کتاب عقده مادر و روابط زن و مرد-رابرت جانسون- تورج بنی صدر

راجع به کتاب الان نمی خوام صحبت کنم. ولی از این کتاب ها که مترجم در کنار قلم نویسنده تفسیراتی رو می نویسه به طوریکه در بعضی صفحاتش برای یه خط نویسنده، توی پرانتز 10 خط شرح و تفسیر ارائه می ده خوشم نمی یاد. دوست دارم درک و فهم خودم از کتاب رو بگیرم و فقط با یک نوع طرز نوشته جلو برم بعد اگه مترجم دوست داشت می تونه کتاب دیگه ای به قلم خودش بنویسه با عنوان شرحی درباب کتاب فلان! خلاصه که این اقای بنی صدر رو اعصاب ما راه افتاده با این ترجمه اش:دی

یه افسانه افریقایی در این کتاب بود که برای من جالب بود، هر چند فکر کنم برای شمایی که شاید اشنایی کافی با مفاهیم یونگی نداشته باشید کمی با این توضیحات ناقص من سخت بیاد اما به هر حال: داستان درباره پدری است که به پسرجوانش هشدار می ده که یک شب زن بهشتی نزد او خواهد امد و از او خواهد خواست که بگذارد در کنارش بخوابد. پدر زیبایی و فریبندگی این تصویر بهشتی را توصیف می کند و به پسر می گوید که اگر پیشنهاد زن بهشتی را بپذیرد صبح روز بعد خواهد مرد. بالاخره در غیاب پدر و مادر، زن بهشتی شب هنگام نزد پسر امده و از اجازه خواست تا در کنارش بخوابد گرچه به او هشدار داده شده بود ولی پسر انچنان مفتون زیبایی دختر جوان شد که موافقت کرد دختر شب را در کنارش بخوابد. صبح روز بعد پسر مرد و زن بهشتی که قصد گزند رساندن به جوان را نداشت خیلی وحشت کرد. بنابراین به سراغ شمن پیری (پیرفرزانه- شفاگر) رفته و از او تقاضای کمک کرد. شمن امد و اتش عظیمی بر پا کرد و یک بزمجه به عمیق ترین قسمت اتش انداخت و گفت "هر کس که جوان مرده را ان قدر دوست داشته باشد که به درون اتش قدم بگذارد و بزمجه را بیرون بیاورد زندگی را به جوان بازخواهد گرداند" مادر و پدر سعی می کنند اما به دلیل داغی اتش نمی توانند. انگاه یک دختر ساده دهاتی که عاشق مرد جوان بود ولی عشق خود را بروز نداده بود قدم به اتش گذاشته و بزمجه را بیرون می اورد. این عشق معمولی انسانی اوست که قدرت نجات دادن مرد جوان را دارد. شمن پیر به روستاییانی که در حال جشن و شادمانی بودند می گوید هنوز یک تصمیم گیری دیگر باقی مانده. او اتش را دوباره بر پا می کند بزمجه را به میان شعله ها می اندازد و به پسر می گوید که او باید تصمیم بگیرد. اگر او بزمجه را از درون اتش بیرون بیاورد ان دختر زنده خواهد ماند ولی مادرپسر می میرد. و اگر بزمجه را در اتش باقی بگذارد دختر خواهد مرد ولی مادرپسر زنده می ماند. داستان در اینجا ناتمام می ماند.

معمولا افسانه های قدیمی به غیر از وجه داستان گونه ظاهری معنای عمیق تری هم دارند. این داستان چه می گوید:

در این داستان زن بهشتی نماد آنیمای مرد (انیما: وجه زنانه که در ناخوداگاه هر مردی هست) می باشد و دختر معمولی نماد ظرفیت زمینی و انسانی مرد برای ایجاد رابطه و بستگی است.

تصویر بهشتی مرد جوان را برای زندگی عادی به کلی ناتوان می سازد و فقط دختر معمولی که نشانه ظرفیت زمینی (خود پسر) برای ایجاد رابطه است می تواند او را نجات دهد. پس همه چیز به مادر باز می گردد و مرد جوان باید بین مادرش و انیمای انسانی اش (توانایی خلق کردن) یکی را انتخاب کند. اگر او نجات مادرش را به بهای قربانی دختر انتخاب کند نامزد احتمالی برای شمن شدن در نسل بعدی است. اگر مادرش را قربانی کند و دختر معمولی را نجات دهد در ان صورت ظرفیت لازم برای یک زندگی معمولی انسانی را به دست می اورد و اگر نتواند بین این دو نفر یکی را انتخاب کند به این معناست که هر دو را از دست می دهد.

بعد از التحریر: مطلبی رو باید اضافه کنم. صِرف نظر من که مطمئنا کارکرد اقای بنی صدر رو زیر سوال نمی بره! ایشون ترجمه قوی ارائه دادند. من تنها از این سبک خوشم نمی یاد که فقط می شه به ذائقه ام ربطش داشت و دلیلی بر پیراهن چاک دادن طرفداران اقای بنی صدر نیستچشمک این کتاب رو از سایت دکتر شیری پیدا کردم با این توضیحات" کتابی این هفته چاپ شده است به نام " عقده مادر و روابط زن و مرد "تا امشب 80 صفحه اش را خوندم و مباحث شیرینی پیرامون آرکتایپ مادر/ عقده مادر و دلیلی که مردان دچار فرسودگی شدید روانی میشوند و وسط موفقیتشان دست از همه چیز میکشند نوشته است. جناب تورج بنی صدر هم در ترجمه بسیار قدرتمند عمل کرده است هم  کار عجیب موثری انجام داده است و آن افزودن نکاتی است راهگشا بین جملات رابرت جانسون که به تبیین بهتر مطلب می انجامد و به نظر بنده، حتی از خود جانسون در بعضی موارد قوی تر ورود کرده است"

