رهایی از شائوشنگ

فیلم رهایی از شائوشنگ محصول آمریکا به کارگردانی فرانک دارابونت است. فیلم بر اساس کتابی از استفن کینگ ساخته شده است و هنرپیشگانی چون تیم رابینز و مورگان فریمن در آن هنرنمایی کرده اند. می تونید تفسیری بی نهایت زیبا از این فیلم رو در اینجا بخونید. ماجرای فیلم، روایتگر زندگی مردی مردی بانکدار بود که 19 سال از عمرش رو به جرم قتل همسر در زندان سپری کرد و تلاشش برای بهبود وضعیت اطرافش و نارواییهای که در حقش روا می شد و ناتوان از اثبات بی گناهی اش. از پشتکارش لذت می بردم و با تک تک روزهای زندگیش همراه شده بودم. اما هر چه قدر که زمان می گذشت و در نیمه های اخر فیلم که گمان می کردم مرد به خاطر بسته شدن تمام درهای امیدش، خسته و ناامید شده و قصد خودکشی داره یه صدایی به هم می گفت تلویزیون رو ببندم و بقیه اش رو نبینم. چون ناامید شدن ادما رو دوست ندارم و اذیت می شم وقتی کسی رو می بینم که تلاش می کنه و به هر دری می زنه اما در نهایت تلاشش به نتیجه نمی رسه. (باید جزو ترس هام باشه) اما وقتی از سلولش بیرون نیومد و همه فکر می کردند که خودکشی کرده و بعد معلوم شد که در طی این 19 سال با یه چکش فوق العاده کوچک دیوار رو حفر می کرده و به هیچ کس حتی صمیمی ترین دوستش هم بروز نداده و بعد شبانه از طریق فاضلاب و در میون کثافت و لجن راه خودش رو به طرف ازادی باز کرده قلبم مالامال از سرخوشی و شادی شد. به این می گند یه فیلم عالی که ارزش نگاه کردن داره.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ مهر ۱۳٩۱
تگ ها : فیلم

قصه درمانی

کتاب قصه درمانی میلتون اریکسون رو چند سال پیش گرفته بودم و در کتابخونه ام خاک می خورد. حقیقتش یه باری هم دستم گرفتم که بخونم منتها به دلم ننشست و دوباره به جای قبلیش برگشت خورد. اما بعد از شرکت در کلاس های هیپنوتیزم و دید جدیدی که نسبت به ایشون پیدا کرده بودم کتاب رو مجددا دستم گرفتم و خوندم و این بار واقعا چسبید. حقیقتش داستان هایی که اریکسون تعریف می کنه به قول خودش شاید بشه گفت عجب داستان های جالب ولی بی فایده ای و ازش سریع رد شد. ولی حالا که تاثیر خلسه هیپنوتیزمی رو فهمیدم و اینکه چون میزان تلقین پذیری فرد در خلسه بالا می ره پس اثر این داستان ها روی ضمیر ناهشیار فرد هم بیشتر می شه، بهتر ارزش درمانی کار اریکسون رو درک می کنم. یکی از شگرد های جالبی که اریکسون استفاده می کرد Pacing و بعد leading بود. یعنی اول با شخص همراه می شد و بعد اون رو به سمت مسیری که در نظر داشت می کشید. کار دیگه ای که خیلی ازش استفاده می کرد تغییر چهارچوب های ذهنی فرد بود. اما در مورد کتاب قصه درمانی، یکی از داستان های این کتاب که اشک به چشمم آورد داستان "ما معلول ها" بود. هرچند قبل از تعریف این داستان بذارید مختصری از زندگینامه اش رو بگم تا بهتر متوجه تاثیرش بر دانشجوی معلولش بشید:  این نابغه هیپنوتراپی مدرن، در سال ۱۹۰۱ در یک خانواده پر تعداد روستایی در امریکا به دنیا آمد وی مبتلا به کور رنگی ، تاخیر رشد و دیس لکسی (اختلال فهم مطالب نوشتاری) بود بعد ها با تلاس فراوان بر دیس لکسی غلبه کرد ولی در ۱۷ سالگی مبتلا به فلج اطفال شد فاز حاد بیماری آن قدر شدید بود که که پزشکان پیش بینی کردند که از بیماری جان سالم به در نمی برد ولی میلتون زنده ماند اما کاملاً فلج شد به گونه ای که حتی نمی توانست حرف بزند میلتون جوان با تمرکز به ناخودآگاه و با کمک خود هیپنوتیزم توانست به تدریج عضلاتش را حرکت دهد و راه برود و حرف بزند بعد ها با پشتکار فراوان پزشک شد و تخصص روانپزشکی دریافت کرد و در سن ۵۱ سالگی دچار سنرم پست پولیوpost polio شد که این بیماری باعث شد تا آخر عمر روی صندلی چرخدار بنشیند و سرانجام در 1980 چشم از جهان فروبست!

