ماجراهای کفش خریدن ام

بالاخره بعد از جستجوهای بسیار یه کفش کوه خریدم و همین فردا صبح امتحانش می کنم. یکی از دوستام بلافاصله برام اس ام اس زد که " تبریک به کلیه مغازه داران و فروشندگان منیریه به خاطر این انتخاب شما" :دی

هر چند از بدجنسی اش بود وای راست می گه من خیلی وسواس نشون دادم. دو تا برند برای کفش کوه در ایران مد نظرم بود. یکیش Lasportiva  یه برند معروف ایتالیایی بود که نماینده اش فروشگاه البرز در میدان انقلابه به شماره تلفن 66972381 که متاسفانه شماره کفش هایی که به ایران وارد کردند از 42 به بالاست و به من نخورد. دومین برند مورد نظرم Scarpa ایتالیایی بود که نماینده اش در ایران فروشگاه قله قاف در میدان منیریه است به شماره تلفن 66496930 که فروشنده ها یه خانواده (پدر، دختر و پسر) هستند که سه تاییشون فوق العاده خوش برخورد هستند و حسابی هم در انتخاب کفش کمک می کنند.

اولین کفشی که انتخاب کردم مدل charmoz (قیمت الان 410 تومان) بود که در بین کفش های 4 فصل پرفروشترین بوده و چهار فصله. بعد از یکی دو روز که توی خونه پوشیدم مجبور شدم پسش بدم چون به پام نمی نشست. دومین برند mythos (قیمت 360 تومان) بود که یه کفش کوه سه فصله و فوق العاده نازنین و خوشگله. هم خودش هم اسمش. اینجا ببینیدش و خودتون قضاوت کنید. حالا بذارید این دو سه روزه آینده تستش کنم اگه سرافراز از امتحان بیرون اومد نتیجه اش رو اینجا می نویسم.

خلاصه که تلاش چند ماه اخیر من بالاخره به نتیجه رسید و قله قافی ها اهی از سر اسوده شدن از دست من کشیدند. :دی

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

حاصل رنج!

دیدید بعضی وقت ها جملاتی یا نوشته هایی از کسانی می خونیم یا می شنویم که تو دلمون می گیم این بابا چه خزعبلاتی به هم می بافه و یا می خوایم بزنیم توی گوش طرف! :دی یکی از این جملات اینه " همه آدمها به خصوص کسانی که به تو بدی می کنند و همه درد و رنج هات، معلمان زندگیت هستند" اوایل کهیر می زدم با شنیدن این جمله و می گفتم یه بابایی اومده توی زندگیت عوضی بازی در اورده و حالا باید بهش افرین و به به و چه چه بگیم و ازش تشکر هم بکنیم (هر چند اینجا اگه استادم بود می گفت "این ادم عوضی تو زندگی تو چه غلطی می کنه" و من چه قدر از این جمله دردم می یاد) یا یه اتفاق غیرقابل کنترل در زندگیت افتاده مثل از دست دادن یه عزیز یا یه مشکل جسمانی یا بیماری غیرقابل درمان و حالا بهش به عنوان منبع خرد و مهر نگاه کنیم؟! پناه بر خدا :دی

ولی یه خورده دردهاتون رو کنار بذارید و بیایم با هم بهش فکر کنیم. وقتی مشکلی در زندگیمون به وجود می یاد، یه اتفاق ناگوار و زمان هایی که رنج می کشیم پس از طی زمان و وقتی از درد فاصله می گیریم و به خودمون یه نگاه دوباره می کنیم واضحه که خرد بیشتری پیدا کردیم و چاره ای جز این هم نیست. چون برای فائق شدن و گذشتن از موقعیت دردناکی که درونش هستیم باید به سطحی بالاتر از انچه بودیم (سطح خردورزی بیشتر) دست پیدا کنیم تا از ان چالش یا تنگنا عبور کنیم در غیر این صورت در دردهامون غرق می شیم و با اینکه زنده ایم ولی مرده ایم!

در تحقیقی که در مورد زنان به سوگ نشسته همسر انجام شده، افرادی که به جلسات گروه درمانی مخصوص افراد داغ دیده رفته بودند بعد از گذر زمان نه تنها به درد از دست دادن فائق اومده بودند بلکه درک و خرد بیشتری نسبت به زندگی و نزدیکانشون و دنیا پیدا کرده بودند. در واقع در دیدگاهشون نسبت به زندگی تغییرات واضحی دیده شده بود.

پس خاصیت رنج همینه. درسی رو که در آسایش یاد نمی گیریم با سیلی زمانه خیلی سریع به خاطر می سپریم و هر چند این عین نامردی زمانه است ولی حقیقته :دی

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

متن درختی

من همیشه زندگیم رو به رود و جریان داشتن تشبیه کردم چون از سکون و بی تحرکی خوشم نمی یاد. ولی شاید درس این روزام این باشه که یاد بگیرم مثل درخت جایی که هستم بمونم و رشد کنم. درخت در عین حال که اسیر خاک هست و از جاش تکون نمی خوره ولی همواره رشد می کنه. خودش رو نمی تونه از چنگال زمین نجات بده  ولی به خاطر این محدودیت از بالندگی دست نمی کشه و هم به عمق و هم به فلک سر می کشه. (محدودیت رو تبدیل به فرصت می کنه) هر چه درخت بیشتر قد بکشه ریشه هاش بیشتر در اعماق زمین فرو می ره و با تکیه بر همین عمیق بودن ریشه ها ست که می تونه سر به آسمان بساید و از طوفان نترسه. به قول نیچه ،این ابرمرد تاریخ، "درخت برای غره شدن بر بلندی اش، نیازمند هوای طوفانی است." چون بدون امتحان نمی تونه از محکمی و برجا موندنش خاطرجمع بشه و به بلندی اش غره.  

یه سرقت ادبی درختی هم از یکی از دوستام بکنم که خودش رو به درختی تشبیه کرد که در عین اینکه قد کشیده ولی هیچ وقت از جوونه زدن دست نمی کشه و همیشه شاخه کوچیکی هست که از تنه اش سر بیاره و به رشد ادامه بده. از این تشبیه اش خوشم اومد و برای ثبت در تاریخ سرقت ادبی در همین وبم می یارمشنیشخند

پس درخت زندگیمون از سه تا جهت می تونه رشد کنه. * به اعماق زمین فرو بره و از تاریکی و سایه هاش نترسه. (دوباره به قول نیچه، برای خردمندتر شدن باید بیاموزی به پارس سگ ها در سردابت گوش دهی) * و هم سر به آسمان برداره و قد بکشه * و در عین حال همیشه شاخه های کوچیکی هم هست که از تنه درخت بیرون می یاد و در عین کوچکی و بی اهمیت بودن در نگاه اولیه، به زیبایی درخت زندگیمون می افزاید.  

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

نیمچه طنزی درباره خودم!

اومدیم خیر سرمون آفرویت تایپمون رو زندگی کنیم و کمی نیمه تاریک وجودمون رو هم تحویل بگیریم! فقط تصور کنید یه آرتمیس تایپ چه گُلی می زنه به سر آفرودیت اش، زمانی که تازه می خواد شروع کنه. اول از همه کتونی و کوله رو به بایگانی زمان سپردم و یه صندل کرم خوشگل گرفتم و یه کیف سوغاتی فرنگ رو هم روی دوشمون انداختم و یه مدل شال بستن هم از دختر عموم یاد گرفتم و خیلی سانتی مانتال راه رفتن رو تمرین کردم. صبح ها جدیدا برای رفتن به محل کار زودتر از ماشین پیاده می شم تا 25 دقیقه ای راه برم و این پای شکسته تنبل رو ورزش بدم. من تندپا هستم اما داشتم آهسته رفتن ،یه مدل خانومانه، رو زندگی می کردم. داشتم خوش خوشان راه می رفتم و با تخیلات ام خوش بودم و حتی در هوای دود گرفته تهران هم از نسیم صبحگاهی لذت می بردم که کم کم ریتم آهسته ام به تند تبدیل شد و بعد چون کیفم دوشم رو اذیت می کرد و یه هو دیدم مدتیه دارم کیفم رو عین این بچه دبستانی ها با دستم به جلو و عقب می برم و وسط خیابان دارم همزمان با راه رفتن، بازی می کنم و چه حظی خودم و کودک درونم داریم می کنیم  از این مدل راه رفتن. فک کن. :دی  

ولی اگه فکر می کنید من جا می زنم و کوتاه می یام و عطاش رو به لقاش می بخشم به بیراهه رفتید. کله شق تر از اونی هستم که بخوام وسط راه بِبُرم. حالا ببینید. یه آفرودیت تایپی بشم که اصلی هاش جلوم لنگ بندازند:دی اندکی صبر سحر نزدیک استنیشخند