دقیقا کاری که من خوشم نیومده بود از نظر دکتر شیری به عنوان کار عجیب موثر نام برده شده. پس این می شه یه اظهار نظر شخصی. نه کسی راجع به توانایی دکتر بنی صدر شک داره نه ارزش کارشون زیر سوال می ره. چشمک

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب

بازخورد بدید به دوستاتون

خدا رو شکر دوستای دانایی دارم. یکیشون می گفت آزی تو عاقلی ولی بعضی وقت ها "کارهایی در لحظه" می کنی که اگه نمی شناختمت فکر می کردم "عجب دختر بی فکری و دیگران بر اساس همین لحظه ها روی تو قضاوت می کنند نه بعد از کامل شناختنت!"

هر چند سخن تلخیه ولی یه دوست واقعی، بازخوردی که بهت می ده براساس واقعیت وجودیته و دوست داره رشد تو رو ببینه! بر این اساس سعی کردم خیلی تغییر کنم. ولی حالا که دارم تغییراتم رو آگاهانه انجام می دم همین دوست برگشته می گه "تو چرا اینطوری شدی!! چرا انقدر آروم شدی؟" ای بابا. حکایت همون باباییه که داشت خرش و پسرش رو می برد و انقدر خودش و بچه اش و خره جاهاشون رو با هم عوض کردند که اخر خره افتاد توی رودخونه!:دی حالا این شده حکایت این روزای من.

من ذات شیطانی دارم. سطح انرژی ام فوق العاده بالاست و همین در بار اول باعث جذب آدم های سطحی می شه. (از نظر من همه آدما قابلیت رشد دارند منظورم از سطحی آدمهاییه که مشکلات رو انکار یا سرکوب می کنند و فقط با خوشی ها سرشون رو گرم می کنند) وقتی  معاشرینت از دسته همین آدم ها باشند شاید در ظاهر خوشی باشه ولی لذت عمیقی از در کنار بودنشون نمی بری چون حرف همو متوجه نمی شید. خود من همونقدر از شهر قصه بیژن مفید و حسن کچل لذت می برم که از کتاب روان شناسی وجودی اروین یالوم. همون قدر رمان هری پاتر به هم می چسبه که کتاب جان شیفته رومن رولان. هم از پانتومیم و مافیا بازی لذت می برم و هم از تنها به دل کوه زدن و غروب خورشید رو به تنهایی نظاره کردن. هم از بازی چند ساعته با یه دختر بچه شیطون 1.5 ساله و گردش باهاش در باغ لذت می برم هم از سخنرانی های تخصصی در زمینه روان شناسی. هم دنبال لذت های زندگی هستم هم از خوندن درباره مرگ لذت می برم. یه جورایی هم از سطح لذت می برم هم از عمق. هم برونگرا هستم هم درونگرا.

ولی حالا که دارم سعی می کنم کمی وجه های درونگرایی امون رو هم زندگی کنم و سطح انرژی ام رو اروم تر کنم به تناقض برخوردم. تناقضم فقط براساس قضاوت دیگرانه و مشکلاتی که در ارتباط با اونها پیش می یاد. که به هر حال نمی شه نسبت بهش بی توجه بود چون انسان در جامعه زندگی می کنه و ارتباط برقرار کردنش با دیگران بر پایه قضاوت های اولیه و ذهنی اش راجع به دیگرانه (در 60 ثانیه اولی که کسی رو می بینی در ذهنت تصمیم می گیری ازش خوشت اومده یا نه، یک کارکرد کاملا ناخوداگاه و ذهنی که براساس ظاهر فرد و زبان بدن و نحوه بیان و هماهنگی سطح انرژی های دو طرفه). حالا این درونگری شده دغدغه ذهنی این روزام، ولی برام لذت بخشه.  

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

کتاب روانشناسی اگزیستانسیال یا همون روانشناسی وجودی

کتاب بعدی کتاب روانشناسی اگزیستانسیال یا همون روانشناسی وجودی است نوشته اروین یالوم و ترجمه سپیده حبیب.

کتابی که به چهار دلواپسی های غایی بشری می پردازه: 1- مرگ 2- آزادی 3- تنهایی 4- پوچی

در روانکاوی علت اصلی اضطراب فرد به نیروهای متضاد وجود انسان و سائق ها ربط داده می شه که ریشه جنسی دارند ولی در روانشناسی وجودی، ریشه این اضطراب ها رو در دلواپسی های غایی انسان می دونند. یعنی اگه شما پیش یه روانکاو پیرو فروید برید ازتون می خواد تداعی ازاد کنید و تمام خاطرات گذشته اتون رو لایه روبی می کنه و سعی می کنه در گذشته شما به جستجو بپردازه اما یک روانشناس وجودی به مسائل اساسی و غایی تر مثل مفهوم مرگ و ازادی و پوچی و تنهایی می پردازه.

