داستانک

دخترک نگاهی برای آخرین وداع به بدن بی جون و دهان نیمه باز جسد می اندازه و بعد چارقد رو روی صورت جسد می کشه تا از هجوم دیدگان زنده گان در امان باشه و بدن بی جونش هراسی به دل اشون نندازه. اتاق هر لحظه شلوغ تر می شه و کم کم با صدای گریه و زمزمه قران پر می شه. از اتاق بیرون می یاد تا عطر نسیم شباهانگاهی رو تنفس کنه. از بیرون نگاهی به اتاق می اندازه. تحمل شلوغی و سر و صدا رو نداره ولی دوباره به اتاق بر می گرده. یکی دنبال کافور می ره و اون یکی توی کمد دنبال کفن کربلایی زن می گرده. کفن رو پیدا می کنند و بازش می کنند تا از بودن 7 تکه اش مطمئن بشند. همراهش گردن بند و گوشواره خاک متبرک هم هست تا مرده با زیورالات از اون دنیا دیدن کنه. دخترک یاد فراعنه مصری می افته و تکاپوشون برای هر چه باشکوه تر رفتن به اون دنیا و دستش رو برای نخندیدن می گزه. بالاخره کافور می رسه. موقع تکان دادن جسد که می شه اتاق از خیل جمعیت خالی می شه و دخترک می مونه و یه نفر دیگه. سنگینی جسد به بدن لاغز و بی گوشت اش نمی خوره! یکی وایساده و مراحل غسل رو شرح می ده بدین شرح که اول بدن شستشو داده می شه و بعد با کافور و بعد با اب مقطر! دخترک به ارومی بدن رو شستشو می ده جوری که بدن بی جون دردش نگیره. مراقبه که اب توی دهنش نره و دمای اب نه سرد باشه و نه گرم. سه بار سر رو شستشو می ده و بعد دست می کشه تا ببینه که سر ترق صدا می ده به نشانه تمیز بودن! از وسواس طرف خبر داره و اصرارش برای شستشوی کامل موها. موها هنوز هم پرپشت و زیبا هستند اما بدن متلاشی شده. دیگه اثری از اون زیبایی زنانه نیست. پیری با شدت به همه بدن هجوم اورده و همه نشانه های جوانی رو به تاراج برده.

بعد از این همه تحمل مشقت و مراقبت یکی داد می زنه ایشالله که غسل اتون درست باشه. دخترک که از زمان و مکان غافل شده به خودش می یاد. دوباره نگاهی به بدن بی روح می کنه و یه نگاهی به صورت گوینده و زیر لب و نامفهوم می گه حالا اگه درست نبود و از اون دنیا پسش اوردند دوباره می شوریمش! بد لبش رو می گزه تا اسیر وسوسه بلند گفتن این جملات نشه.  بدن اب کشیده و تمیز رو روی پارچه می ذارند و بیرون می برن. دخترک هم بیرون می یاد. از نگاه مضطرب و ترسان دیگران پرهیز می کنه! نگاه های هراسان و گریزان از مرگ ادما رو خوب می شناسه چون خودش هم این اضطراب رو داره! حالا بدن بیروح که به میت تغییر نام داده باید کفن بشه. در نحوه کفن کردن اختلاف می افته ولی بالاخره تکه های پارچه یکی یکی بسته می شه و زیورالات هم در اخر انداخته می شه و حالا میت می تونه خیالش راحت باشه که مجوز ورود به اون دنیا رو پیدا کرده! میت مثل یه مومیایی روی تخت منتظر تشییع جنازه است و دخترک خسته از این همه فشار روحی می ره تا دوشی بگیره و دوباره فردا یه زندگی معمولی بی مرگ رو شروع کنه.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠

کتابخونه کوهستانی!

* دیدی بعضی شبا منتظر یه اس ام اس یا یه زنگ تلفنی! حالا از کی و چی فرقی نمی کنه فقط گوشیت زنگ بخوره! دیشب از اون شبا بود.

** خوندن از بچگی درمن ریشه دوونده. از همون 5-6 سالگی که مامانم یه کتاب کهنه زرد ورق ورق شده پر از داستان های قدیمی رو سر ظهر دستش می گرفت و برای دخترک شیطون گریزپای اش می خوند تا اون رو در خونه نگه داره و من که چه مشتاقانه دل می سپردم به داستان همه شاهزادگان جنگجو و با درایتی که به جنگ غول ها و دیوها می رفتند و پرنسس رو از چنگ دیو بدذات نجات می دادند. در میانه قصه، مادر خسته از کار روزانه و نگهداری سه بچه خوابش می برد و منِ خواب گریزون با همه دل نگرانی هام از سرنوشت شاهزاده قصه ام منتظر بیدار شدنش می شدم ولی معمولا ادامه قصه رو حواله می داد به فردا ظهر. از همونجا بود که تصمیم گرفتم خوندن رو خوب یاد بگیرم تا برای قصه خوندن مشکلی نداشته بودم و دیگه از دوم دبستان بود که تقریبا روون شدم. دوره دبستان رو با ژول ورن و قصه های شاهنامه و امیرارسلان نامدار و قصه های خوب برای بچه های خوب و تن تن و میلو طی کردم. حالا بعد از این همه سال هنوز که هنوزه اشتیاق خوندن و سهیم شدن در رویاهای دیگران در من هست و این شعله خاموش که نشده هیچ، بل که بیشتر هم زبانه می کشه. حتی بعضی وقت ها متهم می شم به زیادی خوندن و وابسته به کتاب بودن! اینه که هر وقت ادم هایی رو می بینم که عین من از خوندن لذت می برند و در هر فرصتی کتابی همراهشونه تا از وقت های پِرت اشون استفاده کنند لذت می برم و باهاشون همذات پنداری می کنم حتی اگه حیطه و موضوع خوندن هامون با هم متفاوت باشه. حالا در یک حرکت جالب کوهنوردها یه کتابخونه کوهستانی در پناهگاه واقع در قله توچال درست کردند و هر کدوم کتابی رو به این کتابخونه اهدا کردند. هر چند من یکساله توچال نرفتم و هر وقت هم که پام می رسه به قله، دیگه نای حرکت ندارم چه برسه به خوندن اما از این حرکت کتابیشون لذت بردم.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب ، کوه

روزمرگی

شبا که توی تخت به حالت نشسته کتاب می خونم و افکار زیادی از سرم می گذره دوباره وسوسه می شم یه لپ تاپ بگیرم و انلاین و داغ و تازه فکرام رو بنویسم و یادم می ره که کامپیوتر قبلی رو بخشیدم که شبا وقتم رو پای نت حروم نکنم و به کارام برسم. البته خدا رو شکر فقط وسوسه شبانه است و روز که می شه انگاری سحرجادوش با نور افتاب از بین می ره.

انقدر فکرهای مختلف توی سرم چرخ می زنه که بعضی وقت ها ارزو داشتم مثل دامبلدور (در قصه هری پاتر) یه شیشه خاطره داشتم که فکر هام رو جدا می کردم و داخلش قرار می دادم و هر وقت دوست داشتم می تونستم بازیابیشون کنم و سر فرصت راجع به اونها فکر کنم! چون خیلی وقت ها با گذشت زمان فکرام یادم می ره و بحثی که برام خیلی جذاب بوده دیگه توی ذهنم نمی مونه. حیف که بی ایمکاناتیم وگرنه چی می شدیم :دی

دوستی رو که مشاوره می خونه وسوسه کردم که بره کتاب "آسیب شناسی روانی" رو بخره و هفتگی یه فصل اش روبخونیم و باهم راجع به محتویاتش بحث کنیم تا کار برای من اسون تر بشه. ولی وقتی رفته کتاب رو بخره یه خورده اش رو خونده و پشیمون شده و می گه سخته و از پسش بر نمی یاد!! انقدر پشیمون شدم چرا این بابا رو ترغیب کردم بره مشاوره بخونه! باید مخش رو می زدم بره روانشناسی تا حداقل الان یه پارتنر درسی برای روانشناسی خوندنم داشتم. :دی

من فکر می کنم صرف نوشتن و بیان افکار و احساسات حتی اگه با خودسانسوری هم باشه یه جور شفای درونیه. اینه که این روزا اگه خیلی می نویسم و افکارم رو توی ذهنم نگه نمی دارم دقیقا کارکرد ارام بخش ها رو برام داره و چه تاثیر فوق العاده ای هم داره. از نوشتن لذت می برم.  جزو کارهاییه که با لذت خاصی انجام می دم. وقتی داشتم فصل "مصرف مواد روان گردان" از کتاب اسیب شناسی رو می خوندم اثرات استفاده از مواد رو که نگاه می کردم متوجه شدم نوشتن یکی از اون مواردیه که همون اثرات مثبت استفاده از دارو ها مثل سرخوشی و گاهی اروم تر شدن رو برام داره. :دی

عجب سوسیس بندری درست کردم دیشب. تعریف از خود نباشه اشپزیم خوبه. در زمینه کیکی و دسری بی استعداد بودم که خوشبختانه با اومدن این پودر کیک های اماده، می تونم در برابر چشمان منتظر این برادران شکمو شرمنده نشم.:دی مارک رشد خوب بود فقط وقتی سرد می شد کاملا بیات می شد و مارک ای سودا به خوشمزگی مارک رشد نبود! شماها مارک پیشنهادی دارید؟

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

دوستان قدیمی

* با دو تا از هم مدرسه ایهای قدیم برای زنده کردن خاطرات گذشته بیرون رفته بودیم. محل زندگیمون در یکی از محلات جنوبی تهران بود ولی جالبه که خانواده سه تاییمون روی درس انقدر حساس بودند و ما برای تحصیل بعد از مقطع دبستان برای چند تا مدرسه خوب در ان زمان امتحان دادیم و با سرویس به مدرسه که از خونه نیم ساعتی راه بود می رفتیم. حالا بعد از گذر چندین سال دور هم جمع شده بودیم. الی در منچستر انگلیس ساکنه و برای یه دوره یه ماهه بازدید از خانواده و دوستان اومده بود. با شیرین هیچ وقت دوست صمیمی نبودم. اما مشکلی هم باهاش نداشتم و برام جالب بود که  در حین گپ زدن از کتاب "وقتی نیچه گریست" اروین یالوم حرف زد و گفت قصد خریدش رو برام داشته! و وقتی فهمیدم اونم مثل من یه ایمیل برای یالوم فرستاده تعجبم بیشتر شد و بعد وقتی از قصدش برای فرستادن خشکبار برای ادرس خونه اش داشت بیشتر سورپرایز شدم چون دقیقا خودم هم همین قصد رو داشتم!

ادما بعضی وقتا چه قدر از هم دورند و بعضی وقتا چه قدر به هم نزدیکند! انگاری بعضی ها رو دوباره باید شناخت! طیف کتاب هایی که می خوندیم هم خیلی شبیه بود و نوع تفکری که در حین یه صحبت 2 ساعته اشکار می شه. خلاصه از هم صحبتی باهاش خیلی لذت بردم. خدا رو شکر زندگی زناشویی عالی هم داره و اولین زوجی بود که می دیدم بعد از چندین سالی که از ازدواجش گذشته و یه بچه داره خیلی راحت به شوهرش می گه واقعا خدا خیرت بده که اومدی منو گرفتی و خوشبختم کردی و شوهر هم متقابلا همین رو بهش می گه و  می گه ما با هم هیچ مشکل خاصی نداریم!!