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠

در رثای نیچه

بعضی کلمات هستند که قدرت تغییر دنیای ذهنی آدما رو دارند. فریدریش نیچه (1844-1900) یکی از این فرمانروایان قادری است که افسار به اسب سرکش قلم زده و جملاتی ماندگار آفریده که در طی سال ها از قدرت و تاثیرش کاسته نشده. دو جمله معروفش "هر کس که چرایی زندگی را یافته باشد با هر چگونگی خواهد ساخت" و " هر آنچه تو را نکشد باعث قوی تر شدن تو می شود" به قدری تاثیر گذار بود که شالوده اصلی مکتب ویکتور فرانکل، بنیانگذار معنا درمانی و نویسنده کتاب معروف انسان در جستجوی معنا، بر این دو جمله استوار و برجا شد! خود نیچه در مورد جملات ماندگار هم جمله زیبایی داره بدین شرح که "یک جمله قصار خوب، از دندان زمان سخت تر است و هزاره ها از پای در نمی آورندش بلکه خوراک همه زمان هاست. پس پارادوکس ادبیات است، فناناپذیر در میانه تغییر. خوراکی همواره ارزشمند است چون نمک که هرگز طعمش را از دست نمی دهد" و طعم واژه های نیچه بعد از گذشت بیش از یک قرن از مرگش هنوز تازه و خوشمزه است و عصای محکم و مطمئنی برای در راه ماندگان برای بلند شدن و ادامه مسیر خاص هر کس است.  

بعد از التحریر: هر چند جناب نیچه با به کار بردن واژه عصا از دست من خیلی اوقات تلخ می شوند، چون در جایی دیگر می فرمایند "راهنما باید دست آویزی باشد در جریان سیلاب اما نباید چوب زیر بغل شود. او باید مسیر را باز کند و خود پیشاپیش شاگردان قدم بردارد ولی نباید مسیر را برگزیند." لبخند

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ شهریور ۱۳٩٠

مرثیه ای به یاد از دست رفته مان!

خود لعنتی ام کاری می کنم که اکثر آدم هایی که منو می شناسند بگن "وای دختر تو چه قدر قوی هستی!" صرف واژه قوی بودن بد نیست. اما انتظاراتی که به وجود می یاره و باید بر مبنای اون ها عمل کنی خوب نیست. من قوی نیستم. اتفاقا زمین خورم ملسه فقط به جای نشستن و انتظار اینکه کسی دستم رو بگیره خودم دست رو به زانوم می ذارم و با استفاده از هر عصا و پشتیبان معنوی که دور و برمه بلند می شم! زمان هایی هم هست که ترجیح می دم، درد منو از درون بخوره اما با هر کسی شریکش نشم و دردم رو در تنهایی مزه مزه کنم و در پناه مستی هوشیارانه اش بزرگ بشم. زمان هایی هم هست که کاری که می کنم برعکس نظر دیگران نه از جسارت محض که از ترس و هراسیه که ترجیح می دم به جای فرار باهاش رودررو بشم و برای لحظاتی چشم در چشم خورشید بشم. پس اگه برای اولین بار در عمرم در مراسم خاصی شرکت می کنم اتفاقا به خاطر ترسم از مرگ و اضطراب شدیدم برای فراموش شدن، مرگ و نیستیه و می خواستم برای لحظاتی در سکوت، با فرد از دست رفته احساس یگانگی کنم و خودم رو به جای اون تصور کنم! خودم رو به جای یک بدن بدون روح، جسمی که گذر زمان متلاشیش کرده و شیره وجودش رو بیرون کشیده تصور کنم. تصور به جای کسی که عشق ورزیده، زندگی ها از بطن اش متولد شده و از شیره وجودش تغذیه اشون کرده و حالا بعد از حدود یک قرن زندگی، تنش اینطور خشک و بی رمق و بی جون شده. به قول اکبر عبدی در فیلم مادر "مادر مرد از بس که جان ندارد" خواستم با این شخص (پارادوکسیه که این شخص انقدر به من نزدیک و انقدر دور بود!) در واپسین گذرش به زیر خاک باشم قبل از اینکه تمام این خاطرات و جسمش به تلی از خاک و فراموشی تبدیل بشه.  یادش گرامی.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

واژه های تهی از معنا!

اون جریمه ای که برای رک بودن یا طعنه زدنم رو کنار گذاشتم کردم 1000 تومان هرچند برای هفته گذشته تقریبا 20 تومانی پیاده شدم. ولی به غیر از حس طنز تلخی که نشان دهنده کنترل کم روی افکار و زبان ام هست، نکته جالبش اینه که چه قدر دارم حساسیت هام رو روی انتخاب کلمات افزایش می دم و مسئولیت اش رو به عهده می گیرم. قبلا انقدر روی جملات ام آگاهی نداشتم ولی حداقل این جریمه مالی این تاثیر مثبت رو داره.

ولی موضوع اینه که فهمیدم چطور می شه کلمه ای مثل همدردی رو که یک کلمه کاملا انسانیه وبه مسائل نوع دوستی مربوط  می شه خیلی راحت با افراط بهش گند زد. اشنایی رو در یکی از محل های قدیمی تهران از دست دادیم. در طی سه روز گذشته، بعضی از این "نوع دوستان" روزی 3 بار برای ابراز همدردی سر می زدند! صبح، ظهر، شب. به غیر از بار غمی که روی دوش سوگ دیدگانه، باید بار پذیرایی از این ادم ها رو هم تحمل کنند و خستگی هم اضافه بر غم داغ از دست رفته می شه. یعنی کی می شه چنین فرهنگ های نابجایی منسوخ بشه!

هر چند از ماست که برماست!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

به همه معلمانم

داشتم سریال Gray’s Anatomy رو می دیدم. دیالوگ های فوق العاده ای داره این سریال. جاییش گری داشت می گفت "زمانی هایی احتیاج داریم که زخم هامون رو بلیسیم و ازش بگذریم و زمان هایی هم هست که باید زخم رو به حال خودش رها کنیم". تشبیه بامزه ایه. داشتم فکر می کردم وضعیت این روزای من هم مثل ماده شیریه که در پناه آفتاب گرم و درخشان قلم ساده و زیبا و تاثیرگذار اروین یالوم مشغول لیسیدن زخم هاشه. این تشبیه رو دوست دارم. هم آسیب پذیریم و هم زخم هایی که در گذر زمان بر داشتم رو نشون می ده و هم روند شفادادن که توسط خودمه اما در پناه افتابی که سمبل تمام استادان و راهنمایانی است که چه حضوری و چه غیر حضوری در این مسیر همراهی ام کردند و دریغی از تابش سخاوتمندانه نورشون بر غیرخود نداشتند. این نوشته به تک تک شون تقدیم می شه و عشق ام رو نثار نور و خودآگاهی می کنم که توسطشون بر تاریکی های وجودم تاباندند.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

بخورید و بیاشامید و لذت ببرید.

*دیروز دم دمای ظهر از سر کار گریزی زدم به یکی از کافی شاپ های چهارراه ولیعصر. چای ترش سفارش دادم و منتظر دوستی شدم. مقاله ای راجع به فروید داشت و می خواست یه نیم نگاه به مقاله اش داشته باشم. از کافی شاپ و نشستن در فضای بسته خیلی خوشم نمی یاد. اما خوندن راجع به روانشناسی که یکی از دغدغه هامه به من مجال لذت بردن از مزه کردن چای رو در فضای دود الود کافه داد.  هر چند در حین خوندن مقاله، جاهایی تردید جدی داشتم نسبت به انچه نویسنده به زبان روانکاوی شرح داده اما از کل کل کردن بر سر فروید و مکتبش دست برداشتم و حداقل سعی کردم بدون قضاوت فقط مقاله رو بخونم و نظر بدم. اما تجربه ای که برام جذابیت داشت همون ساعاتی بود که در کنار دوستم بودم و بحث راجع به موضوع مورد علاقه ام. می شه گفت خوش گذشت. حتی اون زمانی که منو به خاطر نحوه خوردن چای که بدون برداشتن سرپوش بالایی فنجان که پر از تفاله بود و باعث ریختن چایی روی میز شد کلی دست انداخت! چه می شه کرد دیگه. بسوزه پدر بی سوادی و دوری از کافی شاپ که باعث این سوتی ها می شه. :دی

دلم اساسی برای دانشگاه و مقاله نوشتن و تحقیق تنگ شده.