حالا خلاصه داستان ما معلول ها ص 242:

در دانشگاهی که اریکسون تدریس می کرد دانشجویی بود که در یک تصادف پایش را از دست داده بود. بعد از این جریان و استفاده از پای مصنوعی بسیار گوشه گیر و بیش از اندازه حساس شده بود. در یک روز اریکسون با دانشجویانش دست به یکی می کنه و زمانی که در طبقه پایین با این دانشجو و بقیه بوده اسانسور که توسط بچه ها نگه داشته شده بوده پایین نمی یاد و همه در پشت در معطل بودند و کلاس تا لحظاتی دیگه باید شروع می شده.  در همین زمان اریکسون رو به شاگرد معلولش می کنه و می گه "بیا ما معلول ها از پله ها بالا بریم و آسانسور رو برای سالم ها بذاریم" و همراه با دانشجویش به بالا می ره و بقیه در پایین منتظر اسانسور باقی می مانند. اتفاق جالبی رخ می ده. در پایان ان روز ان دانشجو بار دیگر مشرب خودش رو به دست اورده بود. هویت جدیدی یافته بود چون حالا او عضو گروه حرفه ای "ما معلول ها" بود. و هم گروهی اش استاد کلاسش بود و پاش هم مثل اون عیب داشت. دانشجو خودش رو با اریکسون تطبیق داد و اینگونه شور و شوق گذشته رو بازیافت. اریکسون در ادامه تصریح می کنه که " اغلب خیلی ساده با تغییر دادن چارچوب ذهن نقاد فرد می توان کاری صورت داد."

کتاب: نقش قصه در تغییر زندگی و شخصیت – قصه درمانی

نویسنده: میلتون اریکسون

ترجمه: مهدی قراچه داغی

نشر: دایره

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٥:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱

گروه درمانی

دارم در گروه درمانی شرکت می کنم. از ابتدا سه تا هدف برای خودم مشخص کردم. یکی پذیرش بی قید و شرط دیگران و دومی قبول حمایت از دیگران و پذیرفتن بخش ضعیف ام و سومی اشنایی با نحوه اداره گروه درمانی تا زمانی که گروه درمانی خودم رو راه بندازم.

تازه دو جلسه است که شرکت می کنم و کوشش می کردم که در دومین هدفم که برام خیلی مهمه پیشرفتی داشته باشم که در انتهای جلسه دوم موقع دادن بازخورد همه داشتند در مورد من می گفتند "تو رو دوست داریم چون خیلی انرژی مثبتی داری و خیلی حمایتگری"! می خواستم سر خودم و اونها رو بکَنمنیشخند حتی در گروه هم که قرار می گیرم بلد نیستم از موضع دهندگی به گیرندگی برم. مثل اینکه بخش پرسفونی ام رو بیشتر از این ها باید پرورش بدم! هنوز هم این آرکتایپ جزو سایه هام محسوب می شه و رشد و پذیرشش برام خیلی کند پیش می ره.

یه نکته جالب دیگه این بود که فکر می کردم نسبت به پرسفون تایپ ها حساسیت ام پایین اومده و پذیرش ام بالاتر رفته. ولی وقتی در گروه در کنار دو تا پرسفون تایپ قرار گرفتم، متوجه واکنش هام نسبت به اونها شدم. هنوز هم بی مسئولیتی و تغذیه ای که این نوع ارکتایپ از دیگران می کنه اذیتم می کنه و با من اتصالی داره و چطور تا این اتصالی برقراره می تونم خودم هم از موضع پرسفونی با دیگران برخورد کنم؟ خوبیش اینه که حالا اتصال ها رو می بینم و دلیلش رو می دونم و در ادامه اموخته های قبلیم این گروه درمانیه که به کمکم می یاد. چون گروه درمانی محلی است برای تمرین دانسته های قبلی و تست خودت در شرایط واقعی و عملی. به قول اروین یالوم هر گروهی صورت کوچکتری از زندگی واقعی است و وقتی در گروه تمرین کنی و به ثبات برسی خیلی راحت می تونی اموخته هات رو به دنیای بیرونی هم گسترش بدی. برای همینه که خیلی از رواندرمانگران روان درمانی فردی رو در کنار روان درمانی گروهی توصیه می کنند و هر دو با هم رو موثرتر می دونند.   