بهش گفتم به خاطر زندگی خوب و عالی که داری انقدر ذهن ساده و اروم و پاکی داری و غرض و مرض نداری. خودش می گه چون زندگی زناشویی پدر و مادرم خیلی رمانتیک و عاشقانه بود ماها مدل دیگه ای بلد نیستیم زندگی کنیم و من چه قدر به زندگی شادی که داره غبطه خوردم و خوشحال شدم. دیدن شادی و خوشبختی و یه زندگی هماهنگ در این مملکت عصبی، خیلی لذت داره. امیدوارم همیشه همینطور با هم شاد باشند.

** اطلاعیه: گمشده: یه دوست به اسم مجی سوئدی بود که وب داشت. وبش فیلتر شده. بی زحمت اگه هست و اینجا می یاد ادرس وب دیگه اش رو بده. :دی

*** از معصومه عزیز به خاطر توضیح مطلب قبلی ممنون "عزیزم بین نورون های عصبی که انتقال دهنده های عصبی هستند فاصله وجود دارد هورمون دوپامین و دیگر هورمون هاانتقال دهنده های شیمیایی هستند که مابین این نورنون ها قرار می گیرند و وجودشون باعث انتقال به نورونها می شود البته خیلی ساده توضیح دادم انتقال دوپامین تعداد ثابت ندارد بلکه میزان ترشح ان تاثیر گذاره اونی که شما فکرکردی ثابته تعداد نرونهای عصبیه در خصوص ساختار نرون ها مطالعه کن کارکرد هورمون ها برات ساده میشه " فقط می شه بگی جنس این انتقال دهنده های عصبی چیه؟ مایع هستند؟

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

این چی بید؟

دارم کتاب آسیب شناسی روانی نوشته روزنهان و سیلگمن ترجمه یحیی سیدمحمدی رو می خونم و عجب سخته! مخصوصا به داروشناسی و کارکرد مغز که می رسه به گل مردابی می مونم که توی مرداب گیر کرده نیشخند

مثلا راجع به کارکرد دوپامین که انتقال دهنده عصبیه و اگه مقدارش زیاد بشه باعث اسکیزوفرنی می شه و من هنوز گیج می زنم که مگه انتقال دهنده های عصبی تعدادشون ثابت نیست؟ یا فرضیه نوراپی نفرین در درمان افسردگی که از اون هم فهمش سخت تر بود. اگه سطح نوراپی نفرین ها به مقدار زیاد افت کنه ما بسیار برانگیخته و و در نتیجه افسرده می شیم. بعد نوراپی نفرین رو در انتقال عصبی با شکل توضیح داده که هنوز که هنوزه نفهمیدم چی به چی شد! پناه برخدا! حالا نه اینکه بقیه کتاب رو عالی و روون باشم ولی حداقل راحت تر از این بخش داروییشه! از اولش هم سر تجربی و زیست همین طور بودم. بی خود نیست رفتم رشته ریاضی. الان هم که دکتر رفته بودم، دکتره می گه کپسول چی می خوری. می گم این. تعجب کرده و می گه فکر نکنم اینو بهت داده باشه بعد یه اسم مشابه داد و گفتم درسته خانم دکتر همین بود. بعد عین این پیرمرد و پیرزن ها می گم قربونت من که سواد تجربی مجربی ندارم خودت هر چی می دونینیشخند

خلاصه که یه معلم برای این قسمت های دارویی و مغزی کتاب اسیب شناسی پیدا می کردم خیلی خوب بود. مغزم به تنهایی نوکشه.

بعد از التحریر: می گم چه قدر نوراپی نفرین ها به گوشم اشناست. یه دفعه یادم افتاد که منو یاد ملکه نفر تی تی مصر می اندازه :دی خداییش شبیه.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب

ایا صرف بینش داشتن کافیه؟

یه فکری چند وقتیه ذهنم رو به خودش مشغول کرده و عین یه موج سینوسی هی می ره و بر می گرده! سوالم از خودم این بود که ایا صرف بینش داشتن کافیه که فرد برطبق اشون عمل کنه و زندگی برطبق عقایدش داشته باشه؟ و با یه نگاه گذرا به ادم های دور و بر و نگاهی به تاریخ می بینم که نه.

فردریک نیچه (1844-1900) فیلسوف بزرگ قرن حاضر که به قول فروید کسی بود که بیش از هر ادم دیگه ای بینش نسبت به خودش داشت ولی در 10 سال اخر عمرش دچار افسردگی و روانپریشی می شه و ماجرای عشق کوتاه عفیفانه اش با سالومه و پریشانی بعد از اون.

مارتین هایدگر (۱۸۸۹ - ۱۹۷۶)فیلسوف بزرگ معاصر که در زمان هیتلر بود و به حزب نازی می پیونده و در ماجرای کتاب سوزندان که در زمان ریاست بر دانشگاهش اتفاق می افته و رفتارهای ضدیهودیش و...!

اریک برن (1910-1970) روانشناس و بنیان گذار TA که با اقبال سراسری در دنیا و حتی در ایران مواجه می شه و بعد از سه بار طلاق به قولی از دلشستگی و در واقع بر اثر سکته قلبی می میره و مکتب اش سودی برای خودش نداشت.

حالا یه کمی از این ادمای بزرگ فاصله بگیریم و کمی به زندگی معمولی خودمون و ادمای دور و برمون نگاه کنیم. خود ما هم در خیلی از مسائل زندگی بینش نسبت به اون مساله رو داریم ولی علارغم این اگاهی مسیری رو طی می کنیم که می دونیم اشتباه است! و این برای من جای سوال داره؟ منی که می دونم این روش، منش، برخورد، ارتباط درست نیست چرا در بودن در این وادی اصرار بی جا می ورزم؟

خوب نگاه می کنم، خوب تحلیل می کنم، خوب می نویسم اما موقع عمل که می رسه:

   هم نشینی با کسی که نباید ...

   تعلل در کنار گذاشتن یه ادم که بهت صدمه می رسونه ...

   احساسی (عصبانیت، خشم، غم و ... )که از کنترل خارج می شه...

   احساس دیگران رو جریحه دار کردن ...

   حرف و سخنی که جاش نیست و نباید گفته بشه...

   کنایه و طعنه ای که نباید زده بشه...

   کنترل نکردن افکار خورنده روح و انرژی...

   تعلل در شروع کاری که حتما باید انجامش بدی ...

خلاصه موندم توش. چرا بینش داریم اما گاهی عمل نداریم؟ فاصله بین بینش و عمل رو چه چیزی پر می کنه که نداریم؟ چرا بعضی زمان ها مطابق با عقیده ای که داریم عمل نمی کنیم؟

بعد از التحریر: عجب جوابی داده ندا، مرسی عزیزم. استفاده کردمگل

"سلام، به نظر من از بینش تا عملکرد و واکنش صحیح را مهارت ها پر میکنن و تازه از تحول(شروع حرکت انرژی ساکن در فرد) تا مرحله تغییر که با کمک مهارت ها امکان پذیره موانعی هست تحت عناوین مختلفی مثل مقاومت های فیزیکی و روانی، که باید پاسخگوی اون بخشها هم بود!!!انگیخته ها ،سایه ها،و عقده ها و کمپلکسهای سرکوبگر و... که تازه خیلیهاش هم به شکل مکانیسمهای دفاعی خودکار دراومدن که با وجود آگاهی به درست و غلط بودن مساله ای باز هم در کسری کمتر از ثانیه فعال میشن و  ما باز به خودمون میگیم من که میدونستم چرا دوباره اینجوری شد!فقط فرقش اینه که با داشتن بینش هزینه ای که هر دفعه میدیم کمتر و کمتر میشه تا اینکه مهارت ها به گونه ای در ما نهادینه بشه که قبل از فعال شدن این مکانیسم ها و گول گربه نره و روباه مکارهای بین راه رو خوردن بتونیم بینش رو به کمک مهارت در زمان صحیح و قبل از اینکه کار از کار بگذره بکار ببندیم.البته هنوز هم دارم فکر میکنم بهشنیشخند ارادتمند"
  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠

سه دیدگاه درباره خودکشی ارنست همینگوی

* طبق نظریه پیروان روانشناسی یونگ و کسانی که درباره اسطوره ها می نویسند خودکشی به خاطر غلبه کردن عقده مادره. (مادر کمپلکس یا عقده مادر آرزوی ما برای بازگشت به دوران جنینی و مورد مراقبت قرار گرفتن و بودن در امنیتی مادر گونه است) در کتاب "عقده مادر در روابط زن و مرد" نوشته رابرت جانسون تصریح می کنه که علت خودکشی همینگوی علارغم تمام ماجراجویی هایی که داشته و شکار و گاو بازی در اسپانیا و ترک کردن فرزندش به خاطر غلبه عقده مادر بوده.

* در کتاب روانشناسی وجودی نوشته اروین یالوم تاکید می شه که به رغم تمام ماجراجویی های همینگوی و به استقبال خطر رفتن چون به شدت اضطراب مرگ داشته و نتونسته بر اون غلبه کنه به استقبال مرگ رفته تا با مرگ خودش بر مردن غلبه کنه.

* در کتاب "آسیب شناسی روانی" نوشته روزنهان و سلیگمن، افسردگی رو پیش درامد اکثر خودکشی ها می دونه. فهرست خودکشی های مشهور طولانی است: مرلین مونرو، ارنست همینگوی و ... سه انگیزه برای خودکشی وجود داره: خودکشی هنجارگسستگی: به وسیله گسستگی ویرانگر دز رابطه فرد با جامعه اش ایجاد می شود. از دست دادن شغل، ثروت و ... خودکشی خودخواهانه: زمانی روی می دهد که فرد پیوندهای بسیار اندکی با همنوعانش دارد. خودکشی نوع دوستانه: به درخواست جامعه صورت می گیرد. مثل هاراکی ری یا خودسوزی راهبان تبتی. متفکران نوین دو انگیزش دیگر را برای خودکشی در نظر گرفته اند. پایان: پایان مشکلات را در مرگ می بینند. دستکاری: برخی دوست دارند با مردن دنیایی را که باقی می ماند دستکاری کنند. انتقام از دلباخته طرد کننده، نابودی زندگی دیگری و ...

پ.ن.1: خلاصه که هنوز بحثه چرا این بابا خودکشی کرده و هر کسی از ظن خودش شده یار همینگوی.

پ.ن.2: یعنی من عاشق اینم که راجع به یه موضوع از دیدگاه های مختلف بخونم. کلی ذوق کردم دیدم در هر سه این کتاب راجع به خودکشی همینگوی بحث شده بود و هر کدوم از نظریات انقدر متفاوته! کلا تفاوته که جذابیت ایجاد می کنه. وگرنه همش بشین فروید بخون یا یونگ یا وجودی و تا اخر با یه مکتب جلو برو. اما در کنار گذاشتن همه اینهاست که جذابه و اخر هم نمی فهمی کدوم درست می گه. مگه اینکه خود همینگوی زنده بشه و شهادت بده به راستی و درستی یکیشون. :دی

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠

ضربتی زدی، ضربتی نوش کن یا بازی برنده برنده!؟

داشتم مطلبی راجع به افسردگی می خوندم از طرفی یکی از بچه ها پیشنهاد داده بود که راجع به نحوه برخورد با طعنه و کنایه های دیگران هم بنویسم.  خواستم به دوست عزیزم پیشنهاد بدم که از روش نادیده انگاری استفاده کنه ولی همونطوری که می دونید یکی از عوامل ایجاد کننده افسردگی سرکوب خشم نسبت به دیگرانه و جهت دهیش به سمت " خود" منه. یعنی شما از دست کسی ناراحت می شید و به دلایل گوناگون مثل ترس از مجازات یا ترس از طرد شدن و حتی نداشتن مهارت انتقادی و ... این ناراحتی رو به فرد بروز نمی دید و سرکوب می کنید. در طول زمان و تکرار این مساله و بنا به شدتش این خشم سرکوب شده می تونه به صورت افسردگی بروز پیدا کنه. پس راه حل مناسب چیه؟

به نظرم مهم تر از حرفی که زده شده حجم احساسیه که ما به اون اتفاق (حرف دیگری) اختصاص می دیم. پس اول ارزیابی اینکه ایا از احساسات اولیه زیربنای خشم خودتون  آگاهید و آیا افکار و انتظارات شما منطقی است یا خیر. (در صورت بله به لاین زیر برید و در غیر این صورت از بازی خارج بشید. :دی)

دوم ارزیابی اینکه ایا حرفی که به شما زده در جمعی بوده و ممکنه سخن اون شخص روی نظرات جمع بر شما تاثیر بذاره یا نه؟ (در غیر اینصورت بستگی به خودتون داره که بخواین برید لاین بعدی یا نه)

سوم ارزیابی اینکه شخصی که به شما کنایه و طعنه زده ایا فرد موثر و نزدیکی در زندگی شماست یا دختر همسایه پسرخالتونه که شاید دیگه نبینیدش و براتون مهم نیست! (بازم اینجا بستگی به خودتون بداره که ادامه بدید یا نه، اگه حرف نزده توی گلوتون گیر می کنه برید لاین بعدی)

می شه سه تا کار در مقابلش کرد. * روش پرخاشگرانه: واقعه رو برای خودمون بزرگ نمایی کنیم و اختیار احساساتمون رو از دست بدیم. (رجوع به ارک تایپ پوزیدون) * روش منعفلانه : کل موضوع رو کوچیک جلوه بدیم و انکارش کنیم یا نادیده بگیریم که منجر به افسردگی می شه. * روش جرات مندانه: یه ارزیابی واقع بینامه از ماجرا داشته باشیم و حرف و احساسات امون رو بی کنایه به طرف مقابل انتقال بدیم. رفتاری که شما به وسیله آن می توانید بدون انجام رفتارهای پرخاشگرانه, به دیگران نشان دهید که از آنها رنجیده یا عصبانی شده اید .

اگه از روش سوم می خواین استفاده کنید: روانشناسان معتقدند وقتی در روابط اجتماعی مشکلی پیش می یاد حتما باید در همون لحظه یا مدت زمان کوتاهی بعد از واقعه که خشم کمتر شده و احتمال بروز عمل احساسی کمتره موضوع رو مطرح کنیم. اول اینکه باید از احساس خودت در قبلا رفتار یا حرف اون فرد صحبت کنی و کل رفتار و یا شخصیت فرد رو زیر سوال نبری. (وقتی تو این حرف رو به من گفتی احساس ... ) دوم اینکه وقتی موضوعی رو دارید طرح می کنید نباید موضوعات قدیمی تر رو داخل کنید، فقط از موضوع این بار باید حرف بزنید. (دوسال پیش هم توی اون سفر به من گفتی ...) سعی کنید از بالغتون صحبت کنید و از کودک (اختیار رو به دست احساسات دادن) یا والدتون (سرکوب کردن و دستوری) استفاده نکنید و کلا در فضای احترام امیزی انتقادتون رو مطرح کنید و از تخریب فرد مقابل بپرهیزید و به حرفها و دلایل اون هم گوش بدید.

پ.ن. 1: من از دست کسی به حق ناراحت شده بودم، اول سعی کردم کامل ندیدش بگیرم و ماجرا رو فراموش کنم ولی بعد با یه گیر اون چنان منفجر شدم و نامه ای براش نوشتم که هرچند درست بود ولی منصفانه نبود نه به خاطر اون که به خاطر شخصیت خودم. بنابراین ندید گرفتن فقط می تونه باعث بروز احساسی شدید بشه و چندان راهبرد درستی نیست.

 پ.ن.2: یه سری اشنا داریم که میانگین سنی این خواهر و برادرها بالای 60 ساله. موضوعات کوچک و قدیمی و مهم و غیرمهم جمع و بیان نشده حالا در یک مساله ای که احتیاج به همفکری دسته جمعی اشون داره اثر گذاشته و دقیقا رفتار یه کودک 7 ساله رو درنحوه برخوردشون با هم مشاهده می کنی. همون لجبازی ها و قلدربازی و کنایه های کودکانه. پس حتما خشم اتون رو بروز بدید وگرنه در سن 70 سالگی رفتار ناپخته یه بچه 7 ساله رو خواهید داشت.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ مهر ۱۳٩٠

روزمرگی

* ها یه کلیه دردی گرفته بودم که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه. جشن تولدی هم که دعوت بودیم از ترسم کیک و خوراکی هاش رو نخوردم و خودم رو به اب بسته بودم. دیگه اخراش می ترسیدم توی اب خفه بشم انقدر لیتر لیتر اب خوردم. :دی توی جشن تولد هم که ترک ها وسط رو گرفته بودند و با رقص اشون غوغا می کردند. از رقص ترکی خوشم می یاد. مخصوصا ریتم تند پاهاشون. باید برم رقص ترکی رو یاد بگیرم. یکی هم گیلکی که با سینی می رقصند و کلی فضا می خواد کلا من از رقص های فضا دار و شلنگ تخته انداز خوشم می یاد. چیه توی نیم متر جا وای می سند و می رقصند. والله به خدا.

** دیشب دوستم زنگ زده می گه یه کتاب اسم ببر می خوام برات بخرم. منم ذوق زده گفتم یه کتاب نایاب هست اونو برام بخر. (خاطرات، رویاها، اندیشه ها، کارل گوستاو یونگ، پروین فرامرزی، آستان قدس رضوی) می گه بچه جان 40-50 تومان نندازی گردنم. می گم به من ربطی نداره خودت گفتی. :دی یعنی با دوست باید اینطوری رفتار کرد تا حساب دستش بیاد. :دی ولی خوش خوشانم شدا. کلی شبی حال کردم که چه دوست خوبی هستم که دوستام به فکرم هستند.  فک کن.نیشخند

*** دیشب یکی از دوستام منو دیده می گه تو یه تغییری کردی که نمی دونم چیه ولی بهت می یاد. می گم تغییرم اینه که 5 کیلو فربه شدم. :دی دقیقا این 6 ماه خونه نشینی به اندازه 5000 گرم به هم اضافه کرد. بی خود نیست ادمایی که خونه نشینه اند اختیار وزن از دستشون خارج می شه. طفلی ها حق دارند. وقتی خونه هستی به خاطر اینکه حوصله ات سر نره هی می گردی ببینی خوراکی چی داری و اینطوری ناگزیر همش در حال خوردن هستی و به ناچار یه خورده اضافه وزن هم پیدا می کنی. می فهمی! مجبوری :دی ولی دوباره فصل کوهپیمایی زندگی ام داره شروع می شه و نزول وزنی ام.

**** عزیزی که به من می گی نمی تونی خودت رو با من مقایسه کنی چون من کفش 350 تومانی می خرم که معادل نصف ترم شماست. عوضش من فوق دانشگاه ازاد قبول شدم و برای هزینه اش نرفتم و دوباره نشستم برای سال بعد تا دولتی قبول شدم که هزینه ازاد رو ندم. پس عزیزم می بینی که منم روی خرج کردنم حساس ام و اگه این کفش رو با این قیمت گرفتم به این خاطره که برای کاریه که برام ارزش داره.

و متاسفانه یا خوشبختانه دستم توی جیب خودمه و مال پدری نیست که دلم نسوزه، پس ناچارا با حساب کتاب خرجش می کنماسترس

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب

زندگی دوباره!

* دچار سرماخوردگی روحی شده بودم این روزا، چه بد عنق شده بودم!

** یه بابایی می فرمایند "جوری زندگی کنید که انگاری بار دومیه که دارید سناریوی زندگیتون رو بازی می کنید، بدین معنی که مسئولیت 100 درصد کارهاتون رو به عهده بگیرید و انتخاب هاتون رو مال خودتون بدونید".

هر چند کلام سنگینیه و اعتقاد بهش بار زیادی رو به دوش می ذاره اما اگه قرار باشه که به این سوال جواب بدم که اگه زندگی کنونی ام، نسخه یه زندگی انجام شده باشه ایا مثل اولی اجراش می کنم یا به عبارتی زندگی تا بدینجام رو مسئولانه قبول می کنم و می پذیرم؟ باید اقرار کنم اول بین جواب بله و خیر تردید داشتم چون وقتی خط سیر زندگی رو از بالا می بینی شاید بخوای یه راه دیگه رو انتخاب کنی و کامل خط سیرت رو عوض کنی ولی الان دیگه به بله بیشتر متمایلم. چون اگه بخوام بگم اشتباهات زندگی قبلی رو تکرار نمی کنم دارم به همه تجربه هایی که به دست اوردم و همه خرد و شعوری که از زمین خوردنم حاصل شده بی اعتنایی می کنم. پس فکر کنم جواب بله رو انتخاب کنم. هر چند مطمئنا بدون درد و زخم زندگی شیرین تره اما حاصل زندگی بدون رنج می شه یه نااگاهی و معصومیت احمقانه. دور و برتون رو نگاه کنید اگه قرار باشه از اطرافیانتون میزی رو با ادم های کاملا شاد و بی غم و بی اشتباه پر کنید شاید به سختی بتونید چنین کسانی رو پیدا کنید چون هر کسی تکه ای از رنج روزگار رو در زندگیش چشیده حتی ادم های موفق و خوشبخت از نظر ما هم بالاخره رنج از دست دادن رو تجربه کردند. پس مساله زندگی بدون رنج نیست مساله چگونگی برخورد با دردهاست و گذر ازشون و تجربه اندوختن.

و من هم در حد توانم سعی می کنم درجا نزنم و اگه جایی کُند پیش می رم یا حتی زانو می زنم و می ایستم هم برام نشانه ای از انسان بودنمه و قابل احترامه. فقط زمانی برای استراحت و انرژی گرفتنه و بعد دوباره حرکت...

و با جمله ای از اروین یالوم متنم رو تمام می کنم که "گذشته رو تاریخ روانی تاثیر می ذاره اما چیزی که می تونه تاثیرها رو جابه جا کنه، برداشت ما از تاریخ روانی امونه!"

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠

تفاوت جنس

* فکر نمی کردم تا ایستگاه 5 بتونم برم ولی خدا رو شکر. این چند وقت، بیش از عدم توانایی دچار ترس و عدم اعتماد به نفس شده بودم. حالا درک می کنم وقتی در موضوعی شکست می خوریم چه قدر دوباره ایستادن و شروع مجدد مهمه. اگه به ترس هامون اجازه بدیم در تسخیرمون بگیرند هیچ وقت دوباره نمی تونیم در کاری که شکست خوردیم قد علم کنیم. این موضوع می تونه شکست کاری، عاطفی یا هر مساله دیگه ای باشه. خیلی از موفقین جهان ادم هایی بودند که در شکست هاشون نمونده بودند و علارغم همه ترس هاشون دوباره بلند شده بودند. مثل قصه ادیسون که وقتی بهش گفتند چطور تو بعد از 1000 بار شکست در تولد برق، جا نزدی و در جواب گفت من 1000 بار شکست نخوردم من 1000 راهی رو کشف کردم که به تولید برق منجر نشد! و این روحیه شجاع و تسلیم نشدنی ادیسون بود که نامش رو در دنیا پراوازه کرد. خلاصه که شاید از نظر شما مساله ام چندان مهم نباشه ولی برای من دوباره کوه رفتن و نترسیدن و استفاده از پاهام یه چالش شده بود. ولی دارم دوباره اعتماد به نفس کوهیم رو بازیابی می کنم. خدا رو شکر.

** حالاست که دارم تفاوت جنس رو درک می کنم! تفاوت یه کفش 25 تومانی که از گمرک خریده بودم و کفش 360 تومانی اسکارپا! هر بار بعد از کوهپیمایی تا یه هفته تمام بدنم درد می گرفت و همیشه ربط به ناامادگی و ضعف جسمانی ام می دادم ولی این بار با این پایی که 6 ماه پیش شکسته شده بود و ریتم تند بالا رفتنمون، بدنم عالی جواب داده و دردی ندارم! تازه دارم می فهمم کفش هم مثل یه دوسته. بعضی از دوست هات مثل همون کفش گمرکی هستند. کفش هستند اما تمام مدت اذیتت می کنند و  تو از سر کفش ندانی متوجه این موضوع نمی شی و فقط وقتی که از سر خوشبختی یه اسکارپا گیرت می یاد تازه می فهمی تفاوت این و آن تا کجاست!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

بی قرار

بی‌قرارم
می‌خواهم بروم
می‌خواهم بمانم
دارم در ترانه‌ئی مبهم زاده می‌شوم
گونه‌هایم گُر گرفته است
تشنه نیستم
می‌خواهم تنها بمانم
در اتاق را آهسته ببند


خانم ها خوب می دونند که بعضی روزا اختیار حس و منطق از دستشون خارج می شه. امروز از اون روزاست که منطق بار و بنه اش رو جمع کرده و ذهنم تقریبا از دستم در رفته. حالا هی بیانیه می دم که همه چیز تحت کنترله و شهر ارومه ولی سر هر کی رو گول بمالم خودم که خودم رو نمی تونم سیاه کنم. بابا هر چی نباشه خودمون یه عمر زغال فروش این شهر بودیم.

حالا بوی مینار مادرم می‌آید
بوی حنا، هفت‌سالگی، سوال، سفر، ستاره ...
می‌خواهم به بوی ریواس و رازیانه بیندیشم
به بوی نان، به لحن الکن فتیله و فانوس
به رنگِ پونه و پسین کوه
می‌خواهم به باران، به بوی خاک
به اَشکال کنار جاده بیندیشم

چه قدر خوبه که فردا می رم کوه. حتی تلفظ نجویده کوه هم به ذهنم ارامش، پایداری و شادی می یاره. یه قدم، دو قدم ... خستگی ... باد خنک ... یه پیچ دیگه ... مقصد ... استراحت ... حرکت ... سکوت ... غوغا ... فکر ... حس شیرین ... عضلات گرفته ... پیچ  بعدی... منظره شهر دود گرفته از بالا ... رسیدیم ... انگاری غوغای درونیم در تخته سنگ ها و شن های مسیر نه اینکه حل بشند که قابل تحمل تر می شند که حتی شیرین می شوند که حتی ارامش به  هم می دهند و از همه بالاتر کوه به من درس بودن و پابرجا ماندن علارغم همه بی مهری های طبیعت رو می ده. کوهی که در گذر سال ها بوده و زخم های زیادی رو بر تن هر صخره اش می تونی ببینی. شلاق باد و بی مهری اب و گذر زمان روی تن خسته اش مونده. اما این کوه زخم خورده، این فیلسوف فهمیده و این رند زمانه هر باری که روی تنش راه می رم به من می گه "اینو که تونستی انجام بدی هر کار دیگه ای هم می تونی فقط باید بدونی هر مسیری با قدم اول شروع می شه! فقط تو بلند شو و شروع کن. اباریکلا دختر خوب!"

باور کنید خودم شنیدم. خودش به هم گفت. در گوشم گفت.

شب پیش خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم
انگار که تعبیر تمام رفتن‌ها
بازگشتِ به زادرودِ شقایق است.

 جدایی نادر از سیمین رو دیدم. چه تلخ بود.  ترمه چه کیفی می کرد با این پدر و بعد چه غمی یه دفعه هجوم اورد به دنیای 11 سالگیش و چه لرزه ای افتاد به شادیشون! این تصمیم اخر برای 11 سالگیش خیلی زود بود! و سمیه 7 ساله که سهمش از دنیا چه قدر تیره بود و کودکی کردنش با بدبختی ادم بزرگا قاطی شده بود!

گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه‌های بی‌وقفه‌ام پنهان کنم.

دلم چی می خواد؟ اینجا نمی شه نوشت و گفت. چشم ها و گوش های نامحرم دلم رو چه کنم؟! بذار فردا یواشکی توی گوش باد نجوا کنم! بذار فردا برسه. بذار کوه رو ببینم. بذار ...

نگفتمت وقتی که خاموشم
تو در مزن؟

دوباره متنم رو می خونم. چه قدر قاطی واطی. از امروزم جز این انتظاری نمی رفت!

امروز هم کسی اگر صدایم کرد
بگو خانه نیست
بگو رفته است شمال
می‌خواهم به جنوب بیندیشم
می‌خواهم به آن پرنده‌ی خیس، به آن پرنده‌ی خسته ...
به خودم بیندیشم ...!

پ.ن. شعر اسمانه از سید علی صالحی

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠

انگیزه کسب قدرت و جنون ویرانگری در پس انگیزه نجات روح پنهان شد!

فعلا دارم کتاب تنها راه نوشته آدولف گوگنبال و ترجمه سیمین موحد انتشارات ماز رو می خونم. تازه فصل 5 هستم. ولی تا همین جاش هم جذبم کرده. این کتاب درباره پایداری زندگی زناشوییه اما برخلاف اسمش درهمون فصول اولیه زیراب ازدواج رو زده و گفته "ساختار ازدواج و خانواده غیرطبیعی، غیر غریزی و محصول مصنوعی بشر هستند. ازدواج برخلاف طبیعت است و به این علت است که ما این همه شکل های مختلف ازدواج را در طول تاریخ و در بین ملل مختلف می یابیم" یا "خود فریبی بزرگ عصرمعاصر: ازدواج برای دستیابی به خوشبختی!" حالا تا صدای اعتراضتون در نیومده بگم که در نهایت می خواد به این برسه که ازدواج رو محلی برای رشد و رسیدن به فردیت برای هر کدوم از زوج ها می دونه و روابط زناشویی محملی برای دستیابی به خود واقعیست چون همسر بیش از هر کس دیگه می تونه نقاب ها و سایه ها رو در ما مشاهده کنه و اگه بتونیم از کشاکش فرافکنی های طرفین، خودمون رو بیرون بکشیم می تونیم در سایه این ارتباط نزدیک و متقابل رشد کنیم.

در فصل روند رشد فردیت، هدف از زندگی رو دستیابی به رستگاری می دونه که متفاوت از خوشبختی است و در گذار از رنج ها حاصل می شه. در پناه این عقیده، مذاهب مختلف وارد عمل شدند که راه رستگاری رو به ادما نشون بدند و هر کسی راه خودش رو بی عیب و نقص و تنها راه می دونست. در صورتی که میلیون ها راه برای رسیدن داره و حتی می شه به نقل از روحانی فیلم مارمولک گفت که به تعداد ادما راه برای رسیدن به بهشت وجود داره! اما وقتی گروه، فرقه یا افرادی به قصد هدایت ادما، خواسته و راه خودشون رو بهشون تحمیل می کنند می شه همون حکایتهای اشنای دور و بر خودمون که با ضرب زور می خوان عقیده ای رو به خوردمون بدند و نتیجه اشناش می شه بیزاری از همه مذاهب ظاهری مذهب در کشورمون. و شاید هدف نهفته اشون رو هم با همین جمله بشه نشون داد که " انگیزه کسب قدرت و جنون ویرانگری در پس انگیزه نجات روح پنهان شد! "

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب

توهم توطئه

من فیس بوک خیلی سر نمی زنم و هر چند هفته یه بار فقط سر می زنم که ببینم چه خبره و چه اتفاقاتی افتاده توی این محیط مجازی. این بار دیدم یکی از دوستای دوره راهنمایی ام که منو پیدا کرده بود و اد کرده بودمش، یه کامنت برام گذاشته به این مضمون که "تو اسم منو از لیست دوستات پاک کردی و اگه دلیلی برای این کار بود خوب به من می گفتی و اگه ما پیشرفت نمی کنیم به خاطر همین غیردمکرات بودنمونه و اگه می خواستی من چیزی رو نبینم خوب مستقیم صحبت می کردی و از این حرفا" بهش می گم "دختر خوب بین من و تو که اتفاق خاصی که نیفتاده که انقدر زود نتیجه گیری کردی، از طرفی چیزی هم نیست که بخوام ازت پنهان کنم، اونم منی که ماه به ماه هم اپ نمی کنم. انقدر اختلافات سیاسی هم که نداریم که ترس ادم فروشی و این حرفا داشته باشم"

حالا تازه این دوستم متعلق به یه خانواده تحصیل کرده است و چند سالی هم امریکا زندگی کرده و انقدر زود قضاوت می کنه و حکم نهایی رو می ده. الان که بهش بیشتر فکر می کنم می بینم که ما ایرانی جماعت از هر قشر و هر فرهنگی، یه جورایی توهم توطئه داریم و برای هر چیزی فلسفه بافی می کنیم. یاد دایی جان ناپلئون افتادم که همش فکر می کرد انگلیسی ها قصد کشتنش رو دارند. :دی

کتاب: دائی جان ناپلئون – ایرج پزشکزاد – محل خرید: دستفروشی های میدان انقلاب

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : کتاب

کفش پاشنه بلند یا کوتاه!

من واقعا نمی خوام غر بزنم، ولی چرا تا وقتی کتونی به این راحتی و به این زیبایی هست، من الان یه کفش یه خورده پاشنه دار پوشیدم و هی احساس می کنم پای بیچاره ام تحت فشاره و انقدر تعجب کرده بیچاره از بس که عادت نکرده؟! آخه چیرا انقدر به ما زنا ظلم می شه؟ :دی

اوه اوه. این کفش رو. چه بلایی سر استخون های پا اورده! عمرا من این کفشه رو بتونم بپوشم و حالا راه هم باهاش برم. نشستن باهاش رو شک دارم بتونم چه برسه به راه رفتن باهاش! :دی

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

دو داستان!

وقتی مسیح رو بعد از به صلیب کشیدن دارند آتش می زنند، پیرزنی چوب خشکی رو با هزار مکافات حمل می کنه و در تل اتش می اندازه که در سوختن مسیح نقشی داشته باشه، مسیح از دیدن تن فرتوت و ضعف و تلاش پیرزن، اشک از چشماش جاری می شه و می گه ای به قربان تو سادگی مقدس!

در هنگامه بر دار کشیدن حلاج، هر کسی سنگی می انداخت، شبلی گلی در انداخت. حلاج آهی کرد. گفتند آخر این همه سنگ انداختند هیچ نگفتی از این گل آه کنی؟ گفت: آنها نمی دانند معذورند. از او سختم می آید که داند و نمی باید انداخت.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

چیز کیک و کافی شاپ

* هفته گذشته که به خاطر مساله ای سردرگم بودم، یکی از دوستام رو دیده بودم و از یکی دیگه مشورت خواسته بودم. این هفته دو تاشون زنگ زدند جویای حالم شدند و یکی دیگه که از یکی از دوستای مشترکمون شنیده بود که پشت تلفن سطح انرژی صدام پایین بوده اومد پیشم و منو برد کافی شاپ و چیز کیک خوردیم و تازه چیز کیک اش رو دوست نداشت و مال خودش رو هم به من داد. حقیقتا دوست خوب نعمته مخصوصا اوناییش که چیز کیک دوست ندارند ولی سفارش می دند نیشخند خدا این نعمت ها رو از من نگیره.

** من فضای کافی شاپ رو دوست ندارم، هم به خاطر فضای بسته و تاریک و هم به خاطر دود الوده بودنش که نفس ام می گیره ولی به خاطر خوردن چیز کیک و پاستاش می رم. دوستم به هم می گه خوب بچه جان برو از اق بانو (چهارراه کالج، نبش تالار وحدت) یه چیز کیک بگیر و ببر خونه و بخور، فوق العاده هم خوشمزه است. می گم "نه اینطوری مزه نمی ده. ولی وقتی می ری کافی شاپ، سر یه میز کوچولو چسبیده به میز بغلی می شینی بعد یه دختر خانم جذاب یا یه پسر خوش تیپ یه برش کوچیک چیز کیک می ذاره جلوت که از همون اول استرس داری که چه قدر این برش کوچیکه و الانه که تموم بشه. اینه که با وسواس تکه های کوچیک ور می داری و سعی می کنی با اروم خوردن این لذت رو کش بدی و طعمش رو کامل حس کنی و در عینی هم که با دوستت داری حرف می زنی ادمای کافی شاپی رو که بعضی هاشون رو حس می کنی فقط متعلق به این فضا هستند و جای دیگه نمی بینیشون هم دید می زنی و از تیپ های هنری اشون لذت می بری و برای هر کدومشون یه قصه ای توی ذهنت می سازی. اینطوری چیز کیکم هم بیشتر به من مزه می ده و قدرش رو بیشتر می دونم. ولی چیز کیک بدون کافی شاپ یه چیزی کم داره، یه حسی که فقط در اون فضا قابل دسترسیه" انقدر منطق چیز کیکی ام قوی بود که دوستم دیگه هیچ چی نگفت.نیشخند

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

هفایستوس (خدای صنعتگر)

برگرفته از سی دی هشتم – هفایستوس (خدای اهنگر)

صالح علا: یادش بخیر. مش حسین به ما گفت انسان صفحه سفیده.  بعد ما خندیدیم و خواستیم سرکارش بذاریم و گفتیم جون می ده برای یادگاری نوشتن. بعد مش حسین به ما گفت خدا کنه کسی برات یادگاری بنویسه کنده کاری روت نکنه.  ما نفهمیدیم چی گفت. برای همین صفحه سفیدتون رو گذاشتیم، یه عالمه ادم روش کنده کاری کرده. حالا هر چی ماله می کشیم هیچ کدوم جاش نمی ره. بنابراین بعضی مواقع که حالیمون نیست برای اینکه خیلی زشت نباشه کنده کاری هامون. شب که مردم خوابیدند رو دیواراشون کنده کاری می کنیم. که بگیم. ببین همه دیوارهاشون کنده کاریه. تو رو خدا قبول کنید ما هم معمولی. ولی انگار همه فهمیدند ما با کنده کاری های اونا فرق داریم.  اونا رو ما کنده کاری کردیم روشون ولی ما رو روزگار کنده کاری کرده رومون. مثل اینکه همه فهمیدند اون موقعی که ما به دنیا می اومدیم اون بالا رو ما مشغول کنده کاری بودندو حالا می فهمم فرق بین یادگاری و کنده کاری چیه.

سهراب سپهری:گاهی زخم های پای من، پستی و بلندی زمین را به من نشان داده است. (سهراب درک عمیقی از زخم داره و می گه خود زخم ها هوش، فکر و درک می یاره).

دیکتاتور کسی می شه که از رنج دیگران خبر نداره و از زخمی که به دیگران می زنه هیچ درکی نداره. اگه من هم زخم هام رو درک نکنم، زخم زننده غریبی می شم و بی خبر و شاید زخم خورنده غریبی هم بشم و بی خبر. شاید دائم در محیط، روم یادگاری بنویسند و درکی ازش نداشته باشه (نقش قربانی) و یا به دیگران زخم بزنم و بازم درکی از رنجی که به دیگران تحمیل می کنم نداشته باشم. (نقش ظالم)

پس باید خرد نهفته در رنج هامون رو درک کنیم و اون ها رو به سایه هل ندیم.

با زخم ها چه طور برخورد می کنید: (یه برخورد خلاق با زخم ها)

   × بعضی از ادم ها به قدری بزرگ هستند که از زخم هاشون رسالت زندگیشون رو می سازند.

   × بعضی از ادم ها از زخم هاشون دردهای بزرگ زندگیشون رو می سازند.

پس انچه که مهم تر از Truma یا ضربه روانی است روش برخورد با اون زخمه.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠

پذیرش بی قید و شرط!

اگه با روانشناسی کمی آشنایی داشته باشید می دونید یکی از چیزهایی که به خصوص بعد از کارل راجرز در بازار مراجع-مشاور یا روانکاو-بیمار خیلی عمومیت پیدا کرد و مهم شمرده شد پذیرش بی قید و شرط مراجع از سمت مشاور یا روانشناسه. یعنی فرد مراجعه کننده فقط در این فضای امن و پذیرفته شدنه که می تونه خود افشایی داشته باشه و از قضاوت مشاورش نترسه و در این فضاست که رشد فرد امکان پذیر می شه. و یکی از پیش شرط های مهم برای بنیان نهادن یک ارتباط عمیق اینه که فرد بدونه طرف مقابلش اون رو همونطوریکه هست پذیرفته. اگه کتاب های دکتر اروین یالوم رو هم بخونید می بینید که هر چند دقیقه یک بار این موضوع رو گوشزد می کنه تا اهمیت این قضیه رو نشون بده. دوستی از سر اتقاف به ماجرایی پی برد که یه گوشه ای از کل اتفاق بود و سر همون قضاوتی کرد که اون لحظه تازه به معنای پذیرش بی قید و شرط پی بردم! دوستم برام مهمه و نظر و قضاوت اش برام اهمیت داره. ولی با این اتفاقی که افتاده و این فضای تردیدی که بینمون سایه گسترانده برای دوباره برگشتن به اون جوی که داشتیم باید خیلی تلاش کنیم و این اتفاق نمی افته مگر اینکه حفظ این فضا همون قدر که برای من مهمه برای اون هم باشه. واقعا دارم سعی می کنم ادما رو قضاوت نکنم. چون الان دیگه می دونم مورد قضاوت قرار گرفتن چه قدر سخته و چه قدر سطحیه چون هر کسی از دریچه خودشه که به موضوع نگاه می کنه و بر طبق اون اطلاعات نصفه نیمه است که حُکم نهایی رو می بُره!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠

9 سال گذشت!

دقیقا مهر سال 81 بود که وب نویسی رو با یه متن کوتاه شروع کردم و الان 9 ساله که دارم می نویسم. جزو یکی از کارهاییه که عاشقانه دوست دارم و به صورت ممتد ادامه اش دادم. حالا که بعضی وقت ها که حس و حالش رو دارم و بعضی از نوشته های قدیمی ام رو مرور می کنم دیدن این روند برام جالبه. در اینجا حس های مختلفی رو بیان و ابراز کردم. از درماندگی لحظاتی نوشته بودم که در مرداب سکون و تردید فرو رفته بودم از ترس ها و تردیدهام، شکست و زخم های عفونی و اضطراب ولی در کنار همه این حس های منفی واژه های دیگه ای هم به اسم درخودفرورفتن، بازنگری، شجاعت، تحمل، پذیرا بودن و بلند شدن و ادامه و مبارزه هم هست.  اینه که یه جور زندگینامه هم هست و می تونم خودم رو در آینه این زمان 9 ساله بنگرم. تلاش کردم در غصه هام نمونم و به قصه تبدیلشون کنم. با ریشخند گرفتن، زخم هام رو به شفا تبدیل کنم و سعی کردم ادمیتم رو گم نکنم. از طرف دیگه خواستم خودم رو به نوشته هام هم نزدیک کنم و اینطوری نباشه که زندگی نازیسته ام رو در وبم تجلی بدم. اینه که الان با اینکه هنوز جوش و تقلای زیادی در روح پرخروش ام هست ولی در عین حال ارامشی هم هست از صدقه سر تمام درسهایی که زمانه به من آموخت و سعی کردم در این مدرسه شاگرد خوبی باشم. شاگردی که می دونه تا زندگی هست کلاس درس های متعددی هم وجود داره که گریزی ازشون نیست. گاه زندگی و درس و تلاش و حرکت، گاه یاد گرفتن اینکه فقط باید سکون داشته باشی و در عین سکون مرداب نباشی و زاینده باشی. و زندگی در عین این پیچیدگی و تضادهاست که جذابیت داره.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

شمال گردی دو روزه

چهارشنبه حدودای ساعت 4:30 بعد از ظهر بود که دختر دایی زنگ زد و گفت "ما فردا می ریم شمال. چیکاره هستی" و منم که همیشه آماده گفتم "باهاتون می یام." حتی سفر کوتاه به شمال مه الود و خنک و خلوت هم کیف می ده. منتها این بار در ماشین دایی که هیوندای کیا بود و سقفش رو زدیم کنار و در اون هوای خنک جاده چالوس چه کیفی کردیم، مخصوصا وقتی بلند می شدیم و سرمون رو از سقف بیرون می کردیم و باد توی صورت و موهامون می پیچید. با اینکه سفر دو روزه بود ولی برای من که مسافرت واجب بودم خیلی عالی بود. پنج شنبه به ساحل و کوه گردی گذشت و روز جمعه هم رفتیم جت اسکی. دوباره چونه زدن برای اینکه من پشت رل بشینم و حرف همیشگی دختر پشت رل ممنوع! دوباره حرفم رو پیش بردم منتها این بار دختر داییم پشتم نشست! هر چند من که درک نمی کنم آدم بره جت اسکی سوار شه ولی پشت یکی دیگه!؟ هر چی وسط آب بهش اصرار  هم کردم بیا یه امتحانی، تستی چیزی کن قبول نکرد و محکم منو چسبیده بود! دو تا از بچه ها هم با هم تصادف کردند و یه جریمه 150 تومان هم پرداختند. هر چند بازم خدا رو شکر که برای خودشون اتفاقی نیفتاد. ولی فکر کنم این دیگه براشون درس عبرت بشه که یه خورده بیشتر مراقب باشند.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : سفر

هرمس - خدای مذاکره

* دیدی وقتی یه یه عادتی داری معمولا متوجه اش نیستی وقتی زمانی ازش محروم می شی و دوباره داری انجامش می دی چه حظی می بری! دیروز داشتم از پله های محل کارم از طبقه سوم با حالت نیمه دو می اومدم پایین و یه لحظه چه کیفی کردم از دوباره استفاده کردن از پاهام و اون ریتم تند رفتن پله ای!

** کمی حال خوشی نداشتم. از شانس خوبم ناهار رو یادم رفته بود که بیارم. به رئیسم گفتم برای ناهار می رم بیرون. بین پاستا، پیتزا، مرغ سوخاری و  کباب ترکی، بالاخره پیتزا رو انتخاب کردم. طبقه دوم سوپراستاپ نشستم که دید کامل به خیابان داشته باشم و بتونم آدما رو در حین خوردن دید بزنم. یک ساعتی که با فراغ خاطر نشسته بودم و آروم غذام رو می خوردم و شنونده ناخواسته میز بغلی و مشکلات عشق اشون بودم کلی حال داد. برای عوض کردن حال، لازم نیست کار شاقی کرد. گاهی همین آروم نشستن و انجام کاری که دوست داری و با خودت خلوت و عشق کردن کلی اثرگذاره.

*** الان سی دی پنجم، جناب هرمس هستم که چند وقت پیش یه متنی در موردش نوشته بودم. همون طور که گفته بودم هرمس تایپ ها خدای سخنوری اند و تیپ های شخصیتیشون می تونه از بهترین معلم ها (پیامبر) تا کلاهبردارها در نوسان باشه. خوش صحبت و اغواگر و باهوش هستند. راز الود و دارای سرعت بالای انتقال هستند. کلا در مذاکره استاد هستند.

من هرمس قوی دارم. آخرای دبستان که بودم یه توپ والیبال، بابا برای تولدم خرید که دوستش نداشتم و می خواستم آبش کنم. یه روزی که فامیل خونه امون بودند و می دونستم توپ پسرا پاره شده توپ رو براشون اوردم و از مزایاش تعریف کردم و خلاصه بهشون انداختم. تازه پشت در که داشتم به حرفاشون گوش می کردم اونا فکر کرده بودند دارند سر من کلاه می ذارند.نیشخند  توپه سر یه هفته توی بازیشون پاره شد و هنوز که هنوز بعد از شونصد سال دارند به من می گند. نیشخند کلا توی این کار (کلاهبرداری) واردم فقط یه بدبختی که هست عذاب وجدان نذاشت این کار رو ادامه بدم. یعنی هر وقت سر کسی این طوری کلاه گذاشتم توی گلوم پول اش مونده و اینه که فعلا از کلاهبرداری استعفا دادم نیشخند

یه هرمس تایپی عنصری به اسم کاریزما هم داره که شامل سه بخشه: 1- نفوذ در ادم ها 2- جذب و همراه سازی اشون 3- و ایجاد انگیزه برای عمل.

در این کار هم خیلی مهارت دارم. یکیش اینه که وقتی وارد بورس شدم به قدری انگیزه در دو سه تا از دوستام  ایجاد کردم که وارد این کار شدند و ناگفته بماند که کلی پول در این راه از دست دادند.نیشخند یکی دیگه از دوستام رو هم که برای رشته مشاوره عالی بود وادار به تغییر رشته در فوق کردم و به سمت این رشته هلش دادم و الان علامه داره می خونه. خلاصه که مشوق و انگیزه دهنده خوبی هستم.

اما هرمسی که خام باشه و آگاهانه بازی نشه آسیب های زیادی به خودشون و دیگران وارد می کنند. یکی از مشکلاتش اینه که یک نوجوان ابدی باقی می مونه، یه موجود سرگردان. تخصص نداره. عمق نداره. 40 ساله اشه ولی هنوز خونه نداره و اجاره نشینه یا یه رابطه عمیق نمی تونه با کسی داشته باشه چون از تنوع پارتنرهاش لذت می بره.  دنیال ماجراجوییه.  فقط هزینه می سازه و دستاوردی نداره. خودش بی چیز شده ولی خیلی کار دیگران رو راه انداخته و از خودش مایه گذاشته. و متاسفانه نمی دونه ماجراش رو باید یه خورده مدیریت کنه و به وضعیت ثبات و پایداری برسه.

در عوض هرمس پخته هم داریم که از هر ایده استفاده می کنه و دستاورد می سازه. یا به اصطلاح از آب کره می گیره.

برای تعدیل یه هرمسی خام:

  دو تا کار نیمه تمام را دنبال کنید و به انجام برسانید.

  به رابطه های ناتمام خود سرو سامان دهید و واقعیت حضور خود را با انها در میان بذارید. تکلیف ادم ها رو روشن کنید.

  هر جا که داستان پردازی می کنید ، دروغ می گویید، غلو می کنید مچ خودتون رو بگیرید و معذرت بخواین. صادقانه با خودتون و دیگران مواجه بشید.

  اهداف اصلی زندگی اتون رو مشخص کنید و ببینید چه قصدی رو در زندگی دنبال می کنید.

  قول بی خود ندهید و مسائل رو واضح و روشن برای بقیه توضیح دهید.

 به درون اتون بیشتر توجه کنید. جنبه معنا بخشیدن به زندگی.

  لیستی از افرادی که احساسات انها رو جریحه دار کردید و بهشون اسیب رسوندید تهیه کنید و به نحوی ماجرا رو خاتمه بدید.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠

قصه رو بگو، غصه رو ولش کن.

 در سی دی چهارم (آرک تایپ آپولو) روایت جالبی بود از آدمای تیپ غُصه خور:

بعضی از آدما توی غصه هاشون باقی می مونند، مثلا باباش برای خودش کسی بوده و و بعد ورشکست شده و حالا پسر این آدم، 37 ساله داره این رو روایت می کنه و وضعیت مالی خوبی هم نداره! یا دختری یه رابطه عاطفی ناموفق داشته و 7 ساله جرات نمی کنه وارد یه رابطه دیگه بشه و هنوز در زخم هاش باقی مونده! زوجی که رابطه زناشویی خوبی ندارند ولی نه می تونند جدا بشند نه می تونند یه تغییری در وضعیت اشون مثل رفتن پیش مشاور یا روانشناس بدند! یا وضعیت بد تاهل اش رو از چشم پدر و مادر می بینه! (دختر یکی از فامیل ها که 33 ساله اشه هنوز که هنوزه مادرش رو نبخشیده چون در 17 سالگی خواستگاری براش اومد که از نظر خانواده اکی بود و باهاش ازدواج کرد و الان پشیمونه و هر چی بهش می گم مامانت سر سفره عقد بله رو گفت یا خودت، یا مگه شور و ذوق اوایل رو فراموش کردی؟ می گه "نه من عقلم نمی رسید مامانم نباید اصرار می کرد!" فکر کن می خواد تا سن مرگ این رو هی تکرار و تکرار کنه بدون اینکه مسئولیت خودش رو در ماجرا ببینه و مسئولیت بخش ادامه زندگی اش رو در باقی موندن در ازدواج و تغییرش یا جدا شدن بپذیره!) یا کسی که از وضعیت کاری اش راضی نیست و فقط نق می زنه. یا کسی که می خواد ادامه تحصیل بده اما فقط حرفش رو می زنه.

بعضی آدما در تراژدی می مونند و قصه تراژدی اشون رو از صبح تا شب تعریف می کنند ولی تغییری به قصه اشون نمی دهند. قصه رو تغییر بدید. یه جایی دیگه باید بلند شید و به جای حرف زدن عمل کنید. یه سری (هر مس تایپ ها) غصه ها رو به قصه تبدیل می کنند و  ازشون عبور می کنند و دیگه هی در غصه هاش گیر نمی کنند. ولی برای یه عده دیگه وقتی یه تراژدی شروع شده، دو دستی به اون می چسبند و دائم برای دیگران تعریف می کنند تا ثابت کنند برچسب قربانی بودن که به خودشون زدند حق و درسته و اوضاعشون غیرقابل تغییره!

اینا موجودات خطرناکی برای دوستی و ازدواجند و خیلی از آدما خطر می کنند و برای دوستی یا ازدواج با این افراد اقدام می کنند ولی به سیاه چال های روانی این آدما در ادامه زندگی کشیده می شوند. چون قرار نیست تغییری داده بشه. بیان تراژدی و نقش قربانی بازی کردن، سوختی برای ادامه حیات خطی این ادماست و مجوزی برای تغییر نکردن!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

انتقاد رو لخت ارائه ندید!

* اقای سهیل رضایی یه حرف قشنگ و تاثیرگذاری زدند که: انتقاد یه عمل احساسیه و شما باید حتما انتقاد رو ساندویچ کنید! یعنی با هر زبانی انتقاد رو نباید ارائه داد. بدین معنا که وقتی می ری ساندویچ بگیری و می گی لطفا به من هات داگ بدید از یخچال یه هات داگ ور نمی داره بهت بده بلکه اونو داخل نون می ذاره و با افزدونی های مختلف مثل گوجه و خیارشور و سس تزئینش می کنه و بعد بهت می ده. انتقاد هم درست همینه. نباید زارت بزنی توی سر طرف و لهش کنی. یه جاهایی متاسفانه من اینطور ی عمل می کنم. یعنی وقتی از دست کسی خیلی عصبانی می شم و خودم رو محق می دونم  انتقادم گزنده و خیلی تلخه. ولی دارم روی خودم کار می کنم که برای انتقاد بسته بندی بهتری ارائه بدم تا هم حرفم موثرتر باشه هم طرفم نرنجه.

** دقیقا روزی که پست سایه یکدندگی ام رو گذاشته بودم یکی از اساتیدم که بعد از 4-5 سال منو دیده بود برام ایمیل زده بود و گفته بود "از دیدنم خوشحاله و هر چند هنوز یکدنده هستم ولی پرمهرتر و پخته تر شدم". این همزمانی و اینکه دقیقا در همون روزی که درباره یکدندگی ام نوشتم استادم هم به این ویژگی ام اشاره کرده بود برام فوق العاده جالب بود. من در عین حال که برای مردم زندگی نمی کنم اما گوشم رو برای شنیدن بازخوردهاشون باز گذاشتم.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

ارک تایپ پوزیدون

 

الان دومین سی دی، ارک تایپ پوزیدون هستم. پادشاه دریا ها و عواطف و احساسات. این آرکتایپ برام فوق العاده اهمیت داره چون در حوزه سایه های منه.

از بچگی در جهت سرکوب کردن بخش عواطف و احساساتم حرکت می کردم. یه خاطره دور از ماجرای قلدری یه پسربچه 7-8 ساله همسن خودم دارم که سر بازی ما اومدند و خواستند جامون رو بگیرند و وقتی من لجوجانه مقاومت کردم یه سیلی محکم به گوشم زد. تمام صورتم گز گز می سوخت و گوشم از شدت ضربه صدا داد اما تمام قدرتم رو جمع کردم که اشکم در نیاد و پسرک رو بالاخره فراری دادم. از این دست حوادث در زندگیم زیاد  دارم. این متکی به خود بودن و ابراز نکردن برام یه جاهایی گرون تموم شده. بنابراین الان تازه دارم سعی می کنم سایه ام رو بپذیرم و در اغوش بگیرم.