** پنج شنبه حوالی ظهر برای ملاقات با استاد عزیزی به حوالی پل همت رفته بودیم. بعد از تموم شدن جلسه، با دوستم برای ناهار به رستوران نایب در ولیعصر رفتیم. چیزی که از این رستوران خوشم می یاد به جز جای دنج و کارکنان خوش برخوردش، هنر جذابیه که در بشقاب غذا به نمایش می ذارن، ترکیبی از سبزیجات رنگ و وارنگ و زیبا در کنار غذا. برای من غذا خوردن یکی از لذت هامه و مزه برام خیلی مهمه. اینه که با این جور رستوران ها حال می کنم. ترکیب لوبیا، سیب زمینی، کرفس و قارچ پخته شده و فلفل دلمه ای کباب شده و جعفری که در کناره های بشقاب گرداگرد یه سیخ اوزون برون یا استیک برشته شده با سس مخصوص و لیمو ترش چیده شده همراه با سالاد فصل و ذرت فراوان، هر ذائقه ای رو نوازش می ده و اشتها رو تحریک می کنه.  خوشمزه

*** یه جریمه برای خودم گذاشتم که هر وقتی رک بودم یا به طعنه چیزی رو به کسی گفتم یه جریمه 2 تومانی برای هر بار بپردازم. فقط باید یه داور پیدا کنم چون برای خودم بعضی حرف ها انقدر بار سنگینی نداره که برای دیگران، انگاری باید خیلی بیشتر از اینا مراقب کلامم باشم. لعنتی شده یه اسب لجام گسیخته. (ببینم به خودم می تونم تند حرف بزنم یا اینم جریمه داره؟:دی)

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

دو پنجره!

یه  داستان زیبا از زندگی یکی از مراجعان دکتر اروین یالوم هست که فوق العاده جذاب، تاثیر گذار و تکان دهنده است برای من:

زنی که همه نوجوانی اش درگیر کشمکش طولانی و تلخی با پدر منفی بافش بود، وقتی برای اولین بار خانه را به مقصد کالج ترک می کرد، پدر با اتومبیل او را رساند. دخترک قصد داشت در طی این مسیر رابطه جدیدی با پدرش برقرار کند. اما پدر در تمام طول مسبر را به غرولند درباره نهر قناس و پر از زباله کنار جاده گذراند. ولی انچه دخترک می دید نهری زیبا و دست نخورده و عاری از زباله بود. پس دست از صحبت با پدر بر می داره و به تلخی به بیرون خیره می شه. سال ها بعد ، پس از مرگ پدر، این امکان را یافت که همان مسیر را دوباره طی کند و متوجه شد در هر دو سوی جاده نهری روان است. با اندوه گفت" ولی این بار من راننده بودم و نهری که از پنجره راننده می دیدم همان قدر زشت و الوده بود که پدرم توصیف کرده بود و نهر سمت دیگه به همان تمیزی بود که من دیده بودم! (برگرفته از کتاب مامان و معنای زندگی - اروین یالوم- سپیده حبیب - صفحه 178)

بعضی وقت ها وقتی با عینک ذهنی خودمون دنیا رو نگاه می کنیم و برداشتمون با دیگران همخوانی نداره، انها رو متهم به بیان خلاف واقعیت می کنیم غافل از اینکه شاید حرف اونا هم درست باشه و زمانی به واقعیت پی می بریم که دیر شده. پس بهتره کمی هم از پنجره دیگران به بیرون نگاه کنیم.

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠

بازی زندگی شما چیه!

به دو تا تحقیق برخوردم که خیلی جالبه. معمولا فرض بر اینه که جدا شدن از کسی که خیلی دوست داری باید مشکل باشه ولی شواهد و تحقیقات نشون داده که:

× در درمان سوگ برای همسران، شواهدی یافت شده که نشان می دهد بیوه های که بهترین ازدواج ها را داشته اند، فرایند سوگ و بازگشت به زندگی نرمال و جدا شدن از فرد از دست رفته را ساده تر از کسانی پشت سر می گذارند که تعارض های عمیقی در زندگی زناشویی داشته اند! ( شاید این در پارادوکس "دریغ و افسوس" نهفته باشد. سوگ در کسانی که زندگی شان به ازدواج با فرد نامناسبی گذشته بسیار بغرنج تر است، زیرا باید هم برای خود سوگواری کنند و هم برای سال های بر بادرفته شان!)

× از طرف دیگر، پژوهش ها در مورد نوجوانان نیز نشان داده است که بچه هایی که در خانواده های سالم و بدون تعارض رشد کرده اند در هنگام نوجوانی روند مستقل شدن و جدا شدن رو سریع تر و راحت تر انجام می دهند. برعکس هر چه قدر فرد در محیط مشکل زا بزرگ شده باشه این فرایند به تاخیر می افته یا در روندش مشکل به وجود می یاد و فرد به والدش وابسته می مونه! (البته این تحقیق در امریکا انجام شده که فرد از سن 18 سالگی زندگی جداگانه ای برای خودش ترتیب می ده)

و معمولا پیش فرض اولیه ای که ماها در ذهن داریم اینه که انسان ها جایی که خوش هستند بیشتر تمایل به موندن دارند و ترک یه ناهنجاری باید براشون راحت تر باشه ولی به چند تا تحقیق جالب برخورد کردم که درست عکس این فرضیه است:

× در تحقیقات دیگه ای به طرز حیرت اور دیده شده که افرادی که در خانواده هایی با والد (یکی یا هر دو) الکی بزرگ شده اند، معمولا در بزرگسالی پارتنرهای الکی را انتخاب می کنند!

× یا افرادی که در خانواده هایی پر از تعارض بزرگ شدند و والد خشنی دارند معمولا پارتنر خشنی خواهند داشت!

می شه از این نتایج این طور برداشت کرد که تغییر دادن پیش نویس و پیش فرض های زندگیمون سخته و ما فقط با بازی که بلدیم راحتیم و دائم اونو تکرار می کنیم علارغم صدماتی که بهمون وارد می شه منتها هر بار با یاران جدید و این چرخه تکرار می شه تا وقتی کسی این دور باطل رو بشکنه و آگاهانه خودش رو تغییر بده.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠

آنکس که نداند و بداند که نداند

عجب شعر بی نظیریه و عجب خوش قریحه بوده این بابا: (ابن یمین فریومدی - قرن هشتم هجری)

آنکس که بداند و بداند که بداند                            اسب خرد از گنبد گردون بجهاند

آنکس که بداند و نداند که بداند                           بیدارش نمایید که بس خفته نماند

آنکس که نداند و بداند که نداند                           لنگان خرک خویش به منزل برساند

آنکس که نداند ونداند که نداند                           در جهل مرکب ابد الدهر بماند

فعلا من در مرحله خرک پرونی هستم. :دی پس  هنوز نیمچه امیدی به من هست. 

و شاعری خوش ذوق و طنز پرداز، با نیم نگاهی به شعر این یمین، وضع کنونی کشور رو این چنین به رشته نظم در اورده (از استاد عالی پیام ملقب به هالو!)

آنکس که بداند وبداند که بداند                        باید برود غازبه کنجی بچراند

آنکس که بداند و نداند که بداند                      بهتر برودخویش به گوری بتپاند

آنکس که نداند و بداند که نداند                      با پارتی و پولی خرک خویش براند

آنکس که نداند و نداند که نداند                      برپست ریاست ابدالدهر بماند

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

صمیمیت

یکی از دغدغه های ذهنی الان من، خودافشاگری و درگیری عاطفی بیشتر با نزدیکان و دوستانمه تا طعم خوش یه ارتباط عمیقتر رو بچشم. خیلی توی این زمینه حرفه ای نیستم ولی الان چند وقتیه که سعی می کنم که از لایه های بیرونی افراد عبور کنم و به لایه های درونی اشون برسم و به اونها هم اجازه شناختن بیشتر خودم رو بدم (بپذیرم و پذیرفته بشم) و برعکس اونچه که در نظر اول ترسناک می رسید خیلی هم برام این پروسه لذت بخش شده.

دادن آدرس وب ام به چند تا از دوستان نه چندان نزدیک شروع این کار بود. دوستانی که بعضی هاشون اهل قلم بودند و خوندن نوشته هاشون تحسین و اعجاب منو برانگیخت یا دوستان دیگه ای که صرفا کنجکاو بودم که ببینم باوجود اینکه چندان آشنایی با من ندارند و صرفا در گذر سفرها با من آشنا هستند چه قدر بعد از خوندن وبم در نگرشون تفاوت ایجاد می شه که الحمداله به غیر از یکیشون بقیه بازخوردی ندادند:دی

با یکی دیگه از دوستان مونثم که نزدیک تر هستم سعی کردم ترسم از طرد شدن رو کنار بذارم و تمرینی در یک محیط امن داشته باشم و بعضی از نقاط تاریک وجود، ضعف ها، ترس ها و حساسیت های موجود در رابطه امون رو بازخورد بدم و بازخورد بگیرم و در پناه اش رشد کنم. اول فکر می کردم این کار یعنی نابودی یه رابطه دوستانه. ولی حالا تعجب می کنم که چه قدر بیان ترسها، حسادت ها و ضعف های شخصیتی، به رغم حدس اولیه امون که تضعیف رابطه بود، رابطه رو عمیق تر و دوستی امون رو پایدارتر کرد و شناخت بهتری و واقع بینانه تری از هم پیدا کردیم و پذیرش بی قید و شرطمون علارغم همه ضعف هایی که در رابطه و در هم دیدیم، سطح رابطه رو به لایه های عمیق تری هدایت کرد.

