در چنین روزی

باورم نمی شه. یکسال از عقد و 3 ماه از زندگی مشترکم گذشت. امروز به خاطر کار زیاد زمان از دستم در رفته بود و همسرم هم چون می خواست سورپرایزم کنه به روم نیاورده بود. وقتی یه هویی با دیدن تقویم فهمیدم که همون روز موعوده ذوق زده شدم، اومدم به شوهرم متقابلا تبریک بگم  هول شدم بهش می گم "عزیزم ما یکسال رو پشت سر گذاشتیم. اکثر طلاق ها در سال اول زندگی اتفاق می افته ولی ما خدا رو شکر اولی رو پشت سر گذاشتیم."بغل

قیافه شوهرم تعجب

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها : ازدواج

راپل و پل صراط

اواخر هفته پیش سفری به مشهد داشتیم. یکی از جاهایی که بازدید کردیم منطقه گردشگری سد چالیدره بود که یکی از خوش و آب هواترین مناطق ییلاقی بخش طرقبه است. برای رفتن به این منطقه زیبا مجبور به گرفتن ماشین دربستی شدیم چون وسایل نقلیه عمومی نداشت. بعد از رسیدن به این منطقه که حدود 45 دقیقه در راه بودیم به وسیله یک ترن عهد بوق به بالا کشیده شدیم و چشممون به جمال این سد زیبا که در میانه کوه جا خوش کرده بود روشن شد. 

منطقه برای توریست ها (اکثرا عرب که شامل عراقی و سوریه ای بودند) و گردشگران ایرانی بازسازی شده بود و مسیرهای عبوری با پلکان مفروش شده و الاچیق های اجاره ای برای استراحت بازدیدکنندگان و فروشگاه های مواد غذایی گذارده شده بود. بخش جالب این مجموعه به غیر از قایق سواری بر روی این دریاچه زیبا، بازی ای بود که راپل خوانده می شد که شامل سرخوردن از یک طناب از یک سر کوه به سمت دیگه و عبور از یک پل معلق بود. علارغم طبع ترسوی اخیرم، این بازی رو تجربه کردم که در اخر به غلط کردن افتادم. :دی

بازم سرخوردن از روی طنابش برام قابل تحمل بود اما وقتی به قسمت عبور از پل معلق رسیدم کاملا جراتم رو از دست داده بودم و فقط با محکم گرفتن طناب و خم شدن سرم به طرف چوب زیر پام و ندیدن گودال زیر پام بود که تونستم رد بشم.

فکر کنم تنها فردی که انقدر جیغ زد من بودم. عجیب دو سه سال اخیر ترسو شدم. بعد از بازی، برادرم با تعجب به من می گه "تو چرا انقدر ترسو شدی!"

فکر کنم اثرات دو سه سال پیش و شکسته شدن پام منو انقدر جون دوست کرده که انقدر محتاط شدم و ریسک پذیری ام به شدت پایین امده. 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٥٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها : سفر ، ماجراجویی

نوشتن اهداف

بعد از انتخاب همسرم، در فایل های قدیمی ام فرم اکسلی رو پیدا کردم که برام خیلی سورپرایز بود. برگه ای ( به تبعیت از کتاب باربارا دی انجلس) که خصلت های همسری رو که در تصوراتم بود در ان به شکل بسط داده شده نوشته بودم. جالب بود که 90% تصوراتم به حقیقت پیوسته بود. برای همسرم که برگه را با ایمیل فرستادم به من می گه تو اینا رو الان نوشتی!! توی فایل دیگه ای هم اهداف سال 91 رو هم نوشته بودم که بیش از 70% اش محقق شده بود. اینه که شروع به نوشتن یک لیست اهداف برای سال 93 نمودم به امید محقق شدنش.  

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳

از این جلسه تا ان جلسه چه قدر توفیر می کنه!

چند روز پیش با دوستای دانشگاه بعد از چند وقت قرار دورهمی داشتیم. یخ جلسه که باز شد حرف زدیم و حرف زدیم و حرف.  حول صحبت هامون راجع به زندگی روزمره و ناراحتی های پیش امده بود. روز بعدش به قدری سطح انرژی ام پایین اومده بود  که 12 ساعت خوابیدم و با همسرم حرف نزدم و فقط ازش خواستم پیشم بمونه و بغلم کنه احساس بدبختی تولید شده(!)کاهش پیدا کنه. برعکسش روزهای چهارشنبه به یه گروه دوست داشتنی ام می رم. توی گروه هم دوباره راجع به ناراحتی های پیش امده در زندگی حرف می زنیم، منتها این بار از احساستمون می گیم، تحلیل می کنیم و می شنویم و بررسی مجدد داریم. در واقع خیلی وقت ها چهارچوب دیدمون رو عوض می کنیم. یعنی اتفاق همانه ولی در نهایت ما هستیم که تغییر می کنیم. بعد گروه به قدری انرژی می گیرم که روز بعدش به کارهای نیمه تمامم می رسم.

پ.ن. حیف از رهبر گروه که کوچ اجباری داره به ولایتش. داریم سعی می کنیم خودمون گروه رو نگه داریم ولی مطمئنم دلتنگ بودن با روزهای بودن با رهبر گروه می شم. 

پ.ن.2: اِ من دوباره نوشتنم گرفتچشمک

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها : گروه درمانی