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱

دلار تا کی می ره بالا؟!

بازار ارز از کنترل خارج شده و الان به 3840 تومان رسیده و بالطبع قیمت همه اجناس خارجی هم داره سر به فلک می کشه. ارزش پول امون سقوط ازادی رو شروع کرده که معلوم نیست به کجا کشیده می شه. بعد هی به مردم عادی غر می زنند که چرا ریالشون رو به ارز، سکه و طلا تبدیل می کنند. خوب وقتی پولمون، ارزش اش رو انقدر راحت از دست می ده مشخصه که یه فرد متوسط جامعه برای اینکه ارزش اندوخته اش از بین نره این کار رو انجام می ده. به جای این همه غر به جون مردم و تشدید نقش اونها در گرانی این بازار ای کاش به دنبال راهی بودند که تولید و سرمایه گذاری در کشور به سوددهی برسه تا رغبت سرمایه گذاران خُرد در این گونه سرمایه گذاری ها افزایش پیدا کنه. مثل بازار بورس، راهسازی، اوراق مشارکت، سود بانکی و ...

کسی که در مهر 90 خرید ارز کرده (1250 تومان) در مهر 91 (3800 تومان) بیش ازسه برابر سود کرده!!

یه استاد روزنامه نگاری داشتیم (عظیم فضلی پور) که می فرمودند برای اطلاع از بعضی از اخبار خاص و اطلاع از آینده سیاسی، اقتصادی و ... روزنامه کیهان رو بخونید (سال 81) حالا فکر کنم برای سیاست های پشت پرده این روزها، باید فارس نیوز بخونیم که طبق این خبر آیا بعیده دلار به این زودی ها پایین بیاد؟

بعد از التحریر: خوشبختانه روند نزولی دلار شروع شد. امروز تا 3900 بالا رفت و تا ساعت 15 بعد از ظهر به  3200 رسید. کدوم کشوری انقدر بی در و پیکره؟ مملکته داریم؟

بعد از التحریر 2: دوباره یه جهش قیمتی ایجاد شد. ساعت 16:45 دلار 3550 .

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ۱۳٩۱
تگ ها :

غار کهک

 

در وبسایت دالاهو غار کهک چنین معرفی شده بود: این غار درجنوب روستای کهک بعد از دو راهی سلفچگان در کنار جاده قم - اصفهان قرار داره. غار دهانه تنگ و لغزنده‌ای دارد(ورودی دهانه غار: 50*60 سانتیمتر) که باید به صورت عمودی و به عمق 8 متر به وسیله طناب از آن پایین رفت. غار دارای استلاکمیت ها, پیچ و خم ها و تالارهای بسیار زیبایی‌ست. ارتفاع غار در بعضی ازتالار ها ده متر و طول غار حدود سی صد و پنجاه متر است.

با این توضیحات به نظرم مسیر راحت و ساده ای اومد. برای همین به هر کسی که می شناختم خبر دادم و به راه افتادیم. اما بعدا متوجه شدم که یکی از حرفه ای ترین غارهای موجود برای غار نوردیه! توضیحی که باید توسط مسئول تور داده می شد و نداده شد و برای همین بعضی از افراد به سختی طی مسیر می کردند و این نکته منفی برای دالاهو محسوب می شد. نکته دوم تعداد زیاد مسافران (24 نفر) بود که پیمایش این غار رو سخت و طولانی و کُند کرده بود، اما نکته مثبت و بسیار مهمی که علارغم دو نکته بالا وجود داشت وجود 1 لیدر و 3 کمک لیدر بسیار مجرب و حرفه ای بود که در تمام مسیر نظارت داشتند و کمک حال بچه ها بودند و همه جانبه ساپورت می کردند که باعث شد مسیر توسط همه طی شود هر چند از انچه در نظر داشتیم به علت تعداد زیاد و کندی حرکت و ضعیف بودن بعضی از بچه ها کم شد و نیمه راه برگشتیم.  اما از این سه نکته که بگذرم غار فوق العاده برای من جذاب و دوست داشتنی و تازه بود. حتی با وجود صخره ها و شیب ها و چاه هایی که در طی مسیر وجود داشت و منو می ترسوند.  تالارهای بسیار زیبایی در مسیر وجود داشت که می تونید در گوگل عکس هاش رو ببینید. حتی دو سه تا خفاش کوچولو رو هم که ارامششون توسط ما به هم خورده بود دیدیم. پرهای کفتر چاهی در ابتدای مسیر و در نزدیکی دهانه غار ریخته شده بود اما نتونستیم هیچ کدومشون رو ببینیم. فرود و صعود به غار با نردبانی که از دهنه توسط تورلیدرها زده شده بود و بهش کارگاه می گفتند و متحرک بود انجام می شد و باید مثل طناب بازها بالا و پایین می رفتیم (8 تا 10 متر نزول و صعود). این کار فوق العاده بود هرچند بدون کمک سه تا لیدری که یکی پایین یکی بالا روی دهنه غار و یکی در وسط مسیر ایستاده بود شاید کمی غیرممکن بود. تور لیدرها چون کوهنورد و صخره نورد حرفه ای بودند کمک هاشون فوق العاده به جا و ارزشمند بود.