به عبارتی، وقتی دو فرد (چه در دوستی های هم جنس و چه غیر هم جنس) به طرف هم کشش پیدا می کنند، بار اول جذب ویترینی می شوند که فرد از خودش به نمایش می ذاره ولی این دوستی از سطحی به بُعد دیگه نمی ره و در همون سطح متوقف می شه مگر اینکه دو فرد شهامت این رو داشته باشند که بعد از شناخت اولیه از هم، صداقت داشته باشند و شهامت نشون دادن بعضی از گندهای شخصیتی اشون رو هم داشته باشند و طرفین هم رو، علارغم این سایه ها بپذیرند و و این یعنی صمیمیت ناب و رشد در یه فضای امن که هدف فوق العاده ای برای ارتباط های اجتماعیه.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

حیثیت از دست رفته...

داشتم مطلبی از اقای رضایی می خوندم. جایی نقل جالبی گفته بود که "واژه ها رو هم بی آبرو کردند". برای من از این نظر جالب بود که مدت زمانیه که وقتی کسی از شعر سخن می گه چندان خوشم نمی یاد. حالا که دقت می کنم می بینم من اصل رو رها کردم و به فرع چسبیدم. هنوز هم می شه از شعر و بازی کلمات لذت برد. مهم نیست که چه کسی و کجا و کی، حرمت کلمات رو نگه نداشته و به عنوان ابزار استفاده کرده. نمی شه تهمتی به کلمه زد اگه جایی سواستفاده ازش شده. هنوز هم می شه و می تونم با عطر کلمات مست بشم.

ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام
بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌باید تُهی‌ست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار - فریدون مشیری

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها : شعر و شاعری

عروسی یا شوهرکشون :دی

شوهر دختر عموم یه پسر 25 -26 ساله است که من دوستش دارم از بس بامزه است. بعضی وقت ها بعد از ساعت کار با ماشین ما بر می گرده. این یکی دو ماه اخیر همه فکر و ذهنش شده هزینه خرید عروسی برادر زنش. دیروز تا سوار ماشین شد گفت "اخه این چه وضعشه. یه عروسی باید بریم 2 تومان خرجشه!" بهش می گم " چی شد؟ بالاخره فرناز لباس گیر اورد؟" می گه "اره 700 تومان!!!"تعجب می گم "مگه لباسش چیه؟" می گه "مارک داره. مارک الفا بتا!"

یعنی من عاشق این دختر عموهام هستم. توی سالن عروسی فکر می کنی اشتباهی اومدی به یکی از مراسم های فرش قرمز هالیوود! از بس با این لباس های مارک دارشون فشن هستند! به شوخی بهشون می گم شماها که انقدر خرج سرتاپاتون کردید پس اصلا نباید تو عروسی بنشینید. برید وسط و همش برقصید تا حسابی بقیه ببینند و تحسین کنند شماها رو ، حداقل این همه پول دادید بی نتیجه نمونهنیشخند

دنیای عجیبیه. نه اونا منو درک می کنند که یه کفش کوه 350 تومانی و کیسه خواب 200 تومانی و کوله 150 تومانی و ... می خرم و با کوه و طبیعت گردی و خوابیدن تو چادر لذت می برم اما برای عروسی و لباس، زیاد در قید و بند نیستم، نه من اونا رو که برای یه عروسی چیزی حدود 1.5 تا 2 میلیون خرج می کنند! ولی با اینکه از نظر من اونا خنگند و هزینه بیخود می کنند و از نظر اونا هم من عقلم پاره اجر برداشته، هم رو دوست داریم و با هم خوب تا می کنیم.نیشخند

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

روش زندگی

با دوستی صحبت می کردم. از ناسازگاری های زندگیش می گفت که به حق خیلی سخت بود و به قول خارجکی ها، آینده چندان خوشایند به نظر نمی رسید (the future looks grey). یه هو یه چیزی در مورد خودش و شخصیتش به ذهنم رسید و بهش گفتم که از نظر من آدم پیچیده و چند لایه ایه و بهتر از ادمای معمولی می تونه حوادث و آدما رو تحلیل کنه و سیر یه حادثه رو در اینده حدس بزنه و این توانایی رو مدیون بزرگ شدن در همین شرایط سخته و اگه موضوعات گذشته نبود شاید انقدر رشد نمی کرد.

و اینکه آدم ها در برخورد با موانع چند جور برخورد می کنند.

× نقش قربانی و وابسته رو بازی می کنند. منفعل. بی حرکت. راضی به هر چیزی که پیش بیاد بدون سعی و تلاش. کسی که دچار کرختی احساسات می شه و بی تفاوت به گذر عمر و حوادث اطرافشه.

× نقش سلطه گر و مکنده انرژی دیگران. پرخاشگر، طلبکار از زندگی و همه کس و همه چیز.

× یا اینکه تصمیم می گیرند از همه اتفاقات اطرافشون و هر مصیبتی، به نحو احسن بهره برداری کنند و بزرگ تر از قبل بشند و علارغم همه جراحت ها ادامه بدند به طوریکه به عنوان تماشاگر این افراد فقط شایسته اینند که بلند بشیم و براشون کف بزنیم. (مثل هر کدوم از قهرمان هایی که در برنامه عالی ماه عسل امسال و شاهکار احسان علیخانی و تیمش بودند. ادم هایی که علارغم جراحت های مرگبار، تسلیم زندگی نشده بودند و اتفاقا بهتر از قبل زندگی رو جشن گرفته بودند) و همه ادم های دیگه ای که تصمیم گرفتن زندگی کنند و اتفاقا خوب هم زندگی کنند.

که خوشبختانه دوستم روش آخر رو انتخاب کرده و سعی داره انسان بهتری بشه که هم هست و هم خواهد بود.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

لج و لجبازی

یکی از ویژگیهای شخصیتی من لجبازی، کله شقی و حرف حرف خودمه هست:دی

فکر کنم توی این ماه حداقل دو نفر همین بازخورد رو به من دادند. دارم فکر می کنم کجاها به دردم می خوره و کجاها نه. کجاها درسته یا نادرسته! معمولا به کسی که خط مشی خاص خودش رو در زندگی داشته باشه و روی این خط پافشاری کنه این برچسب رو می زنند. ولی اگه بخوام بدون تعصب بهش نگاه کنم باید بگم خیلی جاها هم صدمه می زنه.

× اگه لجبازی از کودک درون ات سرچشمه بگیره و کاری رو بدون فکر و از روی غریزه و احساس بچگانه انجام بدی مسلما مناسب نیست و می تونه برات دردسر زا باشه.

× ولی وقتی با بالغت بر کاری که همه جوانبش رو سنجیدی پافشاری می کنی اینجا دیگه خیلی هم مناسب و به جاست و نمی شه بهش بگی سر لج افتادی.

دو تا نمونه در همین اواخر برام پیش اومده. یکیش اصرار کسی بر رفع و رجوع کردن گذشته بود، ولی وقتی که می دونم هیچ تغییر فکری نکرده و بی فایده است حرف زدن باهاش، پس اصرار روی موضع ام از روی بالغمه و لجبازی پسندیده ایه.

دومی خرید کفش کوه که تصمیم ام عوض شد و به جای کفشی که دوست داشتم ولی مناسب نبود یکی دیگه رو قراره جایگزین کنم.

هر چند به جز این دو تا، بازم لجبازی های پراکنده ای دارم تو زندگیم ولی حداقل الان دارم سعی می کنم ببینمش و تعدیلش کنم و با بالغم جلو برم.  

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

برنج نماد برکت!

