در میانه میدان مین

فراموش کن 

مسلسل را 

مرگ را 

و به ماجرای زنبوری بیاندیش

که در میانه ی میدان مین

به جستجوی شاخه گلی ست

گروس عبدالملکیان

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٤:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها : شعر و شاعری

سفر من

* اختتامیه کلاس "سفر قهرمانی زن" در باغچه زیبای یکی از دوستان در منطقه روستای امامه (یکی از روستاهای بخش رودبارقصران از توابع شمیران بوده که در شمال شرقی تهران در دامنه جنوبی البرز مرکزی واقع شده است.) برگزار شد. بعد از 8 هفته با هم بودن، جلسه اخر در محفلی دوستانه تر و شادتر برگزار شد. تاثیر طبیعت و هوای پاک و مشارکت دسته جمعی بر روی خُلق دوستان کاملا مشهود بود. هر چند زحمت و بار زیادی بر دوش صاحبان باغ و گروه هایی بود که مسئول پذیرایی و تدارکات بودند اما اشتیاق اشون برای به خوبی برگزار کردن برنامه همه رو تحت تاثیر قرار داد.

اما کلاس برام چه ره اوردی داشت؟ به غیر از صحبت های دلنشین اقای رضایی و تکنیک هایی در مورد تغییر معانی کلمات در ذهن، مثل کلمه صبوری که در  مطلب روزهایی معمولی و شاد بهش اشاره کردم تجربه ام از این کلاس از چند جهت متفاوت از کلاس های دیگه ام بود. اول اینکه سعی کردم بدون قلم و کاغذ حضور داشته باشم و مطمئن بودم که ذهن ناخوداگاهم تمام مطالبی رو که لازم دارم ضبط می کنه و به ذهنم اعتماد کردم. دوم تشکیل گروه های 6-12 نفره بود که در وسط انتراکت با بچه های کلاس می نشستیم و راجع به تمرینات کلاس، صحبت و خودافشایی داشتیم. در ابتدا، تشکیل این گروه به نظرم غیرمفید و وقت تلف کردن اومد. از طرفی با روحیه ارتمیسی و هدایت گری وارد گروه شدم اما کمی که گذشت سعی کردم در عین مشارکت در کار خودافشایی کمی هم به جای شلوغ کردن، آرام به نظاره گر صدا و احساس درونیم بپردازم و هدایت دیگران رو پذیرا باشم هر چند صدای درونی ام هر لحظه به من یاداوری می کرد که "من بهتر از بقیه می دونم چه طور باید گروه رو هدایت کرد"! سر و کله زدن با صدای درونی کار سختی بود. همه غرهام درباره موثر نبودن این گروه، مسیر اشتباهی که در هدایت گروه در پیش گرفته بودیم، حرف های حاشیه ای هم گروهی هام، وقت تلف کردن بچه ها به خاطر حرف های کم اهمیت، از دست دادن صحبت های اقای رضایی به خاطر این گروه و .. تمام مدت در سرم می پیچید و فقط نظاره گر بودنش برام سخت بود. اما با خودم عهد بسته بودم که پذیرش ام رو بالاتر ببرم و به همه حرف های هم گروهی هام علارغم منتقد درونیم گوش بدم و جالب اینجا بود که رفته رفته و با گذشت روزها، حس هام شروع به تغییر کرد و هر جلسه درک و احترام بیشتری براشون قائل شدم. این بار که سمت رهبری رو به عهده نگرفتم  و فقط به عنوان فردی از گروه حضور داشتم بیشتر لذت بردم و پذیرش  و تحمل ام نسبت به بقیه بالاتر رفت و ارتباط بهتری هم تونستم باهاشون برقرار کنم و نکته همینجاست: تاثیر واقعی روی ما وقتی شروع می شه که مطالبی رو که یاد گرفتیم تمرین کنیم. چون صرف اطلاعات گرفتن و میزان حجم اونها باعث تغییر هیچ فردی نمی شه اما پذیرش گره های ذهنی و تمرین نوع دیگه ای از فکر کردن و زندگی کردنه که تغییرات واقعی رو به وجود می یاره.

اما اثرگذارترین یادگیری که در این دوره داشتم چیزی بسیار متفاوت و دور از انتظارم بود. در باغ درخت شاتوت زیبایی بود که تنه خوشگلش از ایوانی که روش نشسته بودیم بالا رفته بود و سایه دلچسبی در میانه روز برسرمون انداخته بود. پس از صرف غذا و به دور از هیاهوی بچه ها، روی صندلی به طرف درخت نشستم و پام رو روی تنه اش قرار دادم و از لذت اتصال باهاش نشئه بودم و بازی سپاس کوچولو رو می دیدم و یه تفنگ بازی کوچولو با هم داشتیم که یه هو صدای پدرش اومد که اون رو به طرف خودش فرا می خوند و سپاس که بی توجه می رفت و کسی دنبالش رفت و به باباش اطمینان خاطر داد. بعد یه لحظه متوجه گفته درونیم شدم که می گفت "چه قدر این اقای رضایی از صبح به این بچه چسبیده و نمی ذاره راحت برای خودش بگرده، بذار بازیش رو بکنه"  از احساس ام جا خوردم و تعجب کردم. چون تمام غری که این روزها به پدرم می زنم اینه که چرا پدر حمایتگری در زمان بچگیم نداشتم و بعد از خودم پرسیدم "اگه پدری این چنین حمایتگر داشتم، بعد برای منی که از وقتی روی پام ایستادم به کوچه رفتم و از تنها بودنم لذت می بردم، ایا سوال و غر الانم این نبود که چرا پدری نداشتم که انقدر کنترلگر نبود!!" (واژه کنترلگر و حامی نبودن صرفا برداشت های ذهنی منه ها، نه واقعیات موجود) بعد به گفته آقای رضایی که "فرزند رو هر جور تربیت و بزرگ کنی در زمان بزرگ شدنش چراهای خاص خودش رو داره" و "داستانی که من از بزرگ کردن و تربیت سپاس تعریف می کنم شاید کاملا متفاوت از چیزی باشه که سپاس 20 سال بعد تعریف می کنه" فکر کردم و بعد یه احساس همدلی با پدرم، انگاری به اهستگی از درونم به جوشش افتاد و همه وجودم رو پر کرد. و این بهترین بهره ای بود که از این کلاس به یادگار گرفتم.

بعد از التحریر: بابا ساعاتی بعد از اینکه این مطلب رو گذاشتم، بعد از ظهر از سفر برگشت و برام یه آویز (فیروزه ای سرمه ای رنگ به شکل قلب) اورد. اولین بار بود که سوغاتی رو خودش انتخاب کرده بود. سنگ رو همون دیشب به گردنم اویختم. دنیا زودتر از اونی که فکر می کنی به تغییر درونت واکنش می ده.لبخند

** ادرس وبم رو به چند نفر دیگه از دوستان و هم کلاسی ها دادم. کم کم دارم از اون حالت خفا و در مه بودن در می یام و واقعا راسته که هر چه قدر رازهای ادمی در زندگی کمتر باشه به همون نسبت زندگی کردن اسون تر و زیباتر می شه.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩۱

روزهایی معمولی و شاد

چه قدر ذوق زده شدم وقتی دوستام به هم گفتند که در کلامت یه ناز و ادای شیرین هست. قبل از این فکر می کردم رفتارم به قدری پسرواره است که استعداد هیچ افرودیت تایپ بودن رو ندارم. ولی فکر کنم حالا که پرسفون ام رو از سایه در اوردم خوب می تونه مواقعی که نیاز هست به خوبی ارکتایپ های دیگه رو فرابخوانه. زندگی این روزهام خوبه. اروم شدم. قبلا ظاهر شلوغی داشتم و درون نااروم و الان ظاهر ارومی دارم و درون خوشحال. وقتی به خودم فکر می کنم که علارغم همه سختی ها و غم درون سعی می کردم بشاشیت و سرحالی ظاهریم رو به خاطر اطرافیانم حفظ کنم برای خودم و کودک درونم غمگین می شم. چه دوران سختی بود برای این دخترک دوست داشتنی ارتمیس تایپ که باید همیشه خوشی و شجاعت رو توی چهره اش حفظ می کرد و زره اش رو هر لحظه محکم تر بغل می کرد.

