گذر عمر

یعنی دلم خوشه روزی 70-80 نفر می یان بازدید. یعنی هیچ کدوم نمی تونید کامنت بذارید هی آزی، خرت به چند من؟ وضع پات چطوره آبجی؟ خوبی؟ خوشی؟ دماغت چاقه؟ کیفت کوکه؟ اوضاع بر وفق مراده؟ خلاصه حسابی شاکی شدم ازتون. نیشخند ولی سوال نپرسیده مثل آب نطلبیده رو باید جواب داد. پام عالیه و به زودی کوه رو شروع می کنم. پس بزن به افتخارم اون کف قشنگه رو.نیشخند

نمی دونم آدمایی که اینجا می یان و می رن چه قدر با این نوشته های همذات پنداری می کنند و چه قدر نه. چند روز پیش مهمونی دوستانه ای بودم که بیش از 15 ساله که هم رو می شناسیم و لحظات فوق العاده ای با هم داشتیم. اما این بار چیزی فرق کرده بود. نمی دونم چه حسی دارید وقتی دوست باارزشی رو بعد از گذری می بینید و دیگه هیچ حس نزدیکی بینتون نیست و انقدر از لحاظ فکری و احساسی از هم دور شدید.

عجیبه! آدم هایی که زمانی با هم تشابه فکری داشتند و به خاطر همون تشابهات با هم خیلی مچ بودند، بعد از گذر زمان و طی ماجراهای متفاوت چه قدر از هم دور می شند به طوریکه دیگه لذتی که قبلا از مصاحبت و موانست با هم می بردند رو دیگه ندارند!

و این قانون زندگیه! همه تغییر می کنند و تو اگه بخوای بایستی و حسرت اونچه که در گذشته داشتی رو بخوری از چرخه زندگی جا می مونی...

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :

یک انتخاب شخصی!

در رابطه با پست قبلیم، همیشه از خودم می پرسم که آیا روحیه خوش بینی و تفکر مثبت من، یه نقاب برای پوشاندن و انکار مشکلاتمه؟ یا بهش واقعا اعتقاد دارم؟ خودم گزینه دو رو انتخاب می کنم.

به نظرم اینکه سعی کنی علارغم همه مشکلات ادامه بدی و اتفاقا بهتر از قبل هم باشی و درجا نزنی یه انتخاب شخصیه. اینکه دوستام فکر می کنند که مشکلات و ناراحتی ها، حتی ترکیدن مخم (سبز) هیج تاثیری روی من نداره یه تفکر غلط و برداشت اشتباه از شخصیت منه. هر کسی توی زندگیش پستی و بلندی های خاص خودش رو داره و زندگی هر کس منحصر به فرده. به قولی: گاهی خوشی، گاهی غم. مثلا من دیشب ناراحت بودم و حال خوبی نداشتم و صبح هم با کمی غصه از خواب بیدار شدم. به چیزی فکر می کردم که فعلا تسلطی بهش ندارم و خارج از کنترلمه. ولی به جای اینکه روزم رو با این فکر خراب کنم سعی کردم کارهایی رو برای بهتر شدن روحیه ام انجام بدم که فعلا در حیطه کنترل ام هست. شاید حالم کمی طول بکشه تا بهبود پیدا کنه و زخمم ترمیم بشه ولی برای هر ترمیمی حتما دارویی لازمه و صبری. از خودم انتظار ندارم که الکی خوش باشم ولی از طرف دیگه هم به خودم اجازه نمی دم بیش ار اندازه غصه رویدادهایی رو بخورم که نمی تونم براشون کاری انجام بدم. ولی این قسمت حرف دوستام درسته که سطح انرژی فوق العاده بالایی دارم و این یکی از خصوصیات مثبت خودمه که دوستش دارم.  قلب 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :

انرژی های درمانی!