روانکاوی: سائق ----> اضطراب ----> واکنش های دفاعی

اگزیستانسیال: دلواپسی غایی----> اضطراب ----> واکنش های دفاعی

فعلا قسمت مرگش هستم. معمولا روانشناسان وجودی چون پایه کارهاشون بر فلسفه است برای خوندن خیلی سخت هستند. اما بازم دم دکتر یالوم گرم که حداقل سعی کرده به زبان ساده این مکتب رو شرح بده. هر چند بازم با وجود ساده نویسی دکتر، بعضی جاها رو باید چند باره بخونم تا ذهنم قادر به درکش بشه. امان از برنامه نویسی ساده مغز من :دی

این جمله چندیدن و چند بار تکرار می شه که " با اینکه نفس مرگ، ادمی را نابود می کند، اندیشه مرگ او را نجات می دهد." که منظورش اینه که درسته خود مرگ باعث نیستی و نابودی فرد می شه ولی اندیشه به مرگ و در نظر داشتن فانی بودن انسان موجب می شه که در زندگی امون تجدید نظر کنیم و چگونگی زندگی امون رو مورد پرسش و کاوش دوباره و دوباره قرار بدیم. یا "کسی که چگونه مردن را بیاموزد چگونه زندگی کردن را هم به خوبی یاد می گیرد"

شاید برای نسل من که کودکی اش در انقلاب و بحران های اون زمان و بعد جنگ و کمبودهای دوران جنگ و بمباران ها و از دست دادن ها همراه شده خیلی با واژه مرگ غریب نباشند. در کشوری هستیم که با مرگ و از دست دادن اشناست. و بعد هم شیوه آشکار غسل و کفن و دفن فرد از دست رفته که قدیم تر ها در منزل انجام می شد و هنوز افراد پیری رو به یاد می یارم که توی خونه هاشون غسل می دادند.  اولین برخورد من با مرگ زمانی بود که زیر 7 سال بودم. برای مراسمی به امامزاده رفته بودیم. کمی دورتر دیدم قبر کوچکی برای بچه ای حفر می کردند. به سرعت خودم رو به اونجا رسوندم و از لابه لای جمعیت جلو رفتم و با کنجکاوی منتظر بودم که بچه رو از تابوت به قبر منتقل کنند و ببینمش که یه هو یکی که اصلا یادم نمی یاد کی بود از پشت منو با چنگ و وشگون بیرون کشید که صحنه رو نبینم. خیلی دوست داشتم ببینم صورت مرده چطوریه! که یکی دو سال بعد که یکی از شهدا رو برای تشییع اورده بودند بالای مسجد صورتش رو کنار زدند تا همه ببیند و منم چهره مرگ رو دیدم. صورتش اروم بود و بدون درد.

یه خواب وحشتناکی هم که تقریبا همون زمان ها دیدم این بود که مادرم رو در تابوتی گذشاته بودند و برادر بزرگم و زن عموم می خواستند تابوت رو ببرن و من خودم رو روی تابوت انداخته بودم و با هق هق می گفتم مامان نمرده و دارید اشتباه می کنید و اونا می خواستن به من ثابت کنند که اینطور نیست. به قدری گریه کرده بودم که وقتی از خواب بلند شدم هنوز صورتم پر از اشک بود و هنوز به خوبی این رویا رو به خاطر دارم. (هم در روانشناسی وجودی و هم در روانکاوی، رویاها بخش مهمی در درمان هستند و بخشی از درمان به بازگشایی رویاها اختصاص داده می شه)

یکی دیگه از نمادهای مورد علاقه من از مرگ این عکس زیریه. توی دوره دبیرستان که همه پوستر خواننده و بازیگر رو نگه می داشتند من این تصویر رو داشتم و به کمدم زده بودم. شاید از ارامشی که فکر می کردم در چهره اش هست لذت می بردم.

 

به نظر می رسه دغدغه فکری من راجع به مرگ از خیلی وقت پیش ها آغاز شده.

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠

احساسات زنانه

دو تا کتاب عالی دارم می خونم که موندم اول کدومش رو توی وبم معرفی کنم. بذارید اول کتاب آسون تر ولی کاربردی تر رو بگم. کتاب احساسات زنانه نوشته باربارا دی انجلس و ترجمه بانو همایون انتشارات رعد.

این کتاب، گذشته فرد رو با چند مثال از کیس های مختلف تحلیل می کنه و اثرش رو روی زندگی احساسی کنونی فرد بررسی می کنه.  در واقع می خواد بگه چگونگی بزرگ شدن ما و حوادث دوران کودکیمون تاثیر به سزایی در گرفتن تصمیمات عاطفی امون در دوران بزرگسالی داره. یا در واقع قدرت و اثر باورنکردنی زندگی دوران کودکی در الگوهای ارتباطی با جنس مخالف در بزرگسالی.

چرا فرد در روابط بی سرانجام وارد می شه؟ چرا نمی تونه از رابطه خودش رو بیرون بکشه و به نوعی معتاد به روابط مشکل زا می شه؟ یا به نوعی:  

وقتی عاشق بودن به معنای رنج کشیدن باشد، نشانه آن است که درگیر احساسات زنانه شده ایم.

زمانی که کج خلقی، بداخلاقی، بی تفاوتی یا تحقیرهایش را به حساب دوران کودکی سراسر مشکلاتش می گذاریم و سعی می کنیم روانکاوش شویم، درگیر احساسات زنانه شده ایم.