من معمولا هر وقت می رم شمال، توی خیابان جلوی ویلا یه یکساعتی دوی اهسته یا پیاده روی تند می رم. این بار شب اول فقط 20 دقیقه تونستم پایداری کنم و شب دوم 35 دقیقه! بدنم 5 ماه تموم بخور و بخواب داشته (به خاطر شکستگی پا) و حالا دوباره ازش کار کشیدن خیلی سخته. مثل یه بچه نافرمون شده که رام کردن دوباره اش انرژی زیادی می بره.  من از همین جا به تمام ورزشکارهای صدمه دیده که چند ماهی از میادین دور بودند و تمام خانم هایی که زایمان کردند و بعد از چندین ماه دوباره برگشتند و خودشون رو به سطح اولیه کارکرد جسمانی برگردوندند عرض احترام و سلام می کنم. چون حقیقتا سخته :دی

داشتیم از یه مسیر به طرف کوه می رفتیم. یه پیاده روی ملس در هوای مرطوب و گرم شمالی. از دهی رد می شدیم. دیدم از یکی از خونه ها یه خانم بیرون اومد و روی ماشین کنار در برنج خشک پاشید! ازش رد شدم ولی طاقت نیاوردم و ازش پرسیدم چرا برنج ریختید؟ گفت این ماشین پسرمه. نوئه و تازه خریده. روش برنج پاشیدم که برکت داشته باشه براش!

می دونستم برنج نماد برکته ولی برای ماشین فقط دیده بودم به اصطلاح خون می کنند! (قربانی کردن گوسفند یا ماکیان) یه سرچ راجع به برنج و نمادهاش کردم و مثل های بامزه ای در ایران و دنیا پیدا کردم:

در مراسم عروسی در سوادکوه، مادر عروس بهمراه عروس یک ظرف مسی بزرگ برنج می فرستاد که عروس خانم باید هنگام ورود به خانه داماد لگدی به آن بزند و آن را داخل خانه بریزد . یک نفر برنج را جمع کرده ، به عنوان صدقه به نیازمندی میدهند . معتقدند که این کار برکت خانه را زیاد میکند.

در سفره عقد در چوپانان از توابع اصفهان، برنج  بر سر سفره قرار می دهند تا پا قدم عروس خانم با برکت باشد.

دپرده پلو مربوط به قوم  Siirt و از غذاهای سنتی ترکیه و موطن اصلی آن آسیای میانه است. این غذا در قدیم برای تازه عروسها تهیه میشد و به هنگام ورود به خانواده همسر با این پلو پذیرایی میشد. پلو را مادر همسر به دست عروس خانواده میداد و همراه با آن شاید صندوقچه اسرار خانواده را نیز به دست عروس می سپرد. دادن این غذا به دست عروس حاوی این پیام است: " دخترم این خانه اکنون خانه توست؛ اسرار و مشکلات این خانه را درست مانند اسرار و مشکلات خودت حفظ کن و حتی پیش نزدیکترین افراد خانواده ات از آنها سخنی نگو" یوفگایی که دور برنج پیچیده میشود ، به معنی تامین امنیت احساسی عروس از طرف خانواده داماد است. و برنج درون آن برکت و فراوانی زندگی نوعروس، درست مانند دانه های برنجی که به هنگام ورود عروس به خانه خودش بر سرش می ریزند.

در روستاهای تایلند، یک پیر سالخورده ، تختی برای عروس آماده می کند و زیر آن کیسه ای برنج ودانه های کنجد می گذارد تا برکت و خوشبختی همراه عروس باشد.

در ایتالیا هنگام خروج از کلیسا باید بر سر عروس برنج ریخت چون شانس و برکت به همراه دارد.

بعد التحریر: به نقل از مینا: در املش گیلان به رسم شاد باش (بر سر عروس و داماد) برنج و نقل می ریزند.

به نقل از رابعه: من شمالیم ... تو سفره های مذهبی هم سعی می کنند بسته های کوچیک برنج به تعداد مهمانها بذارند بعد که دعاها و قرآن خونده شد کیسه های کوچیک برنج و به مهمانها می دن که به خونه ببرند و با برنج سالیانه قاطی کنند و خیر داشته باشه براشون ... یا موقع عروسی کمی برنج و تو یه کیسه خیلی قشنگ کار شده و زیبا و کوچیک می ریزند و با یه پارچه دور بازوی عروس می پیچند که با ورودش به خونه بختش برکت همراش ببره  و به اون بازوش هم قرآن کوچولو می بندند ...از این احترامها که به برنج میذارند زیاده و زیباست ...چون معتقدیم باید به چیری که از طریق اون روزی می خوریم احترام بذاریم ...  ماهی و آب و برنج برای ما شمالی ها مقدسند .

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

شمال و جت اسکی

سفر این بار شمال خیلی خوش گذشت. این بار همراهان همیشگی امون نبودند و در ویلا تنها بودیم. فکر نمی کردم با نبودن بچه ها خیلی کیف کنیم ولی چشمشون دور، یه مزه متفاوت داشت این بار. چون هر بار که چند تا خانواده با هم می رفتیم این تنبل ها از ویلا جم نمی خوردند و حداکثر مسیری که می رفتند تا دریا بود و شنا و برگشتش که مجموعا 100 متره:دی ولی این بار خودمون بودیم و زمان و برنامه ریزی هم دست خودمون.

در تمام خط ساحلی، بیلبوردهایی برای جت اسکی زده بودند. ما هم به ساحل روبروی جنگل سیسنگان رفتیم که با ماشین 10 دقیقه فاصله است و دستگاه های بیشتری داشت. اول می خواستیم یه دستگاه بگیریم و سه تایی  (با دو تا برادرام) در یک تایم جاهامون رو با هم عوض کنیم ولی دیدیم این کار یه خورده پت و مت بازیه و بعد سه تا دستگاه گرفتیم یک ربعه که 30 تومان برای هر کدوم شد. ولی عوضش این تغییر به نفعمون شد. جت اسکی تک نفره به هیچ عنوان قابل مقایسه با دو نفره نیست. خودت هستی و یه دستگاه و دریای روبروت. من اول فکر می کردم اسکله هست و می ری کنار و خیلی شیک سوار می شی. این بود که هیچ کدوم لباس مناسب هم نپوشیده بودیم. ولی بعد فهمیدیم باید بریم در داخل اب و کمی جلوتر سوار شیم! من به خاطر پام و ترس از صدمه دیدنش با همون کتونی رفتم داخل اب. موقع سوار شدن، اونی که مسئول بود به من می گه "خانم ها حق تکی سوار شدن رو ندارند!" من هم که از رو نرفتم و گفتم "بلیط فروخته بهمون پس ایرادی نداره". بالاخره راضی شد و گفت "فقط اگه قایق گشت ارشاد رو دیدی سریع فرار کن و بیا دم ساحل، یه قایق زردرنگه!" یه توضیح مختصر راجع به کارکردش داد و موتور رو روشن کردم و د برووووووووووووووووووووووو. نمی دونید چه حالی داره سرعت، هیجان، کوبش دستگاه روی آب، پاشیده شدن آب روی صورت، پیچ زدن، کورس گذاشتن با بغلی ها و رد شدن از علائمی که در انتها برای مشخص کردن خط پایانی گذاشتند و لذت عبور از مرز:دی. عالی بود. عالی.

از کارتینگ بهتر بود چون اینجا همه پهنه دریا رو روبروت داری و ترس از خوردن به ماشین های دیگه رو در یک مسیر مشخص شده نداری و از رفتینگ هم بهتر بود چون در رفتینگ مسئول قایق، تعیین کننده مسیر هست و از تو فقط به عنوان نیروی کار استفاده می شه و مغزت تعطیله:دی اینجا هم مسئول بودی و هم تعیین کننده مسیر و هم اوج لذت رو خودت مشخص می کردی. یه جا که داشتم با سرعت می رفتم با همون سرعت یه چرخ کامل زدم و نزدیک بود پرت شم توی اب که به زور خودم رو نگه داشتم. به هر حال تجربه ملسی بود. خدا قسمتتون هم بکنه. حالا که برگشتم به ساحل، بلیط فروشه اومده می گه "دختر تو چه جوری تکی سوار شدی؟" منم گفتم "خیلی عالی بود. مرسی.:دی" می گه "دختر قدغنه تکی سوار شدنش." می گم "چرا؟ یعنی فردا نیام؟ نمی ذارید تکی سوار شم؟" یه نیگاه به چهره هیجان زده ام کرد و خندید و گفت "تو بیا. فردا هم سوار شو. فقط توی این تایم تو تنها و اولین دختری هستی که تکی سوار شدی."

