بارون با طعم مرگ

کتمان نمی کنم که این روزا از هوای مه الود و بارونی شهرم لذت می برم و دوست دارم بگم بیار بارون ببار و یه لبخند شرم الود به خدام تحویل بدم که می گه "من به چه ساز تو برقصم دختر؟!" بعد دوباره فکر کنم به عادل بودن و مهربون بودن خدا که این روزا به عادل بودنش بدجوری شکاکم. بعد پام رو از این هم فراتر بذارم و بگم کدوم خدا؟ خدایی که زاده تخیلات ادمایی است که از مذهب برای در دست گرفتن قدرت استفاده می کنند و به بهانه اخرت، افسار ادما رو به دستشون می گیرند. بعد یه هویی هوس قبرستون کردم. به مامان گفتم پاشو بریم دیدن بابات و نگاه متعجبش رو ندید گرفتم. از این قبر به اون قبر. نزدیک قبر عموی مورد علاقه ام که 50 سالگی از سرطان مُرد دیدم حس دلقکی ام بالا اومده و دارم بهش می گم عموجان یه عمر از آخ-و-ند-ها بد گفتی و الان قبرت دقیقا شده زیر این امامزاده ای که یه هویی چند سال پیش اینجا سر در اورد، دروغی که اتفاقا به مذاق هم محلی هام خوش اومده چون امامزاده دار شدند و یه هویی دیدم دارم بالای قبرت می خندم. امان از تو عمو جانم، هنوزم باهات می خندم و خنده از ته دلت رو می شنوم حتی از ته اون قبر نصفه و جسد پوسیده ات، تو هنوز توی افکارم هستی. بعد به مامان می گم با این رشدی که اینجا داره می ترسم قبری به من نرسه و مامان که دوباره نگاهم کرد و گفت تو حالت خوبه؟ با فهیمه خیلی حرف نزدم اما این چند وقت اخیر خیلی هواش رو کرده بودم. همه دوران مدرسه با کسی باشی و بعد یه هو بعد از ورودش به دانشگاه بشنوی که بر اثر گازگرفتگی با عمه و شوهر عمه ات جنازه اشون توی حموم پیدا شده. هی دنیای من. دیگه این روزا خیلی دلتنگی ات نمی کنم اما شاید تعجب کنی که وقتی اخرین بار داشتم در موردت حرف می زدم چه هق هقی می کردم. انگاری بغض این چند سال تازه داره وا می شه. اما خوبم. واقعا خوبم. به غیر از گهگداری که فکر مرگ از خواب بیدارم می کنه. مخصوصا که دارم احساساتم رو یکی یکی بیرون می کشم و یه نگاه دوباره بهشون می کنم. عجیبه یه زمان هایی فکر می کنم به عنوان یه دختر با احساساتم بد تا کردم. باید مردانگی قلابی ام رو کنار بذارم و عطر وجودی ام رو به درون بکشم و لذت ببرم. با وجود مرگ، با وجود فقدان ادمهایی که دوستشون دارم، با وجود حاکمان ظالم، با وجود الودگی هوا ،با وجود همه دردهای مشترک ایران و با وجود تمام بهانه های محکم برای ناخوشی باید تا می تونم از این زندگی بهره بگیرم. من زندگی رو دوست دارم علارغم اینکه هر نفسی که می کشم من رو یه گام به مرگ نزدیک تر می کنه. اینه انتقامی که از مرگ می گیرم. تا حد امکان بهره بردن از زندگی و عشق ورزیدن

پ.ن.: این نوشته تاثیر کتاب خیره به خورشید اروین یالوم و ترجمه مهدی غبرائیه

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