زمانی که بسیاری از خصوصیات، معیارها و برخوردهایش رو دوست نداریم اما تحمل می کنیم با این تفکر که اگر به اندازه کافی جذاب باشیم و محبت نشان دهیم او به خاطر ما تغییر خواهد کرد درگیر احساسات زنانه شده ایم.

وقتی رابطه امان، سلامت روانی و حتی سلامت فیزیکی ما را به خطر می اندازد شک نکنید که درگیر احساسات زنانه شده ایم.

خواهیم دید که وقتی معشوقمان نامناسب، بی توجه یا ناپذیراست، دوست داشتنمان تبدیل به خیلی دوست داشتن می شود اما نمی توانیم ترکش کنیم... در واقع او را بیشتر می خواهیم و حتی بیشتر به او احتیاج داریم. متوجه خواهیم شد چگونه نیازمان به عشق، اشتیاقمان به دوست داشتن و نفس دوست داشتن تبدیل به نوعی اعتیاد می شود.

ریشه این دل مشغولی عشق نیست بلکه ترس است. ترس از تنها ماندن، ترس از دوست داشته نشدن و بی ارزش بودن، ترس از مورد توجه قرار نگرفتن، طرد یا فنا شدن. دوست داریم به این امید واهی که ان چاره همه ترس هایمان است. تا جایی که دوست داشتن برای دوست داشته شدن به نیروی تعیین کننده ای در زندگیمان تبدیل می شود...

هدف کتاب: کمک به زنان برای تشخیص الگوهای مخرب رابطه عاطفی با جنس مخالف، شناخت ریشه های این الگوها و رسیدن به ابزارهای لازم برای تغییر زندگیشان.

این خلاصه ای از مقدمه این کتاب جذابه. بخش هایی رو براتون انتخاب کردم که اگه در حال حاضر فکر و ذهنتون درگیر کسیه، کسی که اونقدر که سزاوارش هستید عشق و محبت رو به شما برنمی گردونه و یه رابطه یه طرفه است شاید با خوندن این کتاب کمی از گره های ذهنی اتون باز بشه و به جای تمام چراهایی که از دلیل کارهای اون شخص می پرسید این بار چراهایی از چگونگی زندگی خودتون و کارکردهای عاطفیتون بپرسید.

پ.ن.1: ترجمه کتاب احتیاج به دوباره نویسی داره. یه جاهایی جملاتش نازیبا نوشته شده. فکر کنم در چاپ های بعدی و ویرایش مجدد ترجمه بهتری ارائه بدند.

پ.ن.2: انقدر این کتاب رو از طریق اس ام اس و ایمیل معرفی کردم و برای چند تا از دوستام هم خریدم فکر کنم یه حق نشری هم باید به من تعلق بگیره :دی

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب

to my teacher

Dear Dr. Irvin D. Yalom,

This is Azadeh. I am writing from a country in Middle East. I have read some of your books and I really liked them. Although we have difference kind of cultural, ethnic, gender and religion but I feel so close to you. I am a Muslim girl who was born in Iran. Maybe it is hard to reach you due to different religion or our political hostility, but I have a strong feeling about your writing, your human spirit, your passion of teaching and ALSO just for “YOU”.

I have heard about a story that somebody asked from a great man what the best religion is.  He answered “every religion that makes you a greater man, more loving and more sensitive.” So you chose to be a “No Religion” man but you do exactly in this opinion.

I have finished my study in mathematics in BA, and then I have changed my major to counseling in MA.  I hope to get my PhD degree in psychology, because it has been always interesting for me to know about human and their feeling and behavior. Hopefully, there are great teachers like you who teach me in this PATH. I really liked to be your student, though it has already happened because of reading of your books but I hope someday see you in person and learn more from yourself. 

  My dear teacher, I wish you long life, mental and physical Health.

Kind Regards,

Your ever student,

Azadeh

Thank much for that very lovely letter.

So glad my work has been meaningful to you.

Irv Yalom

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠

غفلت

دیدی یه مطلب جالب می خونی یا نکته ای به ذهنت می رسه یا جایی معرفی کتابی رو می خونی و مشتاق تهیه اش می شی و بعد اون نکته و کتاب رو به ذهنت می سپاری که وقتی زمان اش رو داشتی تهیه اش کنی. زمان رو بالاخره پیدا می کنی اما امان از این ذهن نابکار که وظیفه اش رو انجام نداده و تو می مونی و حسرت یه حوض خالی.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

فیلم 127 ساعت

فیلم جالب 127 ساعت رو می دیدم. فیلمی واقعی از ماجرای پسرک ماجراجو و کوهنوردی (آرون رالستون)  که به تنهایی به سفری می ره و ماجرای گیر افتادنش در یک شکاف کوه در حالی که دستش گیر یه تخته سنگ بزرگه و هیچ جوری نمی تونه خودش رو از این وضعیت خلاص کنه و هیچ وسیله ارتباطی هم نداره. در اخر تصمیم می گیره دستش رو با چاقوی همراهش قطع کنه و خودش رو از اون مخمصه بیرون بکشه و ... در فیلم به موضوعاتی چون مرگ، زندگی، تنهایی، خانواده و حسرت ها همراه با چاشنی بحران و  سرسختی آدم ها اشاره کرده. کارگردان این فیلم "دنی بویل" کارگردان فیلم معروف میلیونره زاغه نشین. به قولی، دنی بویل با این فیلم به سراغ خلق شخصیتی رفت که تماشای شهامتش مخاطب را تحقیر می‌کند.