اما این پوزیدون ها چه تیپی هستند: پوزیدونی ها عزت نفس پایینی دارند. جواب نه رو به خودشون می گیرند و براشون قابل تحمل نیست. این نه شنیدن سخت ترین روزگار هستی اشونه و  بازنده های خوبی نیستند. یک شخصیت پوزیدونی پایداره. می تونه یک ماجرا رو 20 سال حمل کنه تا تلافی کنه. مثبت و منفی. (کینه شتری) یه نمونه اش ماجرای معروف قتل در میدان کاجه. جوان، رقیب رو کشت و بالاسرش موند و شاهد جون کندن اش بود و اجازه نزدیک شدن امبولانس و پلیس رو نداد. پسرهایی هم که اسید روی صورت دوست دخترهای سابقشون می پاشند شخصیت های پوزیدونی دارند. یا مثال دیگه در فیلم پدر سالار، در صحنه ای که سفره غذا رو چیده بودند و منتظر بچه هاش بود و هیچ کدوم نیومدند و کشاورز به داخل سفره می ره و همه چیز رو به هم می زنه.

پوزیدونی ها، احساسات رو حجم دار تصور می کنند. (مثل بازی فروتن در قرمز: بی شعور لعنتی نمی تونی بفهمی که من احمق دوستت دارم! یا پرویز پرستویی که در اکثر فیلم ها پوزیدونه یا کارتون شرک و غول احساساتی اش)

برای پوزیدون ها عکس یه حالت عجیبی داره و خیلی مهمه و عکس نگه دارهای خوبی هستند چون با عکس تمام خاطرات همراهش زنده می شه.

پس این پادشاه حوزه عواطف، سلطان دریاها اگه کنترل مناسبی روی احساسات اش نداشته باشه همچون دریای خروشانی می شه که همه چیز رو به هم می زنه. مثل سونامی که می تونه شهری رو از بین ببره. گفتگوی درونی مدیریت شده برای یک پوزیدون شفاست، یعنی به جای اینکه اتفاقات و حرف ها رو برای خودش بزرگ کنه می تونه واقعیت مطلب رو بگیره.

در مطالب قبلیم به این اشاره کرده بودم که من آدم هیجان زده ای هستم و بعضی از کارهام از سر هیجان بالاست. این دقیقا همون پوزیدون سرکوب شده امه که یه جاهایی اختیارش از دستم خارج می شه و کاری می کنم که بعد خودم انگشت حیرت می گزم و باور نمی کنم این من بودم! حالا که به خودم نگاه می کنم می بینم که از اول هیجانات و احساسات بالایی داشتم که فرصت ابراز بهشون ندادم و الان فقط باید این جنبه وجودم رو بپذیرم و رشدش بدم تا اختیار کنترلش از دستم خارج نشه.

پ.ن.: توی اتوبوس بودم و خیلی ناراحت بودم و یاد مساله ای افتاده بودم. همین طور غرق بیرون شده بودم. دوستم اومده می گه ازی چی شده. می گم هیچی دارم جاده رو نگاه می کنم. می گه برو خودتی. یه چیزی شده. در همون حال انکار اشکام هم بی اختیار سرازیر شد. حالا توی اون وضعیت هی دارم به صورت و گردنم ضربه می زنم تا اشکام بند بیاد! دوستم هم وضعیتم رو دید گفت باشه من می رم فقط خودتو کتک نزننیشخند یعنی پوزیدون من با همچین معلم سختگیری طرفه. هر چند والد سختگیرم داره تعدیل می شه و با این جنبه احساساتی ام داره کنار می یاد. لبخند

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠

حس حقارت و عقده حقارت!

الان دارم سی دی آموزشی انواع مردان تالیف سهیل رضایی رو گوش می دم. (بنیاد فرهنگ زندگی) فعلا سی دی ارک تایپ زئوس هستم. تا اینجا یه بحث فوق العاده راجع به حقارت و عقده حقارت داره که خلاصه اش اینه:

احساس حقارت: یه حس طبیعیه که برای هر کدوم از ما ممکنه پیش بیاد و اگه بهش آگاه بشیم به تواضع در رفتار می انجامه. فردی که دچار حس حقارته می دونه تحقیر دیگران چه قدر زننده است، این فرد به شما فهم می ده چون فهمیده چی به سرش اومده و از زخم هاش اکسیر درست کرده، اکسیر نجات بخش.  با احساس حقارت یه احساس تلخی ایجاد می شه ولی می تونید با اون احساس گفتگو کنیم.

عقده حقارت: اگه از تحقیر دیگران شاد بشیم یا با دیدن کسی که از ما بالاتره حالمون بد بشه، عقده حقارت در ما پررنگ و فعاله که مخربه. چنین فردی از زخم هاش سم گرفته و با سرنگ دائم به دیگران تزریق می کنه! این فرد از تحقیر گذشته به عقده حقارت ساخته و این عقده حقارت گلوش رو چسبیده و ولش نمی کنه و انواع و اقسام مشکلات رو به وجود می یاره. پس بزرگترین کاری که می خواد بکنه تحقیره! عقده حقارت ما رو اداره می کنه و تحت اختیار اون عمل می کنیم. واکنش هامون دیگه در اختیار خودمون نیست. و اولین کاری که باید این فرد بکنه آگاه شدن به دردها و زخمها و گذر از اون هاست.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠

عملکرد

این ارزشهای ما نیست که ما را از بقیه متمایز می کند بلکه عملکرد در راستای آن ارزشهاست که کیستی ما را تعیین می کند!

اینو باید عین سیاه مشق های دوران دبستان برای خودم بنویسم و بنویسم انقدر که ملکه ذهنم بشه!  

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

مافیا بازی ساختمون سازا!

با یکی از دوستانی که در ساخت و ساز شهریه یه صحبت جالب داشتم. داشت از فروش نرفتن واحدهای میلیاردی اش به زمین و زمان غر می زد. بهش می گم به هر حال این سرمایه ایه که خوابیده و از بین نمی ره. می گه نه دوستم مجبور شده ماشین 300 میلیونی اش رو بفروشه! می گم عجب فاجعه ای. حالا یه چند روزی ماشین 10 میلیونی سوار شه. می گه عمرا. یا ماشین بابا و مامانش رو می گیره یا ماشین اش رو چند تا کوچه اونورتر پارک می کنه!! و برای منی که درک نمی کنم و متعجب زده ام، توضیح می ده که علتش اینه که خیل لاشخورها منتظرن و تا کسی مجبور به فروش وسایل دم دستی اش مثل ماشین و ... می شه سریع بازار کاذبی برای شکستن قیمت های خونه اش به وجود می یارند. چون دلال و افراد این کاره دیگه می فهمند که این ادم پول لازمه و بدهکاره و خیلی راحت می شه قیمت هاش رو پایین اورد!

یا تعریف می کرد که خریداری پیدا شده بود و بعد از چندین ساعت چونه زدن و چون با پول نقد می خواست خرید کنه قیمت رو از متری 7 میلیون به 4.8 رسوند. موقع امضا قرارداد یه هو می گه من باید بابام هم سر امضا کردن قرار داد باشه و چون الان 12 نصفه شبه فردا می یاد. و خریدار رفت و برنگشت. می گم خوب این مشکلش چیه. یکی دیگه. می گه نه دیگه الان دیگه قیمت شکسته شده و بازه. سریع به دلال ها و افراد دیگه خبر می ده و مشتری بعدی که بیاد دیگه از 4.8 شروع می کنه.

عجب مافیا بازیه این دنیای ساخت و ساز! خدایا شکرت برای این لقمه نون بخور و نمیر کارمندی! من که حوصله و حس این همه استرس کاری رو ندارم :دی

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

سایه یکدندگی!

دیروز در جلسه ای داشتیم راجع به فرافکنی و سایه هامون صحبت می کردیم. قبلش هم یه اتفاق جالب برام رخ داده بود. روز قبل در هماهنگی هایی که برای این برنامه با دوستم داشتم، می خواستم یکی از برنامه ریزی ها رو به دلایلی که از نظر خودم منطقی بود تغییر بدم. دوستم راضی نمی شد و می گفت نمی خوام برنامه ای رو که ریختیم در اخرین لحظه تغییر بدیم حتی اگه منطقی باشه!! تلفن رو که قطع کردم با عصبانیت گفتم عجب ادم غد و یکدنده ایه! که داداش کوچیکه از اون ور داد زد "لنگه خودته انگاری داری توی ایینه نگاه می کنی!!"

دققیا سایه هم همینه. ما قابلیت مشاهده دقیق چیزهایی رو در دیگران داریم (چه مثبت چه منفی) که همون رو در خودمون هم داریم. پذیرای صفت یکدنده بودن برای من سخته و مشاهده اش در دوستم برام خیلی راحت تره.

در برنامه دیروز هم مسئول گروه ازمون خواست که کسی رو که ازش بدمون می یاد و کسی که خوشمون می یاد رو بنویسیم و سه صفت رو برای هرکدومشون ذکر کنیم. صفت های  مثبت رو به راحتی به عنوان صفتی برای خودمون هم پذیرفتیم. اما وقتی ایشون گفتند که همون صفت های منفی هم مال خودتونه صدای همه در اومد که نه من اینطور نیستم! و جالبیش این بود که مثلا وقتی یکی می گفت من به هیچ عنوان خودخواه یا خودشیفته نیست دوستانش از کنارش یه هو می گفتند اتفاقا تو خیلی هم اینطوری هستی!

و سایه همینه. شاید در خودمون نتونیم ویا نخوایم که ببینیم اما با بازخورد دیگران راحت تر می تونیم پذیرای صفت های منفی در خودمون بشیم و با دیگران اصطکاک پیدا نکنیم.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ مهر ۱۳٩٠

مهره مار تقلبی:دی

* بالاخره کتاب نمادهای اسطوره ای روانشناسی مردان نوشته شینودا بولن-مینو پرنیانی انتشارات آشیان هم رسید. فعلا سرم به این گرمه.

** به من می گن مهره مار داری چون بچه ها عاشقتند! این رو به این خاطر می گند چون بچه های فامیل همیشه دور و بر من می پلکند و از سرو کولم بالا می رند و توی بازی هاشون هم به من اجازه مشارکت فعال رو می دهند! فقط موندم این مهره مار، چرا just در مورد بچه ها جواب می ده و جاهای دیگه از جادوش اثری نیست. ای بخشکه شانسنیشخند

بعضی وقت ها بچه ها رو برای نزدیک تر شدن بهشون (به جای بوسه که باعث اذیتشون می شه) بغل می کنم که عطر و گرمای تنشون رو حس کنم و ازشون انرژی بگیرم. این بار شایلین تا من رو دید با یه حالت ذوق زده از بودنم، دوید طرفم، سرش رو به سینه ام چسبوند و خودش رو توی بغلم رها کرد و برای لحظاتی در آغوشم جا خوش کرد. نمی دونید چه طعم و لذتی داره این عشق ورزی خالص و بی ریای یه بچه 1.5 ساله!  

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

لایه های درون!

* بعضی ادما یه لایه دارند و چه زیاد باهاشون باشی یا کم چندان فرقی نمی بینی. منظورم اینه که یه رویه دارند و چیز زیادی در چنته ندارند. هر چه قدر هم که سعی کنی بیشتر باهاشون اشنا بشی به خاطر سدهایی که جلوی درون اشون زدند نه به تو اجازه ورود می دهند نه خودشون نقبی به درون می زنند. اینه که عطر وجودشون رو نمی تونی استشمام کنی.

اما یه عده لایه لایه هستند. هر چه بیشتر می شناسی و جلوتر می ری از اکتشاف و شناخت عمیق ترشون و کنار رفتن لایه هاشون بیشتر لذت می بری. این ادما سایه ها و نقاط قوت و ضعف هاشون رو شناختند و ابایی از پنهان کردنشون ندارند و سعی می کنند خودشون و دنیاشون رو بهتر بشناسند و در پناه این خودشناسی، روابط ego-world وego-self عالی دارند و چه قدر همصحبتی و همنشینی با این ادما جذابه و چه بوی خوبی می گیری از همنشینی در کنارشون!

** داشتم راجع به بازی های اریک برن حرف می زدم، یاد بازی های خودم افتادم! می شه گفت شرمنده شدم. هنوز نمی دونم باید خوداگاه حسابش کنم یا ناخوداگاه! ولی مطمئنم یه هشداری از همون اول بود که ذهنم رو قلقلک می داد و می دونست که این صرفا بازیه و به خاطر همین جدی نبودنش ادامه دادم و به هشدار توجهی نکردم. یعنی هر چند یه شعله نحیفی از اخطار بود ولی نادیده گرفتنش در پناه جایزه هایی که از بازی نصیبم می شد راحت بود. پس حالا که زمانی ازش گذشته و راحت تر می تونم به خودم فیدبک بدم و نقش خودم رو توی بازی ببینم دیگه می تونم معذرت بخوام و ببخشم و بخشیده بشم و رد شم.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠

خودتی یا نقاب خودتی :دی

در سفر با یکی از بچه ها یه هم صحبتی جذاب داشتیم. بهش می گفتم نقاب هایی که در سفر برای خودش می زنه اغراق شده است و اون با اینکه اینو می دونست می گفت نرماله، ولی از نظر من این طبیعی نیست. درسته هر کدوم از ما برای متناسب با زمان و مکان هایی مثل محیط کار و تحصیل، خانواده، نزد دوستان و ... نقش ها و نقاب های متعددی رو امتحان می کنیم اما اگه نقابی که به صورت می زنیم خیلی با خود واقعی امون متفاوت باشه شاید نشان دهنده سایه های زندگی نکرده امون باشه که حالا اینطور در محیط های خاص به صورت اغراق شده نشون داده می شه.

ولی زمانی که یه بحث جدی با هم راه انداخته بودیم و برای لحظاتی کوتاه، شخصیت متفکر درونگراش رو به نمایش گذاشت، به نظرم خیلی شخصیت به چسب تر و جذاب تری داشت، چون خودش بود.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :

بازی ها

* شاید با واژه TA (TRANSACTIONAL ANALYSIS) یا همون تحلیل رفتار متقابل تئوری دکتر اریک برن اشنا باشید. همون بحث کودک-بالغ-والد که در فیلم "آتش بس" با بازی مهناز افشار و محمد رضا گلزار به کودک این تئوری پرداخته بود. دکتر اریک برن بحث دیگه ای به اسم بازی ها هم دارند.

بازی رشته ای تبادل مکمل با هدف نهفته است که تا حصول به نتیجه پیش بینی شده وکاملا مشخص پیش می رود و جریان پیدا می کند. یعنی هر بازی رشته ای تبادل مشخص و غالبا تکراری است با ظاهری قابل قبول و دارای انگیزه ای پنهانی– یا به زبان عامیانه تر رشته ای حرکت است با دام یا کلک و خدعه و نیرنگ. وقت گذرانی ها و بازی ها جانشین صمیمیت واقعی هستند به همین دلیل است که می توان آنها رااشتغالات مقدماتی نامید نه پیوندهای یکانگی. (از کتاب بازی ها نوشته اریک برن)

پس بازی ها، از کودک فرد می یاد و بالغ در این بین نقشی نداره، خدعه و نیرنگ در ان نقش اساسی داره در ضمن فردبازی کننده کاملا به کارش واقفه. به عبارتی بازی ها راه هایی هستند که فرد در کودکی آموخته و با انجام آنها از ایجاد صمیمیت اجتناب میکند (آگاهانه یا ناآگاهانه)، که البته میتواند با بازنگری بالغ آنها را تغییر دهد. بازیها بر خلاف مفهوم رایجشان لزوما به معنای لذت بردن و داشتن اوقات خوب نیست بلکه در واقع باید از آن اجتناب کرد وتا حد امکان سعی در رها شدن از آن داشت.

حالا بعد از سفری که رفته بودیم، داشتم بازی های بین افراد رو تحلیل می کردیم و یکی دو نمونه اش رو در آوردم. بعد دیدم من هم بازی های خاص خودم رو دارم! لزومی نداره که تو شروع کننده باشی. وقتی فردی بازی رو آغاز می کنه و تو درگیرش می شی پس تو هم در نقش کودکت رفتی و اون رو به ادامه بازی ترغیب می کنی! بازی دو سره است و وقتی فرد در غیاب بالغ اش با دیگری ارتباط برقرار کنه هم یه سر این بازی محسوب می شه!  هر چند دارم سعی می کنم از بالغم بیشتر استفاده کنم ولی هنوز هم نقاط کور اینطوری دارم.

** دیشب خونه عموم رفتم تا با نوه اش بازی کنم. شایلین که هنوز 2 سالش نشده یکی از همبازی های دوست داشتنی ام محسوب می شه و این دوست داشتن دو طرفه است. لذت بازی کردن و همنشینی با بچه ها نداشتن حس خدعه و نیرنگ در روابطشونه و اینکه دوست داشتنشون واقعی و خالص و بی ریاست و برای رسیدن به اهداف پشت پرده، رفتارشون رو تغییر نمی دهند و خود واقعیشون هستند. اینه که با بچه ها بیش از هر وقت دیگه خود واقعی ام هستم و از بودن باهاشون لذت می برم.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠

سفر به ییلاقات پونل و ارده

یه سفر فوق العاده دیگه در کنار دوستان دوست داشتنی و خوش سفر هم طی شد. به مناطق ییلاقی خطه شمالی (پونل و ارده) رفتیم و کمپ زدیم و سه روز عالی رو زنده گی کردیم به طوریکه موقع برگشت هیچ کدوم دلمون نمی اومد اون منطقه زیبا رو ترک کنیم.

چهارشنبه شب راه افتادیم و صبح پنج شنبه به ابتدای جاده رسیدیم. مسیری با یه منظره فوق العاده که نوید جایی بهشت گونه رو می داد. بعد از 2-3 ساعت پیاده روی در یه کوره راه جنگلی پر از گل و لای به مکانی که برای کمپ زدن در نظر گرفته شد رسیدیم. محل کمپ روی یه تپه بود که دور تا دورش کوه های سرسبز پوشیده از درختان چشم رو نوازش می داد. روز پنج شنبه به استراحت و تنبلی گذشت. روز بعد با تعداد کمی از جمع 47 نفر (فکر کنم یه 15 تایی می شدیم) به سمت امامزاده ای راه افتادیم که دقیقا نوک قله کوه روبروی کمپ امون بود. بعد از 3-4 ساعت در یه راه جنگلی به امامزاده رسیدیم. تا حالا چنین امامزاده ای ندیده بودم. به درخت های امامزاده هزاران نخ رنگی بسته شده بود و دو تا اتاق داشت که درب کوچکی (نیم در نیم متر) در دیوارهاش جاسازی شده بود به طوریکه فقط یه ادم لاغر اندام می تونست به درون بره. اونم به حالت نیمه خیز. از دریچه در که به داخل نگاه کردیم به اتاق کوچیک به ارتفاع 1.5 متر بود. من متوجه نشدم چرا این دو اتاقک رو اینطوری ساختند و ایا خودشون به داخل اتاقک ها می رن یا نه؟ روی درب به چهار قسمت تقسیم شده بود و در هر قسمت اسم کسی (احتمالا کسانی که  در اتاقک دفن شده بودند) نوشته شده بود.

از امامزاده که رد شدیم، پشت سرش روی نوک قله ای پوشیده از سبزه، یه دید فوق العاده زیبا از کوه های ماسال و ماسوله و خلخال و ... بود. منظره مثل بهشتی بود که هر کسی در ذهنش می سازه. یک ساعتی همراه با مه ای که تا بالا به پیشبازمون اومده بود و روبروی اون مناظر عالی نشستیم و  حال کردیم و بعد به پایین برگشتیم. مه در هنگام پایین اومدن هم همراهیمون می کرد. مناظر جنگلی در پناه مه درست مثل تابلوی نقاشی بود که انگاری گرد سفیدی روش پاشیده و یه حالت رویایی و بی نظیر و محو بهش داده بود. برای من که چند وقتی از دیدن این مناظر بی نظیر محروم بودم این پیاده روی در این کوره راه زیبا همراه با مه، فوق العاده دلنشیین و لذت بخش بود. حدودای ساعت 16 بود که به کمپ رسیدیم. بچه های مونده در کمپ ترتیب کباب و ابگوشت و جغول بغول و کله پاچه صبح رو داده بودند. با یه غذای حاضری (تن ماهی و املت) سر شکممون رو گرم کردیم و بهش وعده کباب شب رو دادیم. شب نشینی در کنار اتیش و کباب و چای ذغالی خوردن و اواز خوندن های دسته جمعی و در کنارش خیره شدن به ذغال های سرخ فام اتیش یکی دیگه از لذت های سفر این بارم بود. هوا سرد بود ولی گرمای اتیش در کنار همسفرهای خوب سوز سرما رو گرفته بود. بالاخره شنبه رسید و اماده برگشت شدیم. خوشبختانه برخلاف پیش بینیمون راجع به ترافیک سنگین، هیچ خبری نبود و 8 ساعته به تهران رسیدیم و سفری دیگه ای به پایان رسید و فقط خاطرات خوبش برای ذهن هامون باقی موند.

پ.ن.1:برگشتنه توی اتوبوس یه هویی غم عالم روی دلم نشست. علت اش رو درک نمی کردم ولی همین طور که به جاده خیره شده بودم و احساساتم به غلیان افتاده بود، سعی کردم چرایی اش رو درک کنم. در طول سفر شاد بودم و لذت می بردم ولی حالا که در راه برگشت بودم یه غم سنگین و نفس گیر روی قفسه سینه ام فشار می اورد که نمی ذاشت راحت نفس بکشم. نمی دونم. شاید آخر سفر برام تداعی کننده پایان و تموم شدنه و هر پایانی تلخی خاص خودش رو داره. ولی از طرفی نمی شه چیزی رو شروع نکرد چون از پایان می ترسیم. نمی دونم این جمله از کیه که "خودمون رو از دیدن لذت درخشش طلوع محروم می کنیم چون از دیدن غروب بیزاریم" و من حداقل دارم سعی می کنم جزو این گروه نباشم.

پ.ن.2: کفش ام حسابی روسفیدم کرد. خیلی خیلی عالی بود و پام توش راحت بود. یه زمان هایی احساس می کردم گالش پامه که انقدر راحته :دی

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : طبیعت گردی ، سفر