هفته گذشته، در دو روز متوالی دو تا از دوستام زنگ زدند و گفتند "فقط می خواستیم صدات رو بشنویم تا انرژی بگیریم!!" بهشون می گم "خجالت بکشید. آخه شما آدم سالم باید زنگ بزنید از من پاشکسته و پیشونی بخیه خورده انرژی بگیرید!! من باید به شما زنگ بزنم انرژی بگیرم!" عرض فرمودند "نخیر اخه تو در هر شرایطی پرانرژی هستی و حتی شکستن پا یا حتی ترکیدن مخت هم روت تاثیری نداره!!!"

الله اکبر. چه طور ادما فقط به حیطه بیرونی ادما اکتفا می کنند و قضاوتشون فقط در همون حده و از حیطه درونی غافل اند!!؟ :دی

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :

کرال باز شدیم! :دی

مربی ام به هم می گه شنا از کی یاد گرفتی و می گم خودم و ذهنم پر می زنه به گذشته. 5-6 ساله بودم و کنار یکی از رودخونه های پراب شمال اطراق کرده بودیم. عمق رود زیاد بود ولی جریان و شدت کمی داشت. با پسرکی بومی دوست شده بودم. تنها کسی که از جمع بچه های فامیل جرات کرد پاش رو توی اون رود که پر از مار آبی بود بذاره من بودم. تیوپ پسرک رو گرفته بودم و رفتم وسط اب. توی دریا و استخر هم انقدر شنای دیگران رو دید زدم و انقدر تمرین کردم و آب خوردم تا قورباغه و پادوچرخه و پشت روی اب خوابیدن و کرال سینه ناقص رو یاد گرفتم. حالا این روزا با یه معلم خصوصی دارم سعی می کنم کرال رو به صورت صحیح یاد بگیرم. گفتم حداقل از فرصت آب درمانی این روزام استفاده کنم. اگه بدونید چه مزه ای داره. همیشه ارزو داشتم وقت و فرصتی برای تکمیل شنام داشته باشم و حالا به برکت این شکستگی (!) دارم این کار رو می کنم. به قولی، دنیا به من لیمو داد و منم دارم باهاش لیموناد درست می کنم. :دی

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :

فصل گردو خورون

از گرمی تابستون نمی شه به اسودگی گذشت ولی این فصل پرحرارت،  لذت های خاص خودش رو، برام داره. این روزا، بعد از ظهر ها، بعد از کارم، توی خونه جلوی کولر، کاسه گردو رو می ذارم جلوم. با دست کش و یه چاقوی تیز و سفره ای که برای کثیف نکردن فرش پهن می کنم. از قسمتی که گردو به شاخه وصله پوست روش رو می کنم و بعد توی اون شکاف ریز چاقو می اندازم و نصفش می کنم. بعد با چاقو نیمه گردو رو خالی می کنم و مغزش رو می اندازم توی کاسه اب نمکی که برای این کار درست کردم. باید زیر چشمی مراقب برادرها هم باشم. اونا ترجیح می دهند هر بار یه گردو رو پوست بکنند و بخورند ولی برای من این لذت بخشه که بعد از پوست کندن همه گردوها (تا جایی که کاسه ام جا داشته باشه) و خیس خوردنشون توی اب نمک برای دقایقی، با ارامش بشینم و با لذت و حوصله طعمشون رو حسابی مزه مزه کنم. اینکه مراقب برادرها باشم به این دلیله که کش نرند. البته بیشتر کوچیک تره. بهش می گم چرا اخه؟ می گه با اب نمک خوشمزه تره!! مهارتم توی پوست کندن به طور قطع به گردویی های جاده چالوس نمی رسه که با مهارت و سریع چاقوشون رو روی تمامی پوست گردو می زنند و گردو رو کامل و بی نقص در می یارند. به شعبده بازی می مونند. می گی نه!! یه گردو بگیر دستت و سعی کن همون کار رو انجام بدی. چند باری امتحان کردم ولی نزدیک بود انگشتم سر این کار بره. همینه که به همون گردوی دو نیم شده ام قناعت کردم. هر وقت تابستون شمال می ریم، این ادم های آفتاب سوخته رو کنار جاده می بینم که توی آفتاب یا در پناه سایه یه صخره، کنار کودی از پوست های خالی گردو نشستند و بدون توجه به اطراف و ماشین های در گذر با دست هاشون و گردو شعبده ها می کنند. دست هاشون کاملا سیاهه. جدیدترهاشون دستکش به دست می کنند ولی قدیمی تر ها همون روال اجدادی رو ادامه می دهند. توی صورت های سیاه و افتاب سوخته و پر از چین و چروکی که نه فقط گذر عمر که ردی از افتاب سوزان و بادهای کوه های البرزه، گهگاهی توی جمعشون، چشمت می خوره به دخترکی سبزه با چشمان درشت سیاه که وصفش به دخترکان کولی می خوره و حسرت نگاه وحشی و آزادش رو می خوری ،غافل از اینکه شاید اون هم حسرت دخترک عینک ری بن به چشم و پرادو سواری رو می خوره که گردو ازش می خره و با شتاب از کنارش و گردوهاش و زندگیش رد می شه.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :

مشاوره نوشتنی

امن ترین مکان برای کشتی لنگرگاه است . اما کشتی برای حضور در لنگر گاه ساخته نشده است.

وقتی استادم گفت که دست نوشته هات قشنگه قند توی دلم آب شد. نوشتن رو دوست دارم و یکی از دغدغه های زندگیمه. وقتی کتابی می خونم یا نکته قشنگی توی دور و برم می بینم دوست دارم برای خودم ثبتش کنم. از طرف دیگه نوشتن برام حکم تخلیه تنش رو داره. خیلی وقت ها وقتی می نویسم (چه اینجا چه برای خودم) برام حکم مشاوره رو داره. وقتی افکاری که دائم توی ذهنم پرسه می زنند رو روی کاغذ نِتی پیاده می کنم برام درست مثل سپردن بار روی شونه ام به یه شونه قوی تره. اینطوری از شدت و سنگینی بار کاسته می شه و تمرکز بیشتری روی آینده ام پیدا می کنم و از نگرانی و تشویش ذهنی ام هم کم می شه و بهتر می تونم خودم رو ارزیابی کنم و اشتباهاتم رو تکرار نکنم. این روزا یه چیزی، یه اشتباهی عین خوره ذهنم رو می خوره. می دونم اشتباه جبران ناپذیری کردم ولی روی گذشته ام هیچ تسلطی ندارم فقط می تونم به خودم قول بدم که مراقبت بیشتری از خودم و کودک درونم کنم و هیچ وقت حس شهودی و ندای درونیم رو نادیده نگیرم. چون به تجربه دریافتم هیچ وقت به خاطر اشتباه کردن نیست که خودم رو سرزنش می کنم بلکه نادیده گرفتن حس و درک باطنیم نسبت به مسائله که اذیتم می کنه.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :

ضرورت ها!

 * کتابی می خوندم به نام "زن پولدار" نوشته کیم کیوساکی، ترجمه داود نعمت اللهی که همسر نویسنده کتاب پرفروش "بابای بی پول بابای پولداره"، یه جایی حرف فوق العاده ای زده بود."اینکه وقتی قراره کاری رو شروع کنیم و هدفی برای خودمون بذاریم این کار انجام نمی شه مگه اینکه به صورت ضرورت در بیاد یا دلیل اصلی اون هدف رو برای خودمون تعیین کنیم. در واقع دلایلی که ما رو در هر شرایطی تشویق به ادامه راه کنه و ازش دست نکشیم و این دلایل شخصی باید خیره کننده و عالی و محرک باشند تا وقتی که به شک می افتین که دارین چی کار می کنید یا کارها طبق برنامه پیش نمی ره و دیگران شما رو زیر سوال می برند، اون دلایل شما را وادار به ادامه فعالیت کنه."  نمی دونم برای شما هم پیش اومده یا نه که بعضی وقت ها هدف گذاری های عالی برای خودمون روی کاغذ پیاده کردیم ولی به محض شروع یا حتی در نیمه های راه انصراف می دیم. چرا؟ چون اون هدف به صورت ضرورت و اولویت در زندگیتون در نیومده!