خیلی جاهای فیلم رو بعد از به دام افتادن پسر رو می زدم بره جلو و نمی دیدم چون جدیدا دل نازک تر از اونی شدم که این صحنه ها رو بتونم طاقت بیارم. آخرای فیلم وقتی بالاخره بعد از چندین ساعت تونست خودش رو بکشه بیرون و اُفتان و خیزان بعد از طی مسافتی خودش رو به یه زوج در حال تردد در صحرا می رسوند و با اون نفس بی جونش نیمه بلند گفت  I need helpبغضم بدجوری ترکید. چه قدراین جمله روم تاثیر گذاشت. انگاری این روزا منم که باید گفتن  I need help رو تمرین کنم.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها : فیلم

خشم - لایه رویی

* جدیدا، بودن در جمع باعث استرس ام می شه. دیدن آدم هایی که به هر نحوی مربوط به قضیه جنوب ام  می شند و باید برای اولین بار باهاشون روبرو بشم. آدم هایی که حس مهر و نزدیکی اشون حالم رو به جای خوب تر، بدتر می کنه. ولی دیروز از دیدن یکیشیون خوشحال شدم. یکی که همش با هم در وقت تردد در جزیره ها در حال رقابت برای پیدا کردن بهترین و قشنگترین صدف بودیم و دائما کل کل می کردیم و سعی می کردیم زیراب صدف جمع کردن اون یکی رو بزنیم (:دی) و دیروز وقتی بهش گفتم که تمام صدف هام رو به خاطر عجله در برگشت و وضعیت اون روزهام جا گذاشتم در کمال تعجب من،کیفش رو باز کرد و از بین پنج صدف، دو تا از بهترین هاش رو سوا کرد و به من داد! چسبید آی چسبید این مهربانی.

** من هر وقت احساس خشم شدید داشته باشم به خاطر ناتوانیم در بروزش و درون ریزی، بدن درد می گیرم. حالا یا به کمر می زنه یا به گردنم. و هفته گذشته تقریبا کج مونده بودم و به خاطر برنامه ای که حتما باید توش شرکت می کردم مجبور به زدن یه آمپول گاوی و خوردن چند روزه قرص شدم و کلی پماد تا از این حال و هوا در بیام. ولی راه حل ساده ترش این بود که بگیرم یکی رو حسابی کتک بزنم تا از این درد شدید راحت شم.(:دی) به دوستم می گم من سعی کردم به این شخص صدمه ای نزنم پس چرا از روی قصد و مرض انقدر حتی حالا هم سعی می کنه منو ازار بده! یعنی حتی اندازه یه فرد معمولی ناشناس هم به من هیچ حسی نداره که اینطور از اذیت من لذت می بره؟! کسی که جنگ،از دست دادن، فقر، آوارگی و تحقیر رو در گذر زندگیش داشته و حس کرده و با کلام شعر و نغز و با جنس افرادی مثل شریعتی، سهراب و ... اشناست نباید تمام این ها باعث بشه که انسان بهتر، حساس تر و  مهربان تری بشه و نسبت به جنس بشر احساس همدلی و همدردی بیشتری داشته باشه؟ دردهای ما، ما رو ادم بهتری می سازند یا بدتر؟ یه داستان جالب خوندم در جایی که مضمونش این بود. "کسی از دالایی لاما به شیطنت می پرسه از نظر شما بهترین دین و مذهب چیه؟ اسلام، مسیحی، بودایی، و ... و اون در جواب می گه هر دینی که بتونه از شما انسان بهتری بسازه و شما رو مهربان تر، حساس تر و ادم تر کنه." و من حظ کردم از این جواب.  منم خیلی جاها خودخواهی های خاص خودم رو دارم ولی خیلی سعی می کنم ادم بمونم هر چند اگه این زبون تند و تیزم بذاره:دی

*** نمی تونم موهبت این خشم رو هم نگم. احساس خشم و ناراحتی ام باعث یه اکتشاف فوق العاده هم برام شد. این اتفاق، مشابه خاطره چندین سال پیش ام بود و با این احساس تر و تازه خشم، لجن های قدیمی درونم دوباره بالا اومد. در مکاشفه و جستجو در خاطره خاص قدیمی ام، به احساس خشم رسیده بودم ولی از این سطح نتونسته بودم پایین تر برم ولی این بار به یه سایه خیلی ارزشمند تر رسیدم. چیزی که باعث شد خشمم فوق العاده کم بشه و چرایی بعضی از رفتارهام رو درک کنم. نمی دونم به خاطر باعث و بانی خشمم باید متشکر باشم یا عصبانی :دی دچار حس دوگانگی شدم.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

هیجان و احساسات خام!

