درونگرایی

این چند هفته که ننوشتم چند جایی رفتم ولی حس و حال تایپ کردن نداشتم. یکی از این مناطق، غار دانیال نبی است که یکی از غارهای رودخانه ای ایرانه که در منطقه تنکابن در نزدیکی روستای دانیال واقع شده و یکی از زیباترین جاهایی بود که حدود 3 هفته پیش رفتم. زبان از وصف این غار زیبا که با هدلمپ های ما روشن شده بود و گاهی تا سینه در اب سردش فرو می رفتیم قاصره. به عنوان یه تجربه ناب توصیه می کنم امتحان کنید منتها خیس شدن و صخره های لیز و بلندش رو باید پذیرا باشید. هفته بعدش هم رفتیم به ییلاقات زیبای ون داربن. با اینکه در طول سفر برخلاف رویه سابقم ساکت بودم منتها غرق لذت بودم و از تنهایی و سکوتم هم لذت می بردم. روستایی در دل کوه و مه ای که حالتی رویایی و شاعرانه به محیط بخشیده بود و پختن غذا و صدای گله های گاو و اتاقک چوبی که داخلش شب رو به صبح رسوندیم، همش برام خاص و عالی بود. این هفته هم که پاراگلایدر رو امتحان کردم. نمی تونید قیافه منو وقتی از ارتفاع به اون بلندی به طرف زمین سقوط می کردم و به خلبانم هم یه پسرک 17 ساله است اعتماد نداشتم تصور کنید. :دی پرواز حدود 20 دقیقه طول کشید و در عین ترسی که از افتادن داشتم لذت رو در تک تک سلول های بدنم حس می کردم. کمی که گذشت و اعتمادم به خلبان نوجوان زیادتر شد کم کم ترس جای خودش رو به هیجان و لذت ناب و بودن در لحظه داد.

دوستان گلم سطح انرژی برونگرایی ام به شدت افت کرده که به این خاطره که ارک تایپی که الان بهش خوشامد گفتم و در درونم جا خوش کرده هستیاست که از سکوت، اشپزی برای خود و درونگرایی و تنهایی لذت می بره. تنبلی این روزهام رو به حساب هستیا بنویسید.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳٩۱
تگ ها : ماجراجویی

ازی متقلب دروغگو :دی

با جمعی بودم که یکی از پسرها برگشت گفت متولد 70 هست. اما جلسه بعد گفت متولد 59 اه و من بهت زده نگاهش می کردم. اما چیزی که ازش شاخ در اوردم به خاطر دروغگویی اش نبود به این دلیله که من فوق العاده ساده هستم و فکر می کنم هر کی هر چی می گه درسته چون از نظر لزومی نداره فرد راجع به خودش دروغ بگه!!! مثل سن یا دوست داشتن دیگران یا کارهایی که در زندگیش کرده. تا حالا چندین بار این اتفاق برام افتاده و یکی دوبار هم حسابی ضربه خوردم به خاطر باوری که به ادم ها داشتم. هنوزم درک نمی کنم این نا راست بودن ادم ها رو. باید سایه ام باشه. هر چه قدر هم که سعی می کنم دست از معصومیت احمقانه ام بردارم و به معصومیت پخته تبدیلش کنم بازم نمی تونم دست ادم ها رو بخونم. پوکر باز خوبی هستم اما فقط در بازی با ورق و توی بازی زندگی چندان حرفه ای نیستم. باید بیش از این بتلاشم. شاید باید بخش متقلبم رو از سایه در بیارم و کمی بهش احترام بذارم تا انقدر به ادم های دیگه پروژکشن نکنم. پس زنده باد ازی متقلب دروغگونیشخند

