تا باشه از این جوگیرشدن ها!

دوستی در حین باران به قول خودش جوگیر می شه و چنین اس ام اس فرسایی (همان قلم فرسایی گذشته) می کنه:

خشکسالی هم چیز خوبی است!

به اندازه بغض بارانی تو من هم تشنه ام

بیشتر غرقم کن

حالا که سیلاب خاطرات تو بر تمام تنم جاری است...

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : شعر و شاعری

اردکم

کتمان نمی کنم که گل بازی پیشنهاد ناخوداگاهم بود و انچنان قوی که توان گذشتن از خواسته اش رو نداشتم و اینجوری شد که به کار موجود سازی روی اوردم. و هر چه در این کار پیش می رم و سختی این کار رو لمس می کنم نمی تونم هنر دست اون بالایی رو ندید بگیرم چون از وقتی به مخلوق خلق کردن افتادم کاملا سختی و ظرافت های ضروری این کار رو حس می کنم. مثلا اردکم رو ببینید که چه بال های ضعیفی براش کار گذاشتم! فکر نمی کنم بیچاره توان پرواز رو داشته باشه. پا هم که براش نذاشتم و پوست تنش هم بیشتر شبیه فلس های ماهیه تا پرهایی که بهش بتونه کمک کنه. ولی جالبه که علارغم همه این ضعف ها و ناکامل بودنش وقتی که تموم شد یه حس فوق العاده ای به من داد و با لمس نوکش جاش رو توی دلم خیلی باز کرد و به نظرم مخلوق فوق العاده شیرین و جذاب و کاملی اومد.

خیلی جالبه که حالا که بیشتر روی این کار متمرکز شدم برام کار با گل هر بار مفهوم جدیدتری پیدا می کنه. از تجربه کردن حس مادری و بالا اوردن جنبه مادری برای خودم که توان افرینش و خلق کردن و تجربه ناب دیمیتری رو می تونم تجربه کنم تا این اواخر که به این جمع بندی رسیدم که برای عبور از زخم های هفایستوسی و مواجهه با بی ارزشی هام یکی از بهترین روش های دم دستیمه. چون وقتی با گل که به نظر خیلی بی ارزش می یاد چنین چیزی رو خلق می کنی احترام و ارزش فوق العاده ای براش قائل می شی و دیگه دید قبلی رو نسبت بهش از دست می دی.

بعد از التحریر: اصلاحیه / بال هاش رو بزرگ تر کردم و دمش رو کوچیک تر کردم و کمی تغییرات جزئی به بدنش دادم. خیلی زیباتر شد. نه؟ حالا به راحتی می تونه توی اسمون ابی سُر بخوره و پرواز کنه.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۱

رویایی شیرین

ما را می‌گردند

می‌گویند همراه خود چه دارید؟
ما فقط
رویاهایمان را با خود آورده‌ایم.
پنهان نمی‌کنیم
چمدان‌های ما سنگین است،
اما فقط
رویاهایمان را با خود آورده‌ایم.

سید علی صالحی

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : سفالگری

گل بازی

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : سفالگری

سالی نو با دیدی نو

یه سری جملات هست که بار اول که می خونی یه لا الا الله ای زیر لبی زمزمه می کنی و فکر می کنی نفس این ادم از جای گرم و نرمی بلند می شه و هیچ نوفهمه. اما وقتی چرخ روزگار برای تو هم کمی می چرخه و می چرخه و مویی در این اسیاب سفید می کنی به طرز عجیبی همذات پنداری می کنی با چیزی که اول فکر می کردی اراجیفه. یکی از این مس های سابق و طلای امروز این بود که هر کس در زندگی به تو بدی می کنه رو گرامی بدار که معلم بزرگیه در زندگیت!!!! همیشه فکر می کردم یعنی چی که یکی می یاد توی زندگیت یه لگد  می زنه و می ره و تو باید حالا جای پاش رو هم تقدس کنی! اما حالا که به گذشته نگاه می کنم یه موضوع جالب که به چشمم می یاد این بوده که هر جا زخمی بوده رشدی هم در پسش داشتم. چون اگه با همون میزان فکر و شعور و تعقل می خواستم اون مساله رو حل کنم توان گذشتن ازش رو نداشتم. اما وقتی چارچوب های خودم رو گسترش می دادم تا از اون مساله بگذرم یه حرکت بطئی هم به سمت رشد داشتم که شاید در اون لحظه به چشمم نمی اومد اما وقتی گذر زمان بهش می خوره و خارج از اون بهش می نگرم اون رشد رو کامل حس می کنم. مثل قد کشیدنمون که شاید هیچ وقت نفهمیم کی سانت به سانت بلندتر می شدیم اما در بازه زمانی وقتی به خودمون نگاه می کنیم این رشد رو می بینیم. هرچند خدا رو شکر که قد کشیدن روحیمون مثل وضعیت جسمانیمون توقف نداره و می شه به درخت تشبیه اش کنیم. به هر حال این سال نویی خواستم دست همه ادم هایی رو که زمانی به زعم من به من زخمی زدند بفشارم و از اینکه صمیمانه معلم چوب به دست اما دلسوزی در مدرسه من بودند تشکر کنم. سال نوی همتون مبارک.  

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :

دوست بچگیهام

نشخوار خاطرات که می کنم عجیب هوای دلم ابری می شه و دلتنگ می شم. دلتنگ همه لحظات خوش و ناخوشی که داشتم. چند روز پیش با یکی از عزیزانم که سالهاست (حدود 16 سال پیش) فوت کرده بنا به توصیه دوستی، در فضای اروم و ساکتی گفتگویی داشتم و براش طلب خیر کردم و خیرات دادم. چند ساعت بعدش مادرش برام یه کاسه سوپ اورد. نشونه فوق العاده ای بود. از این همه حس نزدیکی به خودم لرزیدم. این نشونه اینه که باهام اشتی کرده و دیگه دلگیر نیست. منم ازش دیگه دلگیر نیستم. پس برات اینجا می نویسم که خیلی دوستت داشتم و هنوز که هنوزه دلم هوای با تو بودن رو داره. مرسی که فضای بچگیم رو رنگ و لعاب زیبایی دادی و مرسی که در قصه زندگیم حضور داشتی. این رو با هیچ چیز عوض نمی کنم هر چند مردن و دیگه نبودنت خیلی به من صدمه زد اما حداقل سال های خوشی رو با تو گذروندم که در دکان هیچ عطاری پیدا نمی کردم.چشمک برات طلب مغفرت و اعتلای روحت رو دارم و ممنون به خاطر حضور گرمت در زندگیم.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :

یادی از گذشته

در لابلای ورق پاره های وبم (فروردین 89) چشمم خورد به این متن. خدایی عجب حس فوق العاده ای داشتم که چنین در امده. دوستش می دارم. الان که دوباره می خونمش انگاری در مورد خودمهلبخند 

مثل شعری بر لبان خدا

یه سری آدمها مثل شعرند...یه شعر نو...مثل شعر های مشیری ... مثل فروغ... مثل سهراب ... جدیدا مثل عاشقانه های علی صالحی... باید خوندشون...حسشون کرد... حفظشون کرد... بعد دوباره با چشم های بسته زمزمه اشون کرد ... اروم اروم مزه مزه کرد.... باهاشون یخ کرد...داغ شد... بعد دل با عِطر خاطرشون هُری بریزه پایین... برای درکشون باید طراوت و کرشمه بهاری، پختگی  و طنازی تابستون، روح شاد و رنگارنگ پاییزی و دل پاک و سپید زمستونی داشته باشی... باید اهل خیس شدن زیر بارون... اهل مه  های صبحگاهی... اهل خیال و رویا ... اهل بیداری های شبانگاهی باشی....باید چشم هات گاه به گاهی خیس خیس باشه... گاهی باید خواب گنجشکی رو ببینی که توی رویاش خواب تیرکمون می بینه و شیشه ای که خواب سنگ ... یا حس کودک شیطانی که خواب پرنده شدن رو میبینه... گاهی باید بتونی با سروده هاش همنوایی کنی ... باید بتونی منطق رو با احساس و احساس رو با منطق چنان در هم بیاویزی تا دیگه نتونی از هم تشخیصش بدی انگاری که از ازل همین بوده و همین... خیلی بخوای اهل حساب و منطق باشی باهاشون، مثل ماهی از دستت لیز می خورن... خلاصه که خیلی نرم و آروم باید باهاشون برقصی...

و تو ترنم زیباترین قصیده در لبان خداوندی، بدرخش

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :

عید امسالمون

مسافرت خوبی بود. اگه زمین خوردن روز اول رو فاکتور بگیرم می تونم بگم خیلی بی دغدغه و عالی بود. دو تا بچه دو ساله هم بودند که یکیشون رو عاشقانه دوست دارم و دوستم داره و تونستم یه تبادل انرژی عاطفی و عالی باهاش داشته باشم تا جاییکه عمه و خاله اش گفتند می شه زودتر تو بری تا این دخترک شیرین زبان یه خورده محل ما هم بذاره:دی اما حالا بعد از تموم شدن مسافرت این چند روزه همش به این فکر می کنم که چرا انقدر صدمه به خودم می زنم!! باید بشینم و دوباره یه خود تحلیل گری داشته باشم تا ببینم ناخوداگاهم چه چیز رو می خواد اینطور خشن به من بفهمونه. حالا شانس اوردم استخون گونه ام نشکست و فقط کبود شده. هر کی هم می پرسه چی شده می گم سه تا داداش هام کتکم زدند زبان اخه باورپذیرتره تا اینکه بگم من هی می خورم زمین. اونوقت مردم چی می گن. یکیشون می گه دختره گیجه یکی می گه عاشقه یکی می گه افسرده است یکی می گه سر به هواست. ولی اگه بگم داداش ها کتک می زنند فقط می گن اخی نازی حیوونی نیشخند از داداش بزرگه می پرسم "ببین من می خوام انعطاف پذیری و پذیرش ام (ارکتایپ پرسفون) رو رشد بدم به نظرت چیکار کنم که از غدی و لجبازی (ارکتایپ ارتمیس) دست بکشم؟" می گه "تو یه ماه کامل و پشت سر هم ظرف ها رو بشور!" می گم اخه روتون زیاد می شه. می گه "ببین تنها راهش همینه تا کاملا پذیرشت رشد کنه." داداش ما رو باش! نیشخند ولی خدایی پذیرش داشتن خیلی سخته. یعنی من برام رفتن به قله توچال اونم یه روزه راحت تر از اینه که حرف گوش کن باشم. :دی الهی ربی دست ما رو بگیر بلکه یه کم پرسفون خونمون رو بالا ببریم. دست همه شما پرسفون ها هم سال نویی روی سرم.چشمک

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : سفر