من از ادمای نوع هیجانی هستم! ادمی که وقتی در یه اتفاق غیرمنتظره قرار می گیره و حجم احساسات هجوم اورده بهش زیاد می شه، عقل موقتا تعطیل می شه و یه هو کاری می کنه که لحظاتی بعد ازش پشیمون می شه. از طرفی ساده هم هستم! اینو به عنوان یکی از معایبم فعلا نگاه می کنم. چون سیاست داشتن از جمله رفتارهای پیشبرنده در این دنیا و از جمله جامعه ماست. حالا نه فکر کنید جدیدا به این مریضی دچار شدم که از قدیم الایام و بنا به خاطره ای که جدیدا از یکی از نزدیکانم شنیدم که می گفت "بچه به سرو سادگی و شیطنت تو ندیده بودم" فهمیدم دردم، درد مزمن و قدیمیه و حسابی ریشه دوونده. شاید یه جورایی فکر می کردم سیاست داشتن در رفتار با دیگران، توهین و نادیده گرفتن احساس و شعورشونه و روراستی صفتیه که باید آویزه گوشم بشه. الان هم به این نتیجه نرسیدم که دورویی خوبه ها، ولی کم کم دارم به این نتیجه می رسم که پنهان کردن بعضی از عواطف و احساسات و درجا عمل نکردن شاید چندان هم بد نباشه توی جامعه ای که خیلی پذیرای این مساله نیست.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

کار خیر تا کجا خوبه؟

احساس تشکر در آنان که صدقه می گیرند خیلی کمتر از آن است که در دهندگان صدقه است-سامرست موآم

کم کم دارم به این معتقد می شم. یکی از دلایلی که اینطور ما رو سوق می ده به سمت کمک کردن به دیگران پر کردن خلاءهای درونی ماست. جدیدا خیلی از کسانی رو در اطرافم می بینم که علارغم دردهای روحی به سمت کارهای خیریه می رند و خودشون رو در این کار غرق می کنند. البته خود کمک به دیگران خیلی هم خوب و پسندیده است اما زمانی که همه زندگیت تحت الشعاع این موضوع قرار بگیره و از مهمترین مساله زندگیت یعنی رشد خودت و برطرف کردن ضعف های شخصیت ات و راست و ریست کردن زندگیت غافل بشی اینجاست که باید تامل کنی و ببینی از چی داری فرار می کنی؟

درست مثل مشاور و روانشناس بودن که فرد متخصص برای این سرک در زندگی دیگران بکشه چون اولا حس برتری نسبت به مراجعش کنه و احساس قدرت در زندگیش و دوم اینکه از کار کردن روی جنبه های شخصیتی و نقاط ضعفش غافل می شه چون به قدری برای دیگران زمان می ذاره که برای خودش وقتی باقی نمی مونه یا نمی خواد زمان بذاره.

یعنی من عاشق این ناخوداگاه زیرک و دغل هستم که اینطوری ما رو بازی می ده!

 

پ.ن.: این بازی دادن ناخوداگاه می تونه جنبه های دیگه ای هم پیدا کنه ولی این بار خواستم فقط به کمک به دیگران بپردازم. چون خیلی باب شده این روزا.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

نیمه تاریک وجود

من پرهیز دارم از دادن ادرس وب ام به دوستان و اطرافیان. یکی به این دلیله که اینجا محل دل نوشته هامه و دوم اینکه فکر می کردم خودم و شیطنت های دیده شده ام در بیرون، متفاوت با شخصیت نوشته های اینجامه. ولی شاید بهترین حرفی که از کسی (در خطاب کردن این فرد به واژه دوست تردید دارم) به یاد سپردم این بود که به من گفت تو خیلی شبیه نوشته های وبت هستی. این حرفش خوشحالم کرد و می کنه. خوشحالم که تونستم خودم رو جوری که هستم به نمایش می ذارم با تمام خوب ها و بدها و نقاط قوت و ضعف. چون آدم ها معمولا نقاط بالقوه خودشون رو به نمایش می ذارن. البته این برام پذیرفتنیه که ادم ها سیاه یا سفید نیستند و خاکستری هستند ولی اینکه من وبی رو می خونم و قلبم سرشار از حس محبت و شفقت می شه نسبت به کسی و بعد در زندگی رئالش نوشته ها و اعتقادات نوشتاری رو نمی بینم به خاطر اینه که این آدم نخواسته یا هنوز نتونسته تمام چیزهایی رو بهشون اعتقاد کلامی داره به مرحله اعتقاد عملی برسونه و اینجاست که فرق آدم ها معلوم می شه! خودم هم در جاهایی حد و مرزهام رو زیر پا گذاشتم! ولی سعی کردم خودم رو دوباره به مسیری برگردونم که بهش اعتقاد دارم و بدون غرق شدن در گذشته، ازش درس بگیرم و بگذرم و فکر کنم از این بابت قابل احترامم.گاوچران

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

مرگ

دیشب خواب دیدم سه تام جام شراب از سه نوع مختلف روبروم بود، می خوردم ولی مست نمی شدم! یاد اهنگ هایده افتادم : "مستی ام درد منو دیگه دوا نمیکنه"  حالا نه اینکه حالم بد باشه که اینطور نیست ولی ناخوداگاه یاد این اهنگ افتادم. شاید به خاطر همون مضمون مستی اش!

داشتم کتابی راجع به روانشناسی مرگ (خیره به خورشید – اروین یالوم) می خوندم، جاییش گفته بود داغ والدین و دوستان، مرگ خاطرات و گذشته است و مرگ فرزند، از دست دادن برنامه ریزی و آینده ماست! تا حالا اینطوری به مرگ نگاه نکرده بودم. پس تعریف ما و برداشت ما از ماهیت مرگه که انقدر زمان بهبود ما رو طولانی یا کوتاه مدت می کنه! معمولا والدین دچار از دست دادن معنای زندگی می شوند و این روند بهبود رو دچار تاخیر می کنه. مادربزرگ من وقتی یکی از پسرهاش رو (به سن 30 سالگی)  از دست داد به مدت 25 سالی که بعد از مرگش زنده بود لباس سیاه می پوشید و به ندرت در جمع شادی حضور پیدا می کرد! ولی یکی دیگه از آشنایان که دخترش رو (در سن 20 سالگی) از دست داده بود خودش رو وقف کارهای خیریه و مسجد کرد و توان زندگی و ادامه دادن رو پیدا کرد!