جالبه. همین دوست متولد 59 که گفت 70 ایه این نوشته رو خونده و برام چنین نوشته که :بابا بیخیال. من دروغ نگفتم بخدا. فکر میکنم کسی که حداقل هوش برای دروغ گویی رو داشته باشه 11 سال رو تو 30 سال قایم نمیکنه. این فقط یه شوخی بود.فکر کنم تو اون جمع همه متوجه شدن که فقط یه شوخی بوده. حالا چرا ازش داری برداشت دروغ میکنی ، چیزی ه که باید از خودت بپرسی! آزی ساده لوح شوخی


و جواب من: دقیقا همینه. برداشت من نسبت به کلام و ساده لوحی و زودباوری ام. گفتم که مشکل منه. به قول تو حتی یه شوخی ساده چنین ناشیانه رو هم باور می کنم. بیشتر از این جا خوردم که وقتی به قول خودت چنین شوخی اشکاری رو باور می کنم پس چه قدر مسائل دیگه بوده که اینطوری واضح بوده و من به خاطر سادگی ام متوجه اش نشدم.
  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ تیر ۱۳٩۱

قضاوت

بعضی وقتا ادم ها و نوشته هاشون ایینه ای می شوند که خودم رو توش ببینم و این بی نیازم می کنه از نوشتن. این روزا دارم خاطرات کودکیم  رو شخم می زنم و همین گاهی اوقات حالم رو دگرگون می کنه! عجیبه که به دنبال ارامش بودم و حالا که به من بازخورد داده می شه که ارامش توی چشمات موج می زنه دلم برای برق چشمام و شیطنت هام تنگ شده. حداقل برای سال 91 ، پنج تا سفر داشتم و لذت بردم از همشون ولی نمی خوام خوشی و بی خیالیم فقط مال سفرم باشه و همه زندگیم منتظر اومدن سفری دیگه باشم. دلم می خواد از تک تک لحظاتت لذت ببرم و باید بگم الان دیگه به سختی حتی می تونم به یاد بیارم که از چی خوشم می یاد. یه لیست داشتم از کارهایی که لذت می بردم ازشون و الان بلااستفاده شده. فیلم THE FLOWER OF THE WAR رو دیدم و چه اثری روم داشت! اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که واقعا در هر جنگی وعده بهشتی لازمه که جلوی بعضی کثافتکاریها و درنده خویی ها گرفته بشه و خدا رو شکر کردم که در جنگمون خدا و بهشت و حوری های وعده داده شده و نمازهای شب بود تا انسانیت مبارزانمون حفظ بشه و چنین صحنه هایی کمتر دیده بشه. این قابلیت درنده خویی ادم ها و نقطه مقابلش قدیس بودن در این فیلم عالی به نمایش گذاشته شده. کشمکش راهبان کوچک و روسپیان در پناه گرفتن در کلیسا و در نهایت به هارمونی رسیدن با هم و مرد امریکایی که از یک میخواره تبدیل به یه قهرمان می شه و جورج کوچک که خودش رو فدای دختر ها می کنه، همه و همه اینها لذت ادم بودن رو به من چشوند. جاییکه که فاحشه ها جون خودشون رو به خاطر راهبه های کوچک فدا کردند و میخواره امریکایی که به خاطر دخترها حاضر نشد از فرصت فرارش از شهر استفاده کنه و دوباره به دل خطر و مسئولیت حفظ دخترکان راهبه برگشت! و کی می تونه قضاوت داشته باشه راجع به ادمها پس از دیدن چنین فیلمی، که خوبی چیه و بدی چیه؟ و خوب و بد رو چطور می شه با دیدن تنها یه برش از زندگی ادما تشخیص داد؟ چون ما با همه برش های زندگیمون معنا پیدا می کنیم. هرچند فعلا برش زندگی من سفید از اب در اومده و رنگ پریده و بی رمق با انفولانزای روحیم درگیرم که مطمئن نیستم بیشتر به خاطر سفر خودشناسیه که این روزها شروع کردم یا گرمی هوا یا کم خوابی هام یا اینکه خوشی زده زیر دلم. نیشخند

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ تیر ۱۳٩۱
تگ ها :