کلاهم رو که باد برد و نتونستم پیداش کنم و وسطاش دیگه روسریم رو هم دراوردم و گذاشتم توی جلیقه چون سرعت به قدری زیاد بود که با اینکه خیلی محکم بسته بودم باز شده بود و جلوی دیدم رو گرفت. شانس اوردم گشت ارشاد منو توقیف نکرد. :دی

نمک ابرود هم رفتیم. وسایل بازی خیلی زیادی اضافه کردند. یکیش سورتمه بود که در یک مسیر مشخص سوار می شدی. تقریبا مثل ترن هوایی ولی در یک مسافت بیشتر در جنگل. فکر کنم نزدیک به 1500 متری بود. بد نبود. سرعتش می رسید به 25 تا. ولی کیه که بعد از سوار شدن بر جت اسکی از سورتمه سواری با این سرعت لذت ببره. :دی تله کابین هم خوب بود ولی تقریبا یک ساعتی در صف معطل شدیم. تازه ما تله جدید رو امتحان کردیم که به خاطر مسافت کمترش متقاضی کمتری داشت، برای نشستن در اون یکی تله قدیمی باید 3 ساعتی در صف می ایستادیم که هچ کدوم از ماها حوصله اش رو نداشتیم.

موتور چهارچرخ هم داشت که دیگه فرصتی نشد این بار. هواپیمای تک موتوره هم داشت که فکر کنم باید جالب باشه. این دو تا رو گذاشتم که بار بعد امتحان کنم. :دی

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها : ماجراجویی ، سفر

برداشتی متفاوت از محاکمه کافکا

دیشب تا حوالی نیمه شب بیدار بودم و نمی تونستم بخوابم. همزمان باران شدیدی هم می اومد و رعد و برق های عجیبی اتاقم رو روشن می کرد. پرده رو کنار زده بودم تا نور برق ها درست به چشمم بخوره و پنجره رو هم باز کرده بودم که صدای بارون نوازش بده گوشم رو. ولی دیشب برای اولین بار از صدای رعد ترسیدم. انگاری غرشی بود توی گوشم. انگاری یه هشدار بود به من! صبح هم هیچ کدوم از خوابام یادم نمونده بود! عجب شبی بود. خدا رو شکر. گذشت.

فعلا رسیدم به بخش مسئولیت و احساس گناه در کتاب روانشناسی وجودی. شب هام پر شده از حرف های فلاسفه هایی نظیر هگل، کانت، سارتر، هایدگر و ... ای خدا به درک من بیفزا!:دی این کتاب از ظرفیت فکریم کمی بالاتره و باید برای جویدنشون خیلی خیلی اروم پیش برم. باید هر لقمه ای رو توی دهنم نگه دارم و برای بلعش روش فکر کنم و متمرکز بشم:دی

مثلا داستان محاکمه فرانتس کافکا رو قبلا خونده بودم ولی حتی یه درصد از دیدگاه زیر بهش نگاه نکرده بودم و کلی از این دید جدید به قصه لذت بردم:

روان شناسی اگزیستانسیال- اروین یالوم- سپیده حبیب- بخش مسئولیت- خلاصه ای از صفحه 399 تا 403

کسی روشن تر از کافکار احساس گناه وجودی را شرح نداده است. امتناع فرد از اعتراف به گناه وجودی خویش و رویاروی شدن با ان موضوع رایج اثار کافکاست. خواننده کم کم متوجه می شود یوزف ک. با دادگاهی درونی روبه روست. محکمه ای واقع در اعماق نهانی وجودش. در ادامه یوزف پیش کشیشی می رود که راه احتراز از دادگاه را از او بیاموزد. کشیش پاسخ می دهد که امید فرار خیال باطلی بیش نیست و حکایتی از مردی روستایی و دربانی می گوید. "مردی روستایی التماس می کند به دادگاه راه یابد. دربان یکی از بی شمار درهای دادگاه به پیشبازش می رود و اعلام می کند فعلا نمی تواند داخل شود. وقتی مرد می کوشد از دروازه بگذرد دربان به او هشدار می دهد: سعی ات را بکن که بدون اجازه من داخل شوی. ولی دقت کن که من زورمندم. در هر راهرویی دربانی بر دری ایستاده که از دربان قبلی زورمند تر است. مرد التماس کننده به این نتیجه می رسد که بهتر است صبر کن تا اجازه دخول یابد. سال ها منتظر می ماند. همه زندگی اش. پیر می شود و هنگامی که درازکش رو به مرگ است اخرین سوالش را از دربان می پرسد: همه می کوشند به دادگاه برسند پس چطور است که در تمامی این سال ها کسی جز من درخواست حضور در دادگاه را نکرده است؟ دربان در گوش او نعره می زند کسی جز تو نمی توانست از این در وارد شود. چون این در برای تو تعبیه شده بود. حالا می خواهم ببندمش."

کافکا بعدها به اهمیت این حکایت در یادداشت هایش اشاره می کند: اعتراف به گناه، اعتراف بی قید و شرط به گناه، دروازه را با جهشی می گشاید. مرد روستایی گناهکار است. نه فقط به این دلیل که زندگی اش را نزیسته با برای ورود منتظر اجازه دیگری شده یا زندگیش را تصرف نکرده یا از دری که تنها برای او تعبیه شده نگذشته، بلکه به این دلیل که گناهش را نپذیرفته و ان را به عنوان راهنما در سرزمین درونی اش به کار نگرفته و بی قید و شرط اعتراف نکرده همان کاری که دروازه را با جهشی می گشاید.

یوزف به دلیل گناه وجودی به دادگاه احضار شد و تصمیم گرفت با برداشت سنتی که از معنای گناه داشت از حضور در دادگاه خودداری کند. اعلام بی گناهی کرد. اخر هیچ جنایتی مرتکب نشده بود. و می کوشید صاحبان قدرت بیرونی را متقاعد کند که قربانی بی عدالتی شده. ولی گناه اگزیستانسیال یا وجودی نتیجه ارتکاب عملی مجرمانه نیست. درست برعکس! او به دلیل کارهایی که در زندگی خویش نکرده گناهکار است!!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٠

خواب

جدیدا یه قلم و کاغذ کنار تخت گذاشتم و صبح که از خواب بیدار می شم هنوز چشم ها کاملا باز نشده سعی می کنم هر چی یادمه بنویسم. خواب ها رو که مرور می کنم از سیر منطقی بینشون و حوادثی که به نحوی در صحنه های مختلف تکرار می شه متعجب می شم. خواب ها همیشه جای کار زیادی دارند.

پریشب خواب دیدم پای راستم کاملا ورم کرده بود.

دیشب خواب دیدم، روی زمین نشستم و یه جوراب ضخیم پامه. یه هویی زیر جوراب یه چیزی وول خورد. احساس کردم یه رتیله. حدسم درست بود و وقتی جوراب رو دراوردم یه رتیل سیاه به زمین افتاد. داشتم دنبال جای نیش می گشتم که دیدم توی مج پام جای یه سوراخ یه سانتی متری عمیق مونده و ورم کرده که توش پر از دانه های سیاه بود. حدس زدم رتیل تخم گذاری کرده. دو طرف زخم رو فشار دادم و تمام اون دانه ها رو از پام بیرون کشیدم. نگران بودم که اگه تخمی باقی مونده باشه و اون بچه رتیل توی پام بزرگ بشه!!

الحمدالله که تکلیف ورم پام هم معلوم شد. اینه خواب دنباله دار من. نمی ذارم ورم پام بدون تکلیف بمونه حتی در خوابنیشخند

مثلا اولین چیزی که از این دو تکه خواب به ذهنم می رسه، آسیبیه که به من وارد شده. پام صدمه خورده و سعی می کنم بدنم رو از این اسیب خلاص کنم. کمک از بیرون نیست و این خود من هستم که سعی می کنم دو دستم رو در دو طرف حفره بذارم و همه تخم ها رو بیرون بیارم. پس حس اسیب دیدن و احساس کنترلی که برای برطرف کردن زخمم دارم، دو مضمون اصلی این خواب هست. اما چرا پا؟ توی هر دو خواب پام آسیب دیده. خیلی راحت می شه فهمید که پا نمادی از راه رفتن و حرکت و رشده. پس تا وقتی که من آسیب رو برطرف نکنم و زخم رو تمیز نکنم قادر به حرکت و ادامه نیستم. در واقع این زخم، جلوی رشدم رو می گیره. در ضمن پای من با اینکه جوراب ضخیمی و تنگی به پا داشته و قاعدتا باید از ورود رتیل جلوگیری می کرده موفق به این کار نشده. ایا دفاع هایی که برای حفظ خودم به کار می برم برخلاف ظاهر ضخیم و مقاومش، ناکارامد و سسته؟ از طرفی نگران هستم که یکی از تخم ها جا بمونه و بچه رتیل در پام بزرگ بشه. ایا می ترسم این اسیب دائمی باشه و اگرچه زخم رو به ظاهر تمیز کردم در اینده برام مشکلی پیش بیاد؟ اینکه تنها کسی که در این خواب به من کمک می کنه خودم هستم هم می تونه بیانگر دو مساله باشه. یکی حس تنهایی که یکی از دلواپسی های غایی بشریه و دوم احساس کنترل معقولی که حتی در خواب هم دارم و خودم مادر خودم هستم و مسئولیت رو به عهده می گیرم.