شاید گرایش من به خوندن کتاب هایی از این دست تجربه نزدیکیه که با مرگ پیدا کردم. توی جنوب، 28 اسفند سال 89، وقتی توی قایق در حال حرکت با صورت محکم به زمین خوردم توی لحظات اولیه واقعا حس کردم دارم می میرم و برگشتی در کار نیست! حالا دارم فکر می کنم: اگه می مردم، اگه پرونده ام بسته می شد چه کارهای ناتمامی داشتم؟ افسوس چیو می خوردم؟

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠

خوره کتاب

یه دوست تیزهوش دارم که بعضی وقت ها بد سیخونکی به جونم می اندازه! داشتم باهاش حرف می زدم و گفتم طی چهارماه گذشته حداقل 40-45 تا کتاب خوندم. برگشت گفت پس معلومه بدجوری خرابی که انقدر کتاب می خونی! البته براش این توجیه رو اوردم که من از بچگی (شاید دوم یا سوم دبستان) شروع به خوندن کردم و حقیقتا خوره کتاب هستم.

ولی بعد چون تحلیل دیگران درباره خودم حلاجی می کنم، سعی کردم ازش نگذرم و دارم فکر می کنم چه قدر حرفش درسته!

این درسته که 4 ماه گذشته از لحاظ عاطفی و جسمی صدمه خوردم و واقعا نمی دونم کدومش سخت تر بود و هر کسی بعد از صدمه دنبال درمانی برای زخم خودش می گرده که می تونه شامل استفاده از داروهای ارامبخش، مشاور یا روانشناس، وقت گذرانی با دوستان، مسافرت یا انتخاب افسردگی، انکار، سرکوب کردن، اعتیاد به کار، س-ک-س یا هر موضوع دیگه ای باشه.

اما روش مقابله من برای این مساله، ریشه یابی و کاوش درونی و استفاده از نوشته های متخصصان و در کنارش استفاده از کتاب های مفرح و روحیه بخش هست و فکر می کنم برام کاملا جواب داده. نمی خوام چیزی رو سرکوب کنم. دوست دارم علل رفتار غیرمنتظره خودم رو کشف و حلاجی کنم. بعضی وقت ها حتی از اینکه می بینم خودم یه جاهایی برای خودم ناشناخته هستم و غیرمنتظره رفتار می کنم تعجب می کنم. این نشون می ده که هنوز شخصیت ام رو به درستی بازسازی نکردم و والددرونی و باید و نباید هام کمی پای استدلالشون (!) می لنگه. پس این بار خوندن ام برای سرگرم شدن یا سرکوب کردن دردم نبود. اتفاقا خواستم دردم رو حس کنم  و اونو به سطح بیارم و به چرایی ایجادش فکر کنم و  یه حصاری بسارم که در عین اینکه خودم رو کاملا از همه کس و همه چیز پنهان و محصور نکنم بتونم از ورود اتفاقات این قسمی جلوگیری کنم.  

و حالا می دونم که من عاشق روانشناسی هستم چون ازمایشگاهی اه که دم دست ترین کسی که می تونی روش آزمایش و تجربه کنی خودت هستی و این خود به قدری گسترده و شگفت انگیزه که تا اخر عمر می تونی روش کار کنی و هنوز هم از وسعت اش حیران باشی و همیشه جای کار داشته باشی!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

خدایا هر جا هست به سلامت دارش!

داشتن دوستی که بتونی باهاش به خودافشاگری بپردازی و یه رابطه متقابل برابر (نه بالادست و پایین دست) داشته باشی تا حالا برام اتفاق نیفتاده بود. دوستان زیادی داشته و دارم. ولی کسی که بتونی از هم صحبتی و هم کلامی باهاش لذت ببری و در وقت خوشی و ناخوشی همراهت باشه جزو پکیج های اضافه مسافرتیه که فقط شامل مسافرین درجه یک می شه که تازه یکی دو ساله نصیبم شده. چون من همیشه انرژی زیادی داشتم به خاطر هیجان بالام افراد زیادی جذبم می شدند و دریغی نداشتم از حمایت و تقسیم انرژی ام در وقت نیازشون. اما معمولا این رابطه ها دوطرفه نبود یعنی انرژی چندانی دریافت نمی کردم. همیشه هم از وصف دوستی های این چنینی تعجب می کردم و اونو وصف وهم و خیال ادمیت می دونستم. اما فعلا چنین دوستی دارم و لذت ها می برم از حضورش. همون طور که پشتیبانش هستم از پشتیبانیش هم برخوردارم و دارم لذت اعتیادگونه دوستی اینگونه رو می چشم. خدا حفظش کنه و از گزند بد روزگار در امان باد.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :

تجربه برانگیزاننده

دچار استرسی شدم که هیج جوره نمی تونم ذهنم رو ازش پرت کنم! عجیبه! چه اتفاقی افتاده دوباره که دنیای کوچیکم اینطوری به لرزه افتاده! اروین یالوم از جمله شخصیت های محبوب منه که خوندن کتاب هاش این چنین تاثیر عظیمی روم می ذاره. دارم کتابی راجع به غلبه بر هراس از مرگ به اسم "خیره به خورشید" می خونم و کتاب دیگه اش "دژخیم عشق" که نمونه هایی از کیس های روان درمانی اش بود. هر وقت با بعضی از جملات اش خواداگاه یا ناخوداگاه همذات پنداری می کنم شدیدا روم تاثیر می ذاره. حتما جایی، کلمه ای، متنی، تلنگری بوده که این اضطراب که منبع اش برام نامعلوم و مجهوله ایجاد شده.

