بازگشت

بالاخره پنج شنبه چشمم به جمال شیرپلا روشن شد. یکسالی بود که کوه نرفته بودم. یکسره گازش رو گرفتم و حدود 2.5 ساعت طول کشید تا برسم به پناهگاه.  هر چند ماهیچه پای راستم گرفت و دادم رو در اورد و دو روز بدن درد گرفتم ولی واقعا لذت داشت. با تشکر از اقای فرید که فرمودند بعضی وقت ها با افزایش ظرفیت روحی و روانی چیزی درست نمی شه و باید کاری رو که دوست داری و حقته انجام بدی. کوه رفتن ام بسیار لذت بخش بود. مخصوصا وقتی روی پشت بام شیرپلا نشسته بودم و به تهران دود گرفته نگاه می کردم. 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها : ازدواج ، کوه

خودم رو یه هو گُم نکنم!

* یه عادت بد دارم که معمولا یه چیزایی رو قایم می کنم که دست کسی بهش نرسه اما بعد خودم هم نمی دونم کجا گذاشتمش! برای تعطیلات عید که نبودم کلید کشوی محل کارم رو بعد از قفل کردن درب قایم کرده بودم. امروز رفتم درب کشو رو باز کنم که یه سند از توش بردارم هر چی فکر می کردم یادم نمی اومد کلید کجاست. کل کتابخونه، زیر گلدون ها، بالا کمد، داخل پرینتر، زیر کپسول گاز، داخل جلد سی دی ها و بقیه جاها رو حدود 1 ساعت می گشتم و وقتی به نتیجه نرسیدم و ناامید شده بودم می خواستم قفلش رو بدم بشکنند که شانسی پیداش کردم. کجا؟ توی زونکنی بین 100 تا کاغذ گذاشته بودم. عقل جنم بهش نمی رسه نمی دونم چطور از خودم انتظار داشتم با این حافظه چراغ نفتی یادم بیاد!! چه توقعاتی مردم از خودشون دارند!!

** یکشنبه رفتم تجریش گردی و حلیم سیدمهدی رو خوردم و برگشتم. این گشت چه قدر حالم رو بهتر کرد. ایشالله فردا هم می رم شیرپلا. دارم کم کم به این نتیجه می رسم که باید منابع گرداوری انرژی هام رو قدر بنهم و منتظر کسی نباشم. از طرفی از همسرم هم خواستم ماهی یکبار برای من کنار بذاره که فعلا قبول کرده!

 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها : ازدواج ، روزمرگی

دردسرهای یک خانم مزدوج

بی خود نبود که از ازدواج فراری بودم و می ترسیدم. ازدواج در عین شیرینی هایی که داره دردسرهایی هم به همراهش داره. من در عین وابستگی شدیدا به دنبال ازادی هستم و الان اصرار فامیل درجه یک من و همسرم برای با هم بودن بیش از اندازه و محبت های دخالت جویانه اشون باعث کلافگی ام می شه و دوست دارم از همه چیز و همه کس فاصله بگیرم که بعد با انرژی برگردم. قبلا محل گرداوری انرژی ام رفتن به کوه بود و یا کمپ های گروهی. متاسفانه الان به دلیل عدم علاقه همسرم این امکان رو از دست دادم و بعضی وقت ها کم می یارم. بعد از دو هفته تعطیلی و بودن با خانواده خودم و همسرم دیگه داشتم جوش می اوردم که خدا رو شکر این تعطیلات کذایی تموم شد. سفر یک هفته ای شمال، سیزده بدر در باغ، شوهرم می گه تو چی دیگه می خوای و می گم یه ذره ازادی، یه جمع دو نفره بی دغدغه، یک بودن با هم. و درک نمی کنه و می شه مقدمه دعوا. از اینکه به اجبار به عید دیدنی کسی از خانواده شوهرم برم که ازش خوشم نمی یاد و دلیلی هم نداره که برم، از اینکه مجبور باشم همیشه همسفر کسانی باشم که نمی خوام. از اینکه نتونم یه سفره دو نفره رو تجربه کنم اذیت می شم و این یعنی اینکه هنوز انقدر بزرگ نشدم و وسعت روحی پیدا نکردم که ادم های اطرافم باعث ناراحتی ام می شند. پس 

خدایا در سال جدید به من صبر اعطا کن که بتونم استانه تحمل بیشتری داشته باشم. درک اعطا کن که بتونم همسرم و خانواده اش رو بفهمم، مهربانی بیشتری اعطا کن تا بتونم عشق بیشتری داشته باشم و بتونم بالاخره بین نیاز به وابستگی و نیاز به ازادی ام تعادل برقرار کنم و مرزهام رو برای اطرافیان مشخص کنم. امین. 

پ.ن. معمولا توی سفر و توی تعطیلات که افراد وقت بیشتری با هم می گذرونند سایه ها بالا می یاد. مخصوصا با خانواده همسر که به طوری طبیعی تنش وجود داره. می دونم سایه هام زده بالا و می دونم در غیر تعطیلات راحت تر می تونم منیج کنم به علت زمان کمتری که با هم می گذرونیم. این یعنی باید روی خودم بیشتر کار کنم. 

  
نویسنده : زادبانو ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها : ازدواج