بعد از التحریر: دکتر شیری لطف کردند و طبق روانشناسی یونگی گفتند که : رتیل و عنکبوت میتونه نماد رابطه مسموم با مادر هم باشد.

چون روابط ظاهری من و مادرم چندان مسموم نیست (رابطه یک دختر ارتمیسی و مادر دیمیتری)  اگه بخوام از این منظر نگاه کنم شاید این نماد مادر درون خودم باشه که والد منتقد و سخت گیریه برای خودم. در تعبیر این خواب من سعی کردم از روش روانشناسی وجودی برای تعبیر خواب استفاده کنم و به احساسی که در لحظه خواب دیدن دارم توجه می کنم و تداعی ازاد می کنم اتفاقات موجود در خوابم رو. از خیلی روش ها می شه برای تعبیر خواب استفاده کرد. یکی از بهترین تعبیر خواب ها مال فرویده که در کتاب تعبیر رویاها سعی کرد به تعبیر کامل یکی از رویاهای خودش درباره زنی به نام ایرمانام که او را برای جراحی نزد یکی از دوستان همکارش فرستاده بود دست پیدا کند. از زمان انتشار رویای ایرما نظریه پردازان و درمانگران زیادی، تعبیرات جدیدی از ان را ارائه کرده اند و حتی تا امروز یعنی یکصد سال بعد، جنبه های نوینی از ان رویا در ادبیات روانکاوی آشکار می شود. پس تعبیر کامل یک رویا؟ فراموشش کنید! من هم سعی کردم بدون نگرانی از اشتباه بودن دل رو به دریا بزنم و تعبیر کنم. لبخند

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠

اروین یالوم

* ادم هایی که رنج به ما می دهند، خیلی اوقات رنج کشیده هایی هستند که از زخم های خودشون نتونستند عبور کنند و یه جایی اون زخم باید تسلی و تشفی بگیره و نمی گیره.

 

** از دکتر اروین یالوم (روانپزشک و استاد بازنشسته دانشگاه استنفورد) خیلی خوشم می یاد. یه جورایی شیفته منشی هستم که از روی کتاب هاش براش متصور شدم. از نظر من آدم رشد یافته ایه که در مسیر رشدش به دیگران هم کمک می کنه. به عنوان استاد بهش نگاه می کنم و از کتاب هاش کلی مطلب یاد گرفتم و دارم سعی می کنم به غیر از به حافظه سپردن کمی هم زندگیشون کنم.

این آدم که در دهه های پایانی (متولد 1931) عمرش هست در مورد یکی از دغدغه های مهمش هم که مرگ و پایانه، کتاب و اشارات زیادی داره و گروه های درمانی هم برای بیماران سرطانی و لاعلاج داره و در  این راه به افراد زیادی کمک می کنه. یه جایی از این آدم که بی مذهب هم هست، پرسیده بودند خودت از چی مرگ می ترسی؟ و گفته بود من اواخر هفته به تنهایی برای کنفرانس و شرکت در محافل علمی از شهری که داریم بیرون می رم. بعد از یکی دو روز همسرم هم می یاد پیشم که تعطیلات با هم باشیم. برگشتنه مسیر رو با قطار می یایم و وقتی به ایستگاه می رسیم اول منتظر می شم که خانمم سوار ماشینش بشه و راه بیفته و بعد من پشتش با ماشین خودم می رم. و تمام دغدغه و نگرانیم برای زمانیه که من نیستم که مراقب زنم باشم!!

و نکته جالبش اینه که این آدمی که انقدر دغدغه همسرش رو داره از 15 سالگی باهاش آشنا بوده و در این عمر 80 ساله اش با همین خانم زندگی می کرده و خودش در کتاب هاش در جاهایی به گرایشش به برخی از مراجعان مونث اش هم اشاره کرده ولی به جای کار عادی و راحت تر که برخی از اقایون این زمانه می کنند مثل دائما زوج عوض کردن یا خیانت به همسر، یه بازبینی روی شخصیت خودش داشته و در موارد حاد به مشاوره با افراد متخصص پرداخته! از نظر من این آدم که در سراسر عمرش روی خودش کار کرده و همچنین به افراد زیادی در زمینه مشکلات شخصیتی، اضطراب مرگ، سوگ و ... کمک کرده و دانشش رو از طریق کتاب نشر می ده، یه ادم فردیت یافته است. خدا حفظش کنه و عمر طولانی بهش بده که فوق العاده وجود چنین آدم هایی برای جامعه ارزشمنده و به سختی می شه جایگزینی براشون متصور شد.

کتاب هایی که از دکتر یالوم به فارسی ترجمه شده که اگه حوصله همش رو ندارید حداقل رمان وقتی نیچه گریست رو بخونید که فوق العاده ارزش خوندن داره.   

    خیره به خورشید (غلبه بر اضطراب مرگ)(staring at the sun, overcoming the terror of death, 2008) – ترجمه مهدی غبرایی – انتشارات جیحون

هنر درمان (ن‍ام‍ه‌ای‌ س‍رگ‍ش‍اده‌ ب‍ه‌ ن‍س‍ل‌ ج‍دی‍د روان‌درم‍ان‍گ‍ران‌ و ب‍ی‍م‍اران‌ش‍ان)‌ (The Gift of Therapy: An Open Letter to a New Generation of Therapists and Their Patients, 2001)- ترجمه سپیده حبیب – نشر کاروان

مامان و معنای زندگی (روایت‌هایی از روان‌درمانی)( momma & the meaning of life, 1999)- ترجمه سپیده حبیب – نشر کاروان

وقتی نیچه گریست یک رمان بی نظیر  (when Nietzsche wept, 1992)- ترجمه سپیده حبیب – نشر گلشن راز

دژخیم عشق (روایت‌هایی از روان‌درمانی) (Love's Executioner and Other Tales of Psychotherapy, 1989) – ترجمه مهشید یاسایی – نشر آمون

 روان درمانی اگزیستانسیال (روانشناسی وجودی)( Existential Psychotherapy, 1980)ترجمه سپیده حبیب – نشر نی

 نظریه و عمل در روان درمانی گروهی (The Theory and Practice of Group Psychotherapy, 1970)– ترجمه مهشید یاسایی – نشر دانژه

 و کتاب اروین یالوم نوشته دکتر روتلن جاسلسن و ترجمه سپیده حبیب (نشر دانژه) که گذری بر زندگی و چگونگی شکل گیری افکار اروین یالوم  و خاستگاه نظریه او در گذر زندگی اش است. در این اثر که محصول یک مصاحبه طولانی از یالوم است کودکی، شرایط خانوادگی و اجتماعی، تحصیلات یالوم با شفافیت و صداقت روایت می شود.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠

بازم مرگ و نیستی

شبا که توی اتاق در اون سکوت محض شبانه و بدون سر صداهای ازاردهنده روزانه روز تختم هستم و اماده خواب می شم دلم خیلی می خواد بنویسم. دارم وسوسه می شم یه لپ تاب بگیرم فقط برای نوشتن در سکوت شبانه و در حالی که روی تختم دراز کشیدم. من از نوشتن روی کاغذ خوشم نمی یاد و به همون اندازه از تایپ کردن و دیدن کلماتی که به زیبایی نقش می بندند لذت می برم. شاید به خاطر فرم نازیبای نوشتاری خودم باشه که تایپ رو ترجیح می دم و شاید به خاطر این باشه که بعد از کمی نوشتن دستم درد می گیره و دیگه نمی تونم روی کلمات و جملات تمرکز داشته باشم و ذهنم پرت می شه به یه دنیای دیگه.

فعلا شبا سرم رو به کتاب اروین یالوم (روانشناسی اگزیستانسیال) گرم می کنم. هنوز که هنوزه از بخش مرگ نتونستم برم بخش های بعدی. یعنی دلم نمی یاد. حس می کنم خیلی از بخش هاش رو ناخوداگاه خذف می کنم. اینه که برای جبرانش، تا حالا سه بار این بخش رو خوندم و هر بار از دیدن نکات جدیدی که بار اول به چشمم نیومده حیرت زده می شم.

کلا روان نژندی یعنی یه دفاع ناکارامد در برابر اضطراب. در برابر اضطراب مرگ که یکی از چهار دلواپسی اصلی بشری است دو تا دفاع وجود داره.

1. یکیش اعتقاد به استثنا بودن خود فرده

2. دیگری اعتقاد به نجات دهنده غایی.

در حالت اول، فرد به دنبال رشد و به فردیت رسیدن و کلا فردگرایی می ره و در حالت دوم فرد به دنبال وابستگی و در یکی مستحیل شدن و به دنبال یه نیروی برتر در زندگیش می گرده. هر کدوم از ما از یکی از این دو نیرو پیروی می کنیم. مثلا خود من بیشتر حالت اول رو بازی می کنم. چه زمان مشکل به وجود می یاد؟ وقتی که فرد حالت افراطی در پیش می گیره.

مثلا در حالت اول که فرد خیلی منم منم می زنه و قله های زندگی رو یکی پس از دیگری فتح می کنه وقتی با یه تجربه مرزی یا همون Border experience  طرف می شه مثل تجربه نزدیک به مرگ (تصادف خطرناک و ...) یا بیماری لاعلاج یا مرگ عزیزی یا طلاق و ...، حس استثنا بودنش صدمه می خوره و می گه من هم؟ چون تا به حال خودش رو از کل جدا کرده بود و با این حس استثنابودن زندگیش رو ادامه می داد و خودش رو از وقوع همه این تجربیات دور نگه می داشت. و اینجاست که دیگه این حس استثنا بودن که صدمه خورده نمی تونه جلوی اضطراب های زندگیش که ریشه اصلی همشون اضطراب مرگه رو بگیره و کل روان فرد در معرض خطر و فروپاشی قرار می گیره و دچار اضطراب می شه.

در حالت دوم، چنین شخصی می تونه از مذهب کمک بگیره یا در یکی شدن و وابستگی شدید به یه شخص خاص مثل مادر، همسر، معشوق یا مشاور و .... این کجا آسیب رسونه. به هر حال اشخاص در زندگی ما پایدار نیستند و یه اتفاق مثل مرگ، طلاق و .. می تونه اعتقاد به پایدار بودن این نجات دهنده غایی رو در ما از بین ببره. یا مثلا با وجود یه بیماری لاعلاج حتی فردی که با اعتقاد به خدا از فردیت خودش در برابر حوادث حفاظت می کرده احساس خیانت در رابطه خدا، بندگی می کنه و نمی تونه خودش رو از اضطراب مورد خیانت گرفته شدن نجات بده و می پرسه چرا من؟

حالا این اضطراب مرگ، چطور کمک می کنه، جایی نوشته "اگرچه نفس مرگ آدمی را نابود می کند، اما اندیشه مرگ نجاتش می دهد" یعنی زمانی که با اضطراب ها و دلواپسی های فانی بودنمون روبرو می شیم و با سیلی اندیشه به نیستی از خواب می پریم، می تونیم از ظرفیت های باقیمانده زندگیمون بهتر استفاده کنیم و زندگیمون رو نصفه نیمه بازی نکنیم. چون همین یک بار قراره زنده گی کنیم.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ شهریور ۱۳٩٠
تگ ها :

کیمیاگری

یکی از استادهام همیشه می فرمایند در هر تجربه ای، خِرَد نهفته در اون رو بگیرید و خود تجربه رو رها کنید. تجربه رابطه عاطفی ام که مصادف شد با شکستن پام، تجربه گزنده ای بود. ولی الان که دیگه تقریبا تونستم از لحاظ عاطفی و حسی به خودم مسلط بشم به یه نکته جالب پی بردم که اگه همزمان دچار شکستگی پا نمی شدم شاید برای تسکین دردها به عادت همیشگی ام، به کوه و طبیعت پناهنده می شدم و انقدر توی دردهای نگفته ام، عمیق نمی شدم و در شخصیت و کارهای غیرمنتظره ام غور و تفحص نمی کردم. پس الان که پام خوب شده حتی در این شکستگی و خونه نشینی چند ماه اخیر هم خیرش رو می بینم و ناراضی نیستم. و اتفاقا همین استاد می گفت در سختی هاست که ما رشد می کنیم. و هم خودم متوجه این تغییر شدم و هم اطرافیانم این رشد و تغییر نگرش رو به هم بازخورد می دند. پس الان که می تونم خِردهای نهفته در این تجربه رو ببینم راحت تر می تونم رهاش کنم (هم خود تجربه هم و هم احساس خشم و ناامیدی نهفته اش رو) و دوباره آرامش درونی ام رو به دست بیارم.

در واقع می شه اینطوری گفت که وقتی معصومیت احمقانه شخص دچار ضربه می شه و فرد از دنیای بیرون صدمه می خوره، احساس یتیم بودن می کنه و بعد از اتمام سوگواری برای از دست دادن هاش (که مدت زمانش برای اشخاص مختلف متفاوته و کسی می تونه همه عمر رو در سوگواری به سر ببره و به مرحله بعد نره)، با بازیافتن جنگجوی درونی اش، مس اتفاق رو به طلا تبدیل می کنه و مسیر دیگه ای رو (براساس بینش و بصیرت هایی که از تجربه اش به دست اورده) ادامه می ده.

و کیمیاگری یعنی همین.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٠

خدای مذاکره

* نیمه شب در خواب ناز بودم و دیدم موبایلم داره زنگ می زنه. بلند شدم ریجکتش کردم و بعد سایلنت و خوابیدم. صبح براش زدم شما؟ اونم برام زده ببخشید خود شما؟ می گم شما نصفه شبی زنگ زدی بیدارم کردی. بالاخره بعد از کلی کاراگاه بازی کاشف به عمل اومد که یه شماره ای (مشابه شماره من) اسم ام اس داده به یه یاسی خانومی. یاسی خانوم هم راپورت داده به علیرضا خانی که این بابا به من اس ام اس داده من نمیشناسمش. شما بیا چک کن ببین کیه!!!

یعنی عجب ملت تعطیلی داریم به خدا

فقط جلوی خودم رو گرفتم بگم علیرضایی بابا شما چند سالته؟ این یاسی خانومتون چند سالشه؟ به نظر teenager می اومدند. یعنی امیدوارم اینطوری باشه. وای به بزرگسالانی با این بازی!

** ارکتایپ شناسی نظریه ای است که بعد از یونگ و روانشناسی عمیقی اش گسترش پیدا کرد و 8 تیپ شخصیتی مردان و 8 تیپ شخصیتی زنان از بین خدایان یونانی در امد. یکی از خدایان یونانی Hermes است. هرمس تایپ ها که خدای سخنوری اند و تیپ های شخصیتیشون می تونه از بهترین معلم ها (پیامبر) تا کلاهبردارها در نوسان باشه. خوش صحبت و اغواگر و باهوش هستند. راز الود و دارای سرعت بالای انتقال هستند. کلا در مذاکره استاد هستند.

فوق العاده این تیپ برای من جذابه و خودم یه جورایی چون به نوشتن علاقه دارم کمی از این تیپ رو زندگی می کنم و بیشتر به ادم هایی این تیپی جذب می شم.

فقط این ادم های سخنور باهوش و ای کیو بالا نقاط ضعفی هم دارند. بعضی هاشون اقیانوسی هستند به عمق یک وجب و بعضی هاشون هم نوجوان ابدی باقی می مونند و نمی تونند همه جنبه هاشون رو بازی کنند و چه قدر ادم حیفش می یاد که بذارشون کنار. یه جنبه تاریک دیگه این ادم ها اینه که می تونند کاملا از لحاظ عاطفی blind باشند. خود من یه جایی در شرایط فوق العاده سخت که انتظار همدردی از یه دوست هرمسی رو داشتم کف کردم وقتی کاملا من و وضعیت سخت منو ندید گرفت و در وضعیتی که احتیاج به ساپورت همه جانبه اش داشتم یه هو همه چیز رو رها کرد و چند وقتی ذهنم درگیر این نادیده انگاریش بود. هر چند حالا می فهمم که اون انکار و نادیده گرفتن، چندان با شخصیت کنونی اش در تضاد نیست. نوجوان ابدی کسی است که نمی خواد بزرگ بشه و خوشی های مقطعی رو بازی می کنه. روانشناسان وجودی معتقدند کسی که نوجوان ابدی می مونه به خاطر ترس از بزرگ شدنه (نزدیک شدن به پایان زندگی) و شاید از دست دادن مراقبت و حمایت دیگران باشه و به هر حال فرد نمی خواد مسئولانه با زندگیش برخورد کنه که می تونه ناشی از اضطراب مرگ باشه و سرگرم شدن به روزمرگی، اعتیاد به کار یا رابطه عاطفی یا صرفا روابط جنسی و ...

پس می تونه کارکرد دفاعی فرد برای گریز از فکر کردن به انتها و تمام شدن مقطعی از زندگی باشه.  

دکتر شیری دمت گرم. این کلاس به هم خیلی چسبید.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ شهریور ۱۳٩٠