تجربه برانگیزاننده! این کلمه اش برام ملموس و چالش برانگیز بود. در زندگی زمان هایی هست که حوادثی بر زندگی ما تلنگر می زنند و به ناچار باید به مسائل وجودی که سال ها بهش فکر نکرده بودیم بپردازیم. با واژه مرگ و جدایی چندان غریبه نیستم. مرگ معلم مورد علاقه دوره راهنمایی ام در دهه 20 سالگی اش، مرگ پسرعمه ام در سی و چند سالگی که رابطه بچگیم باهاش، تاثیر زیادی روی نگرش ام در ارتباطاتم گذاشته بود و مرگ دختر عمه 17 ساله ام که هم سن و همبازی ام بود به همراه عمه و شوهر عمه ام. همه اینها قبل از 20 سالگیم اتفاق افتاده بود. حالا دارم به این نتیجه می رسم که از مهمترین حادثه های زندگیم، فقدان و از دست دادن ادم های محبوب و تاثیرگذار، چطور گذر کردم. یکی از راه های دفاعی من سرکوب حادثه تلخ و ندیده گرفتن اونه تا از هجوم درد خالص و ناتوانیم در برابرش جلوگیری کنم. یادم می یاد آلبوم عکس های مشترک من و دخترعمه ام که به خاطر هم سن بودن و هم مدرسه ای بودن خاطرات مشترک زیادی با هم داشتیم رو تا حدود 10 سال بعد از مرگش حتی ورق نمی زدم چون تحمل هجوم تلخ بغض و فهمیدن نداشتنش رو نداشتم. طی این حوادث، نقابی که برای خودم انتخاب کردم نقاب سرسخت بودن و قوی بودنه، غافل از اینکه زیر این نقاب، دختربچه کوچک و وحشت زده ای است که احتیاج به نوازش و در بغل گرفتن و حمایت شدن داره. خیلی سخت عاطفه و علاقه ام رو به کسی نشون می دادم. اما طبق تمرین های سخت و بعد از گذر از همه تردیدها یادگرفتم و تمرین کردم که اعتماد کنم و خودم رو از محبت دیگران به خاطر ترس از دست دادن محروم نکنم.

اولین تمرینم شکست مفتضحانه ای بود، چون فقط می خواستم اعتماد کنم بدون توجه به حقیقت شخصی که روبروم ایستاده! با کسی اشنا شدم که خودش هنوز از دردهای کودکی و روحی اش گذر نکرده و رنج وجودی اش رو با حاشیه های زندگی پر می کنه و از فرو رفتن در عمق زندگی در هراسه. اما بعد دریافتم حالا که دوباره زمین خوردم از دوباره ایستادن می ترسم. دیروز که کوه بودم پام رو که صدمه خورده بود موقع پایین اومدن مثل یه طفل نوپا به دنبال خودم می کشیدم و هر قدم رو با احتیاط و حزم زیاد روی زمین می گذاشتم. این به هم نشون داد که هر چند زمین می خوریم و صدمه می بینیم ولی دوباره بلند می شیم و دوباره اهسته راه رفتن رو می اموزیم و در هرقدمی که بر می داریم اعتماد دوباره به خودمون رو تمرین و زندگی می کنیم.

اما زمین خوردن عاطفی و بلند شدن دوباره اش و از دست ندادن شفقت و درک و همدلی نسبت به دیگران حتی افرادی که موجب رنج ما می شوند خیلی سخته و روحیه مسیحیایی و مهر محمدی می طلبه. می دونم قرار نیست که با این آدم ها، دوباره مسیری رو همگام بشم اما برای ادامه دادن مسیر و موثر بودن، چاره و گریزی از به زمین گذاشتن همه بارهای روی دوش نیست، چون هر کدام ازاین بارها، سنگینی مضاعفی می شوند که جلوی صعود رو می گیرند. پس من الان در اینجای قصه ام هستم که چطور بارهام رو زمین بذارم و بگذرم؟!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠

وصال

بعد از چندین ماه محرومیت، بالاخره دیروز در یک هوای نیمه ابری و گرم تابستانی، پام به دامنه های کوه رسید. با اینکه دو تا جوراب پوشیده بودم و کفش مناسب کوه اما همش نگران پیچ خوردن پام بودم. زمان چندانی رو در کلک چال به سر نبردیم. در مجموع از ساعت 7 تا 11 صبح با حساب صبحانه ای که در راه خوردیم. اما برای من که پس از یک فقدان طولانی دوباره به علاقه ام رسیده بودم فوق العاده لذت بخش بود. وقتی در نیمه های راه روبروی منظره کوه های خشک مسیر نشستم دیدن اشون برام انرژی زا بود. هنوز روی پام خیلی نمی تونم فشار بیارم به دلیل اینکه شکستگی در استخوان های کف پام بوده و چون تازه جوش خورده باید خیلی مراقب اش باشم که یک فشار ناگهانی دوباره کار دستم نده. ولی دائم از خودم می پرسم: کی پام دوباره به قله توچال می رسه؟خیال باطل

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها :