مسئولیت اینده ام رو می تونم بپذیرم. اینو درک می کنی؟ نه؟ دوباره دستم رو بگیر که بیش از همیشه بهت نیاز دارم. برای ادامه دادن و انسان بودن.

*** توی فیلم میلیونر زاغه نشین حکایت دو برادر رنج کشیده بود. جمال و برادرش که در وضعیت مشابه و رنج اوری بزرگ شدند. جمال درستکار باقی موند و با شرافت به زندگیش ادامه داد و برادرش به گروه خلافکارها پیوست و هویت خودش رو از طریق خطاکار بودن تعریف کرد. اینه که تو ادم ها دوست دارم. حق انتخاب.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :

 

* دو سال پیش، قبل از فارغ التحصیلیم، کتابی رو دست یکی استادهای مشاوره ام دیدم به اسم "مهارت های زندگی" یا Coping with life challenges”" نوشته کریس.ال.کلینکه و ترجمه شهرام محمدخانی. سریع کتاب رو خریدم ولی فرصت مطالعه به هم دست نداده بود تا همین یکی دو روز اخیر که از سر بی کوهی و بی طبیعتی کتاب رو دستم گرفتم و بلافاصله مجذوبش شدم. این مجموعه چکیده ای از منابع علمی در زمینه مقابله با مشکلات زندگیه. شاید مثل کتاب های بازاری در زمینه خود شناسی انقدر ها جذابیت نداشته باشه چون تخصصی نوشته شده ولی برای من دانشجوی مشاور عالی بود و بلافاصله به یکی از دوستام پیشنهادش دادم.

یکی از قسمت های جالبش برای من نام بردن از ارزش شوخ طبعی به عنوان یکی از مهارت های مقابله ای در زمان چالش ها بود. خلاصه ای از این مبحث به این قرار بود "فروید شوخ طبعی رو بهترین مکانیسم دفاعی می دونه و طبق پژوهش های انجام داده شده افرادی که از شوخ طبعی خوبی برخوردارند در مقایسه با افرادی که شوخ طبع نیستند احتمالا در هنگام مواجه شدن با تجربیات تنش زا کمتر با خلق منفی واکنش نشان می دهند. با این حال شوخ طبعی الزاما اضطراب شخص را هنگام مواجهه با رویدادهای تهدید کننده کاهش نمی دهد. افراد شوخ طبع احتمالا نسبت به هیجانات منفی موضع فعال تری دارند و سعی می کنند بر آنها غلبه کنند و ... "

این یکی از مهارت های منه. قلب توی متن قبلیم وقتی اشاره به این کردم که در اون وضعیت جسمانی و روحی داخل اتوبوس تونستم به خودم و وضعیت ام بخندم و روحیه ام رو حفظ کنم فکر نمی کردم به یه تکنیک فوق العاده مسلط هستم. خداییش هم وقتی خودمون و دنیا رو زیاد جدی نمی گیریم خیلی خیلی راحتتر می تونیم زندگیمون رو ادامه بدیم و چالش های به وجود اومده رو با خُلق بهتر هندل کنیم و هر چالشی رو که بتونیم پشت سر بذاریم اعتمادبه نفس بیشتری به دست می یاریم و حس خودکارامدی و عزت نفسمون بیشتر می شه و به اینده امیدوارتر.

** فیلم "میلیونر زاغه نشین" یکی از بهترین فیلم هاییه که طی چند روز اخیر ددیم و الحق که شایسته هر جایزه ای که بهش تعلق گرفته رو داره. "داستان فیلم دربارهٔ پسر ۱۸سالهٔ یتیم فقیری ساکن بمبئی به‌نام جمال ملک است که در مسابقهٔ «چه‌کسی می‌خواهد میلیونر شود؟» شرکت کرده و موفق شده تا مرحلهٔ پایانی پیش برود؛ همین باعث مظنون‌شدن پلیس به تقلب در مسابقه و دستگیریش می‌شود. بازرس پلیس به او می‌گوید به‌شرطی آزادش می‌کند که جمال داستان زندگیش را برای او تعریف کند."فیلم صحنه های فوق العاده ای داره که خیلی تاثیرگذاره و تا مدتی ذهن رو قلقلک می ده. درگیری مذهبی و کشتن و سوزاندن ادم ها و کودکان به خاطر تعصب دینی. کور کردن بچه ها برای اینکه یک گدای اوازه خوان کور دوبرابر یه سالمش درامد داره. به فاحشگی کشاندن دختربچه ها. عشقی که در چنین لجن زاری بین جمال و لاتیکا جوانه می زنه و رشد می کنه و باقی می مونه و امید به اینده... توصیه می کنم این فیلم بی نظیر رو از دست ندید.   

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها : فیلم

تغییر ذائقه

* از کلاس Vocab ام جا موندم و اینه که سریال Friends رو از دختر عمو گرفتم و روزی دو تا قسمتش رو نگاه می کنم که تمرینی باشه برای انگلیسی ام. سه تا پسر و سه تا دختر هستند و ماجراهای بامزه ای که براشون پیش می یاد. انقدر سریال بامزه و جذابیه که تشویقم می کنه به تنبلی نکردن و دیدنش. هر چند تفاوت فرهنگی ما و اونا خیلی زیاده و یه جاهایی حسابی جا می خوری.

** یه عادت اجباری خوبی که این روزا پیدا کردم خوردن صبحانه است که شامل تخم مرغ و کاهو و گوجه و خیار و پنیر و گردوست و در فواصل بعدی خوردن موز و سیب و قرص جوشان ویتامین C و شیر و ماست و کلم و اسفناج و  قرصzinc plus  و سبزی تازه و غیره.  یه سرچ دقیق راجع به مواد مغذی و لازم برای شکستگی استخوان کردم و به این نتایج رسیدم. اگه لازم شد استفاده کنید از این برنامه غذایی. من راضیم:دی به دوستم می گم احتمالا بعد از خوب شدن این پا دیگه قادر به راه رفتن نباشم از بس چاق می شم. :دی اینه که هر وقت زنگ می زنه می گه چطوری فَربه:دی از دیروز هم ورزش رو شروع کردم. که شامل ورزش های خوابیدنی می شه. یکیش دراز و نشسته. یادش به خیر. توی دبیرستان توی یه دقیقه 57 تا دراز و نشست می رفتم ولی الان یه یه ربعی طول می کشه و باید بینش به خودم استراحت بدم و هی تشویق کنم خودم رو:دی

*** داداش بزرگه یه هفته ای رفت چین و از قبل به شوخی هی بهش می گفتم واسه من مانتو بیار و سنگ. چون من عاشق لباس های رنگی و سنگ هستم. وقتی برگشت واقعا فکر نمی کردم چیزی بیاره. اینه که با دیدن یه مانتو خوشگل و حدود 20 تا دستبند از سنگ های مختلف واقعا شوکه شدم. مخصوصا که برای پیدا کردن این مانتو و سنگها حول و حوش چند ساعتی از این فروشگاه به اون فروشگاه می رفته و بیشترین زمان رو برای پیدا کردنشون گذاشته. بعد گفت "سنگ ها رو از همه رنگ ها اوردم که هر کدوم رو دوست داشتی، استفاده کنی!" آی چسبید. آی چسبید این محبت برادرانه:دی

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :

سفر عیدانه

* سطح انرژی ام خیلی پایین اومده بود. سفری این چنینی تا به حال نرفته بودم. به خاطر همین، همش سعی می کردم حالم رو خوب کنم و انرژی ام رو به دست بیارم. یه دلیل بی احتیاطیم که باعث چنین وضعیتی شد همین بود. توی قایق فقط سعی می کردم از لحظه حال لذت ببرم و به چیزی فکر نکنم. انقدر سعی می کردم از امکانات موجود، برای بالا بردن سطح خوشی ام استفاده کنم که می شه گفت یه جور بی توجهی عمدی در حرکاتم بود. طناب قایق رو گرفته بودم و هماهنگ با هر تکون قایق خودم رو به بالا پرت می کردم و بعد روی ستون پاهام که محکم به زمین می ذاشتم بدنم رو تکیه می دادم. یه لحظه فقط به اندازه یه لحظه، حواسم پرت دوستم شد که همون نشسته خورد زمین. نگاهم بی اختیار به سمت دوستم چرخید و قایق رو ندیدم که رفت بالا و وقتی روی اب برخورد کرد سر من هم با شدت به نشیمن گاه  قایق خورد. به قدری ضربه شدید بود که بی حس از عقب روی پای یکی از بچه ها افتادم. چشمام بسته بود. توی لحظات اولیه برخورد فکر کردم دیگه برگشتی در کار نیست و اروم خوابیدم که اگه قراره روحم از بدنم جدا بشه تنش نداشته باشه چون شنیده بودم بی قراری جسم در وقت مردن، روح رو ازار می ده:دی

بعد از 20 ثانیه به خودم اومدم و دیدم نه مثل اینکه مردنی نیستم نیشخند بالای پیشونیم به اندازه یه چشم باز شده بود و خون بیرون زده بود و بچه های قایق وحشت زده بودند. حالا توی اون وضعیت سعی می کردم بهشون اطمینان خاطر بدم که وضعیتم اکی هست و چیزی نیست. با دستمال سعی می کردند جلوی خونریزی رو بگیرن ولی به خاطر باز بودن زیاد دهنه زخم کمی کار دشوار بود. سرم روی پای یکی از بچه ها بود. که یه هو دیدم مثل اینکه وضعیت خودش هم بده و حالت تهوع داره. یکی دو تا دیگه هم حالشون بد شده بود. سعی می کردم با شوخی و خنده یه خورده حالشون رو جا بیارم ولی طفلی ها مثل اینکه دیدن این صحنه براشون خیلی سخت بود. با اومدن خانم دکتر از یه قایق دیگه، سرم رو با باند بست و به طرف جزیره رفتیم تا بچه ها پیاده شن. توی قایق از شخصیت نادر خیلی خوشم اومد. با روحیه طنزش سعی می کرد وضع رو کمی عوض کنه. شخصیت پخته و مسلطی داشت. شاید کار کردن در وضعیت سخت عسلویه باعث شکل گیری چنین شخصیتی شده. هر چند بعضی از ادم ها شرایط سخت نه تنها باعث قوام دار شدن شخصیتشون نمی شه که بالعکس. بچه ها رو پیاده کردیم و از این جزیره به اون جزیره برای پیدا کردن نخ بخیه و بعد بخیه خوردن پیشونیم تقریبا در وضعیت نیمه حسی و اون درد شدیدش و صدایی که از من در نیومد. خداوکیلی فکر نمی کردم انقدر جوندار باشمنیشخند هر چند انقدر به دست همراهم فشار اوردم که فکر کنم بیچاره دستش شکست نیشخند روز بعد به بیمارستان بندرعباس رفتیم و فهمیدن اینکه استخوان کف پام هم شکسته و برگشت به تهران با اتوبوس با پای اتل گرفته شده. اول فکر می کردم تا تهران 12 تا 14 ساعت راهه. ولی مسیر برگشت منجر به تعویض اجباری سه بار اتوبوس شد و حول و حوش 20 ساعتی طول کشید. شب عید با پای شکسته از این اتوبوس به اون اتوبوس و توی اون فضای سرد داخل ماشین و لباس کم و درد پا و گرسنگی چند روزه تحمیلی. یه جورایی یاد بینوایان افتادم. نیشخند ولی لحظات سال تحویل توی اتوبوس که بیشتر مسافرها خواب بودند، اون عقب که از سرما مچاله شده بودم و همش نگران پسربچه ای بودم که پدرش وسط اتوبوس خوابونده بود و هی می ترسیدم سرش به صندلی های ماشین بخوره سعی کردم لحظات اغاز سال جدید رو بخندم. و واقعا وقتی به اون وضعیت خودم نگاه کردم از اون حالت رقت بار خودم حسابی خنده ام گرفت :دی و به خودم برای ورود به سال جدید در یک وضعیت کاملا ویژه و استثنایی خوش امد گفتم. :دی

سال نوی خوشی رو براتون ارزمندم. قلب

**  دوستم زنگ زده بود و داشتم این ماجراها رو براش تعریف می کردم. دیدم از اول تا اخر داره می خنده. می گم قربونت برم من دارم تراژدی تعریف می کنم تو انگاری داری کمدی می بینی. می گه "اخه این طرز حرف زدن تو و خنده دار جلوه دادن موقعیتت خیلی بامزه است!" اینو راست می گه. من خیلی سعی نمی کنم برای موقعیت هایی که برام پیش بیاد دلسوزی دیگران رو بخرم و سعی می کنم خودم انرژی از دست رفته ام رو بازیابی کنم. اینه که معمولا حوادث رو بعد از اینکه حالم خوبه تعریف کنم. ولی حقیقت اینجاست که بعد از گذشت زمان واقعا حوادثی که توی لحظه قرار گرفتن توش، برامون زجر اور و دردناکه دیگه اهمیتش رو از دست می ده و می شه با یه نگاه دیگه بهش فکر کرد و بازبینی اش کرد. توی این حادثه، بی احتیاطی خودم باعث ایجادش شد ولی توی اون لحظات بیشتر از درد جسمانی برای درد روحی همسفرهام که باعثش من بودم ناراحت شده بودم.  بعد به استقامت و محکمی روحیه ام و اون یکدنگی ازی گونه ام (:دی) توی لحظات سخت افرین گفتم. بعد وقتی برگشتم خونه چه قدر برام وجود یه خانواده حمایتگر باارزش بود و بیش از گذشته قدرشون رو دونستم. بعد تونستم توی این زمان هایی که خونه نشین هستم یه خورده به کارهایی که ازشون غافل بودم بپردازم. دوستای باارزشی که منو تنها نذاشتند و با پشتیبانیشون ارزش دوستی رو بیشتر دونستم. و خلاصه هر ماجرایی به هر فرم و شکلی که باشه اگه دوباره بهش نگاه کنی خیلی چیزا برات داره. اینجاست که می رسی به این جمله که "در دل هر سختی اسایش نهفته است. "

** چندین ماهه که برای کاری برنامه ریزی کردیم و حالا که موقع اجراش شده فقط باید از دور شاهد اجراش باشم. خیلی مشتاق حضور توی این برنامه بودم. اما الان با این وضعیت نمی تونم توی این برنامه شرکت کنم و فقط باید یه سری از کارهای هماهنگیش رو از دور انجام بدم. خیلی دلم به خصوص برای "این یکی" می سوزه.  ولی حداقل خدا رو شکر که از دور دستی دارم بر این کار فوق العاده.

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
تگ ها :