سه ماه سفر نرفتم و خودم رو محدود کردم به تمام روزمرگی های زندگی که از همین هم لذت ببرم به اندازه رفتن هام و حالا دیگه می تونم بگم موفق شدم. هر چند می دونم بالا و پایینی دارم به اندازه تمام ادم بودنم و همین پذیرفتن محدودیت ها باز هم به پذیرش بیشترم کمک می کنه. هنوز عجول ام ولی دارم صبوری رو یاد می گیرم. با کمک فوق العاده استادم اقای سهیل رضایی و تعبیر مجددی که از کلمه صبوری در ذهنم داشتم اون رو از "منفعل بودن، بی عرضگی، دست و پابسته بودن، کاری نکردن" تبدیل به "عمل شجاعانه، پایداری" کردم و حقیقتا تاثیر داشت. سعی کردم در مواجه با کسی که صبوری هر کسی رو در بوته ازمون قرار می داد خودم روامتحان کنم و خوشبختانه نسبت به قبل خیلی موفق تر شدم. عجیبه تعبیر کلمه ای رو در ذهن عوض می کنی و اونوقت تاثیرش رو در دنیای بیرونی می بینی. این به من، تاثیر وبم رو در بازسازی روحی یادداوری می کنه. خیلی اوقات بوده که با روحیه غمگینی روزم رو شروع کرده بودم و با نوشتن هم تخلیه هیجانی داشتم و هم همه یادگرفتن هام با نوشتن تثبیت بیشتری در ذهن و روانم داشت. پس بنویسید و بدانید که نوشتن عین مشاوره شدنه.  

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱

هیپنوتیزم بالینی

تصورات غلط راجع به هیپنوز در جامعه حتی در قشر روشنفکر و طیف وسیعی از هیپنوتیزورهای نمایشی و فرصت طلب باعث شده که دید خوبی نسبت به این علم در جامعه ما وجود نداشته باشه. فکر کنم با هیپنوز حدود 10 سال پیش از طریق وب یکی از دوستان و بعد خوندن کتاب های کابوک (یکی از هیپنوتیزورهای نمایشی ایران) اشنا شدم اما بعد از حدود 10 سال فرصتی استثنایی در زندگیم پیش اومد که تجربه یادگیری زیر نظر استادان متخصص و زبردست انجمن علمی هیپنوتیزم بالینی ایران رو داشته باشم. شرط حضور در این کلاس ها داشتن تخصص در یکی از رشته های گروه روانشناسی (تمامی گرایش ها) و گروه پزشکی (پزشک، دندانپزشک، ماما، پرستار) و فیزیوتراپ است. هزینه اش تقریبا بالا است اما در مقایسه با دانش کسب شده و هم نشینی با استادان گرانقدری مثل دکتر امیر هوشنگ باقری (88943126 -روانپزشک)، دکتر مهدی فتحی (فوق تخصص بیهوشی قلب -مشهد)، دکتر عنایت الله شهیدی (88240758- روانشناس )و ... می ارزه. برای افراد دیگه که این مدارک رو ندارند کلاس خودهیپنوتیزم رو پیشنهاد می دم که حداقل فرد برای خودش بتونه خودهیپنوز رو انجام بده. برای منی که مشاوره خوندم و خودم هم از کیس های سخت مشاوره ای محسوب می شم استفاده از هیپنوز در درمان خودم فوق العاده اثربخش بوده. با هیپنوز راحت تر و سریع تر به ناخوداگاهت دسترسی پیدا می کنی و چون در هیپنوز قسمت نقاد ذهن ات (critical factor) به حالت تعلیق در می یاد پذیرش و تلقین پذیری بیشتری داری و همچنین با تکنیک های متفاوت و ارزشمند می تونی به کودکی و یا اینده ات سفر کنی و در نتیجه زندگی ات بازدهی بهتری پیدا کنه و تسلط و کنترل بیشتری پیدا کنی و "Igo" رو تقویت کنی. هر کدوم از این مهارت ها رو اگه با تکنیک های یونگی، شناختی و قصه درمانی و رفتار درمانی و روانکاوی ادغام کنی اثر بیشتری خواهد داشت. تازه این کاربرد هیپنوز در مشاوره است و وقتی اثرات درمانی بر درد، بی حسی (کاربرد در پزشکی و دندانپزشکی)، اختلالات خواب، چاقی و ... رو می بینی حیرت زده می شی. شایع ترین باور غلطی که راجع به هیپنوز وجود داره اینه که "هیپنوز خوابه" ولی می فهمی که هیپنوز فقط سطح متفاوتی از هوشیاریه یا باور دیگه اینه که "در هیپنوز فرد بی اراده می شه و هر کاری که بهش بگند انجام می ده" اما می فهمی که هر کاری که با باورهای بنیادی تو تضاد داشته باشه و توسط هیپنوتیزور به تو القا بشه در کسری از ثانیه تو رو حتی اگه در خلسه عمیق هم باشی از خلسه در می یاره. یکی از شاخه های هیپنوز، ریلکسیشنی است که به طور وسیعی در جامعه  استفاده می شه و در کاهش اضطراب بسیار موثره اما با دانستن مفهوم هیپنوز از این تکنیک به نحو بهتری می تونی استفاده کنی.

* من توسط استادانم به هیپنوز عمیق رفتم و لذتی که برام داشته منو وادار کرده که در پی ان باشم که در خودهیپنوز هم به خلسه عمیق برسم اما یه خورده دستیابی به این موضوع برام اسون نبوده.

** و بعد از گذروندن دوره مقدماتی تازه فهمیدم چه مویی اساتید سپید کردند برای استاد شدن در هیپنوتیزور شدن.

*** استاد فتحی که یکی از نابغه های این رشته است در اردیبهشت ماه در مشهد همایشی داشتند که از کشورهای دیگه هم استادانی دعوت داشتند و یکی از کارها بی حس کردن ناحیه صورت فرد در حین عصب کشی دندان بوده که هیپنوز توسط اقای فتحی انجام می شده و خانم دکتر دندانپزشکی هم کار درمانی انجام می دادند و می شه گفت فوق العاده بود.

**** 9 نکته در مورد ازدواج از دکتر شیری

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۱

درمان شوپنهاور

کتاب دیگه ای از استاد محبوبم "اروین یالوم" رو به اتمام رسوندم و می خوام همین حالا که لذت نشئه اوری به خاطر خوندن رمانی این چنین جذاب و اموزنده دارم درباره اش بنویسم. کتاب "درمان شوپنهاور" رمانی درباره درمانگریست که می فهمه سرطان بدخیم پوست داره و یکسال برای زندگی کردن و قبل از پاافتادن در پیش داره. تصمیمش برای مواجهه با مرگ و سرکشیدن همه قطرات باقیمانده از جام زندگی اش بخشی از این ماجرای جذابه. در پرسش به اینکه زندگی گذشته اش چه تاثیری بر ادم های اطرافش داشته اون رو به سمت مراجعی که اعتیاد جنسی و وسواس جنسی داشته می کشه که بیست و پنج سال پیش طی سه سال درمان فردی به نتیجه ای باهاش نرسیده بود و مراجع به طور ناگهانی درمان رو رها کرده بود و حالا پس از گذر این سال ها می خواست ببینه در چه وضعیتیه. یک پیمان دو جانبه بینشون بسته می شه و مراجع قبلی می پذیره در ازای اموزش قرار گرفتن به گروه درمانی اون بپیونده و ادامه رمان در قالب روابط بین فردی در گروه پیش می ره.

یکی از کشش هایی که اروین یالوم و کتاب هاش برام داره نحوه جذاب تدریس در قالب داستانه چون برای من که از بچگی عاشق خوندن بودم این بهترین شیوه اموختنه. دوم اینکه با کتاب های "و نیچه گریست" و "درمان شوپنهاور" با دو تن از فلاسفه بزرگ اشنا شدم که در غیر این محال بود به دنبال نقطه نظرات و خوندن اثارشون برم چون دید قبلی ام نسبت به فلسفه با اصطلاح کسل کننده به خوبی بیان می شد.

سوم برداشتی که از شخصیت اروین یالوم برپایه رمان هاش پیدا کردم خیلی شبیه به ژولیوس روان درمانگری بود که در کتاب "درمان شوپنهاور" حضور داشت و من عاشق منش و شخصیت رشد یافته اش شدم. چون انسان چیزی رو به نگارش در می یاره که به صورت بالقوه و بالفعل در خودش موجود باشه. حقیقتا ادم نازنینیه و امید که عمرش پربرکت و طولانی باشه که هر لحظه و هر نوشته ای ازش مغتنمه برای نسل های اینده درمانگران و همه افرادی که علاقمند به رشد شخصی هستند.   

کتاب: درمان شوپنهاور

ترجمه: دکتر حمید طوفانی- زهرا حسینیان

نشر: مشهد - ترانه

قیمت: 12000 تومان

دکتر اروین یالوم در مورد این کتاب چنین می نویسد: می خواستم نه تنها قهرمان داستان من با مرگ خویش کنار بیاید، بلکه به مراجعان خود نیز کمک کند تا با مرگ مواجه شوند. دلیل انتخاب و معرفی موضوع مرگ در فرایند روان درمانی به سال هایی باز می گردد که با بیماران سرطانی درمان ناپذیر کار می کردم. بیماران زیادی را دیدم که در مواجهه با مرگ پژمرده نشدند بلکه برعکس دچار تغییراتی اساسی شدند که تنها می توان ان را رشد شخصیت، پختگی یا پیشرفت خردمندی نامید. ان ها در اولویت های زندگی خود تجدید نظر کردند، موضوعات روزمره را ناچیز می شمردند، از داشته های مهم خود مانند کسانی که دوستشان دارند، از تغییر فصول، از شعر و موسیقی که مدت های مدیدی از ان ها غافل مانده بودند، شاکر و شادمان می شدند. یکی از بیمارانم می گفت " سرطان، روان رنجوری را شفا می بخشد" اما افسوس که انسان باید تا لحظات آخر زندگی، هنگامی که بدنش مورد تهاجم سرطان قرار می گیرد، منتظر بماند تا بیاموزد چگونه زندگی کند.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ شهریور ۱۳٩۱

طرحواره ج-ن-س-ی

در یک جلسه از کلاس های مشاوره ای که می رم یکی از مبحث ها س-ک-س تراپی بود. استاد روانپزشکی )دکتر سرگلزایی)  بودند که در زمینه (NLP (neuro linguistic programming هم مهارت داشتند. ایشون از ما خواستند که هر کلمه ای که در زمان فکر کردن به س-ک-س به ذهنمون می رسه رو بگیم. کلمات زیادی گفته شد از جمله: خالی شدن، پر شدن، زندگی، گلدان، ارامش، رقص، چاقو زدن، عبادت، مردن، بازی، رهایی، خل بازی، بی معنی، کار حیوانی و ...

بر طبق توضیحات ایشون، هر کدوم از این کلمات نشانگر طرحواره ای است درباره س-ک-س در ذهن ادم های مختلف. پس وقتی دو نفر زندگی مشترک رو شروع می کنند داشتن طرحواره های خیلی متفاوت می تونه مشکل ساز باشه. مثلا دو تا کلمه بازی و خالی شدن رو در نظر بگیرید. برای یکی س-ک-س معادل چند لحظه است و سریع رسیدن به مرحله رهایی از تنش و برای دیگری س-ک-س معادل بازی است که هر بازی می تونه مقدمه و موخره ای داشته باشه و مدت زمانی و اگه این دو پارتنر به این مساله توجه نکنند ممکنه دلسردی ج-ن-س-ی برای یکی یا هر دو پیش بیاد. این طرحواره ها رو می شه تغییر داد. مثلا کسی که طرحواره ای مثل کار حیوانی یا کثیف کاری داره مسلمه که نه تنها لذتی نمی بره بلکه هر بار این کار براش در حکم عذابه و باید تغییر کنه. پس اولین گام آگاه شدن به اونه و دومین کاری که درمانگر برای زوجین انجام می ده نزدیک کردن دو تا طرحواره زوج تا حد امکان به همدیگه است. حتما می دونید که بیشترین علت طلاق در کشور به خاطر نارضایتی ج-ن-س-ی است. پس به غیر از اطلاعاتی که راجع به س-ک-س جمع می کنید از نگرش پارتنرتون هم نسبت به این مقوله غافل نشید.

مثل اینکه دکتر شیری هم قراره کلاس های جدید بهداشت زناشویی رو اعلام کنند. از این کلاس هم غافل نشید که برای زوجین فوق العاده است.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱

پس از زلزله

از رضا امیرخانی به واسطه کتاب هایی که ازش خوندم مثل "من او" و "ارمیا" و " از به" خوشم می یاد هر چند بینش سیاسی مذهبی متفاوتی باهاش دارم. و این بار با خوندن این مقاله که به زلزله اخیر پرداخته حس احترامم نسبت به ایشون بیش از قبل شد. بی شک در میان تمام مقالات و دل نوشته هایی که تا به حال راجع به زلزله خوندم این منطقی ترین مقاله ای بوده که سعی کرده از موج احساسات مداری ایرانی دوری کنه و یه دید جامع و منطقی نسبت به حواشی و مدیریت بحران در زلزله و پس از ان داشته باشه.

 

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱
تگ ها :

تعبیری نو

بعد از افتادن موبایلم در لیوان چای، مجبور به فروختنش شدم و همان گوشی قدیمی رو دستم گرفتم تا هر وقتی که دلم بیاد، یه گوشی نو بخرم. اما نکته جالبش این  بود که وقتی فهرست تلفن گوشی رو باز کردم چشمم به یه سری از شماره های قدیمی افتاد که در گوشی جدید پاکش کرده بودم اما انگار شماره ها در گوشی قدیمی سیو شده بود و دوباره بازیابی شده بود. دیدن شماره های قدیمی منو یاد دنیای بیرونی انداخت. زمانی که یه سری از افکار و خاطرات رو به ظاهر بیرون می ریزی اما در یه موقعیت بحرانی، دوباره سر و کله اشون پیدا می شه و انگار نه انگار که دیلیت شده بودند و دوباره جا خوش می کنند. ظاهرا دکمه دیلیت، فقط خاطرات ناخوشایند رو از خوداگاه به ناخوداگاه می بره و صرف این کار کافی نیست چون هر تلنگری دوباره اونها رو به سطح می یاره و احساسات هم به همراه خاطرات دوباره به جوشش می افته. پس دارم سعی می کنم برای هر کدومش یه تفسیر و تعبیر جدید و خوشایند پیدا کنم تا حداقل، زمان بازیابی و به سطح امدن دیگه ازاردهنده نباشند. مثلا اگه بخوام به عقب برگردم و برای شکستگی پا و قلبم تفسیر دوباره ای داشته باشم می تونم اینطور قلم فرسایی داشته باشم که اولا باعث شد که کمی در مورد جسمم محافظه کارتر بشم و از بی احتیاطی دست بردارم. دوم با رشد ارک تایپ های پوزیدون، پرسفون و هستیا، کمی از غلوشدگی و زره ارتمیسی ام کم شده و حس هام رو چه خوشایند و چه ناخوشایند بهتر درک می کنم، به کارکرد دفاعی "ماسک دلقک" در زمان های ناراحتی و دستپاچگی پی بردم و دارم سعی می کنم که بذارمش کنار و حس هام رو بدون دلقک بازی شرح بدم. در کلاس های فوق العاده ای شرکت کردم و با انسان های فرهیخته ای آشنا شدم که برخورد با هر کدومشون برای من لذت بخش، شیرین و نشئه اور بود و هست. به تعارض های درونی ام پی بردم و دارم در حد امکان تعارضاتم رو کم می کنم. سایه هایی برام اشکار شد که اگه سفر جنوب و قبل از اون نبود هرگز بهشون پی نمی بردم. به ارزش صبوری و حلم و بردباری پی بردم و دارم خودم رو اموزش می دم برای فراگیری این رفتار ارزشمند و ...

و کیه که این همه نعمت رو ببینه و بازم ناراحت بشه!؟لبخند

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۱