پذیرش خود

وبم برام شده یه دفتر خودشناسی که قابلیت مراجعه و فراموش نشدن رو داره. دیروز در یه گپ مشاوره ای دوستانه با عزیزی با زیرکی به نکته ای اشاره کرد که کاملا درست بود و یاد مطالب قبلیم افتادم. تا جایی که ذهنم یاری می ده در مطالب اخیرم سه جا به پذیرش بی قید و شرط دیگران اشاره کردم و تازه فهمیدم که منی که انقدر اشاره به پذیرش دیگران می کنم، نسبت به پذیرش بخش هایی از خودم مشکل دارم و این پذیرش نداشتن رو به دیگران فرافکنی می کنم! (پناه بر خدا از این موجود دوپا. نیشخند)

یکی یکی قضاوت می شیم و هر کسی از دید خودش به ادم نگاه می کنه و به خاطر برداشتی که نسبت به طرف مقابل داره در کنارش باقی می مونه. اما وقتی همه این پرده ها کنار بره و هر کسی موفق بشه یه نگاه کوچک به ذات واقعی یه فرد دیگه بندازه و باز هم پذیرای اون فرد با تمام سایه هاش باشه معلومه که دوست واقعیه.

اقای اروین یالوم با خودشناسی عمیقی که در این 80 ساله داشتند به طبع با سایه هاشون به توافق و ارامش رسیدند و فوق العاده در رابطه هاشون پذیرا هستند و پذیرش بی قید و شرط کارل راجرزی رو خیلی خوب منش خودشون کردند. ولی ما ادم های کمی معمولی تر که شاید دغدغه بزرگ زندگیمون مثل ایشون خودشناسی نباشه و هنوز سایه هایی داریم که خیلی بهشون احاطه نداریم خیلی نمی تونیم پذیرش بی قید و شرط نسبت به دیگران به خصوص نسبت به اطرافیانمون داشته باشیم چون بعضی وقت ها دغدغه و ناراحتی یه عزیز بدجوری دست می ذاره روی زخم های خودمون و واکنش بدی نشون می دیم.

اگه با روانشناسی کمی آشنایی داشته باشید می دونید یکی از چیزهایی که به خصوص بعد از کارل راجرز در بازار مراجع-مشاور یا روانکاو-بیمار خیلی عمومیت پیدا کرد و مهم شمرده شد پذیرش بی قید و شرط مراجع از سمت مشاور یا روانشناسه. یعنی فرد مراجعه کننده فقط در این فضای امن و پذیرفته شدنه که می تونه خود افشایی داشته باشه و از قضاوت مشاورش نترسه و در این فضاست که رشد فرد امکان پذیر می شه. و یکی از پیش شرط های مهم برای بنیان نهادن یک ارتباط عمیق اینه که فرد بدونه طرف مقابلش اون رو همونطوریکه هست پذیرفته.

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

همذات پنداری

* هنگام کار کردن روی طرح های جدیدم، دخترک حرف می زد و من هم بنا به ارتباط خوبی که با هم پایه گذاشتیم حرفاش رو شنوا بودم و کم کم از شگردهای روانکاوی و یالومی استفاده کردم و به صحبت هاش جهت دادم و یه رابطه کاملا مشاوره ای شکل گرفت بطوریکه خودش هیجان زده می گفت من خودم هم برای اولین باره که اینطور خوب دارم فکر می کنم و تحلیل هایی در مورد خودم می کنم که برای خودم هم تازگی داره! مشاوره برای فردی غیر از خودت، کلا کار سختی نیست و بیشتر به این بستگی داره که در کنار علم روانشناسی، شخصیت مشاوره ای هم داشته باشی. وقتی همراه کسی می شی و بهش اجازه کاوش در ناخوداگاهش رو می دی، فقط باید کنار فرد باشی و با بازخورد مناسب و بجا به فکرش جهت بدی تا بتونه در خودش و ناخوداگاهش غور کنه. خودم معمولا حتی با اینکه در این رشته تحصیل کردم از این کار فرار می کنم، چون روحیه ام به من اجازه این کار رو نمی ده. مثل دیروز که بعد از حدود دو ساعت و نیم مشاوره دچار انتقال متقابل شدم و با دوستم همذات پنداری کردم و دیشب خواب خوشی نداشتم. هرچند استادم، اروین یالوم می گه مشاوره ای موثره که برای دو طرف رشد داشته باشه. از این انتقال متقابل فهمیدم هنوز زخم هایی هست که تازه است و وقتی خودم رو در اینه فرد مقابلم می بینم خونریزی می کنه. هر چند حجم، شدت و دردی که از زخمم دارم به مراتب کمتر از قبل شده و به من نوید این رو می ده که زخم داره بهبود پیدا می کنه و فقط جای زخم برام می مونه که قراره فانوسی برای راه آینده ام بشه.

** این روزها دارم به نصیحت هایی که به دیگران می دم گوش می کنم و خودم سریع همون ها رو اجرا می کنم. مثلا کتاب جدایی معنوی و احساسات زنانه رو به کسی پیشنهاد دادم که بخونه بعد سریع خودم یکیش رو دست گرفتم و دیدم چه قدر این روزها نیاز به این کتاب داشتم. یا شرکت در کلاسی رو به کسی پیشنهاد دادم و خودم رفتم ثبت نام کردم. عجیبه که دیمیتر فوق العاده حمایتگری برای دیگران دارم و تازه دارم می فهمم دیمیترم برای خودم هم به همان اندازه موثر و حمایتگر و لازمه!  

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

ببار باران

دستام رو رو از پنجره بیرون بردم تا نوازش بارون رو حس کنم. تگرگ های آبکی همراه با بارون مخلوط می شه و روی دستام فرود می یاد. سیر سفر قطره های آب رو دوست دارم، از وقتی که جایی در ناکجااباد بخار می شند تا وقتی که در مکان دیگه به صورت برف یا بارون فرود می یاند و این چرخه همین طور ادامه پیدا می کنه و از هر کدومش که بپرسی می تونه برات از سیر ماجراهاش مثنوی هفت من بنویسه. چند روزیه عجیب کسلم و برای رفعش دنبال همزبون می گردم. هر دوستی که زنگ می زنه استقبال می کنم و به دوستانی که چند وقتیه خبر ازشون ندارم هم برای احوالپرسی زنگ می زنم و سورپرایزشون می کنم.:دی تشنه هر صدای جدید توی زندگیم هستم، از بس که مشتاق داشتن یه همدل و همزبونم. اخ سفر. دلم سفر می خواد دوباره. دوباره تک نفره. تازه مزه سفر تک نفره اومده زیرزبونم و دیدم چه لذتی داشت. دلم کوه هم می خواد. عجیب دوست دارم این هفته برم کوه ولی به خاطر برنامه ای مجبورم کنسلش کنم و جای دیگه ای برم. دلم طبیعت های سرسبز شمال و بوی کنده های اتش گرفته و کمپ هم می خواد.  دلم راه رفتن زیر بارون روهم می خواد، خدا کنه که تا بعد از ظهر بارون بیاد تا حداقل این یکی رو امروز داشته باشم.

عجیب این هوای ابری بارون زده خنک اردیبهشتی لعنتی منو دیوونه کرده و همه هوس هام دوباره عود کرده.

باران ببار، باران ببار،مرا به یاد من بیار

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

سفر اکتشافی واقعی

سفر اکتشافی واقعی، در پی چشم اندازهای نو بودن نیست، بلکه نگاهی نو داشتن است - مارسل پروست

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : سفر

درخشش

از دیدن دخترک لذت بردم. باهاش خیلی اخت نبودم اما می دونستم دوران بدی رو می گذرونه. ولی وقتی دیروز دیدمش از دیدن طراوت چهره اش و دوباره بلند شدنش لذت بردم و ناخوداگاه دستش رو با فشار دوستانه تری در دستم نگه داشتم و بهش گفتم فوق العاده خوشگل شدی که به غیر از تغییر ظاهری بیشترش به خاطر انرژی بود که از چشماش ساطع می شد و صورتش رو زیباتر از قبل کرده بود. من عاشق این انرژی ها هستم.

 و شل سیلور استاین چه عالی می گه:

گاهی بعضی ها با ما جور در می آیند، اما همراه نمی شوند، گاهی نیز آدم هایی را می یابیم که با ما همراه می شوند اما جور در نمی آیند.

 برخی وقت ها ما آدم هایی را دوست داریم که دوستمان نمی دارند، همان گونه که آدم هایی نیز یافت می شوند که دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداریم.

 به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می خوری...م و همواره بر می خوریم، اما آنانی را که دوست می داریم همواره گم می کنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی خوریم!

برخی ما را سر کار می گذارند،‌ برخی بیش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهی اند و روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است که تمام روح ما نیز کفاف پر کردن یک حفره خالی درون آنان را ندارد.

برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای، هیچ خلائی ندارند تا ما برایشان پُرکنیم. برخی می خواهند ما را ببلعند و برخی دیگر نیز هرگز ما را نمی بینند و نمی یابند و برخی دیگر بیش از اندازه به ما خیره می شوند...

 گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می آراییم، گاه برای یافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می رویم و همه چیز را به کف می آوریم و اما «او» را از کف می دهیم. گاهی اویی را که دوست می داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی کنی. تو قطعه گمشده او نیستی ،تو قدرت تملک او را نداری.گاه نیز چنین کسی تو را رها می کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می آموزد که خود نیز کامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه های گم شده.

 او شاید به تو بیاموزد که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی ، راه بیفتی ، حرکت کنی.

او به تو می آموزد و تو را ترک می کند، اما پیش از خداحافظی می گوید: « شاید روزی به هم برسیم ...»، می گوید و می رود، و آغاز راه برایت دشوار است.

 این آغاز، این زایش،‌ برایت سخت دردناک است. بلوغ دردناک است، وداع با دوران کودکی دردناک است، ‌کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست.و تو آهسته آهسته بلند می شوی، و راه می افتی ومی روی، و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می شود، اما آبدیده می شوی و می آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

پذیرنده

یکی می گفت: "تو با اینکه مذهبی نیستی ولی خیلی از قیود مذهبی ها رو رعایت می کنی پس از نظر من قلبا مذهبی هستی"

اون یکی در وصف ام به کسی گفته بود "ازی ذاتا جنگجوست"

یکی دیگه گفت "نمره شما در مرتبی و نظم 20 است"

یکی دیگه گفت "شما فوق العاده انرژی بالایی دارید و من به خاطر این انرژی که ازتون می گیرم دوست دارم باهات باشم"

یکی دیگه "من عاشق روحیه خوش باوری و امید به اینده ات هستم"

یکی یکی قضاوت می شیم و هر کسی از دید خودش به ادم نگاه می کنه و به خاطر برداشتی که نسبت به طرف مقابل داره در کنارش باقی می مونه. اما وقتی همه این پرده ها کنار بره و هر کسی موفق بشه یه نگاه کوچک به ذات واقعی یه فرد دیگه بندازه و باز هم پذیرای اون فرد با تمام سایه هاش باشه معلومه که دوست واقعیه. این که بپذیره دوستش در کنار رعایت قیود بعضی وقت ها مرزشکن هم هست. همراه با صفت جنگجویی، پذیرای بزدل درون دوستش هم باشه. در کنار نظم و مرتب بودن بپذیره که زمان هایی هست که دوستش دست هر چی شلخته است رو از پشت می بنده و زمان هایی هم هست که دوستش حتی توان بالا بردن انگشت رو هم نداره و اثری از انرژی درخشنده اش در چهره اش دیده نمی شه و تنها چیزی که از صورت ناخواناش خوانده می شه بدبینی و یاس و ناامیدی نسبت به آینده است! خلاصه که در کنار صفات و خصایص مثبت پذیرای  سایه ها هم باشیم.

 

این روزها سخت تلاش می کنم پذیرنده تر باشم  هم نسبت به خودم و هم اطرافیانم و دوستان پذیرنده ام رو از قبل بیشتر می ستایم چون هم اکنون می دانم چه کار سخت و پرتلاشی است این صفت پذیرش.  

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

ساقی سرت سلامت، باده بده که جان رفت

تازه صبح با کامنت دوستی متوجه شدم امروز سالروز پا گذاشتنم به این دنیاست! برنامه ام این بود که برای زادورزم متنی رو اماده کنم اما این طبع فراموشکار برنامه ام رو به هم زد. نگاهی به نوشته پارسالم انداختم و دیدم که نوشتم " آزی جانم بیش از  سی و چندساله که داری دور خورشید سفر می کنی. سفری این چنین طولانی، گاه شیرین، گاه دردناک، زمانی سخت و کُشنده، زمانی دلنواز و عاشقانه، بالا و پایین، ملغمه ای از همه شیرینی ها و تلخی ها. تا حالا که خوش بودیم علارغم سختی و سادگی اش. بعد از این نیز ..."

شاید فقط بخوام امسال این رو اضافه کنم که: ساقی سرت سلامت، باده بده که جان رفت یا شاید: پیمانه ام شکست و، پیمانه زمان رفت!!!

عجیبه این بار به زمان و گذشت زمان بیش از بیش فکر می کنم! تا حالا گذشت زمان برام واقعی نبود ولی حالا که انگار دارم خودم رو بیش از پیش پیدا می کنم و به اونچه که هستم نزدیک تر می شم و فاصله بین انچه که واقعا هستم و انچه نشان می دهم کمتر شده ارزش زمان رو بیش از بیش درک می کنم. مثل این می مونه که دستهام رو دوتایی کنار هم گذاشتم و یه چاله کوچیک باهاش درست کردم و سهمم که فقط به اندازه یه لیوان ابه توش ریخته شده و دارم می بینم که اب ذره ذره داره از دستهام خارج می شه و من باید تا جاییکه می تونم قبل از هدر رفتنش بنوشم!

پس ساقی سرت سلامت!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

ذهن خوانی

زمان هایی بوده که فکری رو در ذهنم پرورش دادم و بعد دیدم فقط به خاطر کجرویهای ذهنمه و حقیقت نداره. مخصوصا وقتی که ذهن خوانی1 (که جزو ده خطای شناختی از نظر آلبرت الیسه) می کنم که معمولا حاصل تفکر غیرمنطقیه. مثلا اس ام اسی به دوستی می دی و جوابش رو نمی ده. ذهن شروع می کنه به تفسیر و بسط موضوع و حاشیه پردازی تا به اون حد که از یه حادثه کوچیک مساله بزرگی می سازی و بعد با یه تماس کوچیک متوجه می شی که اس ام اس رو فرستاده و به تو نرسیده یا اصلا جایی بوده که انتن نمی داده و غیره.

داشتم راجع به مساله ای با دوستی صحبت می کردم و برداشت خودم رو می گفتم که دوستم گفت فکر نمی کنه اینطور باشه و دوباره دارم به جای حقایق برداشت هام رو می گم. اینو که گفت انگار آبی بود بر اتش و دیگه پی موضوع رو نگرفتم. خوشبختانه تلنگر از طرف یه دوست باعث می شه به این وجه از ذهن ام توجه کنم و ازش بگذرم. حالا سوال اینجاست که اگه دوستی نبود چطور می تونم متوجه اش بشم و دوباره ازش عبور کنم و در جا نزنم؟متفکر

خطای پنجم :نتیجه گیری شتابزده: بی آنکه زمینه محکمی وجود داشته باشد نتیجه گیری شتابزده می کنید. ذهن خوانی1: بدون بررسی کافی نتیجه میگیرید که کسی در مورد شما منفی فکر می کند. پیشگویی: پیش بینی می کنید که اوضاع بر خلاف میل شما در جریان خواهد بود. بدون هر گونه بررسی می گویید« آبرویم خواهد رفت، از عهده انجام این کار برنخواهم آمد» و اگر افسرده باشید ممکن است به خود بگویید ا«هرگز بهبود نخواهم یافت».

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱

خنده درمانی

بالاخره  بعد از مدتها تونستم رضایت سه روز مرخصی استعلاجی رو از مدیر عامل بگیرم و اعلان کنم که:

کلیه کارمندان در موارد ذیل حق برخورداری از سه روز مرخصی با استفاده از مزد را (برای همان سال و غیرقابل انتقال به سال بعد) دارند:

   الف – ازدواج دائم

   ب- فوت همسر، پدر، مادر و فرزندان

   ج- بیماری با تائید وگواهی پزشک

فرداش یکی از کارمندان اومده پیشم خیلی جدی می پرسه خانم فلانی این ماده الف شامل حال ما  که سال ها پیش ازدواج کردیم هم می شه؟!! می شه امسال از مرخصی اش استفاده کنیم؟!

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

ذهنکم

من زمان هایی که حجم احساسات ام بزرگ تر از اونی می شه که در قد و قامت روزهام بگنجه می نویسم تا تخلیه هیجانی داشته باشم. زمان هایی هم هست که وقتی می نویسم جایی برای انتشارش ندارم اینه که نامه رو برای خودم میل می زنم. امروز یکی از این نامه ها رو باز کردم و کلی برام جالب و بامزه بود. یه جورایی نوشتن خط سیرم رو مشخص می کنه و یه چیزهایی رو هم یاداوری می کنه. چون وقتی زمان به اتفاق می خوره ذهن  جوری که خودش دوست داره بازسازی وقایع می کنه. اینه که باید سند نگهداشت و بعد بهش گفت بگم؟ بگم؟ :دی

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

پدر غایب

* در سفر چند روز گذشته، وقتی بعد از یک سربالایی تند به یال رسیدیم و به طرف پایین به راه افتادیم به جلوی گروه رفتم تا میدان دیدم فقط با مناظر طبیعی زینت داده شده باشه و بچه های گروه جلوم نباشند و لذتم تکمیل بشه. پشت سرم، یکی از افرودیت های گروه با دخترکی 19 ساله می امدند و نخواسته صحبت هاشون رو می شنیدم. افرودیت 27-28ساله داشت درس زندگی به دخترک می داد که: "توی رابطه دوستی، پسرها رو باید تشنه نگهداشت و کاری کنی که دنبالت بدوند و هر کاری برات انجام بدند و افسار احساسات اشون رو دستت بگیری." اول خنده ام گرفته بود از این طرز فکری که دخترک به پسران و دوست پسرش داشت ولی بعد دیدم واقعا زیاد شدند پسران دوره های کنونی که چنین رابطه ای می خواهند و اینه که از دیدن خدماتی که در طی سفر دوست پسرک هرمس تایپش به این دختر لوند می داد تعجبی نکردم. یادم نیست کجا از اقای رضایی شنیدم که در جواب دختری که می گفت پسران امروزی تعداد زیادی هرمس بی تعهدند گفتند "واقعا چنینه و تعداد هرمس ها و تمایل به بی تعهدی  زیاد شده که ناشی از پدر غایب برای بچه های دوره 50 و 60 و 70 است. پدری که یا در جنگ یا با مشغولیت با کارش در خونه غایب بوده و پسر به دلیل این غیبت تعهد و مسئولیت رو یاد نگرفته و اگه روی خودش کار نکرده باشه خامیش باقی خواهد ماند!

** دارم سعی می کنم این روزا ترس و عواطفم رو نشون بدم اما بعضی وقت ها ناخوداگاه به افراط کشیده می شه. مثلا در گذر از راه مالرویی که با اب بارون شسته شده بود این بار فوبیام از ارتفاع با شدت بیشتری به هم هجوم اورد و دیگه هیچ حرکتی نمی تونستم انجام بدم و قفل شده بودم تا اینکه کسی اومد و ردم کرد. قبلا ترسم رو بروز نمی دادم و به هر بدبختی که بود سعی می کردم رد بشم. بامزه است بعضی از بچه های قدیمی فکر می کنند دارم مسخره بازی در می یارم و ترسم رو باور نمی کنند.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :

راه هایی متفاوت به یک مقصد

فردا امتحان حسابداری دارم و خواب دیدم که ماشین حسابم رو برای امتحان جا گذاشتم! یاد خوابهای دوره دانشگاه به خیر!

قرار بود توی ترم اول سفالگری، سه تا فن رو یاد بگیرم منتها هنوز 4 جلسه باقی مونده و همه فن ها رو تمام و کمال اجرا کردم پس به ناچار فن های ترم بعد رو شروع کردیم. استادم به من می گه چه قدر زود کارهات تموم می شه. می گم برای همین اومدم سفالگری که اروم بودن و اهسته پیش رفتن رو تجربه کنم. (just being not doing)فرشته می گه اره خیلی هم تو اروم کار می کنینیشخند بوی گِل مستم می کنه این روزا! عینهو بوی مشک آهوی خُتَنِ اه برام و خسته هم می شم از سه ساعت سر و کله زدن با گل و ساختن یه موجود جدید و دادن هویتی مستقل بهش. دیروز سعی کردم مرگ رو در چهره پیرزال در حال مرگی شبیه سازی کنم ولی در نهایت کارم شبیه مردی شد که از چشماش غرور می بارید و چونه اش رو محکم بالا گرفته بود! غرورش شبیه خودم بود. زمان هایی که اون چونه چهارگوشم رو بالا می گیرم و با تبخر علارغم زخم هایی که خوردم راه می رم و نمی ذارم ترس، ضعف هام و ناتوانی ام مانع ادامه دادنم بشه. خودم عاشق این کله شقی ام هستم چون حداقل این اطمینان رو دارم که حتی اگه جایی زمین سختی هم بخورم بلند می شم، خودم رو می تکونم و ادامه می رم منتها به تازگی یاد گرفتم که این بار با پختگی بیشتر و در ضمن پذیرش و رقت قلب بیشتری نسبت به خودم و ادم های دور و برم هم پیدا کردم و پذیراتر شدم.  هر چند همیشه جای کار دارم. منم و راه زندگی و هر بار پیچی متفاوت.

یکی از همکاران شیمی درمانی رو شروع کرده و من به یاد عموم که عاشقانه دوستش داشتم اما شش ماه اخر عمرش ازش فرار می کردم که چشمم به صورت نحیف و شکسته اش نخوره، سعی می کنم جویای حالش باشم. نمی خوام حسرت گذشته رو بخورم. فقط دارم سعی می کنم کاری رو الان انجام بدم که می دونم حسرتی برای اینده ام باقی نمی مونه! چون حسرت چنین روزهاییه که قلبم رو به درد می یاره! هی سعی می کنم به این فکر نکنم که کاش توی روزهای اخر، حداقل شریک ترسش از مرگ می شدم و پا به پاش می نشستم! (انتظاری بزرگ از خودم که می دونم منطقی نیست چون خودم در اون زمان بیش از اون ترسیده بودم که چنین کنم) تنهایی مردن سخته و اینکه کسی نباشه که حداقل وحشت ات از مرگ رو درک کنه و ازت،از ترست، ناامیدی ات، دردت، وحشت ات از مرگ و بالاخره از خود کابوس مرگ فراری نباشه! تجربه سختی بود برای عموم. امید که روحش الان در ارامش و صلح باشه.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : سفالگری

در خانه ی ما رونق اگر نیست، صفا هست.