مثلا در حال حاضر برای من خوب شدن پام و رفتن دوباره در طبیعت به صورت یه ضرورت در اومده، اینه که برنامه شنام در هر صورتی در اولویت قرار گرفته و عین 2 ساعت رو شنا می کنم و پدر خودم رو در می یارم. چرا؟ چون دلیل خوبی برای خوب شدن دارم. پس برای هر کاری اول احتیاج به یه دلیل خوب داریم و وقتی دلیل و ضرورت انجام کار برای خودمون کاملا روشن باشه دیگه سختی های راه نه اینکه به چشم نیاد ولی در هر صورتی تحمل اش می کنیم تا به یه level بالاتر از زندگیمون برسیم.

  ** توی این کتاب به یه نکته خوب دیگه هم اشاره کرده بود. یادم می یاد سر کلاس دکتر شیری، یه جایی اشاره به یکی دو تا از دانشجویان باهوش و نخبه اشون کردند که در در زمین بازی روابط عاطفی اشون خرابکاری کرده بودند و بعد خودم و رفتارهای نابالغ ام در چند ماه اخیر یادم اومد که نگم بهترهسبزنیشخند

در این کتاب به مطالعاتی اشاره کرده بود که در سال 1969 انجام شده بود درباره بهترین روش های یادگیری. کم اثر ترین روش های یادگیری مطالعه کردن و گوش دادن به سخنرانی است و موثرترین روش های یادگیری تجربه ملموس در زندگی و انگیزه. مشکل من و خیلی از افراد شبیه من ربطی به هوش کلامی امون نداره که به نظر می رسه در حد نرمال به بالا هستیم. هیچ چیزی عین تجربه و به کار بردن عملی چیزهایی که اموختیم نمی تونه در پیشرفت ما کمک کنه.  توی کتاب های نظریه های شخصیت، البرت الیس روانشناس بامزه و جسور نوشته بود که در برقراری رابطه با دخترها فوق العاده خجالتی و دست و پا چلفتی بود. اینه که برای خودش برنامه 100 روزه می ذاره تا به پارک بره و هر روز با یه دختر صحبت کنه و ازشون قرار Date بخواد. خودش می گه که در پایان 100 روز هیچ کدوم از اون 100 تا باهاش قرار ملاقات نذاشتند، اما این رفتن و حرکت کردن و از شکست نترسیدن نقطه عطفی توی زندگیش می شه چون به طور کامل خجالتی بودنش رفع می شه و می تونه روابط بهتری با هر دو جنس داشته باشه! منظورم اینه که برای شروع هر کاری، سرمایه گذاری مالی یا عاطفی یا هر چیز دیگه ای خیلی وقت ها انقدر سرگرم جمع کردن اطلاعات می شیم و درگیر تجزیه و تحلیل که هیچ وقت جرات برداشتن اولین گام رو نداریم، هم به دلیل ترس هم به خاطر این که می خوایم در کاری که انقدر راجع بهش اطلاعات جمع کردیم  perfect باشیم. البته برداشت اشتباه نشه که یادگیری توی روندی زندگی ما تاثیری نداره. مسلما خیلی از داشتن هام رو مدیون معلمان و کتاب های خوبی هستم که از بچگی داشتم، ولی یاد گیری یه مساله است و قدم برداشتن یه مساله دیگه. شما درس رو خوب یاد می گیری ولی تا وقتی تست نزنی توش مهارت کافی پیدا نمی کنی. قدم گذاشتن در هر کار جدید،  اولش ترس و هراس توی دل می اندازه. اما به قول یه مثل باارزش چینی ها مهمترین قدم، اولین قدمه! وقتی اولیش رو برداریم هراس قدم های بعدی خیلی کمتر می شه! پس جای امید هنوز، برای من و اون دو تا دانشجوی نخبه دکتر هست! ماها درسته که زمین خوردنمون ملسه ولی همین که دانش اموز های خوبی هستیم و از زمین خوردن نمی ترسیم نشون می ده که دوباره بلند می شیم و این بار خیلی بهتر عمل می کنیم.چشمک

پ.ن.: با تشکر از جهان عزیز برای معرفی این کتابلبخند

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب

چگونه به اینجا رسیدم؟

* یه چند ماهی است که دنبال کتابی می گردم که چاپ 85 است و چاپش تموم شده و منتظر اجازه مجدد برای تجدید چاپه که اینطور که معلومه دولت مهرورز و وزارت فرهنگ پرکارش به این  زودی ها اجاره چاپ بهش نمی دهند. کتاب خاصی هم نیست. یه نوع کتاب مشاوره ای ساده که بنیان هیچ حکومتی رو هم قرار نیست بلرزونه. خلاصه یه لیست از کتاب فروشی ها انقلاب پیدا کردم و یکی یکی بهشون زنگ می زنم تا ببینم توی انبارشون می تونم این کتاب رو پیدا کنم یا نه. سومین رو که زنگ زدم گفت اره یکی داریم. گفتم برام نگه دارین همین الانه خودم رو می رسونم. سرخوش رفتم طرف انقلاب تا کتاب از دستم نپریده بگیرمش و کلی خوش خوشانم شده بود برای تفکر مثبت و اینکه هر چیزی بخوام به دست می یارم و از این حرفا تا رسیدم به کتابفروشی محترمه و کتابفروش با یه لبخند گشاد فرمودند اشتباه شده و کتابی موجود نیست. توی کامپیوترشون هم اشتباه موجودی رو یک زده بوده و توی انبارشون این کتاب رو پیدا نکرده بودند! منم با اعتماد به نفس رفتم یه پنج تا کتاب دیگه خودم رو مهمون کردم تا مبادا گرد ملالی بر خاطر مبارکم بیفتد و 34تومانی پیاده شدم!

** خدایا به بزرگیت شکر که اگه چند ماهی طبیعت رو ازم گرفتی علاقه به خوندن رو از بچگی در درونم به ودیعه گذاشتی و اینطوری جایگزین های شادی هام توی زندگی زیاده و کم نمی یارم :دی