من به دلیل تجربه غار دانیال نبی و لرزی که درون غار داشتم اشتباه کردم و کوله ای شامل لباس های گرم برای خودم و همراهانم برداشتم. دهانه غار به قدری باریکه که من و کوله به راحتی از دهنه پایین نمی رفتیم و وقتی داشتم با فشار خودم رو به طرف پایین می دادم کلاه ایمنی و هد لمپم سقوط کرد و بدون کلاه مسیر رو پایین رفتم!  در پیمایش غار، صعود و نزول از صخره های بزرگ که چاهک هایی عمیق در زیرش داشت هیجان انگیز بود. فکر کنم این 4 امین غاری بود که رفته بودم (علیصدر، یخ مراد؛ دانیال نبی) و هر کدوم از غارها برام جذابیت خاص خودش رو داشته اما این غار به دلیل هیجان صخره نوردی اش و خطرناکیش برام لذت بخش بود و در برنامه های اتی گذاشتم که دوباره با گروه دیگه ای تجربه کنم چون مسیر رو خیلی زود برگشتیم و نشد که ادامه بدیم. یه تجربه ناب دیگه ای که در این سفر نصیبم شد این بود که بالاخره گروه تونست یه چند دقیقه ای سکوت رو رعایت کنه و درحالیکه هدلمپ ها خاموش بود و ظلماتی عجیب حکمفرما بود تونستم طعم لذتبخش سکوت و تاریکی مطلق رو بچشم. اولش یه حس عجیب ترس (تنهایی، مرگ و حس های مبهم دیگه که نمی تونم توضیح بدم) به من غلبه کرد اما کم کم این ترس به لذت، احترام، ارامش و رخوت تبدیل شد. قرار بود 10 دقیقه سکوت باشه اما وقتی کسی گفت بسه دیگه به قدری در حسم فرو رفته بودم که جا خوردم. نمی دونم زمان برای من انقدر منقبض شده بود یا واقعا 10 دقیقه گذشت؟! خلاصه اگه اهل هیجان و ماجراجویی هستید و ترس از ارتفاع ندارید و کمی هم به صخره نوردی علاقه دارید این غار رو بهتون پیشنهاد می دم.

برای افراد مشتاق به تجربه این غار: بهتون توصیه می کنم هیچ وسیله ای مثل کوله همراه خودتون نبرید که پیمایش رو هم در ابتدای ورود و هم در مسیر براتون سخت می کنه. هد لمپی رو هم که همراه می برید پرنور باشه چون یکی از بچه ها که هد لمپ نداشت پاش داخل سنگی که ندیده بود گیر کرد و ضربه دید و اخر اینکه حتما کفش مناسبی به پا داشته باشید تا هم لیز نخورید و هم اینکه اگه ساق داشته باشه از پاهاتون بهتر محافظت می شه. اگه این سه نکته رو رعایت کنید و با افراد حرفه ای برید می تونید با خیال راحت از زیبایی های این غار لذت ببرید. از میدان ونک تا این غار حدود 3 تا 4 ساعت راهه و یه تپه پیمایی یکربعه هم تا دهانه غار داره. مدت زمان پیمایش غار بسته به مسیری که طی می کنید متفاوته. ما به خاطر تعداد زیاد بچه ها معطلی زیادی داشتیم اما در مجموع 2 ساعت در غار بودیم. محیط غار چندان خنک نیست و به علت راه رفتن خیلی سرد نمی شه. فقط اگه در محلی بنشینید ممکنه سردتون بشه.

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ۱۳٩۱
تگ ها : ماجراجویی