این پنج شنبه امتحان فاینال حسابداری دارم و طبق معمول که هر وقت کار خاصی دارم دست و دلم به هیچ کار دیگه ای نمی ره زمانم به بطالت می گذره. کتاب گروه درمانی اروین یالوم که تازه ترجمه شده رو چند روزیه که دم دستم گذاشتم اما مگه این هوای رخوت انگیز بهاری به من اجازه می ده که سراغش برم. :دی

یکی از بهترین حرف هایی که اخیرا شنیدم این بود که "ادم ها حق افسردگی دارند" پس اگه خودتون یا کسی از اطرافیانتون زمانی بود که ترجیح می داد در غار تنهاییش فرو بره بهش این حق رو بدید و سعی نکنید اونو بیرون بیارید چون سریع کشیدن بیرون کسی از فضای رنج و غم بدون تعمق کافی باعث می شه که فرد نه درس اون ماجرا رو بگیره و هم اینکه بازگشت سریعی به طرف غصه هاش داشته باشه. منم از وقتی قبول کردم که گاهی دلتنگی و گاهی غم حق مسلم ماست خیلی اروم شدم و اگه زمانی باشه که غصه ای در دلم پیدا شه یه گفتگوی دو طرفه باهاش راه می اندازم و سعی می کنم همدردی کنم با خودم.

این بار در سفر چند نفری بازخورد عالی به هم دادند که هم خوب گوش می کنی و هم در صورتت ارامش خاصی داری. نمی دونم تاثیر کلاس گل بازی امه که انقدر سریع خودش رو نشون داده یا دارم پخته تر می شم! بفرمایید داخل خونه یه چای داغ مهمان من:

 

نمی دونم با نماد چاکراها و 7 چاکرای اصلی در بدن چه قدر اشنا هستید. وقتی یکی از همین پیروان چاکراها به هم گفت که تو چاکرای دومت خوب کار نمی کنه و به خاطر همین انرژی منفی محیط رو به خودت جذب می کنی و انقدر صدمه می بینی دیدم دو تا کار می تونم انجام بدم. یکی اینکه بگم این حرف ها و انرژی درمانی چِرته، دوم اینکه امتحانش کنم. دومی رو بیشتر پسندیدم. پس دو تا بشقاب خوشگل مطابق طرح چاکرای دوم و سوم درست کردم و هم اطلاعات راجع به بالابردن این دو سطح انرژی رو در گوگل سرچ کردم و کمی هم از رنگ درمانی و سنگ درمانی استفاده کردم و می خواین باور کنید یا نه اما میزان به در و دیوار خوردنم خیلی کم شده حالا نمی دونم اثر اینها بوده یا چشم و چارم رو بازتر می کنم این روزا. نیشخند

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : سفالگری

خلخال به اسالم

روز پنج شنبه گذشته کلاس حسابداری داشتم که استاد درس جدیدی ارائه می دادند و پنج شنبه همین هفته هم امتحان فاینال حسابداری دارم که حتما باید نمره خوبی بگیرم. اما وقتی اسم برنامه خلخال به اسالم رو شنیدم انقدر سست شدم که درس و استاد و امتحان و ... رو بی خیال شدم و قصد سفر کردم. الان هم پشیمون نیستم. مسیر مطابق تعریف هایی بود که شنیده بودم و پیاده روی از طبیعت اردبیل به گیلان و دیدن تفاوت پوشش گیاهی اش جالب بود. مناظر طبیعی هم به قدری نفس گیر و زیبا بود که فکر می کردی بهشتی که تعریفش رو می کنند همینه. روز دوم زانوم که چند وقتیه از کوه پیمایی محرومه اذیتم کرد ولی خوشبختانه سریع خودش رو تطابق داد و دیگه مشکلی نداشتم. شب اول که در کوه های خلخال خوابیده بودیم (فکر کنم روستای خرخوانی بود) هواکمی سرد بود ولی روز دوم که به گیلان رسیده بودیم رطوبت، سردی آزار دهنده هوا رو گرفته بود. شیر و کره و تخم مرغ محلی، کباب تازه همراه با پونه و نعنای وحشی و آب چشمه خوشمزگی سفر رو چند برابر کرده بود مخصوصا وقتی که غذا خوردن همراه بشه با دیدن یک تابلوی بی نظیر طبیعی. معمولا در سفر به غیر از انرژی گرفتن از طبیعت، اشنا شدن با شخصیت های جدید و همسفری با افراد قدیمی هم همیشه برام لطف خاصی داشته. این بار توی گروهمون هم صحبت هایی پیدا کردم که اشنا به روانشناسی بودند و خود تحلیل گری داشتند و زبان اشنا بودند و خستگی راه برگشت در اتوبوس با این هم صحبتی ها خیلی کم شد، کاملا از هم صحبتی باهاشون لذت بردم. خلاصه که هر گوشه از سفر برام لذت بخش بود. امید که باز قسمت بشه.قلب