*** اولین کتابی (از این سری 5 تایی که خریدم) که دستم گرفتم کتاب "چگونه به اینجا رسیدم؟" باربارا دی انجلس، نشر ساوالان و ترجمه مهدی گنجی است که خداییش سوال الان من هم هست که از کدوم پیچ و کدام راه اومدم که الانه اینجا هستم!!! تا اینجا، این پاراگراف اش خیلی به دلم نشست "مشکلات یا موانع عاطفی به تنهایی ناراحت کننده نیستند. هر یک از ما، در زندگی، سختی هایی دیده ایم که با آنها شجاعانه مبارزه کرده ایم و بر آنها پیروز شده ایم. آنچه باعث می شود که این مسائل، متفاوت از بقیه باشند این است که همراه با رنجی که تحمیل می کنند نوعی حس تعجب، شوک، سردرگمی و نارضایتی نیز به ما می دهند، یعنی نوعی عدم ارتباط بین آنچه فکر می کردیم حقیقت است و آنچه در واقع حقیقت دارد." هر زمانی که فیلم یا کارتونی می دیدم یا در روابط دنیای حقیقی، همیشه از خنگی و ساده لوحی شخصیت های دختر یا پسر تعجب می کردم که چرا حقیقت و باطن و هدف فرد مقابل رو توی رابطه (چه عاطفی، چه مالی یا سیاسی) درک نمی کنند و چرا باهوش نیستند. ولی حالا که در یک وضعیت معصومیت احمقانه قرار گرفته بودم (چیزی که سال ها سایه ام بود و از حماقت ادم های دیگه خیلی دردم می گرفت) می تونم درک کنم که برای کسی که از بیرون مشاهده گر قضایاست درک هدف اصلی فرد مقابل و فهمیدن حقیقت ماجرا خیلی ساده تر از کسیه که جزیی از ماجراست و به دلیل درگیر شدن احساسی و عقلی، شاید درک درستی از "اصل قضیه" نتونه داشته باشه. یکی از اشتباهات ما (انسان نوعی) در رابطه اینه که بیش از هر چیزی به کلام فرد مقابل اعتماد می کنیم و از دیدن رفتار و عملکردش که مهمتر از گفتارشه غافلیم. رفتاری که در کل ممکنه اکی باشه ولی با تمرکز روی جزییات و نادیده نگرفتن ریز رفتارها می تونیم نقاب های فرد رو شناسایی کنیم و دروغگویی هاش رو افشا و دستش رُو رو کنیم که این امر احتیاج به زیرکی (هوش عاطفی) و تجربه داره که تجربه هم با فقط با تجربه کردن و عبور از شکست و بحران حاصل می شه ولی از طرفی به قول دکتر شیری "دردهای بزرگ برای هر روحی همیشه خوب نیست، بعضیها از همه زندگی کینه به دل می گیرند" پس برای گریز از این دردها شاید بهتر باشه سعی کنیم اطلاعات خودمون رو افزایش بدیم و در یک محیط امن دانسته هامون رو در مورد سنجش و ارزیابی بذاریم که بازم تجربه به من ثابت کرده این محیط های امن به ندرت پیدا می شه. حالا خدا رو شکر. فعلا که یاد گرفتم بعد از هر زمین خوردن بلند شم و ادامه بدم. تا ببینیم چه پیش اید و چه در نظر افتد...

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ تیر ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب

حس مالکیت بچه ها

* توی باغ جمعه شب که باد سردی می اومد و هوا به خنکی شبهای پاییزی بود، شانای 15 ماهه رو بغل ام کرده بودم و چادر رو دورش پیچونده بودم. تازه داشتم با این دخترک جذاب مو مشکی که فقط به مامامش وابسته است اخت می شدم و اونم منو به عنوان یه دوست قبول می کرد که شایلین 17 ماهه از بغل خاله اش دست هاش رو به سمتم دراز کرد و با قلدری می خواست بیاد بغلم. اخر سر مجبور شدم شانا رو باهاش تعویض کنم. یعنی من عاشق این دخترک قلدر شیطون پررو هستم که هر چی می خواد می گیره و هر چیزی رو. حق خودش می دونه.  توی دنیای بچگانه اش فکر کنم اونم منو دوست داره و از این دوست داشتن اش و احساس مالکیتی که نسبت به من داره و بچه دیگه ای رو توی بغل من تاب نمی یاره لذت می برم.

** یه دوست به یادگار از کلاس زبان دارم که بعد از گذشت چند سال هنوز باهاش در ارتباط هستم. این دوستم (پسر 24 ساله)که شامه تیز و ذهن زیرک و شخصیت مشاوره ای فوق العاده ای داشت رو تشویق به تغییر رشته کردم و برای فوق لیسانس از رشته مهندسی تغذیه به مشاوره خانواده تغییر رشته داد. الان یه ترمه که توی دانشگاه مشغول به تحصیله ولی از تعاریفش مطمئنم که توی این رشته خیلی خیلی موفق می شه. چون موفق شدن در رشته های مشاوره ای، روانشناسی و مددکاری بیش از هر چیزی بستگی به شخصیت و منش طرف داره. ظرفیت این رشته ها فوق العاده زیاده و افراد فله ای فارغ التحصیل می شند ولی تعداد بسیار بسیار کمی توی این رشته موفق هستند و برجا می مونند. خلاصه به غیر از اینکه جامعه روانشناسی ایران کشف این موجود رو به من مدیونه برای خودم هم خوبه که تا اخر عمر یه مشاور مجانی دم دستمه . البته اگه بعدها مشهور شد گذشته اش رو فراموش نکنه :دی و از طرفی فهمیدم من چه قدر می تونم روی افراد تاثیر گذار باشم. یه جورایی شخصیت معلمانه دارم. :دی

 ***  یعنی این سهراب سپهری چه می کنه با این واژه ها!!

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ تیر ۱۳٩٠
تگ ها : شعر و شاعری

سرمایه گذاری

یکی از فیلدهایی که روش تا حالا 7-8 میلیونی سرمایه گذاری کردم و فقط ضرر دیدم قسمت بورسه! یکی از دلایلش اینکه که حوصله بازبینی روزانه وضعیت اش رو ندارم و برای بیرون اومدن ازش در زمان ضرردهی خیلی تعلل می کنم. یه جورایی پولای بینوا رو هدر می دم. حالا هر کی ندونه فکر می کنه ارث بابامه که انقدر نسبت بهش بی توجه ام. ولی به جون خودم براش عرق جبین ریختم!نیشخند

فکر می کنم روابط هم درست عین بورسه. روی یه رابطه سرمایه گذاری می کنی و براش وقت و انرژی می ذاری ولی زمان هایی هست که اون رابطه فقط برات ضرر به جا می ذاره و باید زودی از شرش خلاص شی! ولی تو شاید مثل من، فقط شروع کننده خوبی باشی و تموم کردن بلد نباشی و اینطوری هر چی بیشتر می گذره فقط ضررهات بیشتر میشه و بازم تو نمی تونی یا دلت نمی یاد تمومش کنی و باید پات بشکنه و صورتت 10 تا بخیه برداره و از کوه و زندگی بیفتی تا بگی "هی! باید تمومش کنم،این دیگه بازی من نیست"  می بینی به همین سادگی.

یعنی من عاشق خودمم با این تحلیل هام. نیشخند

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :

وضعیت این روزام!

چند وقتیه دست و دلم، نه که به قلم نره که اصلا ذهنم گریزونه از هر چی کلمه است. خوبم. ولی بیشتر می بینم و می خونم تا اینکه حس نوشتن داشته باشم. چند روز پیش با کسی بودم که به غیر از فارسی چهار تا زبان رو کاملا مسلط بود. (اسپانیایی، ژاپنی، انگلیسی، ترکی) کلی حسودیم شد بهش. ما توی یه انگلیسی اش موندیم. اونوقت مردم چهارتاچهارتا زبان بلدند.

هی یادش به خیر. سال قبل که برنامه امسال رو می ریختم سبلان و دماوند جزو برنامه های حتمی بهارانه و تابستانه ام بود. به هیچ عنوان فکر نمی کردم نه تنها این ها که حتی توچال رو هم در این دو فصل از دست می دم. امیدوارم دیگه تا پاییز راه بیفتم. هنوز تا کمی راه می رم پام ورم می کنه. کی می دونست دو تا استخون فسقلی انقدر مهم و تاثیر گذار باشه که یه ادم 53 کیلویی رو اینطوری مچل خودش کنه :دی ولی خوبیش اینه که توی این ایام بی کوهی سریال Friends رو می بینم و کلی Listening ام بهتر شده. به غیر از اون از نوع دوستی این 6 تا ادم خیلی لذت می برم. چه خوبه داشتن دوستانی این چنین که همیشه بتونی روشون یه حساب ویژه باز کنی و بدونی که همیشه و در وقت نیاز هستند! این به ادم خیلی دلگرمی می ده.

یه داستانی بود در مورد دو زندانی که به بیرون نگاه می کردند، یکی میله ها رو می دید و دیگری ستاره ها رو. من الان توی وضعیتی هستم که دوتاشون رو درک می کنم. :دی

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠
تگ ها :