 

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : طبیعت گردی ، سفر

سفری به گذشته

اخرین بار مشهد حول و حوش 15 سالگیم با مدرسه و در معیت دخترعمه هم سن ام (که در سن 19 سالگی فوت می کنه) رفته بودم. یکی دو تا خاطره نه چندان خوب از همون زمان ها داشتم که هنوز که هنوزه ازارم می ده. اینه که طی یه تصمیم انقلابی، رفتم که زخم های گذشته رو دوباره یه نگاهی بهش بندازم و ببینم زخم هاش در چه وضعیتیه و مرهمی روی زخم های رها شده ام بذارم. دفترچه اهداف ام رو برداشتم. کوله خاطرات نه چندان دلچسبم رو هم کنارش گذاشتم و یه عروسک سگ بامزه ای که با دختر عمه دو تا لنگه یه جور خریده بودیم (و هی سر اینکه برای کی بامزه تره و زبون سگ کی بیرون تره کَل کَل می کردیم) رو هم برداشتم و بلیط هواپیما برای دو روز گرفتم و راهی شدم. مشهد خیلی تغییر کرده. بیش از اونی که از ذهن 15 ساله ام به یاد می یارم البته بعضی جاها هم دست نخورده و مثل سابق باقی مونده بود و باعث شادی ام می شد. مثل بازار رضا و عطرفروشی سیدجواد که برام یاداور همه بوهای خوش ذهن نوجوانیم بود. خوشحال شدم که سید هنوز زنده است. دوباره به یاد همون موقع دو تا عطر ازش گرفتم. یاس رازقی و یاس  44که بوهاش خوشبختانه مثل سابق مست کننده است. سگ رو هم به نیت فهیم (دختر عمه متوفی ام)دادم به بچه زائر مسافر سیه چرده ای که حتی نمی دونستم قومیت اش کجاییه اما مطمئنم همبازی خوبی براش می شه و برای سگم هم بهتره چون خیلی بهتر از نگه داشتن و پوسیدن تدریجی اش  در گوشه کتابخونه امه. مطمئنم اونم دلتنگ بازی با یه بچه بود و فهیم هم اینو دوست داره.

توی حیاط حرم نشستن و دعا برای همه ادم هایی که از دست دادم و ادم هایی که یادگاری روی روحم باقی گذاشتند و معلمانی که در این چندین دهه عمرم تا به حال داشتم برام لذت بخش بود. مخصوصا جمعه شب که در اون هوای خنک بهاری روی یکی از پاگردهای حیاط صحن نشسته بودم و داشتم مرور خاطره می کردم. شنبه هم خدا برام بارون فرستاد و موقع طلوع افتاب که روبروی صحن مطلا ایستاده بودم و یکی یکی برای ادم های دور و برم و خودم دعا می کردم قطرات ریز بارون با بارون چشم هام قاطی می شد و روی تنم می ریخت و همزمان روحم جلا می گرفت. عجیبه که یکی از روش های عالی برای گذشتن از زخمی (حداقل برای من) برگشت به همون مکان و دوباره روبرو شدن باهاشه! سفر به موقع و لازمی بود که بالاخره انجام شد. خدا رو شکر.  

الان که دارم اینا رو تایپ می کنم  دوباره دلتنگ رفتن شدم.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :